پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷
بر خط: 703
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1001 بازدید
فایرابند: هر چیزى ممکن است

به عنوان قسمتى از یک حمله عمومى بر نسبى گرایى در فلسفه علم، آلن سوکال و ژان بریسمون موضع افراطى پل فایرابند را تحلیل و نقد مى کنند. این مقاله قسمتى از کتاب «شیادى هاى روشنفکرانه» این دو فیزیکدان است که در مقاله نویسى به سبک پست مدرن جنجالى بزرگ به پا کردند.

مسئله اصلى در خواندن فایرابند این است که بدانیم چه وقت او را جدى بگیریم. از یک سو او اغلب به عنوان نوعى دلقک دربار در فلسفه علم در نظر گرفته مى شود، و به نظر مى رسد او از بازى کردن در این نقش راضى است. گاه گاهى او خودش تاکید کرده که کلماتش نباید ادبى پنداشته شود. از طرف دیگر، نوشته هایش پر از ارجاع به آثار خاص در تاریخ و فلسفه علم، همین طور در فیزیک است و این جنبه از کار او سهم زیادى در شهرت او به عنوان یک فیلسوف علم بزرگ داشته است. با در ذهن داشتن تمام اینها، باید بحث کنیم چه چیزى به عنوان اشتباهات بنیادى او به نظر ما مى آید و افراط هایى را که به آن منجر مى شود نشان مى دهد.
ما به طور بنیادى با آنچه فایرابند در مورد روش علمى مى گوید موافق هستیم، که به طور خلاصه این طور در نظر گرفته مى شود: «این تصور که علم مى تواند و باید بنابر قواعد ثابت و جهانى پیش برود، هر دو غیرواقع گرایانه و زیان آور است». ( فایرابند، ۱۹۷۵) او به تفصیل «قواعد ثابت و جهانى» را به وسیله آنچه پیش تر فلاسفه فکر مى کردند که مى توانند ماهیت روش علمى را بیان کنند، نقد مى کند. همانطور که گفته ایم، تدوین کردن روش علمى اگر غیرممکن نباشد بسیار مشکل است، اگرچه این از گسترش قواعد معین با درجه اعتبار کم و بیش کلى بر مبناى تجربه پیشینى اجتناب نمى کند. اگر فایرابند خودش را به نشان دادن از طریق مثال هاى تاریخى و محدودیت هاى هر تدوین کلى و جهانى روش علمى، محدود کرده است ما مى توانیم با او موافق باشیم. متاسفانه، او بسیار فراتر مى رود: «تمام روش شناسى ها محدودیت هاى خودشان را دارند و تنها «قاعده»اى که نجات مى یابد این است که«هرچیزى ممکن است». (فایرابند ۱۹۷۵) این یک استنتاج غلط است که نوعى استدلال نسبى گراست. با شروع از یک مشاهده درست _ «همه روش شناسى ها محدودیت هاى خودشان را دارند»- فایرابند به نتیجه اى کاملا غلط جهش مى کند که: «همه چیز ممکن است.» چندین روش براى شنا وجود دارد و همه آنها محدودیت هاى خودشان را دارند، ولى این درست نیست که همه حرکت هاى بدنى به طور یکسانى خوب هستند (اگر کسى ترجیح مى دهد که غرق نشود). روش یکتایى براى تحقیقات جنایى وجود ندارد، اما این بدان معنا نیست که تمام روش ها به طور یکسانى قابل اعتماد هستند. مشابه آن براى روش هاى علمى صدق مى کند.
فایرابند در ویرایش دوم کتابش سعى مى کند از خودش در مقابل خوانش هاى ادبى از «هر چیزى ممکن است» دفاع کند. او مى نویسد: «یک آنارشیست خام مى گوید الف: که قواعد مطلق و قواعد وابسته به زمینه هر دو محدودیت هاى خودشان را دارند و نتیجه مى گیرد که ب: تمام قواعد و استانداردها بى ارزش هستند و باید کنار گذاشته شوند. اکثر منتقدین مرا به عنوان یک آنارشیست خام به این معنا محسوب کرده اند... ولى با اینکه من با (الف) موافق هستم، با (ب) موافق نیستم. من استدلال مى کنم که تمام قواعد محدودیت هاى خودشان را دارند و هیچ «عقلانیت» فراگیرى وجود ندارد. من استدلال نمى کنم که ما باید بدون قواعد و استاندارد ها پیش برویم.» (فایرابند ۱۹۹۳) مشکل آن است که او نشانى کمى از محتواى این «قواعد و استانداردها» مى دهد و جز اینکه آنها محدود شوند با تصورى از عقلانیت، فرد به راحتى به شکلى افراطى از نسبى گرایى مى رسد.
وقتى فایرابند به موضوعات ملموس توجه مى کند، مکرراً مشاهدات معقول را با توصیه هاى عجیب و غریب تر خلط مى کند: «اولین قدم در انتقاد ما به مفاهیم و واکنش هاى سنتى گام نهادن بیرون از دایره و یا اختراع یک نظام مفهومى جدید است، براى مثال یک نظریه جدید که با دقیق ترین نتایج مشاهدتى ناسازگارى دارد و اکثر اصول نظرى معقول را به هم مى ریزد، یا اینکه یک چنین نظامى را از خارج علم وارد کنیم، از دین، از اسطوره شناسى، از تصورات ناشیانه یا بى سر و ته دیوانه ها.» (فایرابند ۱۹۹۳) فرد مى تواند در برابر این ادعاها با متوسل شدن به تمایز کلاسیک بین زمینه کشف و زمینه توجیه دفاع کند. در روند منحصر به فرد ابداع نظریه هاى علمى همه روش ها على الاصول پذیرفتنى هستند- قیاس، استقرا، تمثیل، شهود و حتى توهم- و تنها معیار واقعى عملگرایانه بودن آن است. از سوى دیگر، توجیه نظریه ها باید عقلانى باشد، حتى اگر این معقولیت نتواند به طور معینى تدوین شود.
ممکن است فرد را این فکر وسوسه کند که مثال هاى واقعاً افراطى فایرابند منحصراً مربوط به زمینه کشف است، و تناقضى واقعى بین دیدگاه او و ما وجود ندارد. ولى مشکل آن است که فایرابند صریحاً درستى تمایز بین کشف و توجیه را نفى مى کند. مسلماً، قاطعیت این تمایز در معرفت شناسى سنتى بسیار بزرگنمایى شده بود. ما همواره به مشکل یکسانى بر مى گردیم: این خامى است اگر باور کنیم قواعد کلى مستقل از زمینه وجود دارد که به ما اجازه مى دهد یک نظریه را اثبات یا ابطال کنیم. از لحاظ دیگر مى گذارد زمینه توجیه و زمینه کشف به طور تاریخى در کنار هم تکمیل شوند. با وجود این در هر لحظه از تاریخ یک چنین تمایزى وجود دارد. اگر این طور نبود، توجیه نظریه ها توسط هر ملاحظه عقلانى غیرلازم بود. اجازه دهید مجدداً به تحقیقات جنایى فکر کنیم: مقصر مى تواند به واسطه تمام انواع اتفاقات تصادفى کشف شود، ولى مدرکى که براى اثبات جنایت او مطرح مى شود از یک چنین آزادى اى بهره مند نیست. وقتى فایرابند به «همه چیز امکان پذیر است» جهش مى کند، غیرمنتظره نیست که دائماً علم را با اسطوره شناسى یا دین مقایسه کند. براى مثال در قطعه اى مى آورد: «نیوتن بیش از ۱۵۰ سال حاکم بود، و اینشتین به طور خلاصه دیدگاهى لیبرال تر مطرح کرد فقط تا وقتى که تعبیر کپنهاگى به دنبال آن آمد. در حقیقت شباهت هاى بین علم و اسطوره حیرت انگیز است». (فایرابند ۱۹۷۵). در اینجا فایرابند پیشنهاد مى کند که تعبیر معروف کپنهاگى از مکانیک کوانتومى که بیشتر به نیلس بور و ورنر هایزنبرگ منسوب است، در یک روش بیشتر جزم گرایانه توسط فیزیکدان ها پذیرفته شده بود، که پیشنهادى کاملا نادرست نیست. (این زیاد واضح نیست که او به کدام نکته از دیدگاه اینشتین اشاره مى کند.) اما آنچه فایرابند ارائه نمى دهد مثال هایى از اسطوره هایى است که چون با آزمایش ها تناقض داشته اند تغییر یافته اند، یا اینکه مثلاً آزمایش هایى پیشنهاد کند با هدف تفاوت قائل شدن بین انواع قدیمى تر و جدیدتر اسطوره ها. این فقط به دلیل آن است- و دلیلى حساس است- که شباهت هاى بین علم و اسطوره تصنعى هستند. این تشبیه مجدداً وقتى اتفاق مى افتد که فایرابند تمایز بین علم و دولت را پیشنهاد مى کند: «وقتى والدین یک کودک شش ساله مى توانند تصمیم بگیرند که او با اصول پروتستان، یا اصول دین یهود تعلیم ببیند، یا تعلیم دینى را به طور کلى حذف کنند آزادى مشابهى در مورد علم ندارند. فیزیک، نجوم و تاریخ «باید» آموخته شوند. آنها نمى توانند توسط جادوگرى، طالع بینى یا مطالعه افسانه ها جایگزین شوند. و همین طور نه با محتوایى همراه یک بازنمایى صرفاً تاریخى از واقعیت و اصول فیزیکى (نجومى، تاریخى، و غیره). شخص نمى گوید که: «بعضى مردم باور دارند که زمین به دور خورشید مى چرخد در حالى که دیگران با زمین مثل یک کره میان تهى که شامل خورشید، سیارات و ستارگان ثابت است رفتار مى کنند، او مى گوید: زمین به دور خورشید مى چرخد، هر چیز دیگرى حماقت محض است.» (فایرابند، ۱۹۷۵)
در این پاراگراف فایرابند مجدداً در شکلى مخصوصاً رک و راست، تمایز کلاسیک بین «واقعیت ها» و« نظریه ها» را معرفى مى کند- یک عقیده بنیادى معرفت شناختى حلقه وین که او ردش مى کند- در همان زمانى که او در استفاده معرفت شناسى رئالیست خام به طور ضمنى در علوم اجتماعى ظاهر مى شود، براى علوم طبیعى آن را رد مى کند. بعد از تمام اینها، چگونه یک نفر دقیقاً در مى یابد آنچه را «بعضى مردم باور دارند»، نه با استفاده از روش هاى مشابه با آن در علوم؟ (مثل مشاهدات، راى گیرى ها، و غیره). اگر در یک تحقیق از باورهاى نجومى آمریکایى ها که فضاى نمونه با اساتید فیزیک محدود مى شد، هیچ کس پیدا نمى شد که «زمین را یک کره توخالى بداند»، احتمالاً فایرابند مى توانست جواب بدهد. به درستى که راى گیرى به طور ناقص طرح شده بود و نمونه گیرى مخدوش بوده است.( آیا او جرات مى کرد که بگوید این غیرعلمى است؟) مشابه همین براى یک انسان شناس اتفاق مى افتد که در دفترش در نیویورک مى ماند و اسطوره هاى مردمان دیگر را اختراع مى کند. ولى کدام معیار قابل قبول براى فایرابند نقض مى شود؟ آیا هر چیزى امکان پذیر نیست؟ نسبى گرایى روش شناسانه فایرابند اگر به طور ادبى برداشت شود، آنقدر افراطى است که خود متناقض مى شود. بدون حداقلى از روش عقلانى، حتى یک بازنمایى «صرفاً تاریخى از واقعیت ها» غیرممکن مى شود.
آنچه در نوشته هاى فایرابند به طور پارادوکسیکال جلب توجه مى کند، خلاصه بودن و کلى بودن آنهاست. استدلال هایش در بهترین حالت نشان مى دهند، که علم با دنبال کردن یک روش خوش تعریف پیشرفت نمى کند، و ما به طور اصولى با آن موافق هستیم. ولى فایرابند هیچ وقت توضیح نمى دهد که چگونه نظریه اتمى یا نظریه تکامل ممکن است غلط باشد، به رغم تمام آن چیزى که امروزه مى دانیم. و اگر او نمى گوید که، احتمال آن وجود دارد زیرا او آن را باور ندارد، در دیدگاه علمى از جهان با اغلب همکارانش سهیم مى شود که مثلاً انواع تکامل یافته اند، ماده از اتم ساخته شده است، و غیره. و اگر او در آن تصورات سهیم مى شود احتمالش وجود دارد، زیرا دلایل خوبى دارد که آنگونه عمل کند. چرا درباره آن دلایل فکر نمى کند و سعى نمى کند آنها را واضح کند، به جاى اینکه فقط چندین بار تکرار کند که آنها با بعضى قواعد کلى روش قابل توجیه نیستند؟ با کار کردن مورد به مورد، او مى تواند نشان دهد که در حقیقت استدلال هاى محکم تجربى وجود دارد که از آن نظریه ها حمایت مى کند.
مسلماً این مى تواند از نوع سئوالى باشد که فایرابند به آن علاقه مند است. او اغلب این احساس را مطرح مى کند که تقابل او با علم ماهیت معرفتى ندارد، بلکه بیشتر انتخاب یک سبک زندگى را دنبال مى کند، همانطور که مى گوید: «عشق براى مردمى که بر «عینیت» اصرار دارند غیرممکن مى شود یعنى تماماً در ارتباط با روح علم زندگى مى کنند.» مشکل این است که او در ساختن یک تمایز واضح بین حکم هاى واقعى و حکم هاى ارزشى شکست مى خورد. براى مثال او مى تواند اشاره کند که نظریه تکامل بسیار معقول تر از هر اسطوره آفرینش گر است، ولى اینکه والدین با وجود این حق دارند که اجازه دهند مدارس نظریه اى غلط به بچه هایشان درس دهند ما مخالف هستیم، ولى بحث دیگر به طور خالص در سطح معرفتى نیست، و با ملاحظات سیاسى و اخلاقى تکمیل مى شود. به روش مشابه، فایرابند در مقدمه ویرایش چینى «علیه روش» مى نویسد: «جهان اول علم یک علم است در میان تعدادى زیادى جهان دیگر... انگیزه اصلى من در نوشتن این کتاب انسان دوستانه بود، نه روشنفکرانه. من مى خواستم مردم را حمایت کنم، نه اینکه « معرفت را ترقى دهم».
مشکل این است که تز اولیه از ماهیت شناختى خالص است (حداقل اگر او از علم و نه از تکنولوژى صحبت مى کند، در حالى که دومى با اهداف عملى پیوند دارد. ولى اگر در واقعیت، « علوم دیگر» وجود ندارند که واقعاً از «جهان اول» متمایز باشند و با این وجود به طور یکسانى در سطح شناختى قدرتمند باشند، از چه راهى ادعاى تز اول به او اجازه مى دهد «از مردم حمایت کند» از مشکلات صدق و عینیت به سادگى نمى توان طفره رفت.

تاریخ انتشار در سایت: ۹ مهر ۱۳۸۳
منبع: / روزنامه / شرق ۱۳۸۳/۰۷/۰۹
نقش ها
نویسنده : آلن سوکال
نویسنده : ژان بریسمون
عناوین
رسته: 3