جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷
بر خط: 1742
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

958 بازدید
گفت‌وگو و عکاسی

متن زیر سخنرانی مرتضی قاسم پور می باشد که در تاریخ 28/6/1383 در خانه هنرمندان تهران ایراد شده است.


مسأله ارتباط هنر و گفت‌وگو یا به طور اخص ارتباط گفت‌وگو و عکاسی، یک مسأله منحصر به فرد است.
عکاسی هم یک هنر است. در بحث‌هایی که در این باره صورت گرفته که آیا عکاسی اصولاً یک هنر است یا نیست و در مقایسه‌ای که میان عکاسی و سینما صورت می‌گیرد و مقایسه‌ای که میان عکاسی و نقاشی صورت گرفته، عکاسی امروز به رسمیت شناخته شده است و چنین مطرح می‌شود که عکاسی تصویر واقعیت نیست؛ عکاسی، تصویر تصور ما از واقعیت است و آن چیزی است که برای تشخیص هنر خیلی اهمیت دارد و به خصوص تئوری‌های هنر بعد از کانت. امروزه این نظر وجود دارد که عکاسی، تصویر واقعیت است و یک تصویر هنری.
برای اینکه ارتباط میان هنر و گفت‌وگو را بیان کنیم، دو موضوع را باید روشن کنیم. اول اینکه هنر چیست، دوم اینکه گفت‌وگو چیست؟ چاره‌ای نداریم جز اینکه حداقل به صورت عمومی به برخی از جنبه‌هایی که برای تبیین محتوایی و مفهومی هنر و گفت‌وگو مهم است به آنها توجه کنیم.
گفت‌وگو؛ فقط یک ارتباط بیانی ـ زبانی میان انسان‌ها نیست، ما می‌توانیم با یکدیگر حرف بزنیم بدون اینکه گفت‌وگو کرده باشیم. بدون اینکه در عرضه یک فرهنگ گفت‌وگویی حرکت کنیم، ما می‌توانیم سکوت کنیم ولی گفت‌وگو کرده باشیم. بنابراین گفت‌وگو به این معنا نیست که ما یک ارتباط بیانی ـ زبانی با یکدیگر داشته باشیم بلکه گفت‌وگو یک شیوه خاص است، یک شیوه خاص نگرش انسان به جهان است و یک شیوه عمومی است و منحصر به ارتباطات بیانی نیست و یکی از زیر مجموعه‌های ارتباط گفت‌وگویی انسان با جهان است. به همین علت از گفت‌وگو نمی‌توان به شیوه زبان اخص آن حرف زد بلکه به عنوان یک شیوه بودن انسان در جهان است، یک شیوه برخورد عمومی و نگرش عمومی انسان با جهان طبیعی و اجتماعی خودش است. به این معناست که می‌توانیم از یک فرهنگ گفت‌وگویی در اختلاف با یک فرهنگ غیر گفت‌وگویی بودن صحبت کنیم، یک فرهنگ گفت‌وگویی مشخصات دیگری دارد چه در عرصه‌های زبان و چه در عرصه‌های دیگر.
فرهنگ گفت‌وگویی یک شیوه بودن انسان در جهان است و تنها یک روش گفت‌وگویی هم نیست. فرهنگ گفت‌وگویی، ارتباط خاصی با دیگری دارد که در این شیوه درک فرهنگ گفت‌وگویی از دیگری، دگربودگی دیگری به نحوه خاصی درک می‌شود. اینکه ما چگونه با دگربودگی دیگری برخورد می‌کنیم می‌تواند گفت‌وگویی یا غیر گفت‌وگویی باشد. حال پرسش این است که درک دگربودگی دیگری در عرصه فرهنگ گفت‌وگویی از چه ویژگی‌هایی برخوردار است؟
در اینجا ما باید به دگربودگی دیگری احترام بگذاریم و این را حفظ کنیم. گوته‌ی آلمانی معتقد است چنین دگربودگی دیگری چیزی نیست که ما فقط آن را تحمل بکنیم. تا آنجایی که ما این دگربودگی را تحمل می‌کنیم، دقیقاً به آن توهین می‌کنیم بلکه ما باید این دگربودگی دیگری را به رسمیت بشناسیم و حتی تلاش کنیم که این دگربودگی حفظ شود. این نظریه مهم گوته است درباره آنچه که ما اسمش را رواداری می‌گذاریم. بنابراین رواداری اگر به معنای تحمل باشد، گوته می‌گوید در این صورت توهین به دیگری است و ما زمانی راحت هستیم که دیگری نباشد ولی چون دیگری در دگربودگی‌اش هست؛ تحمل‌اش می‌کنیم چون چاره‌ای نداریم ولی خوشحالیم که هر چه زودتر خلاص می‌شویم. گوته مطرح می‌کند که این تحمل کردن باید به یک چیز بالاتر تبدیل شود، به این معنا که دیگری در دگربودگی‌اش به عنوان یک ضرورت درک می‌شود و برای حفظ این دگربودگی هم تلاش شود. این دقیقاً همان فرهنگ بالای گفت‌وگویی است که نتیجه احترام و به رسمیت شناختن دگربودگی است، ولی احترام به چه معناست؟ وقتی کلمه احترام را به کار می‌بریم، یک تداعی اخلاقی دارد مانند مؤدب بودن، ولی احترام به مفهوم فلسفی و شناخت شناسی‌اش چیز دیگری است که در جمله گوته مطرح می‌شود. در جایی گادامر؛ یکی از مهم‌ترین فلاسفه قرن بیستم مطرح می‌کند که رواداری یکی از شروط مهم یک فرهنگ گفت‌وگویی است، یعنی اینکه ما این امکان را بدهیم که حق می‌تواند با دیگری باشد، به این معنا که ما باید دیگری را به رسمیت بشناسیم و احترام بگذاریم و احترام گذاشتن به دیگری در مفهوم فلسفی به این معناست که ما بایستی این امکان را بدهیم که تعابیر ما از جهان محدود است، بنابراین بینش با محدودیت تعابیر ما از جهان شرط لازم برای احترام به دیگری است. احترام تا آنجایی معنی دارد که من از محدودیت دیدگاه‌های خودم حرکت کنم و این باعث می‌شود که من دیدگاه‌های دیگری را به رسمیت بشناسم و به آن احترام بگذارم. چیزی که در داستان مهم مولوی (فیلی در تاریکی) خیلی خوب مطرح می‌شود و مولوی یکی از مهم‌ترین مسائل هرمنوتیک مدرن را در آنجا به شکل استادانه‌ای مطرح می‌کند.
گفت‌وگو به این معنا، یک ارتباط خاص میان انسان‌ها است و یکی از خاصیت‌هایش این است که در اینجا ارتباط متقارن، متوازن، هم سطح و هم ارزش میان انسان‌ها برقرار می‌شود. بنابراین در این فرهنگ گفت‌وگویی. یک رابطه هرمی وجود ندارد بلکه یک رابطه متقارن وجود دارد (رابطه متقارن، هم سطح و متوازن). این رابطه هم سنگ و متقارن فقط به ارتباطات فرهنگی ـ ذهنی که در این عرصه، ایده‌ها با هم وارد گفت‌وگو می‌شوند محدود نمی‌شود، بلکه این تقارن بایستی به صورت عینی هم به وجود بیاید، مثلاً در عرصه‌های اقتصادی. بنابراین یک فرهنگ گفت‌وگویی فقط یک فرهنگ ذهنی نیست بلکه باید عرصه‌های عینی زندگی اجتماعی، اقتصادی انسان را در بربگیرد، به این معنا که اگر انسان‌ها قرار است در ابعاد وسیع، با هم ارتباط گفت‌وگویی داشته باشند باید یک تقارن در عرصه عینی زندگی آنها به وجود بیاید. به همین دلیل می‌توان گفت آنجایی که فقر وجود دارد؛ گفت‌وگو وجود ندارد، آنجایی که خشونت وجود دارد و عدالت وجود ندارد؛ آنجا هم گفت‌وگو وجود ندارد. به همین دلیل یک تئوری گفت‌وگو بدون عدالت اجتماعی، بی‌معنی و فرهنگ گفت‌وگویی به یک عده خاص محدود می‌شود و نمی‌تواند عرصه روابط وسیع اجتماعی انسان‌ها را در بر بگیرد.
هنر که مسأله گفت‌وگو را مطرح می‌کند. تبدیل به هسته پرورش دادن فرهنگ گفت‌وگویی می‌شود. من به تئوری هنر کانت اشاره می‌کنم که او چگونه مسأله گفت‌وگو را در چارچوب تفسیری که ما در اینجا از زیبایی‌شناسی کانت می‌کنیم با هنر پیوند می‌دهد و چگونه به نظر کانت، هنر؛ عرصه پرورش یک فرهنگ گفت‌وگویی انسان‌دوستانه می‌شود.
هنر چیست؟ یکی از پاسخ‌های کلاسیک درباره هنر از طریق زیبایی‌شناسی کانت داده می‌شود. در پاسخ به این سؤال، هنر را با طبیعت مقایسه می‌کند. هنر؛ طبیعت نیست، هنر نتیجه فعالیت شعورمند عقلانی انسان‌ها است. بنابراین پدیده‌هایی که در طبیعت وجود دارند، مانند محصولاتی که دامبل‌ها به وجود می‌آورند اینها به نظر کانت نمی‌تواند یک معلول هنری باشد چرا که در آنجا غریزه طبیعی یا بلاواسطه مشغول کار است ولی در هنر، فعالیت شعور انسان است که فعال می‌شود و یک اثر هنری را خلق می‌کند. دوم اینکه هنر علم هم نیست به این معنا که فقط دانستن نظری برای به وجود آوردن اثر هنری کافی نیست و غیر از دانش نظری ما باید یک توان عملی داشته باشیم، بنابراین توانستن عملی برای به وجود آوردن یک اثر هنری مهم است و به این دلیل، هنر به نظر کانت نمی‌تواند فقط با شناخت نظری سروکار داشته باشد.
هنر به نظر کانت، کاردستی هم نیست چرا که در کاردستی طوری است که ممکن است قوه تولید اثر هنری خودش خوشایند نباشد و اجبار باشد و تنها محصولش (مزد) است که پروسه تولید را برای ما خوشایند می‌کند. ولی هنر در خودش یک خوشایندی و لذت دارد و به همین دلیل است که کانت هنر را با بازی نه بازی به معنای معمولی‌اش بلکه بازی آزاد نیروهای تعقلی انسان مقایسه می‌کند.
از نظر کانت، هنر، یک زیبایی‌شناختی است در هنر زیبایی‌شناختی. کانت دو نوع هنر را از هم متمایز می‌کند: یکی هنر مطبوع و دیگری هنر زیبا. آنچه که برای کانت اهمیت دارد، هنر زیباست، چیزی که همه ما از آن به عنوان هنر نام می‌بریم. هنر زیبا را کانت با طبیعت مقایسه می‌کند.
هنر زیبا یک محصول به وجود می‌آورد و این محصول هیچ اجباری در پیروی از قاعده در آن وجود ندارد و انگار طبیعت است. بنابراین هنر زیبا به نظر کانت اگرچه طبق قواعدی، آثاری را به وجود می‌آورد ولی باید طوری به نظر برسد که بدون قاعده و به طور خودجوش به وجود آمده است و نتیجه کوشش‌های هنرمند نبوده است. بنابراین آزاد بودن، خودجوش و طبیعی بودن برای کانت، معیار تشخیص هنر زیبا است. بنابراین هنر زیبا یک محصول است ولی باید به طور طبیعی به نظر برسد، گویا بدون هیچ قاعده‌ای خلق شده است.
سؤال بعدی کانت این است که چه کسی می‌تواند چنین اثری را به وجود بیاورد که اگرچه تصنعی ساخته شده است ولی ظاهراً، طوری است که طبیعت خودش آن را ساخته است. برای به وجود آوردن چنین اثری به نظر کانت یک توانایی و استعداد لازم است که اسم این استعداد را او، نبوغ می‌گذارد. بنابراین نبوغ به نظر او، توانایی خلق اثر هنری زیبا است.
نبوغ یک نیرو و استعداد طبیعی است که از طریق آن، انگار که خود طبیعت در هنرمند فعال است. به همین دلیل اثر هنرمندانه‌ای که خلق می‌شود طوری به نظر می‌رسد که انگار اینجا هیچ قانونی و ساخته شدگی آن وجود ندارد بلکه به طور طبیعی و خودجوش به وجود آمده است.
کانت برای تشخیص اثر هنری زیبا، چند معیار قائل می‌شود. به این دلیل که اثر هنری در اثر استعداد طبیعی در هنرمند خلق می‌شود و قاعده‌ای وجود ندارد که طبق آن هر کس بتواند با پیروی از آن قاعده، اثر هنری را به وجود بیاورد. بنابراین اثر هنری زیبا از یک خصلت منحصر به فرد برخوردار است که کانت از آن به اصالت اثر هنری یاد می‌کند. کانت یک سلسله معیارهای کلاسیک به ما می‌دهد که اصلاً هنر چیست؟ کانت در اینجا یکی از پاسخ‌های مهم در تاریخ تئوری‌های زیبایی‌شناسی مطرح می‌کند.
اثر هنری زیبا، اثری است که از اصالت برخوردار باشد و اصالت به این معنا است که نتیجه فعالیت خودجوش در هنرمند بوده نه از پیروی یک نقش از واقعه.
دوم اینکه اثر هنری یک الگوست و نمونه‌وار است و خودش نتیجه تقلید نیست، ولی کاری که هر اثر هنری از طریق نبوغ به وجود می‌آید، تبدیل به یک الگو برای دیگران می‌شود، معیارهای قضاوت اثر هنری را به دست می‌دهد بدون اینکه خودش از تابعیت خاصی به طور آگاهانه پیروی کرده باشد. بنابراین خصلت دوم اثر هنری این است که نمونه‌وار است و الگو صادر می‌کند و هنرمندان دیگر را می‌تواند تحریک و تشویق و فعال کند که آثار دیگری را به وجود بیاورند نه از طریق تقلید. بنابراین در اینجا کانت تابع تئوری تقلید از هنر نیست و این یک چرخش است که در عصر جدید در تئوری هنر به وجود می‌آید برخلاف تئوری‌های یونانی و قرون وسطی. هنر دیگر تقلید واقعیت نیست بلکه چیز دیگری است.
خصلت سوم این است که به نظر کانت، نبوغ فقط در هنر وجود دارد نه در علم چون نبوغ طبیعی است و اکتسابی نیست یا وجود دارد و یا وجود ندارد ولی در علم ما می‌توانیم از طریق کوشش، تجربه و تحقیق، کارهای ممکن را انجام بدهیم.
کانت می‌گوید هنرمند از یک خصیصه دیگر نیز برخوردار است که فوق‌العاده مهم است. از نظر او هنرمند کسی است که توانایی به وجود آوردن یک غنای معنایی را در اثر خود دارد که کانت اسمش را ایده‌های زیباشناختی می‌گذارد و هنرمند کسی است که در اثر هنری می‌تواند ایده‌های زیبایی شناختی به وجود بیاورد و منظورش از ایده‌های زیبایی‌شناختی این است که ایده‌های زیبایی‌شناختی، ما را به افکار مختلف‌ تحریک می‌کند بدون اینکه در یکی از این افکار، تفوق کامل پیدا کنیم. مسأله مهمی است که یک اثر هنری از چنان غنای معنایی و تفسیری برخوردار است که به ما امکان تعابیر مختلف را می‌دهد بدون اینکه در معنای خودش از طریق یکی از این تفاسیر خاص از میان برداشته شود. بنابراین یک اقیانوسی است از امکانات تعابیر مختلف، به هر تعبیری از اثر هنری نهایتاً به یک تعبیر محدود و موقت باقی می‌ماند.
اثر هنری، تمام کوشش‌های ما را برای اینکه معنای اثر هنری را به طور نهایی و بنای درک کنیم و بر آن مسلط شویم با شکست مواجه می‌کند و ما را وادار می‌کند مرتب تفاسیر خود را از اینها نو کنیم و گونه‌ای دیگر تفسیر کنیم. به همین دلیل است که اثر هنری در برابر تسلط هرمنوتیکی ـ تفسیری ما از اثر هنری مقاومت می‌کند و ما را مرتب به این امر رجعت می‌دهد که اثر هنری همیشه می‌تواند به گونه‌ای دیگر مطرح شود و به ما یادآوری می‌کند که تعاریف و تعبیر ما از جهان همیشه محدود، توانمند و افق‌مند است.
شرط گفت‌وگو آن است که نسبت به محدودیت دیدگاه خود آگاه باشیم و فقط در این چارچوب است که می‌توان دیدگاه دیگری را جدی گرفت و به عنوان یک امکان طبیعی، جهان را به طور متقابل به رسمیت شناخت. هنر عرصه‌ای است که با محدودیت دیدگاه‌های خود آشنا می‌شویم و درمی‌یابیم که اثر هنری و جهان به شکل‌های مختلف می‌تواند تعبیر شود و امکان یادگیری و مفید واقع بودن به دست آوریم؛ به طوری که بتوانیم با همدیگر تعابیر جامع‌تری ارائه دهیم و در نتیجه‌ی آگاهی، نسبت به محدودیت‌ها و افق‌مندی دیدگا‌ه‌های خودمان، به انسان دوستی و احترام به نظرگاه‌های دیگر برسیم.
کانت، عنصر انسان دوستی را در تئوری‌های هنر خود به این شکل مطرح می‌کند و هنر به عرصه احترام متقابل انسان‌ها تبدیل می‌شود، یک عرصه مهم ارتباط صلح‌جویانه انسان در جهان طبیعی و اجتماعی خود.

* مرتضی قاسم پور ـ استاد دانشگاه کلن آلمان (فلسفه هنر) در خانه هنرمندان

تاریخ انتشار در سایت: ۱۰ آبان ۱۳۸۳
نقش ها
نویسنده : مرتضی قاسم پور
عناوین
رسته: 1