یک‌شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷
بر خط: 4513
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1058 بازدید
خشونت صنعتی

پیشنهاد می‌کنم در اینجا تنش‌ها و فشارهای جامعه معروف به «جامعه مرفه» را بررسی کنیم. «جامعه مرفه» عبارتی است که (به درست یا به غلط) برای توصیف جامعه آمریکای معاصر وضع شده است. ویژگی‌های اصلی این جامعه عبارتند از:
1- ظرفیت صنعتی و تکنیکی بسیار سرشار که بخش عظیمی از آن صرف تولید و توزیع کالاهای لوکس، ماشین‌آلات، فضولات، کهنگی برنامه‌ریزی شده و تجهیزات نظامی و نیمه نظامی و بخش کوچکی از آن صرف چیزهایی می‌شود که اقتصاد دانان و جامعه شناسان آنها را کالاها و خدمات «بی‌فایده» می‌خوانند.
2- استاندارد بالای زندگی که به بخش‌های سابقاً محروم جامعه نیز گسترش می‌یابد.
3- تمرکز بسیار بالا بر قدرت اقتصادی و سیاسی به همراه دخالت بسیار زیاد دولت در اقتصاد
4- بازجویی، کنترل و دستکاری علمی و شبه علمی در رفتار فردی و گروهی انسان‌ها. هم در محل کار و هم در اوقات فراغت (شامل رفتار ذهن، روح و ضمیر ناخودآگاه) و با اهداف تجاری و سیاسی.
همه این ویژگیها به هم مربوط هستند: همه آنها سندی را تشکیل می‌دهند که کارکرد طبیعی «جامعه مرفه» را بیان می‌کند. در اینجا نمی‌خواهم این ارتباطات را اثبات کنم. بلکه من وجود این رابطه را به عنوان پایه جامعه شناختی نظریه‌ای که می‌خواهم ارائه کنم فرض می‌کنم.
نظریه من این است: تنش ها و فشارهایی که در جامعه مرفه به فرد وارد می‌شود، نتیجه کارکرد طبیعی این جامعه (و افراد حاضر در آن) است نه در اثر اختلالات و بیماری‌ها و کارکردهای نادرست.
«کارکرد طبیعی»: من فکر می‌کنم تعریف این واژه برای یک پزشک کار ساده‌ای باشد. یک ارگانیسم کارکرد طبیعی خود را دارد هرگاه بدون هیچ گونه اختلال و آشفتگی، مطابق با ساختار و طبیعت زیست شناختی و روان شناختی بدن انسان کار خود را انجام دهد.
توانایی و قابلیت‌های انسان در بین اعضای مختلف گونه، متفاوت است و خود گونه نیز در طول دوره تاریخی‌اش دچار تغییرات زیادی شده است. ولی این تغیرات بر پایه یک اساس زیست شناختی و روان شناختی صورت گرفته که در طول این دوران، تقریباً بدون تغییر باقی مانده است. به عنوان مثال هنگامی که یک پزشک می‌خواهد بیماری مریض را تشخیص داده و روش درمان را پیشنهاد کند، ممکن است به محیط زندگی، نوع تربیت و شغل بیمار نیز توجه کند. ممکن است این عوامل تعریف «کارکرد طبیعی» برای شخص بیمار و نحوه رسیدن به این کارکرد طبیعی را محدود کنند و حتی ممکن است دستیابی به این کارکرد را غیر ممکن سازند. ولی در این حالت هم، «کارکرد طبیعی» به عنوان یک معیار و یک هدف مورد توجه است. (حتی اگر قابل دسترسی نباشد.)
موقعیت یک روان‌پزشک کاملاً متفاوت است. در نگاه اول، به نظر می‌رسد تعریف واژه «طبیعی» برای روان پزشک همان است که پزشک استفاده می‌کند. کارکرد طبیعی مغز (ذهن و ناخودآگاه) آن چیزی است که فرد را قادر می‌کند که هماهنگ با موقعیتش به عنوان بچه، نوجوان، والد، مجرد یا متاهل و نیز هماهنگ با شغل، تخصص و منزلت اجتماعی‌اش رفتار کند. اما این تعریف شامل عواملی است که ابعاد کاملاً جدیدی دارند که اصلی‌ترین آن عامل جامعه است. بنابراین موقعیت «طبیعی» بیشتر موقعیت اجتماعی و سازمانی است تا موقعیت فردی. احتمالاً ساده است که درباره کارکرد طبیعی دستگاه گوارش، ریه‌ها و قلب توافق کنیم. اما کارکرد طبیعی ذهن در زمان عشق بازی چیست؟ در دیگر روابط اجتماعی چه طور؟ در زمان کار و در اوقات فراغت، در جلسه هیات مدیره، در زمین گلف، در یک زاغه، در زندان و یا در ارتش؟ کارکرد طبیعی دستگاه گوارش یا ریه‌ها در مرد یک کارگر سالم و یا یک کارخانه‌دار سالم یکی است. ولی این عبارت در مورد ذهن‌های آن دو صادق نیست. در حقیقت اگر از این‌ها به طور معمول فکر، احساس و رفتار مشابه دیگری داشته باشد، بسیار هم غیر طبیعی است. یک عشق بازی «طبیعی» چیست یا یک خانواده «طبیعی» یا یک شغل «طبیعی»؟
یک روان پزشک ممکن است مانند یک پزشک عمل کند و درمان را به این سمت هدایت کند که فرد بیمار نقش فعال‌تری در خانواده، محل کار و محیطش بر عهده بگیرد و در عین حال تلاش کند شرایط محیطی را تا جایی که می‌تواند، تغییر دهد. محدودیت‌های این روش خیلی زود خودشان را نشان خواهند داد. مثلاً اگر تنشهای ذهنی بیمار ناشی از شرایط بد محیط کار، محیط زندگی و منزلت اجتماعی‌اش نبود بلکه ناشی از «طبیعت» کار، محیط زندگی و منزلت اجتماعی‌اش (در حالت کاملاً عادی و معمولی) بود، چه؟ بنابراین تلاش برای هماهنگ کردن بیمار با این شرایط به معنی طبیعی جلوه دادن تنش‌ها و فشارهاست یا اگر بخواهیم با عبارات گزنده توصیفش کنیم، باید بگوییم این کار یعنی توانا کردن او برای بیمار بودن، توانا کردن او برای پذیرش بیماری‌اش به عنوان سلامتی، بدون اینکه این نکته را به او بگویم که وقتی احساس می‌کند و دیگران به او می‌گویند که سالم و طبیعی است، در اصل مریض است. مثلاً این حالت در زمانی پیش خواهد آمد که کار او، در حالت طبیعی‌اش، ملال‌آور و گیج کننده باشد (حتی اگر پول خوبی بگیرد و کار او برای جامعه ضروری باشد) یا زمانی که شخصی به گروه اقلیتی تعلق داشته باشد که جزو قشر محروم جامعه هستند، به طور سنتی فقیرند و عموماً در کارهای پست و «کثیف» فیزیکی به کار گرفته می‌‌شوند. مشابه این حالت (اما در اشکال بسیار متفاوتی) در آن سوی حصارها و میان غول‌های تجارت و سیاست نیز وجود دارد. جایی که عملکرد کارا و سودآور، نیازمند (و باز تولید کننده) صفاتی مانند بی‌رحمی شدید، بی‌تفاوتی اخلاقی و خشونت مستمر است. در چنین شرایطی، کارکرد «طبیعی» معادل خواهد بود با انحراف شدید از وجود انسانی (هر قدر هم که صفات انسانی و وجود انسانی را گل و گشاد تعریف کنیم).
اریش فروم کتاب «جامعه متعادل The Sane Society» را درباره جامعه حال حاضر ننوشته بلکه با نگاه به آینده نوشته و مضمون کتاب این است که جامعه فعلی متعادل نیست بلکه نامتعادل است. آیا فردی که به عنوان شهروند یک جامعه بیمار کاملاً طبیعی، شایسته و سالم رفتار می‌کند، خودش بیمار نیست؟ و آیا یک جامعه بیمار به مفهومی متضاد از «سلامت ذهنی» نیاز نخواهد داشت؟ مفهومی که آن دسته از توانایی‌های ذهنی را که به وسیله «شعور» رایج در جامعه بیمار قدغن و ممنوع هستند، تعیین و مشخص کند. (به عنوان مثال، سلامت ذهنی مترادف است با توانایی زندگی به عنوان یک مخالف، زندگی بر خلاف عادت‌های پذیرفته شده در جامعه)
به عنوان یک تعریف مقدماتی برای «جامعه بیمار» می‌توانیم بگوییم یک جامعه زمانی بیمار است که نهادها و روابط پایه‌ای و ساختارش آن چنان باشند که اجازه استفاده از منابع مادی و فکری موجود برای دستیابی به بیشترین میزان پیشرفت و ارضای نیازهای افراد را ندهند. گرچه تضاد و شکاف بین شرایط موجود انسانی و شرایط ممکن انسانی بیشتر باشد، نیاز اجتماعی برای آن چه که من آن را «سرکوب مازاد» می‌نامم بیشتر خواهد بود. «سرکوب مازاد» سرکوبی است که از جهت رشد و حفظ تمدن ایجاد نمی‌شود بلکه به دلیل منافع موجود در اداره جامعه فعلی ایجاد خواهد شد. سرکوب مازاد، تنش‌ها و فشارهای جدیدی را (علاوه بر درگیری‌های اجتماعی موجود) به افراد وارد می‌کند. از آنجایی که عموماً روند عادی جامعه از طریق ساز و کارهای خودش (مانند ترس از دست دادن شغل یا موقعیت، انزوا و . . .) تسلیم و سازگاری با محیط را تضمین می‌کند، نیازی به اتخاذ سیاست‌های تحمیلی در ارتباط با ذهن افراد نیست. اما در جامعه مرفه معاصر، تضاد و شکاف بین شیوه‌های معمول زندگی و امکانات واقعی آزادی انسانی آن قدر عمیق است که جامعه برای جلوگیری از انفجار و فروپاشی مجبور است هماهنگی بیشتری بین ذهن افراد را تضمین کند: ذهن انسان، چه در بعد ناخودآگاه و چه در بعد خودآگاه، در معرض کنترل و دستکاری سیستماتیک است.
وقتی من «سرکوب مازادی» صحبت می‌کنم که برای اداره جامعه مورد نیاز است یا برای کنترل و دستکاری سیستماتیک لازم است، منظور من آن دسته از نیازهای اجتماعی که به تجربه فرد درمی‌آید و یا سیاست‌هایی که به طور آگاهانه در جامعه پیاده می‌شوند نیست. ممکن است به تجربه دربیاید و رسماً پیاده شود، ولی ممکن هم هست که چنین نباشد. منظور اصلی من «گرایش‌ها» و نیروهایی است که با تجزیه و تحلیل جامعه موجود شناخته می‌شوند و حتی اگر سیاست‌گذاران از آنها آگاه نباشند نیز خودشان را ظاهر می‌کنند. این گرایش‌ها و نیروها نیازهای تشکیلات تولید، توزیع و مصرف را بیان می‌کنند. نیازهای اقتصادی، تکنیکی، سیاسی و ذهنی که باید برای تضمین ادامه فعالیت این تشکیلات برآورده شوند. تشکیلاتی که جمعیت به آن وابسته است و ادامه فعالیت روابط اجتماعی از سازمان‌مندی این تشکیلات حاصل شده است. این گرایش‌های عینی در اقتصاد، در تغییرات تکنولوژیک، در سیاست‌های داخلی و خارجی یک کشور یا یک گروه از کشورها آشکار می‌شوند و در طبقات اجتماعی، گروه‌های فشار و احزاب سیاسی مختلف تولید نیازها و اهداف مشترک و فرافردی می‌کنند. وقتی همبستگی و انسجام اجتماعی در حد طبیعی باشد، گرایش‌های عینی، اهداف و علایق شخصی را بدون منفجر کردن جامعه تحت الشعاع قرار داده و یا در خود جذب می‌کنند.
با وجود همه علایق شخصی به وسیله جامعه تعیین نمی‌شوند: اولی (علایق شخص) تا حدود مشخصی آزادی دارد و بسته به موقعیت اجتماعی‌اش بر شکل‌گیری علایق عمومی تاثیر می‌گذارد. البته حتی در این حالت هم نیازها و اهداف شخصی با توجه به گرایش‌های عینی غالب تعریف می‌شوند. مارکس عقیده داشت که گرایش‌های عینی غالب «پشت پشت» افراد پنهان می‌شوند. این حرف در جوامع پیشرفته امروز تنها در صورتی صادق است که قیدهای زیادی به آن بزنیم. مهندسی اجتماعی، مدیریت ماهرانه روابط کاری و انسانی و دستکاری نیازهای غریزی در سطح سیاست‌گذاری اعمال می‌شوند و نشان دهنده میزان آگاهی در میان نابینایی جمعی است.
در مورد دست‌کاری و کنترل سیستماتیک ذهن در جوامع پیشرفته صنعتی، می‌توان پرسید دست‌کاری و کنترل چه چیزی و به وسیله چه کسی؟ فراتر و بیشتر از دست‌کاری‌های موردی در راستای منافع تجارت‌ها و سیاست‌های خاص، هدف عمومی این است که فرد با آن شیوه بودن که جامعه بر او تحمیل می‌کند، منطبق شود. به دلیل میزان بالای سرکوبی که در این روند تطابق وجود دارد، رسیدن به یک نفوذ روانی درباره کالاهایی که فرد باید بخرد (یا بفروشد)، خدماتی که باید استفاده کند (ارائه دهد)، و سرگرمیهایی که باید داشته باشد، ضروری است. چون وجود جامعه به تولید و مصرف بی‌وقفه اینها بستگی دارد. به عبارت دیگر نیازهای جامعه باید تبدیل به نیازهای غریزی فرد شوند و به میزانی که بهره‌وری و قدرت تولید این جامعه نیاز به تولید انبوه و مصرف انبوه دارد، این نیازها باید استاندارد، یکسان و همگانی شوند. اطمینان داشته باشید که این کنترل‌ها به وسیله یک سازمان یا چند سازمان متمرکز اعمال نمی‌شوند (گرچه گرایش به تمرکز روز به روز شدت بیشتری پیدا می‌کند). این کنترل‌ها در سطح جامعه پراکنده‌اند و به وسیله گروه‌های مختلف اعمال می‌شوند: همسایه‌ها، اجتماعات، گروههای هم سالان، رسانه‌های گروهی، شرکت‌ها و (شاید از همه کمتر) حکومت. اما این کنترل‌ها با کمک علم ممکن می‌شوند. با کمک علوم اجتماعی و رفتاری به ویژه جامعه شناسی و روان شناسی. تلاش‌های علمی در رشته‌های جامعه شناسی و روان شناسی صنعتی یا اگر بخواهیم از تعبیر محترمانه‌تری استفاده کنیم «علوم روابط انسانی»، تبدیل به وسیله‌ای حیاتی در دستان قدرت‌های حاکم شده‌اند.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۸ اسفند ۱۳۸۲
منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۸۲/۱۲/۱۸
به نقل از: nedaye-eslahat.com
نقش ها
نویسنده : هربرت مارکوزه
عناوین
رسته: 3