جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
بر خط: 1777
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1893 بازدید
دعا مى‏کنم همه لذت درک علم را بچشند

در اولین دیدار بهارى سر از آزمایشگاه شیمى در آوردیم تا دیدارى با دکتر «مریم اخبارى» داشته باشیم. جوان‏ترین دکتراى شیمى که توانسته است در سن بیست و هفت سالگى از دانشگاه صنعتى شریف فارغ‏التحصیل شود و به همین خاطر میهمان برنامه تلویزیونى «کوله پشتى» باشد. تلاش و پشتکار مثال‏زدنى این خانم دکتر ما را بر این داشت تا در نخستین فرصت به یکى از دانشگاههاى محل تدریس وى برویم و پاى صحبت‏هایش بنشینیم. شاید شما هم روزى به واسطه علاقه‏تان به رشته شیمى، دانشجوى این استاد بوده و یا باشید.
خانم دکتر، اول از همه از علاقه وافرتان به تحصیل بگویید و اینکه چه امرى مشوق شما بود که یک نفس تا سطح دکترا پیش رفتید و هیچ وقفه‏اى در امر تحصیل‏تان نیفتاد.
در زندگى من دفتر و قلم و کتاب جایگاه ویژه‏اى دارد. روزى را به یاد ندارم که بدون کتاب‏هایم شب کرده باشم. پدر و مادرم هر دو در کاشان معلم بودند و علاقه‏مند به تدریس تا اینکه با تولد سومین فرزند خانواده، مادرم دیگر فرصت تدریس در مقطع ابتدایى را پیدا نکرد و تمام وقتش را صرف تربیت فرزندان کرد. اما دست از امر آموزش نکشید و با دقتى که در این زمینه داشت در خانه روى آموزش ما کار مى‏کرد. من در چهار سالگى سواد خواندن و نوشتن داشتم و در پنج سالگى تمام کتاب‏هاى کلاس اول ابتدایى را خوانده بودم. آنقدر به مدرسه علاقه داشتم که هر روز گریه مى‏کردم و به مادر مى‏گفتم پس کى به مدرسه مى‏روم تا اینکه او مرا به اداره آموزش و پرورش برد و درخواست کرد تا اجازه بدهند به مدرسه بروم، ولى رئیس آموزش و پرورش کاشان که در آن زمان حاج‏آقاى «مشکینى» بود گفت این کار غیر مجاز است، ولى وقتى اصرار و علاقه ما را دید از من امتحان گرفت و وقتى دید همه درس‏ها را بلدم، و چند تا سوره قرآن هم خواندم به من اجازه داد که از همان آبان ماه سال 1360 ثبت نام کنم و به مدرسه بروم. سال اول و دوم ابتدایى را به صورت جهشى خواندم و وقتى قرار بود تازه مدرسه بروم، رفتم کلاس سوم ابتدایى.


با توجه به اینکه همه درس‏هاى کلاس اول را بلد بودید در سال اول، کلاس برایتان خسته‏کننده نبود؟
خیر. با اینکه درس‏ها را بلد بودم ولى لذت مى‏بردم. همیشه در همه سال‏هاى تحصیل درس‏هایم را قبل از شروع کلاس مى‏خواندم تا آماده باشم به همین خاطر بیشتر از همه سؤال مى‏پرسیدم و همیشه از بقیه همکلاسى‏ها جلوتر بودم. اطرافیان مى‏گفتند خسته مى‏شوى ولى اصلاً از درس خواندن خسته نمى‏شدم و همیشه آماده بودم.
مادرم همیشه با وجود گذشت سال و تغییر نظام آموزشى، جزوه‏هاى روش تدریس جدید را از آموزش و پرورش مى‏گرفت و با من و دو برادر دیگرم که آنها هم جهشى درس خواندند و هر دو بعدها مهندس عمران شدند، کار مى‏کرد. تا پایان سوم راهنمایى شبى نبود که مادرم در درس‏هایمان ما را کمک نکند.
حالا مادرم خوشحال است که از روز اول مدرسه که به سر کلاس رفته‏ام دیگر درس خواندن را رها نکردم.

در قبال این درس خواندن آیا تشویق خاصى هم مى‏شدید؟
یادم نمى‏آید هرگز به خاطر مادیات درس خوانده باشم و کسى قول پول به من داده باشد فقط وقتى کلاس دوم دبستان بودم مادرم گفت اگر بیست تا بیست بگیرم هدیه‏اى به من مى‏دهد و هدیه‏اش عروسکى بود که خودش درست کرده بود و بسیار دوستش داشتم. پدرم هم در سال چهارم عکسم را به روزنامه داد و چاپ کردند. تشویق‏هایم همگى معنوى بود و واقعاً از لبخند مادرم لذت مى‏بردم.

در دوران دبیرستان چه مى‏کردید؟ چه چیز باعث شد به رشته شیمى گرایش پیدا کنید؟
در دبیرستان رشته تجربى مى‏خواندم تا اینکه وارد حرفه پزشکى شوم. برخى پیشنهاد دادند که وارد رشته ریاضى شوم تا پایه تحصیلى‏ام قوى‏تر شود و بهتر در رشته پزشکى قبول شوم. این را هم بگویم که در کل شیطنت‏هاى خاص خودم را داشتم ولى ناگهان علاقه به شیمى باعث شد که سر درس آن کلاس به همه کس و همه چیز پشت کنم و حواسم فقط به درس باشد. زندگى و اکتشافات دانشمندان شیمى برایم جالب بود. آزمایش‏هایى که مى‏کردند و جالب‏تر از همه ساختمان اتم‏هاى هر مولکول بود تا اینکه در سال سوم دبیرستان وجود دبیر شیمى بسیار خوبم خانم «شهلا نزادى» انگیزه مضاعف من به ادامه رشته شیمى شد و دیگر تصوراتم را در مورد رشته پزشکى و داروسازى رها کردم و با درک زیبایى‏هاى علم شیمى دیگر این رشته را رها نکردم. البته برایم بسیار جالب بود که بعدها دختر خانم «نزادى» شد دانشجوى من.

نقش والدین‏تان در کمک‏هاى آموزشى به چه صورتى ادامه داشت؟
مادرم کمتر مى‏توانست در دوره دبیرستان کمکم کند. در عوض پدرم حلّال مشکلاتم بود. او فردى بسیار مطلع و یک دایرةالمعارف سیار بود. وى در بسیارى از رشته‏هاى علمى اطلاعات بسیارى داشت و سؤالى نبود که بپرسم و پدرم نداند. کتاب‏هاى بسیارى داشت که به ما توصیه مى‏کرد بخوانیم و خودش دایم در حال خواندن کتاب بود. مطالعه جزء مهمى از زندگى‏اش بود. او الگویى بود که من در دوران دبیرستان داشتم.

با توجه به چنین توجهاتى که از سوى والدین به شما مى‏شد پیشرفت‏هاى تحصیلى‏تان هم دور از انتظار نبود.
والدینم واقعاً زحمت کشیدند ولى من هم واقعاً درس مى‏خواندم؛ مثلاً در سال چهارم دبیرستان، سخت‏ترین سال زندگى‏ام را پشت سر گذاشتم. پدرم از قبل بیمارى قلبى داشت و آن سال پزشکان او را جواب کردند و گفتند تنها راه درمانش مداوا در فرانسه است. استرس و نگرانى بسیارى داشتم و از سویى دیگر فرداى روز پرواز والدینم به فرانسه امتحان کنکور داشتم و با توجه به کارها و رفت و آمدهایى که براى فرستادن پدرم به فرانسه داشتیم، توانستم بهترین رتبه مرحله اول را در مدرسه‏مان بیاورم و بعد 45 روز فرصت داشتم که براى مرحله دوم آماده شوم در حالى که باید در نبودِ والدین به کارهاى خانه مى‏رسیدم و مواظب دو برادرم بودم و تازه امتحانات سال چهارم دبیرستان را مى‏دادم، که به خواست حق توانستم در درس شیمى، در همان سال 72 که دیپلم گرفتم بهترین نمره شهر کاشان را که 5/19 بود بگیرم. در هر حال در نبودِ پدر و مادر وقتم را طورى تنظیم کرده بودم که بتوانم درس‏هایم را حتماً بخوانم تا اینکه نزدیک امتحان مرحله دوم والدینم به ایران برگشتند. پدرم بهتر شده بود ولى مادرم در اثر استرس‏هاى بسیار دچار بیمارى شده و احتیاج به عمل جراحى داشت و من تمام مدت در بیمارستان بالاى سر تختش بودم و همراه پرستاران تا صبح بیدار مى‏ماندم و درس مى‏خواندم تا بالاخره توانستم کنکور بدهم و در رشته شیمى کاربردى دانشگاه خواجه نصیر تهران قبول شوم اما ناراحت بودم چون رتبه‏ام براى دانشگاه صنعتى شریف خوب بود ولى چون آن سال آن دانشگاه، دانشجوى کارشناسى از رشته ریاضى و فیزیک نمى‏گرفت و من هم رشته‏ام ریاضى بود، از ورود به دانشگاه شریف محروم شدم؛ حتى هنگام تحصیل در دانشگاه خواجه نصیر سعى کردم انتقالى بگیرم ولى نشد. اما بعدها متوجه شدم که تقدیر من چنین بوده و همان روزهاى تحصیل در دانشگاه خواجه نصیر مفیدترین سال‏هاى زندگى من بوده، اوج پرواز و سکّوى پرتاب من، اساتید بسیار فعال و خوب آن دانشگاه بودند بخصوص خانم دکتر «شهناز رستمى‏زاده» و آقاى «سعید بلالایى» که به من انگیزه بسیار دادند تا گرایش شیمى آلى را انتخاب کنم. آنقدر جو دانشگاه و اساتید خوب آنجا رویم تأثیر گذاشته بود که شعرى هم برایشان گفتم.

این حس در وجود شما بود و یا اینکه دیگر دانشجویان هم چنین اساتیدى در مورد دانشگاه و اساتید داشتند؟
راستش را بخواهید همه در چنین احساسى شریک نبودند. بعضى دانشجوها برخى اساتید را قبول نداشتند ولى من از همه آنها کسب علم مى‏کردم و مى‏گفتم هر چه باشد استاد هستند و بهتر از من و هیچ کلاسى نبوده که دو ساعت در آن نشسته و چیزى یاد نگرفته باشم. مثلاً روزى سر کلاسى که همه دانشجویان مى‏گفتند استاد خوبى نیست، من با دقت به درس گوش مى‏کردم و بعد بلند شدم و سؤالى پرسیدم و دانشجویان دیگر گفتند خواب بودیم و به صداى تو از خواب پریدیم!
من حتى از جنبه‏هاى منفى برخى استادها در نحوه تدریس الگو مى‏گرفتم تا خودم بعدها در موقع تدریس مرتکب آن خطاها نشوم. در یک کلام، مى‏خواهم بگویم بنا به روایت حضرت على (ع) من خودم را بنده تمام اساتیدم مى‏دانستم ولى بودند دانشجویانى که بهره کافى را نمى‏بردند و فقط وقتشان را تلف مى‏کردند.

پس با این حساب هیچ وقتى از شما در دانشگاه تلف نشده است؟
به جرئت مى‏توانم بگویم از سال دوم به بعد دقیقه‏اى از وقتم را بیهوده تلف نکرده‏ام. تمام دوستان دوران تحصیلم دوست داشتند به پارک و سینما بروند ولى من اصلاً به فکر تفریح نبودم و مى‏گفتم باید فقط درس بخوانم. هر کسى پشت سرم چیزى مى‏گفت ولى باور کنید آنقدر وقت هم نمى‏گذاشتم که بروم براى خودم مواد غذایى بخرم و گاه نان و نمک مى‏خوردم. حتى وقتى مادرم مریض مى‏شد، فرصت سر زدن به وى و شهرمان را نداشتم، تا اینکه کم کم به پایان دوره کارشناسى نزدیک شدم.

به پایان چیزى که سکوى پرش شما بود و تازه شروع بقیه راه.
بله، گاه مى‏شد به خاطر توجه بیش از حد به درس در فاصله بین دو ترم به کاشان نمى‏رفتم و به عنوان تنها ساکن خوابگاه از صبح تا شب درس مى‏خواندم و تنها مونسم پنجره اتاقم بود و درختى که از پشت آن پیدا بود. با خدا حرف مى‏زدم و از او مى‏خواستم تا کمکم کند بتوانم کنکور ارشد را با موفقیت پشت سر بگذارم و همان روزها جزو زیباترین دوران عمرم بودند. روزى روى مسئله‏اى فکر مى‏کردم هر چند ظاهر آن مبحث برایم جا افتاده بود ولى عمق آن را درک نمى‏کردم. آخرش آنقدر فکر کردم که ناگهان گویا راه حل عمق درس به من الهام شد و از شدت خوشحالى به دنبال کسى در خوابگاه مى‏گشتم تا از آن چیزى که فهمیده بودم برایش بگویم. در آن روزها هر کس مرا مى‏دید فکر مى‏کرد خیلى بدبخت هستم که هیچ تفریحى ندارم و از زندگى‏ام لذت نمى‏برم اما من خودم را خوشبخت‏ترین فرد عالم مى‏دانستم. نماز شکر مى‏خواندم و دعا مى‏کردم تمامى کسانى که دوست‏شان دارم مثل من لذت درک علم را بچشند. جا دارد از دو دوستم در آن دوره یادى کنم که از نظر رشد معنوى تأثیر بسیارى روى من گذاشتند و ایمان و اعتقادم را عمق بیشترى بخشیدند. آنها خالصانه و دوستانه ایرادهایم را مى‏گفتند و علاوه بر اینکه رقیب من بودند نقطه تحولى هم برایم بودند که از آنها مطالب بسیارى آموختم. البته خاله اى مؤمن و معتقد هم داشتم که دبیر ریاضى بود و او هم حمایت‏هاى بسیارى از من مى‏کرد و در آن سن کم مرا در زمینه‏هاى دینى به راه درست هدایت مى‏کرد.

خب در دوره کارشناسى ارشد چه کردید؟ در رشته‏اى که دوست داشتید قبول شدید؟
بله. در گرایش شیمى آلى دانشگاه تهران پذیرفته شدم؛ در همان رشته‏اى که مى‏خواستم و انتخاب کرده بودم. البته در سال اول کمى افسرده بودم چون مى‏دیدم محیط آنجا و روابط بسیار با دانشگاه خواجه نصیر فرق مى‏کرد. توجهات مسئولان دانشگاه هم به شاگرد اول‏هاى دانشگاه خودشان بود. شرایط خوابگاه هم فرق مى‏کرد، هر چند امکانات مثل خوابگاه قبلى کم بود ولى جاى شکر داشت که سالن مطالعه داشتم و جایى براى درس خواندن پیدا مى‏کردم.
وقتى در دانشگاه خواجه نصیر پذیرفته شدم همان سالى بود که تعداد پذیرش دخترها در دانشگاه زیاد شده بود ولى اتاق خوابگاهها کم بود و ما مجبور بودیم هشت نفرى در یک اتاق زندگى کنیم. دانشجویان طبق معمول شیطنت مى‏کردند و من چاره نداشتم که در پشت بام و در شرایط بسیار بد درس بخوانم و یا به دلیل نبودِ اتاق مطالعه و یا قفل بودن پشت بام کف راهروى خوابگاه بنشینم و درس بخوانم. هر چند در دوره ارشد در اتاق‏مان چهار نفر بیشتر نبودیم که در نهایت دو نفر در دکترا قبول شدیم.

پس با این حساب نباید دانشجویى بهانه بیاورد که شرایط خوبى براى درس خواندن و پاس کردن امتحان‏هایش در خوابگاه ندارد.
واقعاً همین طور است. من الان به دانشجویانم مى‏گویم ما در بدترین شرایط خوابگاهى درس مى‏خواندیم با حداقل امکانات. تنها جایى که به ما اختصاص داشت همان تخت‏هایمان بود که باید حس مى‏کردیم کسى در اطراف‏مان نیست تا با تمرکز درس بخوانیم. خودستایى نباشد ولى مثالى مى‏آورم که بدانید در هر شرایطى مى‏شود درس خواند و مطالعه کرد. مى‏خواهم بگویم نگهبان‏هاى دانشگاه تهران بهتر از هر کسى مى‏دانستند که من چقدر درس مى‏خوانم و کار مى‏کنم. قبل از ساعت شش صبح آنها را از خواب بیدار مى‏کردم و وارد دانشگاه و آزمایشگاه مى‏شدم و شب‏ها ساعت یازده بیرون مى‏آمدم و به طرف خوابگاه راهى مى‏شدم. با توجه به اینکه نامه‏اى از مسئولان گرفته بودم که در حال تحقیق هستم اجازه داشتم که تا ساعت ده شب بیرون باشم ولى به قول دانشجویان وقتى آخر شب خسته و خواب‏آلود به خوابگاه مى‏رسیدم کسى اعتراض نمى‏کرد که چرا دیر آمده‏ام و من فقط فرصت داشتم که کمى بخوابم و دوباره از ساعت سه و چهار صبح بیدار شوم و دوباره درس بخوانم و راهىِ دانشگاه شوم. چهارده ماه برنامه زندگى من همین بود و حتى در ماه رمضان همان یازده شب که به خوابگاه مى‏رسیدم افطار مى‏کردم و فرصت نداشتم در آزمایشگاه شیمى و هنگام کار چیزى بخورم.

شنیده‏ایم در همان دوران دانشجویى استاد هم بوده‏اید؟
بله. در همان شرایط و در حالى که سخت به فکر ارائه تزم و آمادگى براى دوره دکترا بودم سر کلاس هم مى‏رفتم؛ حتى یک بارم یادم است که خیلى سرم شلوغ بود ولى دلم نیامد امتحان راحتى از بچه‏ها بگیرم و سرسرى اوراق را تصحیح کنم نشستم و خط به خط ورقه‏هاى دانشجویان را خواندم و نخواستم به خاطر خودم و کارم، از دانشجوهایم کم بگذارم. واقعاً هم ایمان دارم که به خواست خدا زمان برایم برکت داشت. عرض زندگى و برکت وقت را حس مى‏کردم تا اینکه یک و نیم سال پس از ورود به دوره کارشناسى ارشد با توجه به همان برکت وقتى که داشتم توانستم در عرض یک ماه و نیم به اندازه چند ماه درس بخوانم. البته وقتى در رشته دکترا قبول شدم از خودم هم راضى نبودم و فکر مى‏کردم تحقیقاتم درست به نتیجه نرسیده است.

با این حساب نه تنها فرصت رفتن به کاشان بلکه فرصتى هم نداشتید که بین هر مقطع لااقل نفسى تازه کنید؟
بله. با اینکه دلم براى خانواده تنگ شده بود و آنها هم همین طور مى‏خواستند مرا ببینند ولى گلگى نمى‏کردند با وجودى که والدینم هر دو بیمار بودند و من تنها دختر خانواده ولى مى‏گفتند درسَت را بخوان و به خاطر ما به کاشان نیا. من هم چنان حواسم به درس بود که اصلاً نمى‏دانستم در اطرافم چه خبر است. به کسى کارى نداشتم و حواسم فقط به کارهایم بود و همین باعث شد که دوره کارشناسى تمام نشده وارد ارشد شدم و هنوز از ارشد دفاع نکرده بودم که سر کلاس‏هاى دکترا بودم. در واقع اصلاً فرصتى بین این مقاطع نبود و تمام ده سال دانشگاه به هم پیوسته بود.

از پذیرفته شدن در مقطع دکترا مى‏گفتید و اینکه هنوز خیلى راضى نبودید.
قبولى من در امتحان تافل بسیار برایم انگیزه‏بخش بود و مرا در ادامه راهم جدى‏تر کرد تا اینکه سال 77 سر کلاس درس در دانشگاه آزاد قم بودم که فهمیدیم نتایج دکترا اعلام شده است. وقتى دانستم رتبه اول آزمون دانشگاه تربیت مدرس را کسب کرده‏ام واقعاً خبر برایم غیر منتظره بود. سریع به حرم حضرت معصومه (س) رفتم و گفتم خدایا، در قبال موفقیت‏هایى که به من مى‏دهى چه مى‏خواهى، واقعاً لیاقت این همه لطف را دارم یا نه؟
بعدش دوباره در کنکورهاى دیگر دانشگاهها هم امتحان دادم و در رتبه اول دکترا از دانشگاه اصفهان و رتبه سوم دانشگاه شهید بهشتى در گرایش شیمى آلى پذیرفته شدم ولى دوباره کنکور دانشگاه شریف را هم دادم و در رتبه اول آنجا قبول شدم. رفتن به آن دانشگاه چون از مقطع کارشناسى آرزویم بود، بسیار برایم لذت‏بخش بود. امکانات دانشگاه شریف و خوابگاه آن بسیار عالى بود. منى که در شرایط بد خوابگاههاى قبلى درس خوانده بودم، خوابگاه دانشگاه شریف برایم کاخى بود و به محض اینکه براى اولین بار وارد آن سوئیت مجهز شدم ناخودآگاه این شعر بر زبانم آمد که‏
هر چه در این دایره دستت دهند
گر نپسندى به ز آنت دهند
تمام خستگى‏هایم با ورود به آن خوابگاه جبران شد و با خودم فکر کردم اگر واقعاً از همان سال اول در آنجا پذیرفته شده بودم چقدر امکانات پیشرفت هم سریع‏تر بود اما بالاخره به دانشگاه شریف رسیده بودم.

با این حساب درس خواندن‏ها با سرعت هر چه بیشتر ادامه داشت؟
بله. وسایل آزمایشگاهها و اساتید دانشگاه شریف بسیار عالى بودند ولى گاه تأسف مى‏خوردم دانشجویانى که با آن همه زحمت در دوره دکتراى آن دانشگاه پذیرفته شده‏اند چرا گاه دل به درس نمى‏دهند و کم‏کارى مى‏کنند. چون خودم سختى‏هاى بسیار کشیده بودم ایمان داشتم که باید در مقابل امکانات احساس مسئولیت داشته باشیم و وقت‏مان را ضایع نکنیم. دوباره مثل دوره ارشد، نگهبان‏ها اولین کسى را که در دانشگاه مى‏دیدند من بودم تا اینکه با بهترین نحو امتحاناتم را دادم و به عنوان جوان‏ترین فارغ‏التحصیل دکتراى شیمى تا سال 82، در حالى که 27 سال سن داشتم از دانشگاه شریف فارغ‏التحصیل شدم.

پس از طى این مدت تحصیل آیا احساس خستگى نمى‏کردید؟
خیر. با وجود اینکه در هنگام تحصیل، تدریس هم مى‏کردم ولى اولین آرزویم هنوز هم این است که دوباره به تحصیلات و تحقیقاتم ادامه بدهم و مثل یک دانشجو در کلاس دیگر رشته‏هاى مرتبط شیمى بنشینم.

در حال حاضر در کدام دانشگاهها تدریس مى‏کنید؟
قبلاً در دانشگاه تهران و شریف تدریس داشتم ولى فعلاً عضو هیئت علمى دانشگاه آزاد قم و دانشگاه کاشان هستم. البته با وجود سوابق علمى و اینکه فارغ‏التحصیل دانشگاه شریف هستم. مى‏توانم در دانشگاههاى دیگرى هم تدریس کنم ولى حواسم هست که در اولین مرحله یک مادر و همسر هستم و وظایفى بر عهده دارم.

یک سؤال خصوصى. با توجه به این همه مشغله، کى فرصت کردید که ازدواج کنید. اصلاً خواستگارتان کى وقت کرد که به خواستگارى شما بیاید؟
خوب از قبل آنقدر برنامه‏ریزى کرده بودند که سر وقت در کاشان باشم. سال 81 در حالى که احساس مى‏کردم دارم زود ازدواج مى‏کنم پاى سفره عقد نشستم آن هم به توصیه اطرافیان که مى‏گفتند نباید به خاطر درس ازدواج را فراموش کنم. دوباره به همان شیوه‏اى که داشتم و همیشه از تجربه دیگران استفاده مى‏کردم تجربیات بزرگ‏ترها را قبول کردم، ولى دیدم ازدواج واقعاً کارم را سخت‏تر کرد.

همسرتان با شرایط تحصیلى شما چطور کنار آمدند؟
راستش را بخواهید پدرم کلاً با ازدواج من در شرایطى که هنوز دکترایم را نگرفته بودم مخالف بود. او آرزوهاى بسیارى برایم داشت و از همسرم تعهد کلامى و کتبى گرفت که هرگز مانع تحصیل و شرایط کارى و تدریس من نشود. هر چند بعد از شروع زندگى مشترک دیدم همسرم نه تنها مخالفتى ندارد بلکه خود مشوّق من است و مى‏گوید نباید سوابق خوبت را هدر بدهى. در واقع همسرم صبور بود و شتاب دهنده به کارهایم؛ ولى با وجود دو پسرم محمد و على که در سال 83 و 85 به دنیا آمدند دیگر نمى‏توانستم به بچه‏ها بگویم صبورى کنید و در عمل، سرعت پیشرفتم کندتر شده بود. هر چند بیشتر زحمات بچه‏ها به عهده مادرم است و او با اینکه بچه‏هایم هنوز کوچکند ولى دارد روش آموزشى خودش را از الان روى آنها پیاده مى‏کند.

گفتید که همسرتان از زندگى با شما شکایتى ندارد ولى احتمالاً خانواده همسرتان که هنوز مثل خانواده خودتان با شیوه زندگى شما آشنا نبودند، انتظار داشتند که همپاى آنها به مجالس و میهمانى بروید و بنشینید پاى نقل و گفتگو.
بله. همسرم درکم مى‏کرد. همچنین خانواده و فامیل که از بچگى دیده بودند چگونه در حال درس خواندن هستم و اگر مجبور شوم به یک میهمانى بروم حتماً کتاب‏هایم همراهم است اما خانواده همسرم هر چند هیچ وقت گله نکردند ولى از نگاهشان مى‏فهمیدم که دوست دارند همراه شوهرم به میهمانى‏ها بروم. واقعاً قبول دارم که از سهم مادرى کم گذاشته‏ام و مادرم به بهترین وجه آن را جبران مى‏کند ولى همسرم کمىِ سهم خودش را که جبران‏پذیر هم نیست با صبورى تحمل مى‏کند و همین صبورى او به من جرئت مى‏دهد که ناخواسته حق بیشترى را از او ضایع کنم.

نگفتید همسرتان شغل و تحصیلاتش چیست؟
همسرم مهندس متالوژى است و در حال حاضر مدیر کارخانه‏اى در کاشان است.

با توجه به اینکه در ایران آخرین حد تحصیل همان مقطع دکتراست آیا با این همه علاقه تلاشى براى رفتن به خارج از کشور و گرفتن مدرک فوق دکترا نکردید؟
مدرک دانشگاه صنعتى شریف آنقدر معتبر است که هر کسى که دکتراى آن دانشگاه را داشته باشد مى‏تواند به راحتى براى ادامه تحصیل به خارج از کشور برود همان طور که خیلى‏ها رفتند و دیگر بازنگشتند. اما من علاقه‏اى به رفتن نداشتم چون مى‏ترسیدم مثل خیلى از کسانى که رفتند و گفتند حتماً برمى‏گردیم، بروم و با دیدن امکانات دانشگاههاى خارج از کشور وسوسه شوم و براى همیشه در آنجا ماندگار شوم.

در واقع همان بحث فرار مغزها و امکاناتى عالى که دانشگاههاى جهان در اختیار تحصیلکرده‏هاى خوب مى‏گذارند؟
بله. دوستى داشتم که بسیار مؤمن و متعهد بود. مى‏گفت فقط براى مدت کمى مى‏رود و زود برمى‏گردد. وى آنقدر باایمان بود که لباس‏هاى خاصى طراحى کرده بود که در کانادا بتواند حجابش را در حین کار به درستى رعایت کند ولى همان دوستم در اولین ایمیلى که فرستاد نوشت با دیدن امکانات علمى اینجا اولین فکرى که به ذهن مى‏رسید برنگشتن به ایران است. بعدها هم با یک ایرانى دیگر که هر دو براى ادامه تحصیل رفته بودند، همان جا ازدواج کرد و در کانادا ماند.
مى‏ترسم من هم بگویم برمى‏گردم و آن وقت دیدن امکانات علمى که عطش رسیدن به آن را دارم پایم را سست کند و آن وقت من هم بمانم و مادرم دوباره چشم به راهم. من واقعاً اشک مادرانى را که فرزندان‏شان رفته بودند تا برگردند دیده بودم و فرزندانى که با امکانات دولت مى‏رفتند و همان جا پذیرش مى‏گرفتند و برنمى‏گشتند. اما من دوست دارم در کشور خودم و حتى در همین شهر خودم کاشان خدمت کنم حتى در دبیرستان‏هاى شهرم و در کوچه و خیابانى که دوستش دارم.

پس واقعاً هیچ علاقه‏اى براى ادامه پیشرفت ندارید؟
ببینید بسیار دوست دارم که براى کارهاى تحقیقاتى و علمى و تبادل علم و اطلاعات به خارج از کشور بروم ولى همیشه دلهره‏اى دارم که نکند من هم ماندگار شوم. دیده بودم برخى استادهاى خودم را که در اثر کثرت زندگى در خارج از کشور با اینکه از لحاظ علمى بسیار قوى بودند ولى از نظر اخلاقى و فرهنگى، رفتارهاى درست فرهنگى ما را غلط مى‏دانستند و فکر مى‏کردند کارهاى ما فقط مانع پیشرفت‏مان است. در حالى که فرهنگ ما باعث پیشرفت است و نه مانع آن. البته بودند کسانى که هنوز وجهه فرهنگى خود را حفظ کرده بودند مثل آقاى دکتر «محمد محمودى هاشمى» استاد راهنماى من در دوره دکترا، که از هیجده سالگى در آمریکا زندگى کرده بود و از نظر ایمان و اخلاق واقعاً الگو بود و غنى از فرهنگ ایرانى.
در واقع فکر مى‏کنم آدم باید ظرفیت هر چیزى را داشته باشد چون اکثر افراد عوض مى‏شوند و نظم و قانون حاکم بر دانشگاههاى خارج از کشور چنان آنها را مبهوت مى‏کند که راه برگشت برایشان نمى‏گذارد. فرض کنید در ایران ما براى انجام یک آزمایش باید هر کدام از وسایل را با کلى دوندگى پیدا کنیم ولى در خارج از کشور با یک تلفن کل وسایل مورد یک نیاز محقق با تمام جزئیات درخواستى‏اش فرداى روز درخواست روى میز کارش است. به طور حتم هر کسى به آن شرایط عادت کند کار در ایران برایش خسته‏کننده است.

در حال حاضر فقط تدریس مى‏کنید و یا اینکه کار تحقیقاتى هم دارید؟
تدریس و تحقیق من با هم عجین هستند. تا به حال هشت مقاله تحقیقاتى در نشریات بین‏المللى معتبر داشته‏ام و ده مقاله‏ام در سمینارهاى داخلى و خارجى شرکت کرده و سخنرانى‏هاى بسیارى داشته‏ام.
یک بار در دوره دکترا بورسى از طرف ژاپن به من اعطا شد که مربوط به دوره AIEJ بود که بورس تبادل دانشجو بود و ژاپن در هر کدام از گرایش‏هاى فنى و علوم پایه یک نفر را مى‏پذیرفت. همه شرایط براى این تحقیقات یک ساله فراهم شده بود با درآمد صد هزار ین در ماه همراه با امکانات پیشرفته آزمایشگاهى، که در نهایت زمان سفر با دوران تولد پسر اولم یکى شد و نتوانستم به ژاپن بروم. یک بار هم از دانشگاه «گیسن» آلمان برایم پذیرش پنج ماهه آمد که با وجود انجام مراحل ادارى امکاناتش در نهایت فراهم نشد.

از آرزوهایتان بگویید. غیر از درس خواندن هیچ خیالات و تصوراتى نداشتید. معمولاً دختران جوان هم‏سن شما در زمان تحصیل خیالات بسیارى در سر مى‏پرورانند؟
اولین آرزویم همیشه سلامت والدینم است و بودنم در زیر سایه آنها و در کل سعادت خانواده‏ام. اما بعد از آن، همه آرزوهایم در درس خلاصه مى‏شود. در دوران دبیرستان آرزویم قبولى در رشته شیمى بود و بعد قبولى در کارشناسى ارشد و سپس مقطع دکترا، آن هم براى خدمت به خلق. واقعاً آرزویم این است که به هر جا مى‏رسم و هر قدمى که برمى‏دارم رضاى خداوند در آن باشد و بتوانم یک معلم و محقق نمونه باشم.

خانم دکتر پس از اینکه با مراحل دشوار تحصیلات پر از موفقیت شما آشنا شدیم، واقعاً دل‏مان مى‏خواهد بدانیم انگیزه اصلى شما براى تدریس و تحقیق چیست و اینکه دوست دارید بتوانید یک معلم نمونه باشید.
ببینید براى من فرق نمى‏کند که در دانشگاه درس بدهم و یا در دبیرستان، دلم مى‏خواهد به بهترین روش و با توجه به تجربیاتى که از دیگران کسب کرده‏ام به بهترین نحو تدریس کنم و اولین الگویم هم مادرم بود. البته پدرِ مادرم هم لیسانس ریاضى از دارالفنون را داشت و مدیر دبیرستانى در تهران بود و همیشه به من سفارش مى‏کرد اگر درسى را براى صدمین بار تدریس مى‏کنم حتماً قبلش مطالعه داشته باشم. وى الگوى تمام‏نماى تلاش و پشتکار بود و با وجود افراد تحصیلکرده در فامیل که همه علاقه‏مند به پیشرفت من بودند، تمام آنها الگویى شدند تا راهشان را ادامه دهم. مى‏خواهم بگویم همه افراد خانواده، برادرهایم، معلم‏ها و اساتیدم، دوستان و حتى نگهبان‏هاى دانشگاه و حتى راننده‏هایى که با روى خوش برخورد مى‏کردند و در راه رفت و آمد ده ساله من از تهران به کاشان و بالعکس به من روحیه مى‏دادند، همه و همه در پیشرفت سریع من سهیم هستند.

جداى از درس شیمى به چه هنر و یا فعالیتى علاقه‏مند هستید؟ البته اگر فرصت فکر کردن به چیز دیگرى را هم داشته باشید و مثلاً وقت کنید که غذا بپزید.
واقعاً مى‏گویم که هرگز به دیگر رشته‏ها توجهى نکردم و تنها کتاب‏هاى متفرقه‏اى که مى‏خواندم کتاب شعر بود و اشعارى که گاه فرصت جوشیدن پیدا مى‏کردند، اما در مورد آشپزى باید بگویم لااقل به این یک کار علاقه و توجه دارم و با اینکه وقت زیادى مى‏برد ولى دوست دارم غذاى خوشمزه براى خانواده‏ام درست کنم و از این کار لذت مى‏برم.

توصیه‏تان براى ادامه تحصیل جوانان چیست، آن هم با توجه به علایق کاذبى که در برخى از جوانان ایجاد شده و واقعاً به خاطر کسب علم به دانشگاه نمى‏روند!
واقعاً به کسى توصیه نمى‏کنم که به زور درس بخواند ولى وقتى هر کسى پا به دنیا گذاشت وظیفه‏اش است که از وقتش درست استفاده کند. هر دختر و پسرى موظف است که وقتش را بیهوده تلف نکند حالا مى‏خواهد دانشجو باشد و یا کارگر. شاید یکى بخواهد برود در زمینه ورزش کار کند و یا اینکه یکى آدم خوبى باشد و بر عکس من که کارى براى خانواده‏ام نکردم، بخواهد در خدمت خانواده‏اش باشد، همه کارها خوب، خوب است به شرط آنکه انسان واقعاً براى آن تلاش کند و زندگى‏اش را تلف نکند. الان هم به دانشجویانم مى‏گویم وقتى شما کسب علم را هدف زندگى‏تان قرار داده‏اید باید وقت بگذارید و درس بخوانید نه اینکه بخواهید در دانشگاه تنبلى کنید. پاستور مى‏گوید: «هر انسانى زمانى که به پایان عمرش نزدیک مى‏شود باید حق این را داشته باشد که با صداى بلند فریاد بزند که من هر آنچه در توان دارم انجام بدهم.»
واقعاً جز کلام بزرگان دینى حرف دیگرى ندارم. رسول اکرم (ص) مى‏فرمایند حتى براى کسب علم باید به چین رفت. هر چند من هم اعتقاد پیدا کرده‏ام که این رفتن باید با کسب لیاقت و ظرفیت باشد تا در نهایت بتوانیم علم و تکنولوژى را به دست جوان تحصیلکرده به کشور هدیه دهیم نه اینکه جوانان قید ایران را بزنند و به خاطر پیشرفت فردى در دیگر کشورها بمانند و خیرشان به ایران نرسد.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۰ دی ۱۳۸۹
نقش ها
گفت و گو کننده : مریم ‏ بصیرى
گفت و گو شونده : مریم اخبارى
عناوین
رسته: 0