پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
بر خط: 2420
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1079 بازدید
انسان و جهان در پدیدارشناسی

کشف مجدد «انسان» در فلسفه، یکی از مسائل مهمی است که فلسفه با آن روبه رو بوده است. پدیدار شناسی از این نظر مهم است که انسان در آن جلوه ای نوین و بی سابقه از خرد را ارائه می کند. دیدگاه هایی نظیر پوزیتیویسم، به انسان به صورت ترکیب فیزیکی- شیمایی (بیولوژیک) می نگرد که تابع قوانین جامه شناسی و جغرافیایی است. به علت اشکالات عمده این چند دیدگاه، در اوایل قرن بیستم در این مکاتب بازنگری شد. به همین دلایل است که نگاه دیگر به پدیدارشناسی، آن را انسان گرایی (Humanism) نامیده است.
در این جا نقطه شروع بازنگری انسان محقق شده است که از «تئوری ها» و «انتزاعیات» به دور است. مقصود این است که انتزاعیات (abstractions) هرگز انسان را آن طور که وجود دارد نشناخته است و انسان در لابلای تئوری ها و فرضیات گم شده است.
در این جا دانش فیزیک از انسان و روان او پدیده ای انتزاعی و یا چیزی در حد علامت ساخته است. به عبارت دیگر انتهای جهان تئوریک فیزیک و ریاضیات، گم شدن انسان در لابه لای این فرضیات است؛ بنابراین برای کشف مجدد انسان لازم است که دوباره نگری به آدمی از سرگرفته شود؛ یعنی تئوری ها و الگوها به کناری گذاشته شود و به انسان فقط در قالب پوست و گوشت نگریسته شود. این همان نگریستن نخستین است که هنوز فضایی برای تئوری سازی نیافته است. از این جا می توان به بنیاد نظرات ادموند هوسرل(Edmond Husserl) پی برد. بیشترین گفتار هوسرل در باب علم و هندسه است.
برای هوسرل، جهان یونان باستان، دنیایی است که در آن علم با زندگی ارتباط مستقیم دارد. بنیان های علم ریشه خود را در زندگی می جوید و هر کاوش کننده به راحتی می تواند از علم به بنیان ها برسد. اما جهان علم، خصوصا ریاضیات، راه بر تجربه های آنی و زنده بسته است و از این رو انقلاب در علم منوط به بازسازی دوباره تجربه است. اما این امر منحصر به دنیای تجربه نیست. به عبارت دیگر پیشرفت در علم باعث فرورفتن جهان تجربی در زندگی تئوریک شده است.
از سوی دیگر جهان صرفا تئوریک از انسان، به معنای اصلی کلمه، فاصله گرفته و انسان در ابعاد تئوریک گم شده است؛ بنابراین برای دوباره سازی زندگی، به نقد علم نیاز است و بهترین نوع نقد، ریشه شناسی علم است. پیروزی بر طبیعت نیز باعث شده که علم تئوریک از طبیعت به دور افتد. به عبارت دیگر طبیعت به صورت مشتی از علائم درآمده است و ابعاد زنده و محقق طبیعت به فراموشی سپرده شده است. در این جا «فراموشی» نقش عمده ای در تحول علوم دارد. انسان محقق کمتر دچار فراموشی می شود و او در واقع با دوباره دیدن خود بر فراموشی پیروز می شود، اما انتزاعیات، مکانیسم اصلی و بنیادی فراموشی است. علم سرانجام در پیدایش مکانیسم انتزاعی موفق بوده است.
اوج دیدگاه تحلیلی درباره انسان، کشف مجدد انسان به صورت موجودی تئوریک است. تاریخ رشد علم، در حقیقت، رشد انسان تئوریک است. انسان تئوریک با حواس پنجگانه خود کاری ندارد، بلکه در این جا انسان به صورت «مفهوم» مطرح است که جایگاه مشخص وی همان تئوری است. تاریخ علوم طبیعی تا قرن بیستم تاریخ رشد تئوری است. این چرخش به سوی تئوری در پدیدار شناسی متوقف می شود. در این جا جست وجو برای زیربنای تئوری است. منشأ اسناد تئوریک، فتح طبیعت است، پدیدار شناسی دیدگاهی رادیکال است؛ به این معنا که در حالی که خود را با انسان تئوریک وفق نداده در جست وجوی ریشه ها و بنیادها است. بنیاد پدیدار شناسی این است که چگونه هر پدیده ای را در (EPOCHE) تخفیف قرار دهد. تخفیف پدیدار شناسانه به این معنی است که چگونه پدیده از بعد تئوریک خود رهایی می یابد و در بعد خام و خالص خود قرار می گیرد.
انسان، در دیدگاه روان شناسی لابراتواری، موجودی است که بر مبنای «واکنش شرطی» تحلیل می شود. هدف پدیدار شناسی این است که وجود انسان ما قبل از تئوری چگونه ممکن است. انسان اصولا با تئوری زندگی نمی کند. انسان بیشتر با ابعاد حیات می زید و فقط در دوره های بعد است که تئوری جایگزین ابعاد حیات می شود. روان شناسی عکسی اگرچه ممکن است درباره شهروندان جامعه معاصر دیدگاه درستی باشد، ولی به طور کلی در انسان شناسی دیدگاهی غلط است.
ابزار تئوریک در قرن بیستم رشد بسیار یافته و بنابراین بدیهی است که هر نوع تعریف از انسان شامل یک دیدگاه تئوریک باشد. «من هستم» به معنای محقق خود نمی تواند حاصل تفکر پوزیتیویسم باشد. «من هستم» در واقع بین گذشته و آینده قرار دارد و غیرقابل تبدیل به جهان تئوریک است. اما برداشت انسان شناسانه از «من هستم» ، که در هر لحظه گدشته و آینده را نیز در نظر می گیرد، دارای برداشتی درست در انسان شناسی است.
آن چه در روان شناسی اتفاق افتاده، در سیر رشته ها نیز قابل ملاحظه است. در انسان شناسی، تعریف انسان به همان انسان قرن نوزده یا بیستم اروپایی اشاره دارد که جوامع ابتدایی تر با آن سنجیده می شود. در واقع، انسان بومی غیراروپایی دارای ابعادی مستغنی تر از انسان اروپایی است و انسان شناسی در این جا دارای ابعادی نیست که اروپایی گرایی (Eurocentrism) را پشت سربگذارد.
اما فقط در تاریخی گرایی (Historicism) است که بر ابعاد مستغنی در هر دوره تاریخی تأکید می شود. تاریخ در این جا فقط دارای روح تاریخی نیست، بلکه زیربنای آن حاوی «جهان تاریخی» است. انسان در واقع در جهان تاریخی زندگی می کند. جهان تاریخی نیز دارای ریشه هایی است که از روح تاریخی فراتر می رود. جهان تاریخی در واقع مستغنی و جایگاه واقعی انسان است و دارای بنیادهایی است که انسان به معنای واقعی کلمه را نشان می دهد.
انسان به طور کلی در «افق های بودن» زیست می کند. این افق ها در بعد طبیعی انسان طبیعی خاموش است و همان طور که به آن اشاره شد، فراموشی در این جا نقش مهمی دارد.. این فراموشی است که انسان را به علامت تبدیل کرده و از ابعاد چندگانه او صرف نظر می کند. انسان تاریخی، آن طور که مورد نظر پدیدار شناسی است نمی تواند توسط سیستم علامت و یا توسط علوم فرهنگی به مثابه سیستم علامت توضیح داده شود. انسان در بعد زمان، در هر لحظه میان گذشته، حال و آینده قرار دارد. وجود این بعد، ریشه تاریخی گرایی است و در هر تحلیل تاریخی ما با این سه بعد در انسان روبه رو هستیم. زمان شاید غنی ترین بعد آدمی است که توسط انسان تئوریک، قابل توضیح نیست.
فلسفه از دیدگاه پدیدارشناسی، نقد «دیدگاه طبیعی» است (naturalist). در دیدگاه طبیعی همه چیز در جای خود قرار دارد و هیچ چیز سؤال برانگیز نیست، اما اگر ساختار دیدگاه طبیعی به هر علت فروریزد، در آن صورت است که چیزها سؤال برانگیز خواهند شد. در وضعیت دیدگاه طبیعی ما کمتر به فلسفه احتیاج داریم. فقط زمانی که نظم موجود دچار اغتشاش شود، فلسفه ظهور خواهد کرد. فلسفه در حقیقت در صدد کشف جوهر نظم موجود است. ما غالبا تحت تأثیر این نظم موجود قرار می گیریم، ولی از احاطه این نظم برخود غافلیم. فلسفه همان نقد نظم موجود است. دیدگاه طبیعی نقد نظم موجود را به ما نمی آموزد. فقط پس از آن که نظم موجود بارها نزد ما در هم ریخت، نیاز ما به فلسفه به وجود می آید.
بنابراین تفاوت علم و فلسفه در این جا روشن می شود: علم در چارچوب آن چه که هست عمل می کند و دیدگاهی عمل گرا دارد. علم در جهان نشانه ها رشد می کند و خود نیز محصول نشانه ها است، اما این نشانه ها، و در نهایت علم، با زندگی روزمره ارتباط می یابد. ولی در فلسفه نشانه هایی وجود ندارد که ما را به زندگی روزمره مرتبط کند. علم در بنیاد عمل گرا است، در حالی که فلسفه فضای تئوریکی است که در میان نشانه ها به وجود می آید.
پدیدار شناسی، پدیده ها را بیرون از ارتباط آنها با زندگی روزمره مطالعه می کند. پوزیتیویسم پدیده ها را به شکلی از علامت بودن در آورده است. پدیدار شناسی حفظ و حراست از آن بنیادهایی است که در ماورای زندگی روزمره قرار دارد.
فلسفه در پدیدار شناسی، عمدتا با جهان بینایی سروکار دارد. در زندگی، بینایی و جهان ناشی از آن، دنیای نخستین است و فلسفه دست یابی به این دنیای نخستین است. جهان بینایی نیز در چارچوب جهان مرئی باقی می ماند مگر آن که به جهان نامرئی نیز راه پیدا کند. جهان نامرئی همان بنیاد جهان مرئی است که به صورت چارچوب ها در آمده است. جهان مرئی به ما داده می شود و فلسفه نقد این جهان داده شده است. فلسفه با پوست و گوشت جهان مرئی سروکار دارد. با این نظر فلسفه شبیه ادبیات و هنر است. ابعاد جهان بینایی به تئوری در نمی آید، فقط هنر قادر است که به بنیاد اصلی این جهان رخنه کند.
در علم، پوست و گوشت این جهان بینایی بسیار رقیق شده و تبدیل به یک نوع علامت می شود. فلسفه کوشش می کند که از سیستم علایم فراتر برود. سیستم علائم، ماورای امنیت بوده و جهان عملکردی بر ما حاکم است. اما فلسفه از جهان عملکردی آن سوتر می رود و از بنیان آن می پرسد. در جهان عملکردی پرسش هایی کودکانه و بی هدف طرح نمی شود و فقط در هنر است که این ابعاد کودکانه حفظ شده و خود را به نماش می گذارد.
در فلسفه نیز پرسش های برخاسته از «حیرت» ، جای علم و زندگی روزمره را می گیرد. اصولا فلسفه نگاه حیرت انگیز به جهان است. در این نگاه حیرت انگیز جهان واژگون است و این جهان واژگون نقطه شروع اندیشه فلسفی است. حیرت در این جا این نیست که: «من که هستم؟» ، بلکه این است که من اصولا هستم. در مقابل «بودن من» است که حیرت به وجود می آید، در این جا پدیدار «من» خود را از چارچوب دیدگاه فونکسیوند رهامی کند و در مقابل جهان می ایستد. در این جا توضیحی وجود ندارد و آنچه که هست، دارای یک بعد وجودی حیرت است. در کنار این بعد حیرت است که فلسفیدن آغاز می گردد. حیرت در واقع تولید بعد فلسفی در انسان است.
در پدیدار شناسی، اشیاء در بعد «نخستین» قرار می گیرند. این به آن معنی است که گویی قبل از بعد نخستین هیچ گونه شیئ وجو نداشته است. در کنار این بعد نخستین، نگاه نخستین به هستی نیز وجود دارد. در این نگاه نخستین، ابعاد عادات نیز به کنار رفته اند. عادت در واقع باعث می شود که نگاه در چارچوب شکل بگیرد و بعد نخستین خود را فراموش کند. شوق و شور مشاهده یک اثر نقاشی ناشی از این است که عادات نگریستن برای مدتی کوتاه به کنار رفته است. نگاه نخستین در پدیدار شناسی اهمیت خاص خود را دارد. در این جا است که نگاه از بعد «اتوماتن» خود خارج می شود و دوباره ساختن اشیا بیرون از عادات آغاز می شود.
چشم در زندگی شهری به چندگانه دیدن خو گرفته است. بنابراین شهر می تواند آزمایشگاه واقعی جهان پدیدار شناسانه باشد. وجود امپرسیونیسم به معنای دینامیسم نگاه است. در این جا آنچه که به نظر می رسد، بیرون شدن چشم از دنیای «این جهانی» است. از سوی دیگر، می توان پدیدار شناسی را تجربه گرایی رادیکال دانست. در این جا پایه توجه به سمت ریشه های علم و دانایی است. ایده آل های افلاطونی باعث می شود که انسان به صورت بنیان فراموش شود. بنابراین نقد جهان بینی افلاطونی می تواند نقطه شروع پدیدار شناسی باشد. انسان محقق در دیدگاه افلاطونی محو می شود و به جای آن «زبان علامت» پیدا می شود. نقد زبان علامت می تواند همان «شالوده شکنی» باشد که در نهایت به انسان گوشت و پوستی منجر شود. در این جا ارتباط شالوده شکنی و پدیدار شناسی آشکار می شود.
بنابراین می توان مشاهده کرد که چگونه پدیدار شناسی نوعی از انسان گرایی جدید است. در این نوع از انسان گرایی آنچه مورد توجه است، معرفت شناسی است. این امر بدان معنی است که علم در انسان ریشه های هستی شناسانه دارد. نقد معرفت شناسانه از علم، همان نقد هستی شناسانه است. هستی شناسی نقطه مقابل جهان افلاطونی است؛ بنابراین، این نظر پدیدار شناسانه که تاریخ تاکنون بر مبنای ایده آل های افلاطونی نوشته شده است، موجه به نظر می رسد، اما اومانیسم صرفا به معرفت شناسی ختم نمی شود، بلکه شامل جهان تاریخی نیز می گردد. آنچه در تاریخ رادیکال است، به نظر تجربه گرایی و یا ساختار گرایی نمی آید. فقط پدیدار شناسی است که می تواند از این دو بگذرد؛ بنابراین انسان گرایی و فلسفه تاریخ در این جا جنبه هایی واحد پیدا می کنند. پدیدارها در افق بینایی، خود را نشان می دهد و به این ترتیب باید از بعد بینایی نیز گذشت و ایده آل های آن را نقد کرد.

تاریخ انتشار در سایت: -۱۱۰ فروردین -۶۵۸
نقش ها
نویسنده : مسعود یزدى
عناوین
رسته: 3