پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵
بر خط: 2398
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1904 بازدید
درس گفتارهایی درباره نظامی(2)

نوشتار حاضر، جلسه دوم سخنرانی دکتر حسن بلخاری با موضوع «درس گفتارهایی درباره نظامی» است که چهارشنبه 8/10/89 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد. این جلسه درباره حکمت و تأویل رنگ ها در هفت پیکر نظامی است.


بحث امروز در رابطه با عدد هفت است و سپس به بیان قصه ها خواهیم پرداخت. عدد در مبانی نظری دارای دو وجه است. حال اگر به عدد شکل اضافه کنیم باید بگوییم عدد و هندسه در مبانی نظری دو وجه دارد. یکی وجه کاملاً علمی است؛ مانند این که بگوییم دو به علاوه دو می شود چهار و یا این که مثلث، شکلی هندسی است که سه ضلع دارد و سه زاویه دارد. این از لحاظ علم صورت و ظاهر است. اما وجه دوم رویت به این علوم از وجه باطن است. در وجه باطنی عدد، عدد است. لکن عاملی است در دست حق که برای انتظام به هستی به وجود آمده است. در وجه باطن، عدد ملکی از ملائک است که چون حق به انتظام امور عالم مأمور می شود عدد ابزار انتظام اوست. به همین دلیل، قرآن که از دیدگاه ما یک متن مقدس است و یا حتی کتاب های مقدس دیگری چون تورات و انجیل، عدد را به عنوان یک عامل ظهور ذکر می کنند. در قرآن آمده است که خداوند جهان را در شش روز می آفریند.
آیا حق به عدد نیاز دارد؟ اگر از زاویه علم ظاهر به این موضوع بنگریم، عدد یک امر تعینی و مادی است. حق را با ماده چه کار است؟ اما از لحاظ وجه باطن، عدد عامل اظهار عالم است و خدا با عدد عالم را ظاهر می کند. این سخن فیثاغوریان است.
بسیاری از تمدن ها بلکه همه آن ها و آنهایی که ریشه در سنت دارند، عدد را رمز هستی و شکافت آن را شکافت هستی می دانند. شما اگر به کُنه عدد چهار و عناصر اربعه بنگرید پی می برید که اصل آن ها از آسمان است.
سنت گرایان به تمایز میان ماده و معنا قائل نبودند بلکه ماده را مرتبتی از معنا می دانستند. مثالی که جلسه پیش بیان کردم به یاد بیاورید. همان طور که ذکر شد آنان رنگ را نور متجسد و تعین یافته و نور را همان رنگ در عالم معنا می دانستند. این نکته بسیار بنیادین است و ادراک آن پرده های زیادی را کنار می زند. کسی که به عمق این مسأله پی ببرد خواهد فهمید که چرا خداوند از عدد برای انتظام به عالم سود جسته است.
به نظر شما آیا ظهور علم عدد در این تمدن اسلامی که به شدت مدعی عقلانیت است به همین دلیل نبوده است؟
این که من گفتم این تمدن مدعی عقلانیت است کاملاً درست است. گرچه عده ای افراد هم بودند که این موضوع را زیر سوال بردند اما این گفته صحت دارد. اگر عدد در عالم باطن، جایی نداشته باشد نه ادیان و سنت به سراغ آن می روند و نه خدا از آن برای انتظام عالم استفاده می کند.
عدد از دیدگاه حکمت سنتی هم عامل ظهور است و هم عامل انتظام و همچنین عامل شکل دادن هم هست. افلاطون رساله جالبی به نام تیمائوس دارد. او در آن رساله می گوید ما خدایی ناظم داریم. او هنگامی که قصد کرد کائوس را به کاسموس تبدیل کند، به عبارت دیگر آشفتگی را به نظم تبدیل کند و جهانی آراسته پدید آورد، مبنای فرم بخشیدن به عالم در نزد او دو مثلث بود. همین معنا در قرآن هم به تقدیر تعبیر شده است. آن جا که در قران می خوانیم ما هر چیزی را به تقدیر خلق کردیم، منظور همین است. تقدیر واژه عربی هندسه است گرچه همه می دانیم که همین هندسه اندازه یا اندراج فارسی نام دارد.
به هر حال عدد در دیدگاه حکمت سنتی نماینده یک راز است نماینده یک سر است و جایگاه صوری ندارد. نفس هفت تصویر، یک معناست که جدای از قصه هاست. خود نفس هفت یک تصویر است و تصویری از آن هارمونی خاصی است که ذکر شد. چرا که از دیدگاه همه ادیان، بنیان آسمان و زمین بر روی عدد هفت است. خداوند هم در قران می فرماید من هفت آسمان خلق کردم و همانند آن هفت زمین نیز خلق کردم. این جا مفصل نمی توان وارد عدد شد.
بحث عدد بسیار پیچیده است. همان طور که می دانید ما دو جهان داریم. یکی همین جهان ملموس که با آن سر و کار داریم و دیگری جهان مجازی که همان جهان کامپیوتر است. بنیان اصلی کامپیوتر هم از عدد است و از صفر و یک تشکیل شده است. این که تمام قران در حمد است و حمد نام دیگرش سبع المثانی است. اصل قرآن هفت آیه دارد و در آن کتاب، جهان هفت آسمان دارد. همه بر همین اساس است. ما دو کتاب داریم؛ یکی آن که می خوانیم و دیگری آن چه می بینیم. آن چه می بینیم کتاب مبین است و آن چه می خوانیم کتاب قرآن است. بر اساس اصل تطابق، آن چه خوانده می شود و آن چه دیده می شود باید مطابق باشد. هفت آسمان و هفت آیه سوره حمد هم دقیقاً همین طور است. به هر حال، در عدد مباحث بسیار گسترده ای وجود دارد. به ویژه بر روی عدد هفت حساسیت ده برابر است.
حقیقاً هیچ تمدنی را نمی توان یافت که در رابطه با عدد هفت و قداست و عظمت آن اشتراک نداشته باشند. احتمالا علت این اشتراک وسیع تمدن ها در عدد هفت این نکته است که هفت سیاره یا هفت ستاره، اصل رایج تمام تمدن هاست.
هنگامی که ما در عرض هم باشیم دچار اختلاف می شویم چرا که هر کس خودش را می بیند. اما زمانی که همه نگاه ها به یک نقطه بالا باشد همه این افراد که در عرض با هم اختلاف دارند در رویت آن نقطه بالا با هم اختلاف ندارند. به نظر می رسد منشاء آسمانی عدد هفت، سبب ظهور مقدس آن در تمام سنت ها و تمدن ها شده است. فقط یک کلمه از بنده بپذیرید که در عدد هفت رمز و رازی هست که از دیدگاه اهل حکمت سنتی انطباق امور این عدد و هستی بر برکت آن امور می افزاید. سر و راز عدد هفت را باید به تفصیل بررسی کرد و رموز آن را بررسی کرد که در این زمان کوتاه قابل دسترسی نیست.
تا به این جا دو نکته مشخص شد. یکی این که هفت پیکر می خواهد بر اساس قصه، راه کمال را نمایان کند که همان انطباق زمین و آسمان و همان ماده و روح است. دوماً این که اثبات کند صورت ظهوری این معنا در ساحت عدد هفت است.
از این جا به بعد وارد بحث قصه ها می شویم. چرا که می خواهیم قصه اول هفت پیکر و رنگ آن را که سیاهی است تأویل کنیم.
بهرام وارد قصر خورنق شد. اتاقی را بسته یافت. امر به گشودن آن کرد. با ورود او به آن اتاق، هفت پیکر مشاهده شد. او تصویر هفت دختر را دید و عاشق آن ها شد. سپس آن ها را یافت و به عقد و ازدواج خود درآورد. برای آن ها هفت قصر ساخت در هفت رنگ مختلف و این رنگ ها دقیقاً متناسب با روزهای هفته بودند. چون در جهان سنت هر روز به یک سیاره، یک فلز و یک رنگ متصل بود بهرام هم هفت قصر متناسب با این هفت ها ساخت.
نکته کلیدی در اینجا این است که در جهان سنت، امور در اتحاد با هم معنا و تفسیر می شوند. اما مدرنیته مخالف این و اساس آن بر تجزیه استوار است. در جهان سنت همه چیز با هم اتحاد دارند. در صورتی که ما در جهان مدرنیته آن ها را از هم جدا کرده ایم؛ چرا که از زمان رنسانس به این طرف به ویژه در اروپا نیم کره غرب بر نیم کره شرق تفوق پیدا کرده است. کار نیم کره چپ در مغز، تجزیه است و کار نیم کره راست، ترکیب است. جالب است که بدانید حکمت در ترکیب است اما علم در تجزیه. در جهان سنت، همه چیز باهم ترکیب می شوند و در آن انفکاک و تجزیه نداریم.
هر روز در هفت پیکر یک رنگ دارد و به یک سیاره متصل است. روز شنبه سیاه رنگ است. بهرام وارد قصر اول در روز شنبه می شود. دختری از اقلیم و گنبد اول که همان هندوستان است، در آن قصر زندگی می کند. او لباس سیاه به تن دارد و تمام جزئیات و تزئینات قصر و دختر سیاه هستند.
چون که بهرام شد نشاط پرست
دیده در نقش هفت پیکر بست
روز شنبه ز دیر شماسی
خیمه زد در سواد عباسی
سوی گنبد سرای قالیه فام
پیش بانوی هند شد تا به سلام
فضا فضای سیاهی است. رنگ هم سیاه است. قرار است که هر شب، بهرام در هر کدام از این قصرها که هست بانوی آن قصر قصه ای برای بهرام بگوید و از طریق آن قصه حقیقتی آشکار شود و مهم تر تأویل آن رنگ باشد. چراکه همه چیز در رنگ ظهور یافته است. گنبد سیاه، لباس سیاه، فضا سیاه، شنبه سیاه و حتی ستاره متناسب با آن سیاه است. رنگ در اینجا جایگاه تأویلی برای بیان معنا دارد. اما معنای پشت این سیاهی چیست؟
بانوی هندی شروع به قصه گفتن می کند. مختصر آن این است:
او می گوید ما در قصرمان کنیزی داشتیم که بسیار زاهد سرشت بود.
کز بانوان قصر بهشت
بود زاهد زنی لطیف سرشت
آمدی در سرای ما هر ماه
سر به سر کسوتش حریر سیاه
باز جستند کز چه ترس و چه بیم
در سوادی تو ای سبیکه سیم
به نزد او رفتم و گفتم اگر کنیزان از تو می پرسند حق داری که جواب ندهی. اما من را نباید بدون پاسخ بگذاری. من بانوی تو هستم. پس بگو سبب این سیاهی جامه ات چیست؟ آیا برایت مصیبت و یا غمی پیش آمده است؟ کنیز در پاسخ گفت: خیر و علت آن این است که من در نزد پادشاهی کنیز بودم. او سیاه پرست بود و علاقه ای شدید به رنگ سیاه داشت. حتی دیگران را هم به سیاهی ترغیب می کرد اما علتش را به کسی نمی گفت. البته او از ابتدا این طور نبود:
چون گل باغ بود مهمان دوست
خنده می زد چو سرخ گل در پوست
میهمان خانه ای مهیا داشت
کز سرا روی در ثریا داشت
قبل از این که او به سیاهی روی آورد بسیار مهماندوست و شادمان بود. به رنگ ها نیز حرمت می نهاد. لباس های رنگارنگ می پوشید تا آن که روزی یک نفر مهمان او شد که سر تا پا سیاه پوش بود. فضا هم فضای حزن آلود و غمناک و ایام هم ایام سوگواری نبود که او به آن سبب سیاهپوش باشد. پادشاه ناراحت شد که چرا مهمانش سیاه پوشیده است. پادشاه در آخر میهمانی از آن فرد سبب سیاه پوش بودنش را پرسید. آن فرد در جواب گفت: ای پادشاه ما را به بزمی میهمان کردی ولی به حزنی محزون نکن. چرا که نه قصد گفتن و نه توان گفتن آن را دارم. پادشاه هم در جواب گفت: من کجکاو شده ام که بدانم پس بگو. بالاخره پس از اصرارهای مکرر پادشاه، آن فرد قبول کرد و گفت: جواب سوال شما در چین است، باید به آنجا بروید و شهری را با این مشخصات پیدا کنید. پادشاه مدتی با خود کلنجار رفت اما توسن مهارناپذیر کنجکاویش بر صبوریش غلبه کرد. تخت و تاج پادشاهی را رها کرد و رهسپار دیار چین شد.
قصه در آثار نظامی لطافت بسیاری دارد. در حالی که مثلاً در آثار مولانا گاهی حکمت از قصه فراتر می رود و لطافت خود را از دست می دهد. این لطافت مخاطب را به شدت در ادعای طلب معنا قرار می دهد. چرا که هر چه لطیف تر شود معنایش هم لطیف تر خواهد شد. خلاصه، پادشاه به شهر مذکور می رسد و می بیند شهر به کل جامه سیاه بر تن دارد و البته در پس آن حزنی نهفته است. او می دانست که به این سادگی جواب را نخواهد یافت. از این رو دنبال رفیق و همدمی گشت. همواره بیان درد تسکین آن است و اسرار در ساحت هم دمی ظاهر می شود. به این خاطر است که همه به نوعی دنبال یک هم دم هستند. محمد تا دوست و رفیق خدا نمی شد
زبان خداوند بر جانش گشوده نمی شد
خلاصه او قصابی را یافت و با او دوست شد. از رفتارش دریافت که فرد خوبی است. چرا که به هر حال برخی از اخلاق و رفتار آدمی در چهره اش نمایان است. از این رو او را دوست خود یافت. روزی قصاب او را به منزل خود دعوت کرد. آن ها با هم حرف های بسیاری زدند.
باز گفتم بدو حکایت خویش
قصه شاهی و ولایت خویش
کز چه معنی بدین طرف راندم
دست بر پادشاهی افشاندم
تا بدانم هر که زین شهرند
چه سبب کز نشاط بی بهرند
بی مصیبت به غم چرا کوشند
جامعه های سیه چرا پوشند
مرد قصاب کین سخن بشنید
گوسپندی شد و ز گرگ رمید
مرد قصاب مانند برق گرفته ها از جای پرید و گفت: آیا تمام این قصه ها و دوستی ها به این خاطر بود؟ چرا این سوال را می پرسی؟ چرا جان مرا با این ذکر به آتش می کشی؟ این رمیدن به خاطر این است که ظاهراً این سوال جریانی دردناک را به یاد قصاب می آورد.
ساعتی ماند چون رمیده دلان
دیده برهم نهاده چون خجلان
گفت پرسیدی آن چه نیست ثواب
دهمت آن چنان که هست جواب
شب چو عنبر فشاند بر کافور
گشت مردم ز مردم دور
یعنی زمانی که شب فرا می رسد مردم با علم رویت خودشان دیگر کمتر دیده می شوند. چون قصه، قصه سیاهی است منزل ظهور این قصه باید شب باشد و زمانی باشد که هستی به رنگ سیاه درآمده است. هر حقیقتی در هر زمانی گویشش جواب نمی دهد. به محمد هم این پیام نازل شده که چرا در خواندن آیات عجله می کنی. آیه را اگر در وقت خودش نخوانی جواب نمی دهد. زمان هر کاری مشخص است. قصاب هم گفت، شب زمان این پرسش است. شب که فرا رسید گفت وقتش است که آن چه می خواهی را ببینی.
خیز تا بر تو راز بگشایم
صورت نانموده بنمایم
این سخن گفت و شد زخانه برون
شد مرا سوی راه راهنمون
خلاصه شاه با قصاب رفتند که راز این پرسش را کشف کنند. به خرابه ای رسیدند. شاه متحیر شد. به فضای وسط آن جایگاه رسیدند. سبدی رویت شد که دور آن ریسمانی مانند مار پیچیده شده بود.
تا به این جا دو نماد را می یابیم. یکی مخروبه است که نمادی از دنیاست و دیگری مار است که در همه جا وجه نمادین دارد. یک از ده وجه نمادینی که مار دارد روح است. نظامی هم بر این مورد اصرار دارد.
بسته کرده رسن در آن پرگار
اژدهایی به گرد صله مار
اصرار نظامی هم به این دلیل است که ما آرام آرام جایگاه عروج را برای این پادشاه ببینیم. قصاب به پادشاه می گوید برو و در داخل این سبد بنشین. پادشاه دلیل این کار را می پرسد. قصاب می گوید مگر نمی خواهی جواب را بیابی؟ پس این کار را انجام بده.
گفت یک دم درین سبد بنشین
جلوه ای کن بر آسمان و زمین
این سبد نماد برداشتن فاصله میان زمین روح و نفس و آسمان روح توست. در کیمیاگری، نفس مس بود و روح زر بود. کار کیمیاگر عارف تبدیل مس نفس به طلای روح است. فرق نفس با روح در این است که روح چون مستقیماً از جانب اوست پاک است اما نفس به دوییت آلودگی و تطهیر آلوده است. معراج یعنی صعود برای وصل شدن به معنا و در این جا هم ما آغاز یک معراج را می بینیم. البته معراج برای همه انسان هاست و محال است که انسانی را در زمین بیابید که در راه وصول به معبودش نباشد. محال است مولانایی را بدون شمس بیابیم. البته گاه جان خود را در راه شمس می گشاییم و گاهی چنان عناد می ورزیم که حق هم به راحتی نمی تواند ما را به راه راست دعوت کند. کمدی الهی که توسط دانته تألیف شده است بر همین اصل معراج شکل گرفته است.
او در وجود خودش و در اعماق درونی اش دوزخ و برزخ و بهشت را می یابد. قصاب در واقع می خواهد به او بفهماند که این سوالی نیست که از فیلسوف یا حکیم و یا دانشمندی پرسیده شود. این سوال بنیادی ترین سوال هستی هر فرد است و او باید این سوال را از وجود خود و روح خود معنا کند. البته راه یافتن جواب آن ساده نیست و احتیاج به ابزار دارد. در این جا این سبد همان ابزار است. در واقع این سبد مانند همان اسبی است که جبرائیل به نزد پیامبر آورد و او را از مکه به مسجد القصی برد.
گفت یکدم درین سبد بنشین
جلوه ای کن بر آسمان و زمین
تا بدانی که هر که خاموش است
از چه معنی چنین سیه پوش است
آن چه پوشیده شد زِ نیک و بدت
ننماید مگر که این سبدت
چون همی دیدم از خلل خالی
در نشستم در آن سبد حالی
به طلسمی که بود چنبر ساز
بر کشیدم به چرخ چمبر باز
آن رسن کش به لیمیا سازی
من بی چاره در رسن سازی
کیمیا علم صناعت است. شما فلزها را ترکیب و تبدیل می کنید تا به طلا دست پیدا کنید در حالی که علم لیمیا، علم تسخیرات است. تسخیر یعنی این که مرا چنان قدرتی باید که تصرف در روح شما کنم. لیمیا قدرت تصرف در ارواح است. این یک منازل از منازل یوگاهای هندی است. علم بعدی علم هیمیا است. علم هیمیا علمی است که شما در آن نسبت انسان را با ستاره اش در می یابید. علم بعدی، علم سیمیا است که انجام امور خارق العاده است و در آخر هم علم ریمیا را داریم که انجام کارهایی چون شعبده بازی است.
این ها را گفتم تا این نکته را متوجه شوید که ظاهرا نظامی از این علوم اطلاع کافی داشته است.
آن رسن کش به لیمیا سازی
من بی چاره در رسن سازی
شمع وارم رسن به گردن چست
رسنم سخت بود و گردن سست
چون اسیری زِ بخت خود محجور
رسن از گردنم نمی شد دور
گرچه بود از رسن به تاب تنم
رشته جان نشد جز آن رسنم
در معابد مقدس و معماری سنتی معمولاً یک میله قائمی وجود دارد که آسمان را به زمین متصل می کند. معبد هم به جایی گفته می شود که در آن آسمان و زمین به هم دوخته می شوند و این میله نماد همین اتصال است.
چون رسید سبد به آن میل بلند
رسنم را گره رسید به بند
کارسازم شد و مرا بگذاشت
کردم افغان بسی و سود نداشت
زیر و بالا چو در جهان دیدم
خویشتن را بر آسمان دیدم
آسمان بر سرم فسون خواندی
من معلق چو آسمان ماندی
برای ادراک معنا باید معلق شد؛ چرا که تا پای انسان به زمین بند است این ادراک امکان ندارد.
نیمه شب ابراهیم ادهم در قصر پادشاهی خود خفته بود. بر اثر صدای بسیار بر پشت بامش بیدار شد. سراسیمه به حیاط دوید و گفت ای دیوانه بر پشت بام من چه می کنی؟ ندا از بام آمد دیوانه نیم. در بام به دنیال شتران خود می گردم. گفت ای سراپا احمق در پشت بام من دنبال شتران می گردی؟ گفت من احمقم یا تو که در قصر ثروت دنبال عرفان می گردی؟
ابراهیم ادهم بعد از این بزرگ عرفان ما شد. معنای آسمانی را پر و بال آسمانی می خواهد.
زان سیاست که جان رسید به ناف
دیده در کار ماند زهره شکاف
سوی بالا دلم ندید دلیل
زهره آن چرا که بیند زیر
دیده بر هم نهادم از سر بیم
کرده خود را به عاجزی تسلیم
انسان تا مقابل معنا تسلیم نشود به سعادت نمی رسد. طفیل هستی عشقند آدمی و پری، لکن معنا برگردن فرازان فرود نمی آید. تواضع بسیار مهم است. هرچه علم و کمالات انسان بیشتر می شود انسان باید متواضع تر باشد. گاهی فکر می کردم که چرا عرفا میل به عزلت و گوشه نشینی دارند. اما حالا در می یابم که اصلش همین است علم انسان را تسلیم و متواضع می کند.
در پشیمانی از فسانه خویش
آرزومند خویش و خانه خویش
هیچ سودم از آن پشیمانی
جز خدا ترسی و خدا خوانی
بر آن پشیمانی غلبه کردم و آرام آرام خداوند در من ظاهر شد. وقتی آن مرحله را پشت سرنهادم به ناگاه مرغی بر من ظاهر شد.
از بزرگی که بود سر تا پای
میل گفتی در اوفتاد زُ جای
پر و بالی چو شاخ های درخت
پای ها بر مثال پایه تخت
چو ستونی کشیده منقاری
بی ستونی و در میان غاری
هر دم آهنگ خارشی می کرد
خویشتن را گزارشی می کرد
هر پری را که گرد می انگیخت
نافه مشک بر زمین می ریخت
خلاصه مرغ پادشاه را با خود میبرد.
ز اول روز تا به نیمه روز
من سفر ساز و او مسافر سوز
چون به گرمی رسید تابش مهر
بر سر ما روان گشت سپهر
مرغ با سایه هم نشستی کرد
اندک اندک نشاط پستی کرد
تا بدان جای کز چنان جایی
تا زمین بود نی ز بالایی
بر زمین سبزه ای به رنگ حریر
لخ لخه کرده از گلاب و عبیر
من بر آن مرغ صد دعا کردم
پایش از دست خود رها کردم
اوفتادم چو برگ با دل گرم
بر گلی نازک و گیاهی نرم
ساعتی نیک ماندم اوفتاده
دل به اندیشه های بد داده
چون از آن ماندگی بر آسودم
شکر کردم که بهترک بودم
باز کردم نظر به عادت خویش
دیدم آن جایگاه را پس و پیش
روضه ای دیدم آسمان ضمیش
نا رسیده غبار آدمیش
صدهزاران گل شکفته درو
سبزه بیدار و آب خفته درو
هر گلی گونه گونه از رنگی
بوی هر گل رسیده فرسنگی
زلف سنبل به حلقه های کمند
کرده جعد قرنفلش را بند
لب گل را به گاز برده سمن
ارغوان را زبان بریده چمن
گرد کافور و خاک عنبر بود
ریگ زر سنگلاخ گوهر بود
چشمه های روان بسان گلاب
در میانش عقیق و در خوشاب
ابری آمد چو ابر نیسانی
کرد بر سبزه ها در افشانی
راه چون رفته گشت و نم زده شد
همه راه از بتان چو بتکده شد
دیدم از دور صد هزارات حور
کز من آرام و صابری شد دور
یک جهان پر نگار نورانی
روح پرور چو راه ریحانی
لب لعلی چو لاله در بستان
لعلشان خود بهای خوزستان
دست و ساعد پر از علاقه زر
گردن و گوش پر ز لولو تر
شاعر چون در ستیغ معناست. آنچه که ما از حیا در ساحت عرضی خود مورد توجه قرار می دهیم مورد توجه قرار نمی دهد؛ چرا که عالم او عالم دیگری است. این که می بینید حکمای ما در مواردی اشعار بسیار بازی دارند به علت بی ادبی آن ها نیست. ساحت آن ها از این موارد رسته است. آن ها دیگر در قلمرو انسان های عرضی نیستند. آدم و حوا زمانی که در بهشت بودند ستر عورت وجود نداشت اما زمانی که وارد دنیای مادی شدند و از دید ماده به هم نگریستند وضعیت فرق کرد. آن چه که در قلمرو ماده زشت است در قلمرو معنا دلیلی بر زشتی آن نیست.
آمد آن بانوی همایون بخت
چو عروسان نشست بر سر تخت
در حکمت، ما معنا را به عروس تشبیه می کنیم. این جا نیز بانویی وارد می شود و نظامی او را به عروس تشبیه می کند.
عالم آسوده یکسر از چپ و راست
چون نشست او قیامتی برخاست
پس یک لحظه چون نشست به جای
برقه از رخ گشود و موزه ز پای
شاهی آمد برون ز طارم خویش
لشگر روم و زنگش از پس و پیش
رومی و زنگیش چو صبح دورنگ
رزمه روم داد و بزمه رنگ
تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور
همه سروی ز خاک و او از نور
بود لختی ز گل سرافکنده
به جهان آتشی درافکنده
چون زمانی گذشت سر برداشت
گفت با محرمی که در برداشت
آن خانم به کنیری که در کنارش ایستاده بود گفت:
که ز نامحرمان خاک پرست
می نماید که شخصی اینجا هست
خیز و برگرد گِرد این پرگار
هر که پیش آیدت به پیش من آر
آن پری زاده در زمان برخاست
چون پری می پرید از چپ و راست
چون مرا دید ماند از آن به شگفت
دست گیرانه دست من بگرفت
گفت برخیز تا رویم چو دود
بانوی بانوان چنین فرمود
پادشاه را دستگیر کردند و نزد آن ملکه معنا بردند. او گمان می کرد که به خاطر این گستاخی و ورود بی اجازه به ملکش او را مجازات خواهند کرد. اما با کمال حیرت متوجه شد که ملکه او را بسیار گرامی داشت و به او لطف زیادی کرد. حتی او را در کنار خود نشاند. فضا به گونه پیش رفت که پادشاه جسارت اظهار عشق نمود. ملکه هم می گوید تو میتوانی عاشق شوی اما قطعاً به وصال من نخواهی رسید. ظاهراً پادشاه قصه ما از صورت به صورت رسیده است و طلب وصل ظاهر دارد. عشق و عاشقی جنسیتی و مادی گرچه اشکال ندارد اما پست ترین درجه عاشقی است و بدا به حال کسی که عاشق ظاهر یک نفر شد و موارد دیگر برایش مهم نباشد. ملکه درخواست او را رد می کند اما کنیزی را به او می بخشد.
این قضیه شبهای بعد هم تکرار می شود و پادشاه هر شب بیشتر عاشق می شود. شمس می گوید: ای موسی در کوه طور خود تو را به میعاد خواندند، خود دعوتت کردند و در عین حضورش خداوند از لا به لای درختی بسیار سبز که از هر سبزیش شبنمی می چکید و در عین حال سرخی آتشی بسیار زیبا از متن این سبزی زبانه می کشید. تو در متن این حضور می گویی «رب انی انظرالیک»؛ یعنی خدایا خود را بر من نمایان کن. تو که در متن رویتی و در متن حقیقت عشقی پس دنبال چه می گردی؟
خلاصه هرگز این ملکه به پادشاه ما اجازه نمی دهد.
به قناعت کسی که شاد بود
تا بود محتشم نهاد بود
این همان معنای نهفته در این داستان است که ای بشر قناعت کن، صبر پیشه کن؛ کیمیایی همچو صبر هیچ کس ندید.
از صبوری هیچ کس تا به حال ضرری نکرده است. این سیه پوشی هم به خاطر بی صبری ها است. این سیه پوشی به این خاطر است که عروس معنا او را به خود خوانده است، همه گونه میزبانی کرده است، بااین وجود که وظیفه معشوق میزبانی عاشق نیست اما عروس معنا این فداکاری را انجام می دهد. حتی معشوق، طلب جسمانی عاشق را هم به کنیزی پاسخ داده است اما این احمق همچنان در وصال جسم است.
به قناعت کسی که شاد بود
تا بود محتشم نهاد بود
وان که با آرزو کند خویشی
اوفتد عاقبت به درویشی
هست زنجیز زلف چون قیرت
من ز دیوانگان زنجیرت
آخر قصه ملکه خسته می شود و به او می گوید تو چشمانت را ببند و بعد چشمانت را باز کن تا به آن چه که میخواهی برسی اما اگر صبر کنی به جای من به عشق حقیقی و والاتر می رسی و بدان که حقیقت بسیار با ارزشتر است.
صبرکن کان توست خرما بن
تا به خرما رسی شتاب مکن
باده می خور که خود کباب رسد
ماه می بین که آفتاب رسد
من خام از زیادت اندیشی
به کمی اوفتادم از بیشی
گفتم ای سخت کرده کار مرا
برده یکباره قرار مرا
صد هزاران آدمی در این غم مرد
که سوی گنج راه داند برد
من که پایم فروشدست به گنج
دست چو دام از چه بینم رنج
ملکه در جواب به او می گوید:
امشبی بر امید گنج بساز
شب فردا خزانه می پرداز
صبر کردن شبی محالی نیست
آخر امشب شبیست سالی نیست
خلاصه ملکه هر چه او را نصیحت می کند او صبر نمی کند. ملکه هم به ناچار به او می گوید پس چند لحظه چشمانت را ببند. پادشاه هم چشمانش را می بندد. اما وقتی که چشمانش را باز می کند می بیند که در آن سبد است و به جز خودش و آن سبد چیزی نیست. نه باغ و نه ملکه هست و نه حتی فرشته ای. خودش تنها و بی کس در ان سبد است.
چون که سوی عروس خود دیدم
خویشتن را دران سبد دیدم
هیچ کسی گرد من نه از زن و مرد
مونسم آه گرم و بادی سرد
مانده چون سایه ای ز تابش نور
ترک تازی ز ترک تازی دور
من در این وسوسه که زیر ستون
جنبشی زان سبد گشاد ستون
آمد آن یار و زان رواق بلند
سبدم را رسن گشاد زِ بند
بخت چون از بهانه سیر آمد
سبد زان ستون به زیر آمد
آن که از من کناره کرد و گریخت
در کنارم گرفت و عذر انگیخت
گفت اگر گفتمی تو را صد سال
باورت نامدی حقیقت حال
انسان باید معنا را خود تجربه کند تا به عمق آن دست یابد.
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
ما سه ساحت ادراک داریم. اولی رویت ظاهر، دومی ادراک علمی ظاهر و سومی تجربه است. عشق را یکی می نویسد. یکی آن را درس می دهد و دیگری عاشق می شود و عاشقی می کند. حقیقت در ساحت سوم جلوه می کند.
خلاصه پادشاه از آن معراج، سربلند بیرون نمی آید.
کز چنان پخته آرزوی به کام
دور گشتم به آرزویی خام
چون خداوند من ز راز نهفت
این حکایت به پیش من برگفت
پادشاه هم خلاصه سیاه پوش می شود و راهی را که دیگران در آن شهر پیش گرفتند پیش می گیرد. آخرین ابیات را که پایان سخنان من است می خوانم.
باسکندر ز بهر آب حیات
رفتم اندر سیاهی ظلمات
در سیاهی شکوه دارد ماه
چتر سلطان از آن کنند سیاه
هیچ رنگ به از سیاهی نیست
داس ماهی چو پشت ماهی نیست
از جوانی بود سیه مویی
وز سیاهی بود جوان رویی
به سیاهی بسر جهان بیند
چرگنی بر سیاه ننشیند
گرنسی فور شب سیاه شدی
کی سزاوار مهد ماه شدی
هفت رنگ است زیر هفت اورنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ

تاریخ انتشار در سایت: ۲۵ شهریور ۱۳۹۰
منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۹۰/۰۶/۲۵
نقش ها
سخنران : حسن بلخاری
نویسنده : سعید بابایی
عناوین
رسته: 1