یک‌شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶
بر خط: 2621
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

2118 بازدید
درس گفتارهایی درباره نظامی(3)

نوشتار حاضر، متن سومین جلسه سخنرانی دکتر «حسن بلخاری» با موضوع «درس گفتارهایی درباره نظامی» است که چهارشنبه 15/10/89 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد. این جلسه درباره حکمت و تأویل رنگ ها در هفت پیکر نظامی است.


پیش از آن که به تأویل رنگ سیاه که همان رنگ قصه اول ما بوده است برسیم باید گفت قصه اول در مورد شاهزاده هندی بود که می توان آن را با کالی که یکی از خدازن های هندوها بوده، مقایسه کرد. خدازن ها در دوره دراویدی هند وجود داشته اند. کالی هم یکی از آن ها بوده است که البته او را نماد ظلمت می دانسته اند. اصلاً در زبان سانسکریت، کالی به معنای سیاهی است. البته من میان سیاهی و ظلمت تفاوت قائل هستم. به هرحال کالی خدازنی است که بیش تر با چهره سیاه نمایان می شود و نماد ظلمت است.
جالب است که هندی ها هم مانند ایرانیان باستان، جهان را به چهار دوره تقسیم می کنند. این تقسیم بندی خاص ما شرقی هاست. باید گفت که میان ما و هندی ها اشتراکات زیاد است. ما ایرانی ها جهان را دوازده هزار سال می دانیم که چهار دوره سه هزار ساله است و اکنون در دوره سه هزار ساله آخر قرار داریم. هندی ها نیز این اعتقاد را دارند. آن ها این عصر را کالی یوگا می نامند. به عبارت دیگر این عصر از دید آن ها عصر ظلمت و تاریکی است.
به هرحال قصه ما در هفت پیکر به آن شاهزاده هندی رسید که رنگ سیاه جامه و قصه و سیاره کیوان که در آن با هم مرتبطند می تواند به کالی هم ارتباط پیدا کند. به نظر می رسد که نظامی در خلق این قصه ها از متون دیگر نیز متأثر بوده است. همین قصه سبد و بالا رفتن از آن در فرهنگ و ادبیات هندیان بسیار مرسوم و رایج است. اسب هم که در منابع تأویلی، مرکب روح است بسیار مورد استفاده بوده است. نظامی در مواردی از برخی قصص تمدن های دیگر تأثیر پذیرفته است.
نظامی باهوش سرشاری که داشته است در انتخاب آن دخترکان متصل به یک اقلیم به قصص تاریخی آن اقلیم رجوع داشته. نمونه های بسیاری در این مورد وجود دارد.
قبل از پرداخت به بحث حقیقت رنگ و تأویل آن، نکته ای جالب توجه می نماید و آن کشف این نکته است که اصولاً نسبت انسان با سیارات چیست؟ آیا ساعات سعد و نحس اصولاً وجود دارند؟ چرا میگویند هر انسانی را با ستاره ای نسبتی است؟ ادراک آن ستاره با آینده ما چه نسبتی دارد؟
این یک اندیشه سنتی است. در اندیشه سنتی بین دنیای زیرین و دنیای برین نسبتی تمام وجود دارد و در حقیقت تأثیرات عالم برین بر عالم زیرین قطعی است. امروز ما به عنوان انسان های مدرن به حضرت عقل تکیه داریم و جز آن مرجعی نداریم. اگرچه خوب است اما عقل پرستی مذموم است. چرا که ممکنست بعضی چیزها را نپسندد در حالی که به سود ماست و ما را به کمال می رساند.
اینجا جغرافیای معرفتی نظامی مدنظر است و باید از دیدگاه او به تأویل نکات پرداخت. تأویل از لحاظ لغوی یعنی رجوع به اول و ذات هر چیز؛ چرا که حقیقت زمانی که در جهان ماده قرار می گیرد محبوس و محجوب می شود. آنچه به نظر شما می آید نه آن است که حقیقت اشیاست. اگر این نبود به جسارت می گویم پیغمبر اسلام نمی گفت: خداوندا حقیقت اشیاء را آن چنان که هستند و نه آنچنان که خود را نشان می دهند بر من بنما. این بنحوی بیان گر آن است که میان صورت و سیرت فاصله زیادی وجود دارد.
بنابراین تأویل رجوع به حجاب نیست. اتفاقاً این حجاب پرده ای بر روی حقیقت کشیده است که صورت واقعی آن را نبینیم. معادل لاتین تأویل، هرمنوتیک است که از هرمس گرفته شده است. هرمس خدای باستان بود. او وظیفه این را داشت که وقتی خداوند پیامی را برای انسان می آورد و انسان ها می پرسیدند مقصود خدا از این کار چه بود؟ در اینجا هرمس حقیقت را برای آن ها تأویل می کرد. آنچه که برای ما مهم است رجوع به آن ریشه هاست که معانی بر دامن آن ها روییده است.
یکی از نکات مهم چنان که ذکر شد نسبت ما با سیارات است. بحث در این مورد وظیفه ما نیست و به آن نخواهیم پرداخت. اما شایان ذکر است درهمان دوره ای که نظامی تأملات عرفانی و شهودی خود را به صورت قصه بازگو می کند، ابن عربی اعجوبه عرفان نظری می شود و به این موارد می پردازد. شما وقتی فتوحات و فصوص را می خوانید با اقیانوسی عمیق از معرفت رو به رو می شوید. ابن عربی نماینده برجسته فکری آن دوران است. فردی مانند نظامی قصه می گوید و حقیقت را در برگ های لطیف قصه می گنجاند. حتی گاهی لا به لای شور قصه ها حقیقت، اندکی گم می شود؛ زیرا در این مواقع قصه بر معنا غلبه می کند. اما ابن عربی قصه گو نیست. فکر و ذکر او بیان معناست. لذا او سلامان و ابسال ندارد. حی بن یقظان ندارد. هفت پیکر ندارد. او نماینده فکری آن دوران است. من به فتوحات او نظری افکندم و رابطه انسان را با سیارات جست و جو کردم و به نکات جالبی هم رسیدم. روز شنبه روز زحل است و فلز متناسب با آن در جهان سنت سرب است؛ چرا که رو به سیاهی است. رنگ شنبه نیز سیاه است. در مورد سیاره، من رجوع کردم به کتاب ابن عربی و آن را مطالعه کردم. دریافتم که در آن دوران، نسبتی بین رنگ ها و فلزات و سیارات وجود داشته و به راحتی می توان فهیمد نظامی قطعاً به این اطلاعات دسترسی و رجوع داشته است.
ابن عربی در کتاب معاملات می گوید: خداوند دو گونه خلق دارد: مخلقه و غیرمخلقه. مخلقه آن است که خداوند خلقتش در آن تام و تمام است. مثلاً یکی از مصداق های بارز خلقت تامه خلقت انسان است. انسان، مصداق مطلق خلقت تامه حق است. به همین دلیل وقتی او را آفرید بر خود آفرین گفت و او را خلیفه خود نامید. خلقت تامه از نظر ابن عربی طلایی رنگ است. بقیه فلزات و معادن هم از آن دیگر خلقت هاست. از نظر او یک سیاره از سیارات هفت گانه با انسان که خلفت تامه خداست ارتباط روحانی دارد. شما این سیاره را ماده نگیرید. آسمان دو وجه دارد. یکی همین است که ما می بینیم. دیگری آن است که آسمان معنا نام دارد؛ یعنی جهان بالا و سعادت آسمانی. واقعیت مادی همواره تصویری از حقیقت است. آن چه که مهم است این که زمانی که مثلاً می گویند سیاره زحل، مقصودشان یک ایزد است و نه آن صورت ظاهری که ما از سیارات سراغ داریم. پیرامون این مورد دو نکته وجود دارد. اول این که یک سری ملک در عرش بودند که به امر خداوند بر انسان سجده کردند و دومی این که برخی می گویند سجده ملائک یعنی سجده قوانین هستی مقابل انسان و آن را تا این حد گسترش می دهند. لذا کشف نیوتن ظهور یک فرشته است. این نکته نگاه مرا به هستی عوض می کند. حقیقت علم در انبانی از معلومات نیست بلکه در نوع نگاه است.
محمد غزالی، در نوزده سالگی از جرجان به طوس باز می گشت. او نزد امام الحرمین جوینی درس خوانده و بسیار محترم بوده است. در راه برگشت از جرجان به طوس مورد هجوم راه زنان قرار گرفت. کل انبان او کیسه ای پر از جزوه بود. او چنان آن ها را محکم گرفته بود که راه زنان تصور کردند یاقوت و یا زمردی است. نحوه رفتارش هم به گونه ای بود که انگار می گفت جانم را بگیرید ولی این انبان را نگیرید. رئیس راه زنان پرسید که در این انبان چیست که این گونه فزع می کنی؟ مرا باور شده که تکه ای از جانت در این انبان است. او در جواب گفت: این ها محصول دوسال علم من است. یادداشت هایی است که از استاد برداشته ام. رئیس راهزنان گفت: علمی که به سهولت و به رهزنی بر باد برود علم نیست. غزالی از آن روز غزالی شد.
به بحث خود بر می گردیم. واقعیت قضیه این است که خلقت ما انبان برداشتن از محفوظات دیگران نیست. درس خوب باید نگاه خوب بدهد. حقیقت معلمی در تعلیم علم نیست در آموزش نگاه است. بحث اینجاست که آن نکته که می گوید تسلیم ملائک در مقابل انسان تسلیم قوانین هستی است تعبیر جالبی است. یعنی این که قوانین موجود در عالم را به صورتی از صور فرشتگان می بیند. در آن دوران نماینده بزرگ فکری این اعتقاد را دارد که به نحوی نسبتی میان انسان با سیارات وجود دارد. این همان چیزی است که امروزه با عنوان ساعات نحس و ساعات سعد از آن یاد می گردد.
در جهان سنت، زمان مقدس و یا غیرمقدس است و برای خود ساحت مقدسی دارد. مکان هم همین طور ساحت مقدسی دارد. نظامی هم از متن این جهان به پا خاسته است. تمام این فالها و طالع بینی ها که از زمان چینیان مرسوم بوده است ریشه در همین ارتباط انسان باسیارات دارد و از حرکت سیارات حاصل می شود. برخی می گویند این قصه ها تأثیر پذیرفته از چینیان است. ولی به نظر بنده این طور نیست بلکه در اندیشه ایرانی و اسلامی هم وجود داشته است.
در مورد ساعات سعد و نحس هم اجازه دهید یک داستان را برای شما بازگو نمایم. من در دوران دانشجویی روزی از استادم شنیدم که گفت هنگام خواستگاری رفتن اگر قمر در عقرب شخص باشد آن خواستگاری به سرانجام نمی رسد. آن زمان بر استاد خود خرده گرفتم که این مزخرفات چیست؟ این ها تماماً طرز تفکر قدیمی و اشتباه هستند. زمان ها گذشت تا این که من در مورد این مسئله تحقیقاتی کردم. از آن جمله کتاب «فوق طبیعت» اثر «لیان واتسن» را مطالعه کردم در ان کتاب نمونه ای ساده آورده شده که همان ماه است. حضور آن مد و غیبتش جزر است. در این کتاب حالات ماه با حالات انسان تشابه داده شده است. زمانی که ماه کامل است آمار تصادفات بالا می رود؛ چراکه نیروهای مغناطیسی کهکشان ها افزایش می یابد. این ها تماما سنجیده شده و بارها امتحان شده است. همچنین من با مطالعه در احادیث اسلامی به رابطه حالات فلکی با حالات انسانی پی بردم. حقایقی پشت این امر وجود دارد. این حقایق در جهان سنت لابلای باورها پیچیده شده است. اگر نظامی در هفت پیکر، هفت گنبد و هفت رنگ و هفت دختر و هفت اقلیم را با هفت سیاره نسبت می دهد دقیقاً به خاطر تأثیر سیارات بر سعد و نحوست اعمال و ساعات است. این که رنگ کیوان سیاه، فلزش سرب و روز شنبه سیاه است بی دلیل نبوده.
اصل بحث ما رنگ بوده است. عنوان جلسات ما هم حکمت و تأویل رنگ هاست. بنابراین به بحث اصلی بر می گردیم و بحث در مورد رنگ ها را پی می گیریم.
همان طور که می دانید در هفت پیکر، رنگ شنبه سیاه است و سیاه همان طور که در قصه دیدید رنگ حزن و عزا بوده است. سبدی در آن قصه بود که نماد کندن و انتزاع روح و به نحوی بالا رفتن از زمین بود؛ به نیت این که به معبود و معشوق دست یابد. او تاب نیاورد تا این که پرنده آمد. او تا یک قدمی وصال یار پیش رفت، اما چون صبوری نکرد از آن مقام معزول شد و به زمین و پایین بازگشت. سیاهی، رنگ این حسرت و به عزا نشستن در از دست دادن حضرت یار بود.
اما رنگ سیاه در تمدن اسلامی ایران و سنتی که هفت پیکر از آن سر برآورده است دو معنا دارد. اگر در هفت پیکر رنگ سیاه نماد حزن است در اثری دیگر نماد چیز دیگری است.
یکی از حیرت انگیزترین آثار نوابغ تمدن ما اثر شیخ محمود شبستری است. او چهارده جلد مثلاً ده یا دوازده هزار صفحه ای فتوحات را در حجمی کم و آن هم به شعر درآورده است. نگاه شیخ محمود شبستری به رنگ سیاه چیز دیگری است. ما نگاه هم نظامی و هم شبستری را به سیاه تأویل می کنیم:
فرشته گرچه دارد قرب درگاه
نگنجد در مقام لی مع الله
چو نور او ملک را پر بسوزد
خرد را جمله پای و سر بسوزد
بود نور خرد در ذات انور
بسان چشمه سر در چشمه خمر
چو مبصر با بصر نزدیک گردد
بصر از درک او تاریک گردد
سیاهی گر ببینی نور ذات است
به تاریکی درون آب حیات است
سیه جز قاب نور نظر نیست
نظر بگذار کین جای نظر نیست
چه نسبت خاک را با عالم پاک
که ادراک است عجز از درک ادراک
سیه رویی ز ممکن در دو عالم
جدا هرگز نشد والله اعلم
یکجا می گوید سیاهی رنگ ذات است و جای دیگر می گوید سیاهی رنگ جهان امکان است. وقتی او می گوید سیاهی نور ذات است مقصود خاصی دارد. نور سیاه یعنی این که چیزی را به قدری به چشم خود نزدیک کنیم که هیچ فاصله ای میان مبصِر و مبصَر نباشد. یعنی هیچ فاصله ای میان سوژه و اُبژه نماند. اگر فاصله بین آن ها برداشته شود نور سیاه ظاهر می شود. نور سیاهی در عرفان ما زمانی است که دریابیم من لیلی ام و لیلی من است. به عبارت دیگر هر دو یک روحیم اندر مقام فنا. این جا فاصله ای نیست و هرچه هست اتحاد مطلق است. یک معنای سیاه در تمدن سنت این است. باید دست آن تمدن را بوسید که پشت هر ظاهری، باطنی می بیند. سیصد یا چهار صد سال است که در تمدن جدید نگاه به باطن حذف شده است و نیم کره چپ بر نیم کره راست غلبه کرده است. اما جهانی که در ورای ظاهر، باطن را می بیند اصل ماجرای جهان را می بیند.
بله درست است. در جهان ماده، سیاه رنگ عزاست اما این در عالم باطن صدق نمی کند. به قول شیخ اشراق، هر چه که ما از حقیقت نورالانوار دورتر می شویم و به ماده نزدیک تر شویم به ظلمت می رسیم. هر چه بر حجم ماده افزوده می شود از لطافت نور کاسته می شود و هرچه نور کم تر شود ظلمت افزون تر می شود.
«علاءالدوله سمنانی» در ماجرای هفت منزل خود می گوید اولین منزل آدم، وجود توست که رنگش سیاه است؛ چرا که در جهان امکان است. بنابراین سیاهی دو معنا دارد. تأویل آن حذف فاصله میان عاشق و معشوق است که علمای ما از آن به اتحاد عاقل و معقول یاد کرده اند؛ چرا که انسان از جنس خداست و جز در آغوش او آرام نمی گیرد.
بشنو از نی چون حکایت می کند
وز جدایی ها شکایت می کند
جنس انسان به گونه ای است که جز در بند خدا آرام نمی گیرد. شاید راز «انا لله و انا الیه راجعون» همین است. این آدم وجود تو در دوری از مبدا خویش نالان است.
حال یک سوال از شما می پرسم: چرا در تمام و یا اکثر داستان ها شخص اول پادشاه است؟ جواب این است که در عرفان و سنت ما پادشاه نماد عقل است. یعنی عقلی که عاشق است اما کمیتش لنگ است. در قصه، آن کنیزک هم تا زمانی که آن پیر ظاهر نشود و دستش را نگیرد سرانجام خوبی ندارد:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
به هر حال سیاه از دو جنبه مادی و معنوی دو تأویل می یابد. اما آنچه که مهم است حقیقت امر است. نظامی وقتی به سراغ رنگ می رود قطعا منابعی داشته است. اما منابع تأویل رنگ او چه بوده اند و او با استناد به کدام مراجع و منابع سیاه را این گونه تأویل کرده است؟ چرا گفته است که سیاهی بالاترین رنگهاست. تا زمانی که قصه به دست نظامی برسد به نظر می رسد که چهار منبع در ظهور تأویلی رنگ در تمدن ما نقش داشته است.
به نظر شما چرا در نگارگری ما به عنوان مثال در آثار بهزاد، آسمان لاجوردی است؟ چرا کوه طلایی است؟ چرا در نگارگری ما رنگ ها جایگاه اصلی خود را ندارند؟ این به دلیل همان چهار منبعی است که ذکر خواهم کرد. یکی از منابع نظامی در تأویل رنگ ها ایران باستان است. در هند، جشنی به نام هولی دارند که اصالتاً جشن رنگ است. در این روز، آن ها بر روی هم دیگر رنگ می پاشند که حتی جای آن رنگ تا هفته ها بر روی بدن ها می ماند. جالب این جاست که خارجی ها در هند این روز را در منزل می مانند و جرأت بیرون رفتن را ندارند. ما هم در سنت خودمان آب پاشی را داریم. مثلا آب را بر پشت مسافر می ریزند. در جهان سنت، آب را برکت و نور و روشنایی می دانند. ما در جهان سنت هم آب پاشی و هم رنگ پاشی را داشتیم که البته تنها آب پاشی به این دوران منتقل شده است در حالی که هندیان هنوز هم رنگ پاشی را دنبال می کنند.
رنگ در ایران باستان بسیار مهم بوه است. در کتاب «اسرار مکنونه گل» من بحث جالبی در مورد آناهیتا دارم. ایرانی باستان رنگ را الزاماً برای ساحت ماده نمی داند. ایرانی باستان نمی گوید نور را تجزیه کن تا به هفت رنگ اصلی برسی؛ چرا که این بحث فیزیک است. اما متافیزیک چیز دیگری است. آن چه که در ورای این رنگ است چیز دیگری است. نمونه ای را از شیخ اشراق می خوانم: «چون زال پای به گیتی گذاشت، رنگ و موی سپید داشت. شوند سپیدی وی آن بود که در سرزمین مینوی طوبا زاده شده بود و هنوز رنگ وابستگی به گیتی نگرفته بود.»
او در حکمت الاشراق نیز می گوید: «روشنایی این نخستین پدیده گیتی از راه رن گها جان و روان گیتی را برای ما آشکار می سازد. ظهور حقیقت مجسم در جهان ماده به الوان است.»
شیخ محمد کلیم خان کرمانی می گوید: «رنگ همان نور در جهان ماده و نور همان رنگ در جهان معناست. رنگها فرزندان نورند در مقابل فرزندان تاریکی بدون رنگند ؛همان گونه که آتش روشنایی می آفریند و روشنایی هم رنگ می آفریند. در جهان باستان رنگ وجه معنوی داشته است.»
کسی کاو هوای فریدون کند
سراز بند ضحاک بیرون کند
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خوانش کاویانی درفش
فردوسی پرچم کاوه را به سه رنگ سرخ و زرد و بنفش توصیف می کند.
در جهان باستان رنگ سرخ رنگ نظامیان، رنگ زرد رنگ معبدان و رنگ بنفش هم مخصوص پیشه وران بود.
این در کتاب مانی هم ظهور کرده است که البته جز اندکی در دست ما نیست. او در این کتاب جمله زیبایی دارد که می گوید: «هیچ پیامی آوری جز من کلمه را به تصویر و تصویر را به کلمه تبدیل نکرده است.» بنابراین یکی از منابع تأویل رنگ ها در تمدن سنتی، ایران باستان بوده است. دومین منبع قرآن بوده است. قرآن و روایات ما تفسیر عجیبی از رنگ ارائه می دهند. در قرآن اصلا خدا رنگ دارد. سبز و سفید و سرخ برای خداوند اصلاً جایگاه بی نظیری دارد. رنگ زرد هم توصیف شده است.
یک مسلمان مانند نظامی قطعاً به متون مقدس هم رجوع داشته است تا بتواند تأویل مناسب را برای رنگ ها دریابد. این متون مقدس دو ساحت را برای رنگ ها قائل بوده اند. اولی ساحت برون و دومی ساحت درون است. در متون مقدس البته وجه درون بر وجه برون ارجحیت دارد. اصولاً متن مقدس قرار نیست شما را به صورت و ظاهر ارجاع دهد. از صورت، دروازه ای می سازد برای ادراک باطن و خاستگاه آن باطن است. علاوه بر قرآن، احادیث هم اهمیت داشته اند. علمای ما هم برای تأویل رنگ ها سلیقه ای عمل نکرده و از خود چیزی را درنیاورده اند بلکه به متون اصلی مراجعه کرده اند که یکی از آن ها احادیث است. حدیثی از حضرت علی داریم که می فرماید خداوند عرش را از چهار نور خلق کرد. نور سرخ که طبیعتاً هر سرخی در جهان هستی رنگ خود را از سرخی عرش گرفته است. دومین رنگ سبز است. سومین رنگ زرد است و بالاخره چهارمین نور و رنگ سفید است. درمی یابیم که تمام پدیده ها و رنگ ها در هستی از این چهار رنگ پدید آمده اند. از دیدگاه رسول اکرم محبوب ترین رنگ ها نزد خداوند سفید است. خداوند بهشت را سفید خلق کرده است. امام صادق می فرماید: «آسمان سوم حاوی چهار نور است که عرش با آن ها شکل گرفته است.» بر اساس این روایت این رنگ ها بنیان هر نوع رنگ در عالم هستند. بر مومن پاک دامنی که قاری سوره حمد است درجاتی از طلا، نقره، لؤلؤ، گوهر سبز، زبرجد سبز و درجه ای از نور رب العالمین وجود دارد. رنگ های غالب بهشتی، سبز و زرد و سرخ و زعفرانی است. قلب انسان که محمل حضرت حق است به رنگ سبز است. از امام صادق پرسیدند چرا قلب بیش از هر رنگی به سبز میل دارد؟ ایشان نیز در پاسخ فرموده اند: «زیرا خداوند تبارک و تعالی قلب را سبز آفریده است و این از شأن هر چیز است که به منشاء خود سیر کند.» احادیث از این دست زیاد است و در این فهرست اندک نمی گنجد.
دریافتیم که دومین منبع قران و احادیث و روایات بودند. سومین منبع فلسفه است. ابوریحان بیرونی در مورد نظام عقلانی رنگ ها صحبت هایی داشته است. ما به فلسفه خودمان تا به حال از این منظر نگاه نکرده ایم. فلسفه ما و درک ما از آن فقط به وجود و عدم و وحدت و کثرت و مسائلی از این قبیل معطوف بوده است. در فلسفه، ابوریحان و مخصوصاً فارابی و ابن سینا از این دست بحث ها در مورد رنگها داشته اند. اما نگاه فلسفه به رنگ بیشتر نگاه نجومی بوده است.
وجه دیگر عرفانی است. عرفان نیز چهارمین منبع این تأویل ها بوده است. عرفان ما در مورد رنگ اعجازهای تأویلی دیگری دارد و در عرفان ما قصه، قصه دیگری است. لاهیجی بر گلشن راز شبستری در مورد رنگ سیاه این شرح را ارائه داده است: «سیاهی و تاریکی به یک معنی است. سیاهی که در مرحله مشاهدات ارباب کشف و شهود در دیده بصیرت سالک در می آید نور ذات مطلق است. آیا می توان پرسید چرا تنها خانه جامه دار عالم رنگ جامه اش سیاه است؟ سیاه رنگ ذات مطلق است که از غایت نزدیکی تاریکی در بصر بصیرت او پیدا آمده و در درون آن تاریکی نور ذات که مقتضی فناست آب حیات بقاالله که موجب حیات سرمدی است پنهان است.»
لاهیجی یکی از شهودات خود را می گوید؛ عرفای ما همه در مقام رویت بوده اند و بیانات آن ها در مقام رویت و از این منظر بوده است: «دیدم که در عالم لطیف نورانی ام و کوه و صحرا تمام از الوان انوار است، از سرخ و سبز و سفید و کبود و این فقیر والح این انوارم و از غایت حضور شیدا و بی خودم. به یکباره دیدم که همه عالم را نور سیاه فرو گرفت و آسمان و زمین و هوا و هر چه بود تمام همین نور سیاه شد و این فقیر در آن نور سیاه فانی مطلق و بی شعور شدم. بعد از آن به خود آمدم و دانستم که این مقام، مقام فناست.»
روایت دیگری به عنوان پایان بحث ارائه می کنم تا دریابید که نگاه عرفای ما به این مورد الزاماً این گونه بوده است. این روایت پایانی را از نجم رازی ارائه می دهم که بسیار شیرین است:
«چون ظلمت نفس کمتر شود و نور روح زیادت گردد نوری سرخ مشاهده شود(در این جا او به منازل شهود سالک اشاره دارد) و چون نور روح غلبه گیرد نوری زرد غلبه می یابد و چون ظلمت نفس نماند نور سپید پدید آید و چون نور روح به صفای دل انتزاج گیرد نور سبز پدیدار گردد و چون دل تمامی صافی شود چون نور خورشید با شعاع پدید آید و چون آیینه دل در کمال صقالت بود نوری چون نور خورشید در کمال اشعه در آن آیینه صافی ظاهر شود که البته نظر از قوت شعاع بر او ظفر ننماید.»
در قلمرو تمدن اسلامی عرفا نگاهشان به رنگ، نگاه تأویلی بوده است و این نگاه تأویلی در آثار بسیاری از عرفا بیان شده است. نظامی در سرایش هفت پیکر و در تأویل رنگ های آن متأثر از این معانی بوده و آنرا در اشعارش متجلی کرده است.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۴ مهر ۱۳۹۰
منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۹۰/۰۷/۱۴
نقش ها
سخنران : حسن بلخاری
خبرنگار : سعید بابایی
عناوین
رسته: 1