پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵
بر خط: 2461
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1907 بازدید
درس گفتارهایی درباره نظامی(4)

نوشتار حاضر، متن چهارمین جلسه سخنرانی دکتر «حسن بلخاری» با موضوع «درس گفتارهایی درباره نظامی» است که چهارشنبه 22/10/89 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد. این جلسه درباره حکمت و تأویل رنگ ها در هفت پیکر نظامی است.


بحث تأویل رنگ سیاه را که مخصوص روز شنبه و قصه اول بود باهم در جلسات قبل مرور کردیم. به روز یکشنبه می رسیم که قصه دختر بیزانس است. ستاره متناسب با این روز، خورشید و رنگ این روز، زرد طلایی است.
همانطور که می دانید غربی ها به یکشنبه «سان دی» می گویند که همان روز خورشید است. نظامی بسیار هوشمندانه این روز را برای این قصه انتخاب کرده است. رنگ این روز همان طور که گفته شد زرد زرین و متناسب با خورشید است. در این روز، بهرام پیراهن زردی می پوشد و به دیدار دختر زردپوش بیزانسی می رود. در این جا باز مشاهده می شود که همه اجسام و جزئیات از گنبد گرفته تا لباس آن دو و اجسام داخل قصر همه زرین هستند.
پیرامون رنگ زرد و نقش آن در سنت ما باید گفت که اصولاً کیمیاگران، رنگ زرد را به خورشید نسبت می دادند و طلا را از آن خورشید می دانستند. در سنت به این خورشید و رنگ آن مهر گفته می شد. اگر کمی دقت کنیم نسبت مهر را با مسیح در می یابیم؛ چرا که روز 25 دسامبر که تولد عیسی مسیح است دقیقاً روز تولد مهر نیز است.
بازهم دراینجا هوشمندی نظامی جلوه گری می کند. چراکه دختر متناسب با این روز را نیز از بیزانس انتخاب می کند. بیزانس همانطور که می دانید امپراتوری روم شرقی بوده است. به یک عبارت، تاریخ مسیحیت با بیزانس آغاز می گردد. زمانی که ما از بیزانس سخن می گوییم منظور ما همان آسیای صغیر یا اروپای شرقی است. البته تفاوتهایی در میان روم شرقی و روم غربی در ساحت مسیحیت وجود دارد که در این مقوله نمی گنجد و به بحث ما هم ربطی ندارد. بنابراین به آن نخواهیم پرداخت. شباهتهایی هم بین بیزانس و بیزانسی ها با مهر و مهرپرستی وجود دارد. امروز کمتر محققی را سراغ داریم که منکر این ارتباط میان آیین مسیحیت و آیین مهرپرستی باشد و یا آن را قبول نداشته باشد. بارزترین علامت این ارتباط، همین روز 25 دسامبر است که روز تولد مهر و مسیح است. مهر نامی است که ایرانیان بر میترای سانسکریت نهاده اند. گرچه در متون اوستایی ما اصطلاح میثره را داریم که بعدها به مهر تغییر نام پیدا کرد اما به جای آن در متون سانسکریت میترا وجود دارد. ریشه میترا از مهر است که معنای پیمان می دهد. امروزه در زندگی روزمره زمانی که دو جوان با هم پیوند زناشویی می بندد اصطلاحی به نام مهر به کار می رود. معنای این مهر نیز همان پیمان است. مهر همانطور که گفته شد در زبان سانسکریت به آن چه می بندند می گویند که در عربی عقد نام دارد. مهر در ایران نماد پیمان است. بنابراین قصه یکشنبه نیز ارتباط زیادی با عقد و پیمان خواهد داشت. این پیمان البته چندین نوع دارد. مثلاً ممکن است میان انسانی با انسان دیگر باشد یا میان انسانی با خودش و یا با خدای خویش باشد. زرتشت هم در این مورد و در بخشی از کتاب خود از قول اهورامزدا می گوید: «درآن هنگام که من مهر فراخ را هستی بخشیدم او را در ستایش و برازندگی نیایش برابر با خود که اهورامزدایم بیافریدم. مبادا که پیمان بشکنی. چه آن پیمان که با یک درغگو بسته ای و چه آن پیمان که با یک پاک کردار بسته ای.» پیمان با هر دو درست است و نقش آن در اندیشه ایرانی بسیار مقدس است. این را از متون اوستایی هم می توان دریافت. مهر با طلایی ذاتی خویش که در نور جلوه کرده است با انسان سخن می گوید و به این معنا پاسدار پیمان انسان ها باهم و با حضرت اهورا است. نسبت ذاتی مهر با خورشید، رنگش را زرد زرین کرده است.
زمانی که زرتشت ظهور کرد میترا و مهر از این اتفاق خوششان نیامد. زرتشت را همانطور که می دانید یکی از بزرگترین مصلحان می نامند؛ چراکه در زمان ظهورش، وی با ایزدان و خدایان زیادی رو به رو شد. ایرانیان چون هندیان به تعداد پدیده ها ایزد داشتند. زرتشت پیغمبر یکتاپرستی بود و به فطرت و ذات خویش از این تعدد خوشش نیامد. بنابراین قدم به اصلاح برداشت و تمامی این خدایان را در معیت حضرت اهورا و به فرشتگان او تبدیل کرد. این از تیزهوشی او بود که آن ها را کامل انکار نکرد بلکه به درجاتی پایین انتقال داد. او اهورا را در مرکز توجه قرار داد و ایزدان دیگر را دسته بندی کرد. اقتدار اهورا نیز این گونه بیشتر شد. در این عصر، مهر نیز به حاشیه رانده شد. گرچه زمان کوروش و داریوش کبیر، مهر و آناهیتا و میترا حضور پررنگی داشتند اما از آن به بعد کم کم بساط مهرپرستی رو به زوال می رود.
نکته دوم که اهمیت بسیاری هم دارد نسبت مهر با گاو و گاو با زردی است. مهر مشهورترین پیکره اش هنگام سربریدن یک گاو است. گاو در قرآن رنگ زرین دارد و به عبارتی نماد مطلق رنگ زرد زرین در قرآن، گاو است. قطعاً این ارتباط ها بی دلیل نبوده است. دنیای سنت دنیای وحدت است، اما در مقابل دنیای مدرنیته، دنیای کثرت است. این ارتباط ها هم از وحدت همه چیز حکایت دارد. جوانی بر اثر یک آشوب در میان بنی اسرائیل کشته می شود. او احتمالاً بسیار محبوب بوده است که مصرانه به دنبال قاتل وی می گردند. آن ها به نزد موسی می روند و از او می خواهند تا از خدایش یاری بطلبد. موسی هم اذعان می دارد که جست و جو کنید تا وی را بیابید. آن ها می گویند او را پیدا نکردیم، از خدایت بخواه تا او را به ما معرفی کند. موسی ابتدا زیر بار نمی رفت اما بالاخره ناچار شد تا با خدا این موضوع را در میان بگذارد. وحی آمد که به آن ها بگو گاوی را بکشند. موسی پرسید فلسفه و ارتباط کشتن گاو و کشف قاتل چیست؟ وحی آمد که چون کشتند قطعه ای از تن این گاو مرده را به تن آن مرده بزنید تا مرده زنده شود. البته من را به مرتبط ساختن اسطوره و قرآن متهم نکنید. گاهی یک اسطوره به دلیل شفافیت و پاکی بطنش لباس دین می پوشد و این اشکالی ندارد. مگر در این تمدن رستم همطراز علی نشد؟
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
مگر در این فرهنگ حسین و مظلومیتش هم سایه سیاوش و سوگ او نشد؟ هنگامی که بطن و درونمایه یک اسطوره پاک است اشکالی ندارد اگر در ساحت دین تقریر شود. البته این گفته گاهی مورد سوءتفاهم توسط کج فهم ها هم قرار می گیرد.
در این جا نیز گاو ذبح می شود تا نه تصویری از قساوت قلب مهر باشد، بلکه از خون گاو، گل و سنبل پدید می آید. گاو قربانی می گردد تا طبیعت بارور شود. خون گاو نماد احیاء و بهار و حیات است. این حکایت عیناً از قرآن تفسیر شده است. تا گاو ذبح نشود حیات از حصار اهریمن آزاد نمی شود. این همان بحث قربانی در فلسفه باستان است که می گوید قربانی عین حضور و عین حیات است. ذبح گاو در قران نماد حیات است. در آیین مهر نیز همین گونه است. رنگ مهر، زرد زرین است. به نظر می رسد که باتوجه به این معادله رنگ گاو نیز باید زرد زرین باشد.
هنگامی که موسی این امر خداوند را به بنی اسرائیل ابلاغ می کند آن ها به او می گویند آیا ما را مسخره کرده ای؟ از موسی می خواهند از خدا بپرسد که چه نوع گاوی باشد؟ موسی هم به آن ها می گوید که نه زیاد پیر و نه زیاد جوان بلکه میانه باشد. خدا هم به موسی می گوید دیگر سوال نکنید و آن چه را که گفتم انجام دهید. بنی اسرائیل باز پرسیدند و از موسی خواستند تا رنگ آن گاو را معین کند. موسی گفت خداوند فرموده است رنگ آن زرد زرین است.
به هر حال به بحث اصلی برمی گردیم که همان روز یکشنبه و روز خورشید است. اوج هنر نظامی را در این قطعه ببینید. شش مصرع اول که در مورد پیکر دوم است زرد زرین است. این رنگ، نماد شادی و دوستی و از آن مهمتر پیمان است:
چون گریبان کوه و دامن دشت
از ترازوی صبح پر زر گشت
روز یکشنبه آن چراغ جهان
زیر زر شد چون آفتاب نهان
جام زر بر گفت چون جمشید
تاج زر بر نهاد چون خورشید
بست چو زرد گل به رعنایی
کهربا بر نگین صفرایی
زرفشانان به زرد گنبد شد
تا یکی خوشگلیش در صد شد
طبق معمول هر دختری برای شاه قصه ای می گوید. به این سبب هفت پیکر را به هزار و یک شب تشبیه کرده اند و آن را از هزار و یک شب متأثر می دانند. دختر، قصه خود را این گونه شروع می کند:
گفت شهری ز شهرهای عراق
داشت شاهی ز شهر یاران طاق
آفتابی به عالم افروزی
او چون نوبهار نوروزی
از هنر هرچه شمار آید
آن هنرمند را به کارآید
داشت با آن همه هنرمندی
دل نهاد از جهان به خرسندی
خوانده بود از طالع خویش
کز زنانش خصومتی آید پیش
این پادشاه آن طور که پیداست بسیار هنرمند و هنردوست بوده است. اما یک بدی داشت و آن این بود که نسبت به زنان بدبین بود و تصور می کرد که زنان به او قصد دارند و می خواهند تاج و تختش را از دستش دربیاورند. از این رو همسر اختیار نمی کرد. آن زمان خرید و فروش کنیزک رواج داشت و پادشاه به خرید کنیز روی می آورد. اما هر کنیزی در آن قصر بیش از چند روز دوام نمی آورد. علت این امر این بود که در آن جا پیرزنی بود که در حقیقت راه و روش فرار از آنجا را به کنیزان می آموخت و شاه را نیز نسبت به آن کنیزان بی رغبت می کرد تا خودش در آنجا قدرت داشته باشد. لذا هر کنیزی را به دلیلی رد می کرد.
هر کنیزی که شه خریدی زود
پیرزن در گزاف دیدی سود
خواندی آن نو خریده را از ناز
بانوی روم و نازنین طراز
چون کنیزان غرور دیدی پیش
بازماندی زِ رسم خدمت خویش
خلاصه این پادشاه به خریدار بزرگ کنیزان مشهور می شود تا این که روزی یک کاروان جدید وارد شهر می شود. رئیس برده فروشان به پادشاه پیغام می دهد که دختری از دیار چین آورده ام که در هستی نمونه ندارد.
گر تو نیز آن جمال و دل بندی
بنگری فارغم که پسندی
شاه فرمود کاورد نخواس
بردگان را به شاه برده شناس
شاه این کنیز را می بیند، عاشقش می شود و او را به منزل می آورد. لکن کنیزک به زیبایی زایدالوصفش مغرور است و هیچ گاه حاضر نیست به همسری شاه در آید. شاه بسیار متحیر و ناراحت می شود که چرا او به همسریش در نمی آید. تا این که روزی دخترک قصه و ماجرا را این طور تعریف می کند:
کز زنان هر که دل به مرد سپرد
چون به زادن رسید زاد و بمرد
مرد هر زنی که از ما زاد
دل چگونه به مرگ شاید داد
گویا در قبیله او هر زنی که ازدواج می کند و باردار می شود پس از وضع حمل جان به جان آفرین تسلیم می کند و این صدها بار در قبیله آن ها روی داده است. این ماجرا برای شاه عجیب جلوه می کند. در این قسمت نظامی با استادی تمام قصه دیگری تعریف می کند که داستان بلقیس و سلیمان است. البته در این فرصت اندک دیگر به بیان این داستان نخواهم پرداخت ولی قصد نظامی از گفتن این داستان این است که دو نفر که با هم پیوند و مهر می بندند باید در راه این عاشقی صداقت داشته باشند و مانند آیینه باشند تا به واقع با هم «هم سر» باشند.
مهر در جهان اسطوره ای ما نهاد راست پیمانی است. جهان بینی سنتی ایرانی تمام این رابطه ها را با هم پیوند زده است. تمدن هایی که تنها آخرت گرا می شوند آخرت و دنیای خود را با هم ویران می کنند. تمدن های دنیاگرا هم آخرت را می فروشند. اما حسنه این جاست که دنیا و آخرت هر دو با هم آبادان باشند. این ویژگی سنت ایرانی است و عصاره این آمیختگی در فرهنگ ما نمودار است.
به قصه بر می گردیم. دخترک به هیچ وجه حاضر نیست به همسری پادشاه درآید. پادشاه هم که آن پیرزن را چاره کار می بینید به نزد او می رود و چاره جویی می کند. پیرزن می گوید ای پادشاه برو و کنیز زیباروی دیگری بگیر و با او گرم باش تا این دخترک به مهر تو پاسخ گوید. پادشاه چنین می کند و کنیز دیگری می گیرد. دخترک زیباروی قصه ما تعجب می کند که چرا پادشاه که اظهار عاشقی به او می کند در وجودش به کنیز دیگری عشق می ورزد؟ لاجرم به پادشاه روی می کند و از او می پرسد چرا این گونه رفتار می کنی؟ پادشاه جواب می دهد این پیرزن گفته است. اما قصدم او نبود در چشمان او تو را می دیدم و ابراز عشقم این گونه بود. دخترک که حقیقت عشق را می بیند دیگر از مرگ نمی ترسد و پیشنهاد ازدواج را قبول می کند تا به عشق پادشاه پاسخ گوید.
دید گنجینه ای به زر در خرد
کردش از زیرهای زرین زرد
زردی است آن که شادمانی ازوست
ذوق حلوای زعفرانی از اوست
آن چه می بینی که زعفران زردست
خنده بین زان که زعفران خردست
نور شمع از نقاب زردی تافت
گاو موسی بها به زردی یافت
زر که زرد است مایه طرب است
طین اصغر(: خاک زرد) عزیز از این سبب است
خلاصه تأویل رنگ زرد که پیکر دوم هفت پیکر است در این است که رنگ زرد نماد مهر، پیمان، دوستی، محبت و حقیقت لذت و سروری است که از دوستی و راستی حاصل می گردد.
در اینجا بحث روز یکشنبه و پیکر دوم را می بندیم و به پیکر سوم می پردازیم که روز دوشنبه است.
دوشنبه روز ماه، روز سبز، روز دختر خوارزم و روز متناسب با نقره است. رنگ ماه سبز است. حافظ می گوید:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
او ارتباط جالبی میان داس مه نو و مزرع سبز فلک برقرار کرده است و این از سنت الگوبرداری شده است که ماه را سبز می دانستند. روز دوشنبه روز دختر خوارزم است.
چون که روز دوشنبه آمد شاه
چتر سرسبز بر کشید به ماه
شد برافروخته چون سبز چراغ
سبز در سبز چون فرشته باغ
در فرهنگ اسلامی رنگ سبز رنگ فرشته و رنگ پاکی و ظهور است.
رخت را روی سبز گنبد برد
دل به شادی و خرمی بسپرد
چون برین سبزه زمرد وار
باغ انگبان فشرد برگ بهار
در این جا باز قصه ای در میان این قصه باید مورد توجه قرار گیرد که قصه «بشر حافی» است. بشر حافی یکی از بزرگترین عرفای ماست. اهمیت او به قدری است که عطار نیشابوری در تذکره الاولیاء چند صفحه را به این بزرگوار اختصاص داده است. بشر در ابتدا می خواره و گناهکار بود. او نه از انسان و نه از خدا حیا می کرد و در شهر به فساد و شراب خواری شهره بود. پیرامون پاک شدن او دو روایت است. روایت اول که عطار می آورد این است که روزی او در حال مستی از کوچه ای می گذشت دید تکه ای کاغذ بر روی زمین افتاده و بر روی آن نام خدا نوشته شده است. او در آن حال آن کاغذ را برداشت و به منزل آورد آن را تمیز و معطر نمود و بر روی طاقچه نهاد. شب شد یکی از اولیاء بزرگ در خواب دید که یکی به او گفت، این پیغام را به بشر بده. آن بزرگ که این وحی را نازل شده می دید باور نکرد. چرا که با خود گفت احتمالاً دچار توهم شده ام. مگر می شود خداوند برای بشر فاسق پیغام داشته باشد؟ او توجهی نکرد و دوباره به خواب رفت. بار دوم ندا آمد و بار سوم هم همین طور تا این که آن بزرگ قبول کرد. آن پیام این بود که «ما را پاک و معطر کردی ما هم تو را پاک می کنیم. اسم ما را متجلی کردی ما هم متجلیت می کنیم. اسم ما را پاکیزه کردی قسم به قدرتم اسمت را در دنیا و آخرت پاکیزه می کنم.» آن بزرگ به در میخانه شهر آمد و گفت: «بُشر آن جا بود؟ گفتند بود ولکن مست است و بی خبر. گفت بگویید که پیغامی دارم. گفتند بگو که پیغام از که داری؟ گفت پیغام خدای. گریان شد. گفت آه عتاب دارد یا عقابی کند؟ گفت باش. پس با یاران گفت ای یاران مرا بخواندند رفتم و شما را بدرود کردم که بیش هرگز مرا در این کار نبینید.»
روایت دوم این است که امام جعفر صادق از مقابل منزلی رد می شد. صدای طرب و مستی می آمد. هم زمان کنیزکی مقابل در زباله ای می نهاد. امام به او فرمود این جا منزل کیست؟ گفت بشر. امام فرمود بشر بنده است یا آزاد؟ کنیزک که امام را نمی شناخت گفت این چه سوالی است؟ همگان بشر را می شناسند او آزاد است. امام به او گفت معلوم است که آزاد است اگر بنده بود که این کار را نمی کرد. این گفت و گو مجال از کنیزک گرفت. کنیزک به داخل برگشت. بشر از او پرسید چرا دیر آمدی؟ گفت مردی مرا به سخن گرفته بود. بشر پرسید چه گفت؟ کنیزک تمامی ماوقع را شرح داد. بشر پابرهنه بیرون دوید و دامن امام را گرفت و گفت: وی اشتباه گفته است من بنده ام لکن جسارت کرده ام.
این قصه بشر را به عنوان مقدمه داستان دختر خوارزم عرض نمودم.
گفت شخصی عزیز بود به روم
خوب و خوشدل چو انگبین در موم
هرچه باید در آدمی ز هنر
داشت آن جمله نیکویی بر سر
با چنان خوبی و خردمندی
بود میلش به پاک پیوندی
مردمان در نظر نشاندندش
بشر پرهیزکار خواندندش
می خرامید روزی از سر ناز
در رهی خالی از نشیب و فراز
بر رهش عشق ترک تازی کرد
فتنه با عقل دست یازی کرد
پیکری دید در لفافه خام
چون در ابر سیاه ماه تمام
فارغ از بشر می گذشت به راه
باد ناگه ربود برقع ماه
فتنه را باد رهنمون آمد
ماه از ابر سیه برون آمد
بشر کان دید سست شد پایش
تیر یک زخمه دوخت بر جانش
صورتی دید کز کرشمه مست
آن چنان صد هزار توبه شکست
خرمنی گل ولی به قامت سرو
شسته رویی ولی به خون تذرو
خواب غمزش به سحرکاری خویش
بسته خواب هزار عاشق بیش
خلاصه بشر عاشق او می شود و برای رسیدن به او تلاش زیادی می کند. اما روزی خبر می رسد که آن دختر به وصال مرد دیگری رسیده و باهم از آن شهر رفته اند.
بشر چون باز دید دیده زخواب
خانه بر رفته دید و خانه خراب
گفت گر بر پیش روم نه رواست
ورشکیبا شوم شکیب کجاست
چاره کار هم شکیباییست
هرچه زین درگذشت رسوائیست
شهوتی گر مرا ز ره ببرد
مردم آخر ز غم نخواهم مرد
ترک شهوت نشان دین باشد
شرط پرهیزکاری این باشد
بِه که محمل برون برم زین کوی
سوی بیت المقدس آرم روی
تا خدایی که خیر و شر داند
بر من این کار سهل گرداند
رفت از آنجا و برگ راه بساخت
به زیارتگه مقدس بشتافت
خلاصه بشر به بیت المقدس می رود و در آن جا با عالمی به نام ملیخا آشنا می شود.
بشر گوینده راز خاموشی
داده بود داروی فراموشی
گفت نام تو چیست تا دانم
پس از اینت به نام خود خوانم
پاسخش داد و گفت نام رهی
بشر شد تا تو خود چه نام نهی
گفت بشری تو ننگ آدمیان
من ملیخا امام عالمیان
در این دیالوگ تواضع بشر و گردن کشی ملیخا کاملا مشاهده می شود.
هرچه در آسمان و در زمی است
وانچه در عقل و رای آدمی است
همه دانم به عقل خویش تمام
واگهی دارم ز حلال و حرام
یک تنم بهتر از دوازده تن
یک فنی بوده در دوازده فن
کوه و دریا و دشت و بیشه و رود
هر چه هستند زیر چرخ کبود
اصل هر یک شناختم به درست
کین وجود از چه یافت و چه رست
از فلک نیز آن چه هست درو
آگهم نا رسیده دست برو
نبض و قاروره را چنان دانم
کافت طب ز تن بگردانم
در این جا ملیخای مغرور برای این که علم بشر را بسنجد از او سوالی می پرسد.
ابری از کوه بردمید سیاه
چون ملیخا در ابر کرد نگاه
گفت که ابر سیه چراست چو قیر
وابر دیگر سپیدرنگ چو شیر
بشر گفتا که حکم یزدانی
این چنین پر کند تو خود دانی
گفت ازین بگذر کین بهانه بود
تیر باید که بر نشانه بود
در اینجا خود ملیخا جواب می دهد و می گوید:
ابر تیره دخان محترق است
بر چنین نکته عقل متفق است
ابر کو شیر گونه درفام است
در مزاجش رطوبت خام است
خلاصه پی درپی ملیخا سوال می پرسد و بشر از همان دست جواب ها ارائه می دهد. ملیخا عصابی می شود و می گوید تو چرا این قدر بی سواد هستی؟
بشر که دیگر تحمل جسارت های ملیخا را نداشت گفت:
لیک علت به خود نشاید گفت
ره به پندار خود نباید رفت
ما که در پرده ره نمی دانیم
نقش بیرون پرده می خوانیم
پی غلط راندن اجتهادی نیست
بر غلط خواندن اعتمادی نیست
ترسم این پرده چون براندازند
با غلط خواندگان غلط بازند
این بحث ها و دعواها میان آن ها ادامه یافت. آن ها تصمیم گرفتند از آن جا بروند تا در خلوت به جدل بپردازند. رفتند تا در بیابان لم یزرعی به درخت سبزی رسیدند.
در بیابان گرم و بی آبی
مغزشان تافته ز بی خوابی
می دویدند با نفیر و خروش
تا رسیدند از آن زمین به جوش
به درختی ستبر و عالی شاخ
سبز و پاکیزه و بلند و فراخ
سبزه در زیر او چو سبز حریر
دیده از دیدنش نشاط پذیر
آب گندیده خمی سفال درو
آبی الحق خوش و زلال درو
آن ها آب گوارا را نوشیدند به محض این که سیراب شدند باز آن فرد مغرور شروع به اظهار فضل کرد.
گفت با بشر که ای خجسته رفیق
باز پرسم بگو که از چه طریق
این سفالین خم گشاده دهان
تا به لب هست زیر خاک نهان
آب این خم بگو که تا به کجاست
کوهپایه نه گرد او صحراست
گفت بشر از برای مزد کسی
کرده باشد که کرده اند بسی
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
گفت تا پاسخ تو زین نمط است
هرچه گویی و گفته ای غلط است
آری کسی ز بهر کسی
کشد آبی به دوش هر نفسی
خاصه در واده ای که از تف و تاب
صده درصد در آن نیابی آب
این وطن گاه دام یاران است
جای صیاد و صیدکاران است
مولانا در کتاب فیه ما فیه حکایت جالبی دارد. روزی یحیی به عیسی می گوید: چرا این قدر خندانی؟ عیسی گفت: به تو چه عذابی رسیده که این قدر گریانی؟ عارفی صحبت های آن دو را بشنید و از خدا پرسید کدام درست می گویند: وحی آمد آن که بیشتر مرا به نگاه لطفش می نگرد. در قصه ما هم ملیخا بسیار بدبین است.
آب این خم که در نشاخته اند
از پی دام صید ساخته اند
تا چو غرم و گوزن و آهو و گور
در بیابان خورند طعمه شور
تشنه گردند و قصد آب کنند
سوی این آب شتاب کنند
مرد صیاد راه بسته بود
با کمان در کمین نشسته بود
ملیخا همین طور منفی بافی می کرد تا وقتی که آمد بالای آب ایستاد و ناگهان در آب افتاد و فهمید آن جا یک چاه عظیم است. بشر او را از آب بیرون آورد اما دیر شده و ملیخا مرده بود. بشر در لباس زر بافت ملیخا کیسه ای حاوی هزار سکه زر یافت و تصمیم گرفت سکه ها را به منزل ملیخا برساند. او را دفن کرد و در شهر دنبال منزل ملیخا می گشت.
هرچه در آب خم افکندی
آتش اندر خم خود آکندی
ما همه در وجود خود یک خم داریم. بستگی به این دارد که چگونه آن را دریابیم.
به هرحال منزل او را پیدا می کند و درب می زند. یک خانم زیبا اما با برقع درب را باز می کند. بشر قصه را برای آن زن تعریف می کند و امانت ها را به همسر ملیخا ارائه می کند. زن در اینجا لب به سخن می گشاید:
پاسخش داد کان همایون رای
نیک مردی ز بندگان خدای
آفرین بر حلال زادگیت
بر لطیفی و رو گشادگیت
که کند هرگز این جوانمردی
که تو در حق بی کسان کردی
نیک مردی نه آن بود که کسی
ببرد انگبینی از مگسی
نیک آن بود که در کارش
رخنه نارد فریب دینارش
شد ملیخا و تن به خاک سپرد
جان به جایی که لایق آمد برد
آنچه گفتی زبد پسندان بود
راست گفتی هزار چندان بود
بود کارش همه ستمکاری
بی وفایی و مردم آزاری
کرد بسیار جور بر زن و مرد
بر چنانی چنین بود بر خرد
به عقیدت جهود کینه سرشت
مار نیرنگ و اژدهای کرشت
سال ها شد که من به رنجم ازو
جز بدی هیچ برنسنجم ازو
زن این ها را گفت و در آخر از آن مرد خواستگاری کرد.
به نکاحی که آن خدا فرمود
کار ما را فراهم آور زود
من به جفتی تو را پسندیدم
که جوانمردی تو را دیدم
سپس آن زن برقع را برمی دارد. بشر در کمال حیرت می بیند که این زن، همان زنی است که عاشقش شده بود و برای او تلاش بسیار کرده بود. در حقیقت شکیبایی او را به مقصودش رسانده بود.
بشر چون خوبی و جمالش دید
فتنه چشم و سحر خالش دید
آن پری چهره بود کاول روز
دیده بودش چنان جهان افروز
نعره ای زد چنان که رفت از هوش
حلقه درگوش یار حلقه به گوش
چون چنان دید نوشتر بشتافت
بوی خوش کرد و جان او دریافت
از جهودی رهاند شاهی را
دور کرد از کسوف ماهی را
از پرندش غبار زردی شست
برگ سوسن ز شنبلیلش رست
چون ندید از بهشتیان دورش
جامه سبز دوخت چون حورش
سبز پوشی به از علامت زرد
سبزی آمد به سرو بن در خرد
رنگ سبزی صلاح کشته بود
سبزی آرایش فرشته بود
جان به سبزی گراید از همه چیز
چشم روشن به سبزه گردد نیز
رستنی را به سبزی آهنگ است
همه سرسبزی بدین رنگ است
روایت سبزی قلب که از امام صادق(ع) عرض کردم نیز دقیقاً معنی این اشعار را می دهد که هر چیز گرایش به اصل خود دارد و اصل جان انسان و قلب او به رنگ سبز است.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۴ مهر ۱۳۹۰
منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۹۰/۰۷/۱۴
نقش ها
سخنران : حسن بلخاری
خبرنگار : سعید بابایی
عناوین
رسته: 1