پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶
بر خط: 3232
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

2156 بازدید
درس گفتارهایی درباره نظامی(5)

نوشتار حاضر، متن پنجمین جلسه سخنرانی دکتر «حسن بلخاری» با موضوع «درس گفتارهایی درباره نظامی» است که چهارشنبه 29/10/89 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد. این جلسه درباره حکمت و تأویل رنگ ها در هفت پیکر نظامی است.


در ادامه بحث تأویل رنگ های هفت پیکر، به پیکر چهارم و روز سه شنبه می رسیم که قلب هفته محسوب می شود. این قلب هفته نسبتی با رنگ ظاهری قلب هم دارد که سرخ است. اگر سه شنبه را قلب هفته می گویند به دلیل این است که قبل از سه شنبه سه روز و بعد از آن هم دقیقاً سه روز قرار دارد. فلز این روز آهن و سیاره اش بهرام و یا مریخ است.
دختری که در این روز محور قصه است از قوم اسلاو است. اسلاوی ها قوم و نژادی در اروپای شرقی هستند. این کلمه در اصطلاح عرب به سغلاب تعریف شده است. اما آن ها چگونه به فرهنگ ایرانی وارد شده اند؟ به دو صورت دختران اسلاوی می توانسته اند در فرهنگ ایرانی حضور داشته باشند. یکی از طریق نسبتی است که آنان با پادشاهان ایرانی داشتند و دیگری در جنگ ها بود که دختران اسلاوی توسط ایرانیان به کنیزی گرفته می شدند. بنابراین حضور آن ها در فرهنگ ایرانی امر عجیبی نیست.
در جلسات قبل ذکر شد که زمین و آسمان با هم ارتباط دارند و لذا زمانی که از سیاره ای سخن می گوییم از تأثیرات ملکی و ملکوتی آن نیز سخن می گوییم. سیارات در نظام سنتی ارتباط کاملاً مستقیم با روحیات و حالات انسانی دارند. ساعات نحس و سعد هم از این قضیه حاصل می شود. بنابراین ما در این قصه باید دریابیم نسبت مریخ با حالات انسانی و بعد نسبت این رنگ با این روز در چیست؟
بهرام یک ایزد ایرانی است که آن را سیاره می دانند. همان طور که گفته شده است در فرهنگ سنتی ایرانی میان مراتب عقول و افلاک یک تناظر مطلق وجود داشت. این نسبت با ملائک مقرب نیز وجود داشت. به عبارت دیگر عقل من یک مراتب فلکی و یک مراتب ملکی دارد. زمانی که از تناظر این سه صحبت می کنیم به یقین از ارتباط آن ها آگاهی داریم. پس اگر در شما مراتب عقلی وجود دارد و شما را به دانایی می رساند و در ضمن میان آن ها با افلاک و یا فرشتگان ارتباط وجود دارد، نفس این ارتباط تأثیر و تأثر متقابل مراتب نفسی و عقلی شما را با هستی برقرار می کند. بنابراین در نظام سنتی میان مراتب کمال انسانی با مراتب کیهانی ارتباط متقابل وجود دارد.
جهان انسان بُد و انسان جهانی
از این پاکیزه تر نبود بیانی
هفت پیکر هم از این ارتباط قوام گرفته است و ما برای درک بیشتر این مورد باید به سراغ ایزدی به نام بهرام برویم. بهرام یکی از ایزدان ماست که در عربی مریخ نام نهاده شده است. در اوستا این ایزد چهارمین یشت است. حالا ببینیم از طریق همین اوستا آیا می شود به تأویل رنگ سرخ رسید؟ اجازه دهید مواردی از این یشت را که در اوستا آمده است با هم مرور کنیم.
«بهرام اهوره آفریده را می ستاییم. زرتشت از اهوره مزدا پرسید: ای اهوره، کدامیک از ایزدان مینوی زیناوند تر است؟ (یعنی پر شکوه تر است.) آنگاه اهوره مزدا گفت: ای زرتشت آن ایزد مینوی بهرام اهوره آفریده است. پس این بهرام با زیبایی و جلال نسبتی دارد و می دانید که در کسوت شاهان رنگ سرخ رنگ جلال است. آنگاه بهرام اهوره آفریده بسیار نیرومند بدو گفت: من نیرومند ترین، پیروز ترین، فرهمند ترین، نیک ترین، سودمند ترین و درمان بخش ترین آفریدگانم. من ستیهندگی همه دشمنان را چه جادوان و چه پریان درهم می شکنم. (پس نه تنها این ایزد با جلال و شکوه شاهی ارتباط دارد بلکه با جنگ و قتال و مبارزه و پایمردی و مبارزه با ظلم بسیار ارتباط دارد.) بهرام اهوره آفریده دهمین بار به کالبد مرد پایبند زیبای مزدا آفریده ای که دشنه ای زرکوب و آراسته به گونه گون زیورها دربرداشت به سوی او گام برداشت. بهرام اهوره آفریده این چنین نمایان شد. بهرام اهوره آفریده را می ستاییم. زرتشت از اهوره مزدا پرسید: ای اهوره مزدا ای دادار جهان، بهرام اهوره آفریده را درکجا باید نام برند و به یاری خوانند؟ در کجا باید اورا بستایند و به نیایش گذارند؟ آنگاه اهوره مزدا گفت: هنگامی که دو سپاه در برابر هم ایستند و آرایش رزم گیرند، اما پیشروان به پیروزی واپسین نرسند و شکست خوردگان به شکستی سخت دچار نشوند. بهرام اهوره آفریده هر دو نگاه دار و هر دو پاسدار را آفرین فرستد. بهرام اهوره آفریده را می ستاییم تا من همچون بزرگان از پیروزی بزرگ برخوردار شوم و این سپاه را که در پی من می تازد در هم بشکنم. بهرام اهوره آفریده را می ستاییم که رده های رزم آوران را از هم بپاشد. رده های رزم آوران را به تنگنا افکند. رده های رزم آوران را پریشان کند و رده های رزم آوران را متلاشی کند. بهرام اهوره آفریده رده های رزم آوران دیوان و مردم دیوپرست و جاودان آن ها را از هم می درد.»
بنابراین قصه چهارم، قصه جنگ و قتال و پیروزی و مبارزه و خون است. همه این موارد نسبت کاملاً مستقیم با رنگ سرخ دارد. اما نکته مهم قبل از ورود به قصه این است که قبل از ورود به هر گروه و صنفی رنگ ها معانی خاص خود را دارند. از دیدگاه جنگ آوران و حماسیان، رنگ سرخ مقدس است چرا که رنگ خون است و تقدس آن به دو دلیل است. یکی این که رنگ پرچم ایران سرخ است. ما در راه شرف خود تا پای جان مردانه ایستادیم و در این راه ابایی از مرگ و ریختن خونمان نداریم. شاهد ما خون سرخ ماست. دلیل دوم این است که خون کسی که قصد شرف ما را کند می ریزیم. هر که قصد حقیقت و عزت ما را کند چه خودی باشد و چه غیر خودی، جانش را می گیریم. این دو معنا نزد جنگ آوران وجود داشته است. اما عرفانیان و اهل تصوف سرخ را مقدس می دانند. چرا که رنگ ایثار و رنگ خداست. آن ها رنگ سرخ را رنگ خدایی می دانند. پیامبر نیز فرموده است: رنگ سرخ از شکوه خداوند است. تقدس رنگ سرخ نزد عرفا از همین مورد است. به ویژه زمانی که صفات جلالی حق ظهور می کنند.
صفات خداوند دو وجه است: یکی صفات جمالی و دیگری صفات جلالی. صفات جمالی زمانی است که خداوند دست لطفی بر سر کسی می کشد یا مهربانیش را متجلی می کند اما هنگام ظهور صفات جلالی او جبار و منتقم است. منصور حلاج را پای بریدند، گفت: بدین پای سفر حج می کردم. قدمی دیگر دارم که هر دو عالم بپیماید. اگر توانید آن را ببرید. شما قدمی را بریدید که سیر خاکی می کرد لکن مرا قدمی است که سیر خاک و افلاک هر دو می کند. پس دو دست بریده خون آلود در روی مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد گفتند. این چرا کردی؟ گفت خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد. شما پندارید زردی رویم از ترس است. خون در روی مالیدم تا در نزد شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است. گفتند اگر روی به خون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟ گفت وضو می سازم. گفتند چه وضو؟ گفت: در عشق دور کعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.
تأویل این رنگ را از دو منظر حماسی و عرفانی نزد شما ذکر کردم حالا به سراغ قصه می رویم.
روزی از روزهای دی ماهی
چون شب تیره مه به کوتاهی
از دگر روز هفته آن به بود
ناف هفته مگر سه شنبه بود
روز بهرام و ماه بهرامی
شاه با هر دو کرده هم نامی
سرخ در سرخ زیوری برساخت
صبح گه سوی سرخ گنبد تاخت
بانوی سرخ روی سهرابی
آن به رنگ آتشی به لطف آبی
قصه چهارم قصه دختری بسیار زیرک و داناست که دختر پادشاه شهری در سرزمین روسیه است.
کز شهری ز ولایت روس
بود شهری به نیکوی چو عروس
پادشاه بزرگ عمارت ساز
دختری داشت پروریده به ناز
آب گل خاک ره پرستانش
گل کمربند زیر دستانش
ما دو گونه راه داریم؛ یکی راه های زمینی و دیگری را ههای آسمانی. عده ای بر راه های زمینی اشراف دارند و برخی بر راه های آسمانی مسلط ترند. معمولا عرفا از این دسته دوم هستند. در گذشته برای این که افراد به راه های آسمانی آشنا شوند به علم کیمیاگری روی می آورند که در نفس رسیدن از جسم به روح بود. هنگامی روح ظهور می کرد که شما راه های آسمانی و هفت منزل عشق را بدانید. این دختر هم در آشنایی و آگاهی به علوم غریبه استادی خوبی داشت.
خوانده نیرنگ نامه های جهان
جادویی ها و چیزهای نهان
در کشیده نقاب زلف به روی
سرکشیده ز بارنامه شوی
او به هیچ عنوان قصد ازدواج نداشت. اگر چه پادشاه فرزند پسری نداشت و داماد دار شدنش و این که دخترش به سامان برسد برایش مهم بود اما دخترک قصد ازدواج نداشت و از این که خواستگارها پی در پی به درب منزلشان می آمدند بسیار ناراحت بود. تا این که روزی به پدر گفت من خسته شده ام. مرا اجازت ده که از شهر بروم و در نزدیکی کوه دژی بسازم و در آن جا زندگی کنم. آنگاه شرایطی قرار می دهم که هر کس از آن ها عبور کند بتواند همسر من گردد.
نیز چون در حصار باشد گنج
پاسبان را دزد ناید رنج
وان عروس حصاری از سر ناز
کرد کار حصار خویش به ساز
خلاصه پدر قبول می کند و آن دختر دژ خود را در محلی که دسترسی به آن جا بسیار سخت است بنا می کند. در سر راه رسیدن به آن جا نیز دام هایی از طلسم قرار می دهد.
نکته جالبی ک بنده فراموش کردم در قسمت تأویل رنگ سرخ به شما بگویم این است که البته رنگ سرخ نماد عشق هم هست چرا که نسبت عشق و خون یک نسبت ذاتی است. چون رومیان پیکر عیسی مسیح را در آن زندان شلاق می زدند پس از اتمام شلاق، تاجی از خار بر سرش نهادند و ردای سرخ رنگ سرداری را از پیکر او برداشتند و بر پیکر عیسی تن کردند. عیسی چون صلیب خود می برد پارچه ای سرخ به تن داشت.
بشنو از نی چون حکایت می کند
وز جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کندر نی فتاد
جوشش عشق است کندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
خلاصه دخترک قصر را ساخت و طلسم هایی در راه و مخصوصاً بر در قرار داد.
انجم چرخ را مزاج شناس
طبع ها را به هم گرفته قیاس
بر طبایع تمام یافته دست
راز روحانی آوریده به شست
بر سر صورت پرند سرشت
بختی هر چه خوب تر بنوشت
دختر پادشاه که هنرمند خوبی هم بود تصویری از خود را بر روی پارچه حریری کشید و به کنیزش گفت آن را در شهر نصب کن و اعلام کن که هر که قصد وصالش را دارد باید چهار شرط داشته باشد.
هرکه را این نگار می باید
نه یک جان هزار می باید
همتش سوی راه باید داشت
چار شرطش نگاه باید داشت
شرط اول درین زناشویی
نیک نامی شدست و نیکویی
دومین شرط آن که از سر رای
گردد این راه را طلسم گشای
سومین شرط آن که از پیوند
چون گشاید طلسم ها را بند
در این دژ نشان دهد که کدام
تا ز در جفت من شود نه ز بام
چارمین شرط اگر بجای آرد
ره سوی شهر زیر پای آرد
تا من آیم به بارگاه پدر
پرسم از وی حدیث های هنر
گر جوابم دهد چنان که سزاست
خواهم او را چنان که شرط وفاست
شوی من باشد آن گرامی مرد
کان چه گفتم تمام داند کرد
خلاصه بسیاری قصد وصال او را کردند اما جان خود را در این راه فدا کردند. چراکه بسیاری از آنان آداب عاشقی را نمی دانستند. آن ها فقط صورت عاشقی رامی دیدند. تا اینکه روزی جوانی آمد و وارد شهر شد.
از بزرگان پادشاه زاده
بود زیبا جوانی آزاده
زیرک و زورمند و خوب و دلیر
صید شمشیر او چه گور و چه شیر
روزی از شهر شد به سوی شکار
تا شکفته شود چو تازه بهار
دید یک نوشنامه بر در شهر
گرد او صد هزار شیشه زهر
پیکری بسته بر سواد پرند
پیکری دل فریب و دیده پسند
صورتی کز جمال و زیبایی
برد ازو در زمان شکیبایی
آفرین گفت بر چنان قلمی
کادید از نوکش آنچنان رقمی
گرد آن صورت جهان آرای
صد سرآویخته زسر تا پای
گفت ازین گوهر نهنگ آویز
چون گریزم که نیست جای گریز
زین هوس نامه گر بدارم دست
آورد در تنم شکیب شکست
این پسر عاشق دختر می شود لکن سرهای بریده و طلسم ها را می بیند. اما برای رسیدن به عشق از آن ها نمی هراسد. تفاوت عمده این پسر با دیگران دراین است که او آداب عاشقی را می داند. اولین قدم در عاشقی معرفت و دانایی است. او نزد عارفان و حکما رفت تا از علوم غریبه آگاهی یابد. چرا که نمی خواست بدون آگاهی از خطرات و رنگ ها و ننگ های راه قدم به آن راه پر از نشیب و سقوط بگذارد.
پیش افسون آن چنان پری
نتوان رفت بی فسون گری
تا زمان بند آن پری نکنم
سر درین کار سرسری نکنم
چاره ای بایدم نه خرد بزرگ
تا رهد گوسفندم از دم گرگ
هرکه در کار سخت گیر شود
نظم کارش خلل پذیر شود
در تصرف نباش خرد اندیش
تازیانی بزرگ ناید پیش
ساز بر پرده جهان می ساز
سست می گیر و سخت می انداز
دلم از خاطرم خراب تر است
جگرم از دلم کباب تر است
به چنین دل چگونه باشم شاد
وز چنان خاطری چه آرم یاد
این سخن گفت و لختی انده خرد
وز نفس برکشید بادی سرد
او علوم غریبه را فراگرفت اما برای قدم گذاشتن در این راه تنها نمی توان به این بسنده کرد. به قول حلاج قدم دوم می خواهد که این قدم همان نفس مسیحایی حضرت مراد است.
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
علم تنها ابزار طریق است لکن راه آسمان راه دیگری است. نیاز به کسی دارد که این راه را رفته باشد نه این که تنها آن را خوانده باشد. از آنجایی که در نظام سنتی ما فلسفه همان حکمت است و مرزی بین آن ها نیست نظامی نیز نام این فرد را فیلسوف می گذارد.
یافتش چون شکفته گلزاری
در کجا در خراب تر غاری
زد به فتراکه چون سوسن دست
خدمتش را چو گل میان دربست
از سر فرخی و فیروزی
کرد از آن خضر دانش آموزی
چون از آن چشمه بهره یافت بسی
برزد از راز خویشتن نفسی
زان پری روی و آن حصار بلند
وانکه زو خلق را رسید گزند
جمله در پیش فیلسوف کهن
گفت و پنهان نداشت هیچ سخن
فیلسوف از حساب های نهفت
هرچه در خورد با او گفت
خلاصه فیلسوف همه چیز را به او آموخت و پسر آماده حرکت در راه عشق شد.
اول از بهر آن طلبکاری
خواست از تیز همتان یاری
جامه را سرخ کرد کین خون است
کین تظلم ز جور گردون است
چون به دریای خون درآمد زود
جامه چون دیده کرد خون آلود
آرزوی خود را از میان برداشت
بانگ تشنیع از جهان برداشت
گفت رنج از برای خود نبرم
بلکه خونخواه صدهزار سرم
در این جا دیگر او فقط از روی هوس قدم در این راه نگذاشته است بلکه به خون خواهی کسانی که دراین راه هلاک شده اند نیز به پاخاسته است و لباس سرخ او نیز گواه همین مساله و مبارزه جویی اوست.
یا ز سرها گشایم این چنبر
یا سر خویشتن کنم در سر
چون بدین شغل جامه در خون زد
تیغ برداشت خیمه بیرون زد
هرکه زین شغل یافت آگاهی
کامد آن شیردل به خونخواهی
همت کارگر دران در بست
کو بدان کار زود یابد دست
همت خلق و رای روشن او
درع پولاد گشت بر تن او
پس ره آن حصار پیش گرفت
پی تدبیر کار خویش گرفت
چون به نزدیک آن طلسم رسید
رخنه ای کرد و رقیه ای بدمید
همه نیرنگ آن طلسم بکند
برگشاد آن طلسم را پیوند
هر طلسمی که دید بر سر راه
همه را چنبر اوفکند در چاه
چون زکوه آن طلسم ها برداشت
تیغ ها را به تیغ کوه گذاشت
بر در آن حصار شد در حال
دهلی را کشید زیر دوال
آن صدا را به گرد بارو جست
کند چون جای کنده بن در دست
خلاصه او آن سه شرط اول را بجای آورد و سپس شرط چهارم را هم با بازگشت به شهر بجای آورد.او به شهر بازگشت و منتظر شد تا دخترک از او سوالاتی انجام دهد. اما سوال و جواب میان آن دو به این گونه آغاز شد که میان آن دو نفر پرده ای کشیدند و پادشاه هم ناظر این ماجرا بود. دختر از بناگوش خود دو لولو برگشاد و به خازنی سپرد و خازن هم آن ها را در پارچه ای به نزد پسر برد.
کین به مهمان ما رسان به شتاب
چون رسانیده شد بیار جواب
پسر نیز که آن دو لولو را دید سه لولو هم از خودش در کنار آن ها قرارداد و به نزد دختر فرستاد. دختر لبخندی زد و سوال بعدی را آغاز کرد.
هم بدان پیک نامه ور دادش
سوی آن نامور فرستادش
سنگ دل چون که دید لولو پنج
سنگ برداشت گشت لولو سنج
چون کم و بیش دیدشان به عیار
هم بر آن سنگ سودشان چو غبار
قبضه واری شکر بران افزود
آن دو را آن شکر به یکجا سود
از پرستنده خواست جامی شیر
هر دو در وی فشاند و گفت بگیر
بانو آن شیر برگرفت و بخرد
وان چه زومانده خمیر بکرد
برکشیدش به وزن اول بار
یک سر موی کم نکرد عیار
حالی انگشتری گشاد ز دست
داد تا برد پیک راه پرست
مرد بخرد بگرفت ز دست کنیز
پس در انگشت کرد و داشت عزیز
داد یکتا دری جهان افروز
شب چراغی به روشنایی روز
باز پس شد کنیز حور نژاد
در یکتا به لعل یکتا داد
بانو آن در نهاد بر کف دست
عقد خود را از یک دگر بگسست
تا دری یافت هم طویله آن
شب چراغی هم از قبیله آن
هر دو در رشته ای کشید به هم
این و آن چون یکی نه بیش و نه کم
شد پرستنده در به دریا داد
بلکه خورشید را ثریا داد
چون که بخرد نظر بر آن انداخت
آن دو هم عقد راز هم نشناخت
جز دویی در میان آن دو خوشاب
هیچ فرقی نبود به رونق و آب
مهره ای ازرق از غلامان خواست
کان دوم را سیم نیاید راست
بر سر در نهاد مهره خرد
داد تا آنکه آورید ببرد
وقتی آن دو را نزد او آوردند نتوانست آن ها را از هم شناسایی کند. پس مهره بی ارزش و بی بهایی را از غلامان گرفت و در کنار آن دو نزد دختر فرستاد.
مهربانش چو مهره با در دید
مهر بر لب نهاد و خوش خندید
ستد آن مهره و در از سر هوش
مهره در دست بست و در در گوش
با پدر گفت خیز و کار بساز
بس که بر بخت خویش کردم ناز
بخت من بین چگونه یار من است
کین چنین یاری اختیار من است
همسری یافتم که همسر او
نیست کس در دیار و کشور او
ما که دانا شدیم و دانا دوست
دانش ما به زیر دانش اوست
پدر از لطف آن حکایت خش
با پری گفت کای فریشته وش
در اینجا پدر از دخترش حکمت این کارها را می پرسد و دختر پاسخ می دهد:
ناز پرورده هزار نیاز
پرده رمز برگرفت ز راز
گفت اول که تیز کردم هوش
عقد لولو گشادم از بن گوش
در نمودار آن دو لولو ناب
عمر گفتم دو روزه شد دریاب
برین عمر وفایی نیست. کل گردون و حیات در یک چشم به هم زدنی از میان می رود. غره نشو و این را ثبات نینگار. چرا که در اشتباه هستی.
او که بر دو سه دیگر بفزود
گفت اگر پنج بگذرد هم زود
من که به شکر درافزودم
وان دو را آن شکر به هم سودم
گفتم این عمر شهوت آلوده
چون درو چون شکر به هم سوده
من به او گفتم تصور نکن در جهان یکرنگی زندگی میکنی. ما در متن برزخ هستیم. این دنیا از پاکی و آلودگی مخلوط شده است. این هستی دام ابلیس است. مرد آنست که درین برزخ تلبیس راهش را بگشاید. دّر در فرهنگ ما نماد دانایی و معرفت است. در داستان خضر و اسکندر می بینیم که آن ها به دنبال آب حیات به جنگل ظلماتی می رسند. ناگهان می بیند در زمین سنگ های زیبا و درخشانی وجود دارد. نزد خضر می روند و از او می پرسند آیا می توانیم از این ها برداریم؟ خضر پاسخ می دهد: آن که بردارد پشیمان می شود و آن که برندارد هم پشیمان می شود. برخی می گویند اگر در هر دو صورت یکسان است چرا کوله بار خود را سنگین کنیم؟ و برخی دیگر برداشتند چون که به پایان ظلمت رسیدند و نور حقیقت آغازیدن گرفت دیدند زبرجد و یاقوت و الماس است. آن که برداشته بود پشیمان گشت که چرا بیشتر بر نداشتم و آن که برنداشته بود پشیمان که چرا بر نداشتم. دختر منظورش این است که در این جهان هم فرشتگان و هم ابلیسیان هر دو با هم وجود دارند.
به فسون و به کیمیا کردن
که تواند زهم جدا کردن
او که شیری دران میان انداخت
تا یکی ماند و دیگری بگداخت
گفت شکر که با در آمیزد
به یکی قطره شیر برخیزد
شیر سفید عاملی می شود برای تمیز شکر شهوت و در معرفت و نیز من در مقابل تو چون طفل شیرخواره ای در مقابل استاد هستم. دختر وقتی شیر را می خورد در اصل به شیرخوارگی خود نزد استاد کل اشاره دارد و از سوی دیگر رنگ سفید رنگ پاکی، تطهیر و جلاست.
من که خوردم شکر ز ساغر او
شیرخواری بودم برابر او
وانکه انگشتری فرستادم
به نکاح خودش رضا دادم
او که داد آن گهر نهانی گفت
که چو گوهر مرا نیابی جفت
من که هم عقد گوهرش بستم
وا نمودم که جفت او هستم
او که در جست و جوی آن دو گهر
سومی در جهان ندید دگر
مهره ای ازرق آورید به دست
وز پی چشم بد دریشان بست
من که مهره به خود برآمودم
سر به مهر رضای او بودم
مهره مهر او به سینه من
مهر گنج است برخزینه من
شاه چون دید توسنی را رام
رفته خامی به تازیانه خام
کرد بر سنت زناشویی
هرچه باید ز شرط نیکویی
در شکر ریز سور او بنشست
زهره را با سهیل کابین بست
بزمی آراست چون بساط بهشت
بزمگه را به مشک و عود سرشت
کرد پیرایه عروسی راست
سروگل را نشان دو گل برخاست
دو سبک روح را به هم بسپرد
خویشتن زان میان گرامی برد
در انتها این دو با هم ازدواج می کنند اما پایان قصه ما فلسفه رنگ سرخ است.
زیست با او به ناز و کامه خویش
چون رخش سرخ کرد جامه خویش
کاولین روز بر سپیدی حال
سرخی جامه را گرفت به فال
چون بدان سرخی از سیاهی رست
زیور سرخ داشتی پیوست
چون به سرخی برات راندندش
ملک سرخ جامه خواندندش
سرخی آرایشی نو آیین است
گوهر سرخ را بها زین است
زر که گوگرد سرخ شد لقبش
سرخی آمد نکوترین سببش
خون که آمیزش روان دارد
سرخ از آن شد که لطف جان دارد
در کسانی که نکویی جویی
سرخ روئیست اصل نیکویی
سرخ گل شاه بستان نبود
گر ز سرخی درونشان نبود
چو به پایان شد این حکایت نغز
گشت پر سرخ گل هوا را مغز
روی بهرام از آن گل افشانی
سرخ شد چو رحیق ریحانی

تاریخ انتشار در سایت: ۱۵ مهر ۱۳۹۰
منبع: / سایت / باشگاه اندیشه ۱۳۹۰/۰۷/۱۵
نقش ها
سخنران : حسن بلخاری
خبرنگار : سعید بابایی
عناوین
رسته: 1