یک‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
بر خط: 1540
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

1250 بازدید
لیبرالیسم در پایان راه

بحران اقتصادی در دنیا بارها اتفاق افتاده به طوری که در طول 200 سال گذشته هر 30 سال یک بار جهان شاهد یک بحران بوده است. در میان این بحران ها مهم ترین و شدیدترین بحران ها، بحران بزرگ اقتصادی سال 1930 در آمریکا بود. این بحران که نرخ بیکاری را به بالای 20 درصد رساند، برای چندین سال دنیا را درگیر خود کرد و به تحولات جدیدی در علم اقتصاد و به عبارت دیگر لیبرال سرمایه داری منجر شد. رفته رفته اوضاع برای جامعه سخت و سخت تر می شد و موجب به وجود آمدن اعتراض هایی در بین بسیاری از مردم شد.
شرایط به گونه ای پیش می رفت که کمونیست ها را مطمئن کرد لیبرالیسم در حال اضمحلال است، در این وضعیت سرمایه داری به شدت، دنبال یک منجی بود که سر و کله یک اقتصاددان انگلیسی پیدا شد. جان مینارد کینز با انتشار کتاب «نظریه عمومی اشتغال، پول و بهره» نظریات جدیدی در باب چگونگی گذر از این بحران ارائه کرد.
نظریات کینز که بیشتر به حوزه اقتصاد کلان ارتباط داشت، علم اقتصاد را با مباحث جدیدی آشنا کرد. تا پیش از این اغلب تئوری ها در حوزه مباحث اقتصاد خرد جای می گرفت، اما تئوری های کینز توانست بحران اقتصاد سرمایه داری را رفع و به رونق نزدیک کند.
پیش از این تئوری های مکتب کلاسیک و نئوکلاسیک بر وجود تعادل در اشتغال کامل تاکید داشت، براساس این نظریه در شرایط رقابت کامل همواره اقتصاد در شرایط اشتغال کامل قرار دارد اما کینز با رد این نظریه مدعی شد اشتغال کامل استثنا به شمار می آید و همواره تعادل اقتصاد در اشتغال ناقص است و مداخله نکردن دولت در اقتصاد، موجب ایجاد دوره های رکود می شود. تنها در شرایطی این رکود رفع خواهد شد که دولت با ابزارهای در اختیار خود اقتصاد را هدایت کند. در واقع کینز برخلاف نظر نئوکلاسیک ها معتقد به مداخله در اقتصاد بود. تئوری های کینز با ارزیابی شرایط اقتصادی آن روز غرب نگاشته شد. بنگاه ها با پایین ترین قیمت کالاهایشان را به فروش می رساندند و بخش قابل توجهی از ظرفیت صنایع خالی بود. این شرایط موجب کاهش شدید دستمزد واقعی شد. کینز با بررسی این شرایط دریافت که علت اصلی ایجاد رکود در اقتصاد، کمبود تقاضای موثر است و این پدیده موجب کاهش تقاضای نیروی کار توسط کارفرما و گسترش بیکاری و رکود شد.
در این شرایط کینز برخلاف نظر نئوکلاسیک ها در تحلیل خود عرضه کالا و خدمات را به دلیل ظرفیت خالی بنگاه ها کشش پذیر در نظر گرفت. بر این اساس علت اصلی رکود، کمبود تقاضای موثر است و برای ایجاد رونق اقتصادی مهم ترین اقدام باید تحریک تقاضا باشد. در شرایطی که بخش خصوصی و خانوارها دچار کمبود منابع هستند تحریک تقاضا با استفاده از سیاست های مالی و پولی انبساطی پیشنهاد شد.
در واقع راهکار اصلی کینز برای عبور از این بحران، مداخله دولت در اقتصاد بود که بر این اساس عرضه پول با کاهش نرخ بهره و مالیات به افزایش تقاضا انجامید. به طور طبیعی، با این اقدام میزان فروش و تقاضای نیروی کار توسط بنگاه ها افزایش می یافت.
به دلیل این که عرضه کل بدون نیاز به سرمایه گذاری در ایجاد خطوط تولید جدید و تنها با به کارگیری نیروی کار افزایش می یافت و از طرف دیگر به دلیل جمعیت بیکار فراوان نرخ دستمزد در حداقل خود قرار داشت، هزینه تولید افزایش چندانی نداشت و این موجب تثبیت قیمت ها شده بود.
مبحث دیگری که کینز در اقتصاد باز کرد، وجود اطلاعات ناقص و توهم پولی در اقتصاد بود. طبق این تئوری افراد در اقتصاد دچار توهم پولی هستند و بر این اساس نرخ دستمزد اسمی مورد توجه قرار گرفت. به بیان ساده تر اگر نرخ تورم 15 درصد و افزایش دستمزدها در حد 12 درصد باشد علی رغم این که قدرت خرید فرد سه درصد کاهش یافته به دلیل ناآگاهی از متغیرهای اقتصادی احساس می کند که درآمد واقعی بیشتری نسبت به قبل دارد؛ به این پدیده توهم پولی گفته می شود که یکی از پازل های تئوری های کینز بود.
به هر ترتیب، بحران سال 1930 که یکی از بدترین بحران ها در طول تاریخ اقتصاد جهان بود، با عمل به تئوری های کینز پشت سر گذاشته شد و پس از آن بود که مکتب جدیدی در اقتصاد به نام کینزین ها شکل گرفت.
سال ها تئوری های کینز در اقتصاد کشورها حرف اول را می زد؛ گفته می شود رئیس جمهور آن زمان آمریکا دقیقاً براساس کتاب منتشر شده کینز، سیاست های اقتصادی را تدوین می کرد.
در عین حال زمان به نفع کینزین ها پیش نمی رفت تا جایی که وقوع بحرانی دیگر همانند بحران اقتصادی 1930 دور از انتظار نبود؛ زیرا به تدریج این نظریات کارآیی خود را از دست داد، این تئوری ها برای دوران رکود ارائه شده بود و گسترش بیش از حد دولت در اقتصاد و کاهش شدید رشد اقتصادی موجب شد که مشکل دیگری از راه برسد و سرمایه داری را به خود مشغول کند، اما این بار این بحران به هیچ وجه در حد و اندازه های بحران 1930 نبود.
لیبرالیسم بار دیگر دست به دامن اقتصاددان دیگری شد که اقتصاد سرمایه داری را نجات دهد. میلتون فریدمن، اقتصاددانی بود که با رویکرد دوباره به نئوکلاسیک، مقررات زدایی و کاهش مداخله دولت در اقتصاد را مهم ترین راهکار برای ثبات اقتصادی اعلام کرد.
تاثیر دیدگاه های فریدمن به اندازه ای بود که آمریکا و انگلستان سیاست های خود را بر مبنای این تئوری ها تدوین و اجرا کردند. همچنین بسیاری از کشورهای دنیا شروع به کاهش نقش دولت در اقتصاد از طریق واگذاری شرکت های دولتی و حذف بسیاری از مقررات کردند.
در تئوری های فریدمن استفاده از سیاست های مالی کمتر مورد توجه بود و بیشتر سیاست های پولی برای کنترل اقتصاد پیشنهاد می شد، به همین دلیل به طرفداران این نظریات پولگرایان گفته می شود.
این نظریات در آن زمان برای کشورهای توسعه یافته راه گشا بود و از خطر رکودی که در کمین آنها بود، نجات داد. می توان گفت این بار هم خطر از بیخ گوش سرمایه داری گذشت. از این به بعد بود که پولگرایان یا طرفداران مکتب شیکاگو حرف اول را در اقتصاد می زدند. اما باز هم نسخه های تجویزی در بلندمدت مشکل ساز شد. مقررات زدایی و کاهش افراطی نقش دولت در اقتصاد عاملی برای وقوع یک بحران دیگر شد؛ بحران اقتصادی سال 2008 میلادی.
این بحران از عدم بازپرداخت تسهیلات مسکن آغاز شد و همه بخش های اقتصاد آمریکا را دربرگرفت. اولین نشانه این بحران مصادره شدن منازل مسکونی مردم توسط بانک ها بود. به تدریج بنگاه های بزرگ اقتصادی از جمله جنرال موتورز با مشکل نقدینگی و سپس فروش مواجه و به همین دلیل مجبور به اخراج کارگران شدند. این مسئله به بحران دامن زد و تاثیر خود را بر متغیرهای کلان اقتصادی مانند رشد اقتصادی و بیکاری نشان داد.
روند افزایش نرخ بیکاری تا آنجا پیش رفت که هم اکنون نرخ بیکاری آمریکا به بالای 10 درصد و حتی در برخی ایالات آمریکا به 15 درصد هم رسیده است.
زاغه نشینی بخشی از مردم و استفاده از بن غذا و ایستادن در صف های طولانی برای دریافت مایحتاج روزانه ادامه حیات سرمایه داری را با تردید مواجه کرد.
بدهی های آمریکا در حال حاضر به شدت افزایش یافته و طبق برخی برآوردها نسبت آن با تولید ناخالص داخلی این کشور برابری می کند؛ این شرایط عبور از بحران را بسیار سخت کرده است، البته بحران اقتصادی آمریکا در مرزهای جغرافیایی این کشور نماند و اکثر کشورها را در برگرفت. در حال حاضر همه قدرت های اقتصادی دنیا از بحران اقتصادی رنج می برند به طوری که برخی از کشورهای اروپایی در مرز ورشکستگی قرار گرفته اند.
بسیاری از کارشناسان اقتصادی دلیل اصلی وقوع این بحران را حذف بیش از حد قوانین و مقررات عنوان می کنند و معتقدند عمل به تئوری های فریدمن در بلندمدت موجب وقوع این بحران بزرگ شده است.
هم اکنون چهار سال از آغاز این بحران می گذرد اما هیچ تئوری راهگشایی برای عبور از این شرایط ارائه نشده است.
و اما نجات دهنده اقتصاد در بحران اقتصادی جدید که از اقتصاد آمریکا شروع شد و به تدریج همه جهان را در برگرفت کیست؟ میلتون فریدمن، سال 2006 درگذشت و دیگر نمی تواند پاسخگوی این شرایط باشد و تئوری دیگری برای نجات لیبرالیسم ارائه کند.
شاید بتوان گفت پیش بینی های برخی متفکران در این باره که لیبرالیسم با دست خویش خود را نابود خواهد کرد، در حال تحقق باشد. عده ای معتقدند این تفکر در عرصه نظریه پردازی و تئوری دوران بلوغ خویش را سپری کرده، به رکود خود رسیده و نمی تواند مسئله جدیدی را برای بازگشت آرامش به اقتصاد جهان ارائه کند. حرکت ها و اعتراض های مردمی در آمریکا و به ویژه تظاهرات مردمی در برابر ساختمان وال استریت و اروپا می تواند دلیل این ادعا باشد که لیبرالیسم به پایان راه خود رسیده است.


تاریخ انتشار در سایت: ۱۰ آذر ۱۳۹۰
منبع: / خبرگزاری / فارس ۱۳۹۰/۹/۹
عناوین
رسته: 0