چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 2753
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

95 بازدید
مهندسی خودشناسی مدرن

نظام سرمایه داری معاصر را می توان «کاپیتالیسمِ شناختی» خواند. در این ساختار که نیاز شدیدی به شکل جدیدی از تولید دارد، «دانش» تبدیل به یک نیروی استراتژیک برای تولید می شود؛ یک «کالا». مفاهیم و ایده ها نیز تبدیل به اقلام یا بخش هایی از این کالا می شوند. در کاپیتالیسم مدرن، کارفرمایان از کارمندان خود می خواهند که تمام پتانسیل های انسانی خود را در اختیار منفعت شرکت قرار دهند. نیروی انسانی در این دیدگاه به عنوان یک کالا دیده می شود که همیشه می توان آن را خریداری کرد؛ یعنی کارگر را یک کاتالوگ می بینند که تعداد زیادی پتانسیل و امکان در آن لیست شده است.

موضوعاتی مانند آثار جانبیِ مثبت که معمولاً در خارج از جریان تولید قرار دارند (مثل علاقه، اشتیاق، دلسوزی، خلاقیت زبانی) و کالاهای عمومی (مثل خورشید، باد، باران یا حتی گرده افشانی گیاهان) برای تولیدکنندگان و منافع اقتصادی آنها بسیار مهم هستند و اصولاً وارد جریان تولید در بخش خصوصی می شوند؛ یعنی پدیده های غیراقتصادی به عنوان اهرمی برای انباشت سرمایه و کسب سود، تبدیل به پدیده های اقتصادی می شوند. هم ماهیت انسان و هم الگوهای رفتار اجتماعی به نحوی تغییر می کنند که سودآوری داشته باشند و هدف نهایی تلاش های سرمایه داران این خواهد بود که این دو را با هم در اختیار بگیرد تا ماموریت شرکت (همان کسب سود بیشتر) تحقق یابد. در حقیقت، چالش امروز کاپیتالیسمِ شناختی این است که این آثار جانبیِ مثبت را در خدمت بگیرد، اما کاپیتالیسم شناختی در این مسیر دچار یک تغییر عمده می شود. برای به دست آوردن این آثار جانبی مثبت، برخلاف گذشته که سرمایه دار مجبور بود در داخل فرآیند تولید قرار بگیرد تا سود بیشتری کسب کند، باید از فرآیند تولید خارج شده و در بطن جامعه وارد شود تا بتواند آثار جانبی مثبت را از درون انسان ها بیرون بکشد.
کارگران مجهز به رزومه های تخصصی می شوند. آنها سعی می کنند و دوست دارند که توانایی های بیشتری به دست آورند تا در چشم کارفرمایان غیرقابل تعویض جلوه کنند. نیروی کار «شخصی» و کار تبدیل به امری فردی می شود. جامعه دیگر متشکل از افرادی بی نام و نشان و بدون مهارت نیست، بلکه کارگرانی از جنس دانش در اختیار دارد. با بزرگ شدن اهداف اقتصادی بنگاه اقتصادی، کارگران نیز مجبور می شوند میزان زیادی انرژی صرف کنند. پیامی که از این معادله مخابره می شود همه جا یکسان است: یا رقابت کن، یا برو گمشو!

در تمام سطوح، تقاضای فزاینده ای برای بازتولید و نوسازی مهارت های فکری وجود دارد. دوره های آموزشی مهارت های تخصصی در محل کار افراد برگزار می شود، آن هم به مقداری که تا کنون در تاریخ سابقه نداشته است. از کف کارخانه گرفته تا مدیران میانی و ارشد، همه باید میزان خاصی از خلاقیت را از خود نشان دهند و جرئت تغییر عادت های قدیمی را داشته باشند. این ادعا که «من به اندازه کافی اطلاعات دارم» هرگز از کسی پذیرفته نمی شود. مقامات و مسئولانی که به گذشته نگاه می کنند و سنت های پیشین خود را می پرستند، نشانه ای از دوران کهن و گذشته ای منسوخ به شمار می روند. در این فضای اقتصادی، چهار عنصر وجود دارند که مفاهیم اصلی ایدئولوژی بنگاه های خصوصی و مجریان دولتی را شکل می دهند و اگر یک کارمند یا کارگر اینها را نداشته باشد، به سرعت شخص دیگری را جایگزین او می کنند: مرتبط بودن، تغییر، نوسازی و خلاقیت. کارمند باید در یک مثلث شخصیتی گنجانده شود: شناخت خود، ارتقای خود و کنترل خود. امروزه، کار کردن یعنی تحمل یک پروسه نظارتی دائم که می خواهد همه چیز را در مورد همه کس بداند. گویی همه تعهد دارند که خلاق باشند. از همه طرف این صدا به گوش می رسد: «خلاق باش! خلاق بودن نه تنها ممکن است، بلکه برای همه ضروری نیز هست!» درست مثل یک اصل ثابت شده و اجتناب ناپذیر. چیزی نمی گذرد که این ادعاها تبدیل به ارزش و باور عمومی می شوند.

کاپیتالیسمِ شناختی به دنبال این می گردد که تفکر خلاق و ایده های خوب را تبدیل به طلا و ارز کند. در حال حاضر یک رقابت شدید برای جذب بهتر مغزها در سراسر جهان ایجاد شده است. دانش تبدیل به یک نیروی استراتژیک تولیدی و یک کالای اساسی شده است. مفاهیم، اقلامی مصرفی هستند که هرکدام برچسب قیمت مخصوص به خود و سایزها و مشخصههای خاص خود را دارند. در تقسیم کار جهانی، وظیفه ای که برای غرب مشخص شده این است که مفاهیم و برنامه های کاری را تولید کند و بفروشد تا بتواند در جریان جهانی سازی زنده بماند. به همین دلیل، هر روز از تعداد افرادی که از مواد اولیه فیزیکی یک کالا تولید می کنند (مثل تولید لباس و کفش، پرورش گاو و...) کاسته می شود و در عوض، به تعداد کسانی که کالاهای غیرمادی (مثل تجربه، طرح، دانش، ایده و...) ارائه می کنند افزوده می شود. فردای کاپیتالیسم غربی واضح و روشن است: تولیدات آلاینده و کارهای کثیف به کشورهایی صادر می شوند که نیروی کار در آنها ارزان تر است.

با تمام این اوصاف، مبانی کاپیتالیسم در حال فاسد شدن است؛ زیرا در تحلیل نهایی، این سیستم وابسته به مفاهیمی مانند دانش، تفکر خلاق، نوآوری، فانتزی زبان، فرهنگ، اعتماد به نفس، عقلانیت، دلسوزی، دموکراسی و کنش ارتباطی است. اگرچه کاپیتالیسمِ صنعتی «کارِ زنده» را تبدیل به «کارِ مرده» کرد (با منتقل کردن تجربه و دانش از کارگران واقعی به ماشین ها و ربات ها) اما کاپیتالیسمِ شناختی و غیرمادی به طرز گسترده ای وابسته به کارِ زنده است. در این معنا، کاپیتالیسم در حال کندن گور خویش است.

توانایی انسان در تولید دانش و قابلیت او در پرورش خلاقیت و پروسه های نوآورانه اجتماعی، ضروریات ایجاد نیروی کاری مولد است، اما این توانایی ها و قابلیت ها در حال حاضر توسط بخش خصوصی و سرمایه داران اداره می شوند؛ توسط بازار بی رحم و پارادایم عملی استراتژیک و سیاسی کنترل می شوند و این کنترل پشت نام مقدس «خودشناسی» پنهان شده است. نیروهای مولد بیشتری پرورش داده خواهد شد، اگر این رابطه رئیس و مرئوسی یا رابطه فرمانروا و فرمانبری از میان برداشته شود و منطق اقتصادی و سیاسی از فرآیند تولید نیروی کار خلاق کنار گذاشته شود. در فضای فعلی، دانش ذاتی، خلاقیت و نوآوری تبدیل به مفاهیمی خشن و متجاوز شده اند. ماهیت دانش اقتضا می کند که منتشر و تقسیم شود، نه اینکه در انحصار سرمایه داران خصوصی باقی بماند. همه باید به دانش دسترسی داشته باشند. هرچه چرخه دانش و تولید علم گسترده تر باشد، رشد آن بیشتر خواهد شد و عشق و محبت فراگیرتر می شود. خلاقیت باید هم در عرصه نظر و هم در عمل، خارج از چهارچوب پتانسیل های اقتصادی بررسی و اعمال شود؛ یعنی نقطه مقابل تراژدی ای که کاپیتالیسم برای آن ایجاد کرده است. وجودِ غیراقتصادی آن باید محافظت شود. نباید پذیرفت که ماشین اقتصاد، تمام پدیده های غیراقتصادی را در خود فرو ببرد. دانش، خلاقیت و نوآوری عناصری ضروری برای ایجاد جهانی ایدئال هستند.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۳۰ آذر ۱۳۹۴
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
نویسنده : استین نپرلارسن
مطالب
عناوین
رسته: 0