جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
بر خط: 2323
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

180 بازدید
مزه‌مزه فاجعه در تهران

مناظره پرویز پیران و ابراهیم توفیق

پیران: در مورد موضوع بحث باید از اینجا آغاز کنم که ما چند سال قبل یک پروژه مطالعاتی در دست داشتیم و در جریان آن با 430 استاد مصاحبه کردیم؛ بدون استثنا همه تهران را کژکارکردی دیدند. تهران شهر نازنینی است که اگر آن را بشناسیم، اگر فقط روابط چند محله که هویت خود را با یاری سه نسل حفظ کرده اند مطالعه کنیم، به نکات ارزنده ای در کنار مصایب و مشکلات می رسیم. پس نمی توانیم تهران را در چند مفهوم خلاصه کنیم. معضل همان عدم درک درست مدرنیته و تلاش دائمی برای تعریف فیل در تاریکی است.
اصلا بحث ما تاریخ نیست. ما بحثمان بحث حال است، امروز است و بعد آینده این امروز. ما گذشته را برای آن حال می خواهیم و گرنه به پشیزی نمی ارزد. اصلا بحث من این نبوده و نیست که اگر شهر را ابدی بنامیم، مشکل حل می شود. بحث اساسی آن است که ما به هنگام برخورد با مدرنیته نتوانستیم آن را بفهمیم و لذا نتوانستیم برای پدیده های برآمده از آن تجربه، معنایی را مفهوم سازی کنیم، بلکه دست و پا شکسته ــ گویی با بازکردن دیکشنری ــ معادل هایی ساختیم که اساسا در بسیاری از مواقع معنا را نمی رسانند. به همین دلیل سال هاست مفاهیم بسیاری را در زندگی روزمره یا در علوم اجتماعی، انسانی و فضایی (معماری، شهرسازی و شاخه های گوناگون این دو) به کار می بریم و واقعا نمی دانیم در باب چه حرف می زنیم یا می نویسیم؛ بدتر از آن ترجمه هاست.

توفیق: دکتر پیران گفتند در مطالعاتی که درباره منشور شهر تهران داشتند و با 430 نفر مصاحبه کردند، همه در تهران گژکارکردی دیدند. عجیب است که رویکرد غالب در علوم اجتماعی ما رویکردی آسیب شناسانه است و در پی آن است که کژکارکردی ها را توضیح دهد. من تصورم این است که وقتی درباره ایران صحبت می کنیم، عملا با گفتن اینکه ایران در وضعیت گذر بین سنت و تجدد است به معنایی شانه خالی می کنیم از زیر اینکه اصلا این گذر چیست. اصلا من با خود کلمه گذار مشکل دارم. وقتی می گوییم تهران شهری است عجیب و غریب که هنوز المان هایی از سنت در آن هست و چیزهایی از آینده که در وضعیت بینابینی قرارش داده، آن وقت ایماژ و تصویری که از تهران نشان می دهیم تصویری از پدیده غامضی است که نمی شود توضیحش داد. ما کلی مطالعات می بینیم که در زمینه بافت فرسوده و در رابطه با پروژه های مختلف اجتماعی و عمرانی که در شهر صورت می گیرد انجام شده است. در آنها هم همین ایماژ تکرار می شود. در این ایماژ ما با یک پدیده پیچیده اما قابل توضیح رو به رو نیستیم، بلکه با پدیده ای غامض و در نتیجه غیر قابل توضیح مواجه هستیم. مطالعات ظاهرا تجربی بسیاری درباره تهران صورت می گیرد، اما درنهایت باز این تکرار می شود که ما نمی توانیم طهران را توضیح دهیم. در نتیجه ما مفهومی از تهران نداریم. وقتی می شنویم نیویورک، احتمالا گزاره ای در ذهنمان شکل می گیرد. اگر بگوییم پاریس یا لندن یا برلین و... به اعتبار اینکه درباره این شهرها دو سده بر مبنای مطالعات عمیق تاریخی ـ تجربی حرف زده شده، مفهومی از آنها در ذهن وجود دارد، اما تهران، براساس ایماژی که گفتیم، غیرقابل توضیح و غامض می نماید. این معنادار است. این ایماژ حاملان بسیاری دارد، اما علوم اجتماعی ما در دو سه دهه اخیر نقش مهمی در تبدیل آن به فهم عامه داشته است. دستیابی به مفهومی تجربی و واقع گرایانه از تهران جز از طریق نقد این ایماژ امکان پذیر نیست. به نظر من نمی توان این نقد را از طریق به کارگیری مفاهیمی عام و از پیش تعیین شده درباره شهر و انداختن آن همچون شابلونی بر تهران واقعی سامان داد. در ابتدا آقای دکتر گفتند رویارویی ما با دنیای مدرن از طریق ترجمه لغت نامه ای صورت گرفته و این مبنای بسیاری از کج فهمی ها بوده و اینکه این کج فهمی ها از طریق بازگشت به مفاهیمی که ناظر بر گذشته تاریخی خود ما بوده است، قابل رفع است. من خیلی موفق این راهکار نیستم. ما می توانیم فهم لغت نامه ای را نقد کنیم. اما به هر حال نام گذاری هایی صورت گرفته و مفاهیمی شکل گرفته که هرچقدر هم ترجمه ای به معنای بد کلمه باشند، ما ذیل آنها به واقعیت نگاه می کنیم و می فهمیم. به نظر من شاید مهم تر این باشد که اتفاقا خود همین مفاهیم را تبارشناسی کنیم؛ یعنی همین مفاهیم دم دستی و ترجمه ای را. لحظه ای از واقعیت کنونی تهران در این مفاهیم جاری است و اگر قرار باشد تهران را بفهمیم، مسیرش اتفاقا تبارشناسی همین مفاهیم است؛ اینکه چطور ایماژی که گفتم، از طریق همین مفاهیم شکل گرفته است. گفتم که مهم ترین حامل مفهومی این ایماژ، آکادمی علوم اجتماعی ماست. سازوکارهایی بر این آکادمی غالب است که تداوم و بازتولید ایماژ غیرقابل توضیح بودن تهران را امکان پذیر می کنند؛ یعنی مدل هایی از توضیح و نظریه هایی را پردازش می کنند که اتفاقا توضیح تجربی امر واقع را امکان ناپذیر کند. ما با مفاهیم عام و از پیش تعیین شده ای که از شهر در ذهن داریم، دائم تکرار می کنیم که تهران ذیل آن مفاهیم نمی گنجد؛ دائم می گوییم که تهران چه چیز نیست، اما هرگز نمی گوییم که تهران چه هست. شما با یک نظام آکادمیک علوم اجتماعی رو به رو می شوید که تمام وظیفه اش این است که تاریخ غیاب بنویسد؛ یعنی چه چیزی نیست، ولی هرگز توضیح نمی دهد که چه چیزی هست. همه ما آموخته ایم که وظیفه علوم اجتماعی توضیح امر واقع است.، اما با آکادمی ای رویارو هستیم که با غیاب نگاری از این توضیح تن می زند و این توضیح ندادن را به اسم توضیح به خورد ما می دهد. به این مناسبت حرف زدن درباره هویت تهران بسیار سخت و حتی ناممکن است. چگونه می توان درباره هویت چیزی حرف زد که گفته این غامض و غیرقابل توضیح است، نه سنتی است نه مدرن، هم سنتی است و هم مدرن، در یک گذار آنومیک به سر می برد. من فقط می توانم بگویم به نظرم چه مسیری را باید رفت که احتمالا بتوانیم این هویت را مورد شناسایی و بحث قرار دهیم. یک مسیر ممکن و از نظر من درست این است که نظام علوم اجتماعی را با این مواجه کنیم که با غیرقابل توضیح خواندن تهران کاری جز تولید نادانی نمی کند، به تبارشناسی این تولید نادانی بپردازیم و سازوکارهای آن را بررسی کنیم. فکر می کنم پرداختن به تهران آن گونه که اکنون تجربه اش می کنیم جز از این طریق ممکن نیست. حالا این سوال مهم می شود که لحظه آغاز تهران اکنون کجاست؟ آیا باید برگردم به زمانی که یک قریه است یا برگردم به زمانی که صفویه اینجا قلعه نظامی درست کردند یا باید برگردم به زمانی که قاجار اینجا را پایتخت کرده یا باید برگردم به لحظه ای که تصوری از نظم مدرن دارد شکل می گیرد؟ تصور خودم من این است که لحظه آغاز تهرانی که ما در آن زندگی می کنیم این آخری است؛ لحظه ای که هم زمان است با شکل گیری دولت مدرن؛ یعنی دولت رضاشاه که بنیادهایش در مشروطه گذاشته می شود و در دولت رضاشاه تحقق می یابد؛ لحظه ای که تهران ذیل یک مدرنیته اقتدارگرا شروع می کند به شکل گیری و هویت خاصی پیدا می کند. یکی از مولفه های ایماژ تهران این است که آن را پدیده ای آشوب زده می خوانیم. می گوییم هیچ چیز اصیلی در این آشوب امکان شکل گیری و تداوم ندارد. به چه سبب؟ به این دلیل که دائم مهاجرت هایی از اقصی نقاط کشور صورت می گیرد که ترکیب تهران را مدام تغییر می دهد. پیش از آنکه ثباتی به وجود بیاید، تهران با چالش جذب گروه های مهاجر با تنوع فرهنگی و قومی بالا رو به رو می شود. در نتیجه ما با وضعیتی مواجه می شویم که شهرنشینان قدیمی در مقابل شهرنشینان جدید قرار می گیرند و به تعادل نمی رسند یا تا می آیند به تعادلی برسند دوباره موج جدیدی از مهاجرت این تعادل را ناممکن می کند. هم این وضعیت که یکی از مشخصه های تهران کنونی است و هم اینکه آن را براساس تقابل اصالت ـ آشوب می خوانیم، نسبتی دارد با آغاز دولت مدرن.
ذهنیت غالب بر پروژه دولت ـ ملت سازی مدرن به غایت ذات گرا و ناب گراست. در لحظه تاسیس دولت مدرن این تصور حاکم است که علت عقب ماندگی ما این است که از زمان حمله اعراب به بعد یکپارچگی فرهنگی و قومی خود را از دست داده ایم و برای رفع عقب ماندگی باید دولت مقتدری شکل بگیرد که بتواند این یکپارچگی را احیا کند. تجربه انقلاب مشروطه هم این تصور را تقویت می کند؛ زیرا در اثر دخالت های خارجی و شورش های قومی و منطقه ای داخلی موفق به برقراری یک نظم یکپارچه نمی شود. در این وضعیت است که ساختن دولت مقتدر و یکپارچه مدرن با پروژه ساختن تهران به عنوان نماد و الگوی پیشرفت، وحدت و یکپارچگی پیوند می خورد. تصویری از تهران به عنوان یک آرمان شهر شکل می گیرد که باید بقیه ایران را شبیه به آن ساخت و باید به لوکوموتیوی تبدیل شود که کشور را به سمت یکپارچگی و پیشرفت هدایت می کند. در دوره رضاشاه ما شاهد نوعی تحقق این آرمان شهر هستیم، اما در واقعیت چیز دیگری اتفاق می افتد. وقتی پایتختی می خواهد الگو و لوکوموتیو باشد و همه را به دنبال خود بکشد، ناخواسته عملا تمام کشور را به درون خود می کشد؛ زیرا برای تحقق آرمان شهر باید تمام منابع کشور را در مرکز بسیج کرد. تنوع قومی و فرهنگی ای که قرار است به آن افسار زده می شود، از طریق بسیج مرکزگرایانه در تهران بازتولید می شود. پس از دوره کوتاهی ما از دهه 1330 به بعد با همین وضعیت ساختاری رو به رو هستیم که به موج های تکرارشونده مهاجرت می انجامد؛ مثل مهاجرت های پس از اصلاحات ارضی یا پس از انقلاب و جنگ.
من الان یک روایت تاریخی از تهران اکنون گفتم که ممکن است کسی بگوید غلط است؛ یعنی فقط برای اینکه بتوانم بحث هویت را توضیح دهم یک روایت چیدم که قابل بررسی و نقض است. هدف اصلی من این است که بگویم درواقع ایماژی وجود دارد. شهری هم از دل آن بیرون آمده که به رغم تصور ما واقعیت دیگری دارد؛ واقعیتی که همگونی را به آن شکل که از ابتدا تصور شده هرگز برنتابیده و همواره متکثر بوده است، ولی چون ما از منظر همگون سازی به آن نگاه می کنیم و از ابتدا نگاه کرده ایم و نظام علم ما هم به نظر من از درون همان تصور بیرون آمده است، در نتیجه به جای اینکه به این کثرت از منظر پیچیدگی نگاه کنیم، می خواهیم از منظر همگون سازی به آن نگاه کنیم. آن وقت است که آن را به عنوان پدیده ای غامض می بینیم. براساس این نگاه ناب گرا و ذات گرا تهران غامض، آشوب زده و آنومیک است، پس هویتی ندارد یا هنوز به هویتی نرسیده است. این نگاه فقط به آسیب شناسی می انجامد. برای آسیب شناسی هم شما نیاز به یک هنجار دارید، باید وضعیت مطلوبی در ذهن داشته باشید که با ارجاع به آن بتوانید آسیب ها را توضیح دهید، اما به این ترتیب دوباره به همان ایده آرمان شهر بازگشت می کنیم.

پیران: درواقع این کثرت را اصیل نمی بیند، در حالی که می تواند اصیل باشد.

توفیق: بله؛ این کثرت را اصلا سر جای خودش مورد تامل قرار نمی دهد و به رسمیت نمی شناسد. اگر این موضوع نزاع است، با این موضوع نزاع چطور می شود برخورد کرد؟ حرف من این است.
در عالم واقع تهران دچار مشکلاتی است که قابل انکار نیستند. ترافیک، آلودگی هوا، شلوغی، خشن بودن ساختمان ها، آسیب های اجتماعی، حاشیه نشینی و خیلی چیزهای دیگر. وقتی در عرصه علوم اجتماعی وارد می شویم، متخصصان زیادی طبق گفته دکتر پیران اجماع نظر کامل داشتند که تهران جز کژکارکردی است. در رسانه ها و رمان ها و داستان های ما تهران، تهران فاجعه و مخوف است. شما با هر روشنفکر و اهل علمی صحبت می کنید متوجه هستید که او مجبور است در تهران زندگی کند و اگر اجبار برداشته شود، دوست دارد فرار کند. تهران چیزی است که همه را دربر گرفته، تحت فشار قرار داده و هویت انسان ها را گرفته است. درواقع تهران فاجعه است. شما گفتید وقتی علوم اجتماعی می خواهد تهران را توضیح دهد، براساس نظریه گذار می گوید که این نه سنتی است و نه مدرن. نه خوبی هایی را دارد که ممکن بود در سنت باشد و نه خوبی های مدرن را. این دوران گذار هم طولانی شده و این حالت ثابت و گذار تهران نشان داده که ما در حالت گذار هستیم. دغدغه ای که اینجا برای ما ایجاد می شود این است که براساس نگاه روایت احساس می کنیم که در درجه اول، این روایت برساخته علوم اجتماعی است. براساس نظریه روایت شاید بشود روایت‌های دیگری ساخت که تهران این‌قدر مخوف نباشد. از یک منظر هم احساس می‌کنیم که ما به روایت دیگر نیاز داریم؛ چون در همه جای دنیا برای ایجاد حس میهن‌دوستی، کمپین‌هایی برای توسعه شهروندی و مشارکت در شهر وجود دارد؛ مثلا کمپین‌هایی است که «من تورنتو را دوست دارم» یا شعار می سازند که «من آمستردام هستم»، ولی ما تهران را دوست نداریم و وقتی تهران را دوست نداشته باشیم، شهروندی هم دچار مشکل می‌شود. من فکر می‌کنم ما به روایت دیگری که تهران را این‌‌قدر فاجعه نبیند نیاز داریم. نکته دیگری هم که به ذهن می‌رسد نسل جدیدی است که به‌ویژه از دهه 1370 شکل گرفته است. این نسل شاید تحت تاثیر مباحث روشنفکرانه و رسانه‌ها و تولیدات فکری علوم اجتماعی نیست، تهران را دوست دارد و چیزهایی برای دوست داشتن در تهران دارد، با مشکلاتش هم دست و پنجه نرم می‌کند، ولی شادی‌ای که در نسل قدیم به‌ویژه در روشنفکران مفقود است، در نسل جدید دیده می‌شود. شاید نقد این نگاه‌های فاجعه به تهران و این بی‌هویتی، شکستن این روایت تهران مخوف و بی‌هویت و تلاش برای فهم هویتی باشد که آقای دکتر توفیق فرمودند؛ اینکه همین کثرت می‌تواند هویتش باشد، همین شلوغی و پویایی و تازگی‌اش هویتش باشد و ما شاید به آن روایت احتیاج داشته باشیم و تلاش برای ساختن این روایت شاید تلاش میمونی باشد.
پیران: در مورد بحثی که آقای دکتر توفیق داشتند من چند نکته را باید بگویم. ایشان فکر می‌کنند آکادمی‌ای وجود دارد و مطالعات این آکادمی به کج‌راهه رفته؛ یعنی آن تهران غامض غیرممکن. ولی من معتقدم اصلا آن آکادمی شکل نگرفته. چرا؟ چون علوم اجتماعی در ایران سابقه‌اش این طور است که از مجرای حزبی وارد شده است. درست عکس اینکه تفکر از دانشگاه به حزب می‌رود، از ایران از حزب به دانشگاه آمده که همان حزب توده است. در کنار این، یک علوم اجتماعی آرمان‌گرای شورشی از اواخر دهه 1340 به‌وجود می‌آید. یک علوم اجتماعی سترون رسمی هم شکل می‌گیرد که این علوم اجتماعی سترون رسمی درواقع به جای اینکه به حکومت آموزش دهد، دستورالعمل‌های حکومت را به لباس علوم اجتماعی درمی‌آورد و درنتیجه دائما تقلیل‌گرایانه همه اینها را می‌زند تا به جایی برنخورد؛ یعنی به‌ناچار الگوی کمّی‌گرای دهه‌های 1350 ـ 1360 را می‌گیرد و حتی آن را هم مطابق دستورالعمل انجام نمی‌‌دهد. به همین دلیل از این علوم اجتماعی هرگز پروژه‌ای که آقای دکتر می‌گویند بیرون نمی‌آید.
نکته بعدی اینکه ایشان راجع به گذشتگان ذهن‌خوانی کردند، که اینها آمدند این طور فکر کردند و گفتند مشکلمان چیست و ما تهران را همگون بسازیم و این تهران می‌شود سرمشق بقیه. البته این سرمشق شد، ولی این فکرخوانی در کار نبوده، بلکه زور برای اراده و ذهن فرد پرزور بوده است (آگاهانه از مفهوم قدرت استفاده نشده است). دلیلش این است که وقتی رضاشاه می‌رود ترکیه را می‌بیند یا شاهان قاجار می‌روند اروپا را می‌بینند ایماژی از شهر شکل می‌گیرد. خیلی جالب است که یک قزاق بی‌سواد می‌شود شهردار. وقتی که در آلمان از او می‌پرسند حالا که آمدی اینجا و متوجه شدی که چگونه در گذشته شهرها و سرزمین خودشان را حفظ کرده‌اند درک می‌کنی که چه کرده‌ای با تهران؟ می‌گوید: من بی‌سواد چه می‌دانم؛ رضاشاه می‌گفت اینجا خیابان شود، به کارگرها می‌گفتم خراب کنید و خیابان درست کنید. من اصلا اعتقادی ندارم که گذاری در تهران وجود دارد که وقتی به پایان می‌رسد، ایماژی تولید می‌شود. این گذار از نگاه دولت برنامه‌ریزی می‌آید؛ یعنی می‌گوید ما زمان حال برنامه بریزیم برای زمان آینده و از پوزیتیو برویم به نرماتیو که این هم گذاری دارد. از پی آن هم این ایده می‌آید که پس ما در حال گذاریم. از روز اول هم که مدرنیته آمد گفتند: مدرنیته چیزی است که ما می‌خواهیم به آن برسیم، درحالی‌که این گذار اصلا وجود ندارد؛ چون پروژه‌های تغییر اصلا به اجرا درنمی‌آید. من ریشه مسائل تهران حال را از دهه 1350 و افزایش شدید و ناگهانی پول نفت و پیدایش سه‌طبقه‌ای نو کیسه بدون آمال‌های نوسازانه و شهروند محورانه می‌بینم. اساسا تهران را هم غیرقابل فهم نمی‌دانم. آنچه شما بیان می‌کنید هم روایتی از تهران است. بنابراین حرف من این است که فکرخوانی چقدر با واقعیت مطابق است و در قالب یک روایت به گستره معنایی موجود یاری می‌رساند و مفید است، اما در غرب هم ابتدا جامعه گژکارکردی دیده شد. در کلاس‌ها از سال‌ها قبل سیر گذار از ادبیات اعتراضی (دیکنز، دوساسی، ویکتور هوگو و...) به نگاه کژکارکردی منجر به علوم اجتماعی (گوری و اثرش به نام «فحشا در پاریس»، انگلس و کتابش «وضعیت طبقه کارگر انگلستان»، مطالعات پیمایشی چندین جلدی چارلز بوث، مطالعات تجربی ماکس وبر در باب کارگران آلمان و...) بوده و همه کژکارکردی به جامعه نگریسته‌اند. ایده کلان‌شهر بی‌رحم مخوف هم محصول همان نگاه کژکارکردی بوده است. اساسا ایماژ جامعه عصر ویکتوریایی بهترین نمونه است که خیلی زود به برنامه‌ریزی منجر شد و پاک‌سازی محلات فقیرنشین در دستور قرار گرفت و سطح زندگی همه نیز بالا رفت. البته از یک سو هم برای حل بحران مازاد تولید سرمایه‌داری از طریق کاهش فقر به آن نیاز بود. نگاه کژکارکردی در ایران هم یکدست نیست؛ از یک‌سو نگاه یادشده در بین مهندسان مشاور ــ همان عزیزانی که در تدوین منشور شهر تهران نظرات خود را برای جمع‌بندی برنامه‌های ضروری بیان داشتند ــ رواج دارد که محصول نگاه بخشی است؛ از سوی دیگر نگاه کژکارکردی راه فراری است برای ندیدن علل ساختاری و تقلیل معضلات به جنبه‌های ناگزیر توسعه که در چند معضل با نوید رفع آنها خلاصه می‌شود.
مسئله دیگر معضلات واقعی شهر است. وقتی تعداد زیادی سرطان می‌گیرند، وقتی جوی آب آلوده است، نمی‌توانید از تهران قشنگ صحبت کنید، ولی تهرانی که من می‌شناسم جنبه‌های ارزنده و زیبایی دارد که در حال نابودی است. مشکل ما این است که آکادمی وجود ندارد، بلکه تک‌ستاره‌های زحمت‌کشی وجود دارند که دائما مورد آزاد و توهین قرار می‌گیرند، به‌ویژه از سوی همکارانشان که با دوپینگ و هزار شگرد دیگر یا استخدام شده‌اند یا با پنهان شدن در پس «معلم بی‌آزاد بودن و علوم اجتماعی و انسانی خالی از ارزش» چنگ بر چهره زحمت‌کش‌ترین استادان کشیده‌اند و به گدایی ارتقا و ترفیع، عمر گذرانده یا می‌گذرانند. ببینید من اساسا به بحث مدرنیته و سنت اعتقادی ندارم. ما اصلا مدرنیته را نمی‌شناسیم. ما در تمام منابع، تقلیل‌گرایانه به مدرنیته نگاه می‌کنیم. من اسم اینها را می‌گذارم نظریه انتقام از ایران.

توفیق:‌ من انتطاری از آکادمی ندارم، اما این آکادمی نقشی مهم در ایجاد و بازتولید ایماژ تهران دارد. من می‌گویم نظام تولید دانشی که توجهی به لحظه حال ندارد چون آن را گذرا می‌بیند و نگاهی سراسر نرماتیو به واقعیت دارد، کاری جز تولید نادانی انجام نمی‌دهد. قطعا این تولید نادانی نسبتی دارد با رویه دستوری نظام سیاسی، اما تولید نادانی در آکادمی علوم اجتماعی اتفاق می‌افتد و سازوکارهای خودش را دارد. مسئله من معدود عالمان دردمند و متعهدی نیست که در جهت شناخت واقعیت دردناک تهران کوشا هستند، گذشته از اینکه چقدر در این راه موفق بوده‌اند، مسئله سازوکارها و ساختارهای حاکم بر این آکادمی است که به تولید نادانی می‌انجامد. این آکادمی با نادانی‌ای که تولید می‌کند و اسمش می‌شود دانش اجتماعی، دارد بلایی عظیم سر خودش و جامعه و سیاست می‌آورد. وقتی نظام علم نادانی تولید می‌کند، همگان را نادان می‌کند و فضای نادانی می‌سازد؛ یعنی مدیر نادان و سیاست‌گذار و سیاستمدار نادان ایجاد می‌کند. در صد سال گذشته کم نبوده‌اند کسانی که دغدغه داشتند و پیشرفت می‌خواستند، اما در فضای نادانی فاجعه پشت فاجعه به‌وجود می‌آید. اینکه از دل زمین لرزان دانشگاه‌ها چه به‌وجود می‌آید من نمی‌دانم، اما وقتی که ما یک نظام تولید دانش داریم که همه چیز را فرومی‌کاهد به گذاره ساده گذار از سنت به تجدد و سنت و تجدد را همچون کلیت‌هایی یکپارچه می‌فهمد، آن وقت امکان شناخت که به‌هرحال دائم در حال شدن و پیچیده است، به‌وجود نمی‌آید. در این حالت حتی آسیب‌شناسی و برنامه‌ریزی واقع‌بینانه هم امکان‌پذیر نیست. ببینید تحلیل‌هایی که درباره پهلوی وجود دارد ساده‌انگارانه است. الان هم همین طور است؛ اگر ساده‌سازی دائم در فضا وجود داشته باشد، سیاستمدار و برنامه‌ریز هم براساس آن به تهران نگاه می‌کند و تصویری که از تهران ارائه می‌شود غامض است. چگونه می‌توان در این فضای غموض سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی کرد؟ این در مورد تهران و به طور کلی نظام علم ما نقش مهمی بازی کرده، در اینکه نگذارد ما بفهمیم چه نیروهایی چگونه عمل می‌کنند. یک مدیر تحت تاثیر مشاور یا سفر خارجی به نظرش چیزی می‌رسد و آن را عملی می‌کند، اما توجهی به تناسب قوای واقعی نمی‌کند. چون چنین دانشی وجود ندارد و می‌گوید من از بالا تصمیم می‌گیرم و این کار را انجام می‌دهم. ممکن است مدیر موفقی باشد و زورش برسد که این کار را انجام دهد. گذشته از قلدرمآبی این رویه، نشناختن تناسب قوا و پیامدهای نامقصود طرح‌ها منجر به گسترش فساد و درنوردیدن شهر از طرف نیروهایی می‌شود که زیرپوستی عمل می‌کنند. به این ترتیب است که فاجعه، روزمره می‌شود. تجربه فاجعه فقط حاصل این نیست که به بیان آورده می‌شود. بسیاری از مردم این شهر فاجعه را روزمره تجربه می‌کنند؛ پس این امکان وجود ندارد که بگوییم روایتی از فاجعه وجود دارد و حال می‌خواهیم روایت دیگری مقابلش قرار دهیم. می‌خواهم بگویم مقابل روایت فاجعه نباید روایت شادی قرار داد، باید خود فاجعه را آن‌چنان مزه‌مزه کرد که بعد امکان مواجهه واقع‌بینانه وجود داشته باشد. یک گرایش در نسل جوان می‌بینم که تفاوتی در روایت آنها از تهران با نسل پیشین وجود دارد. آنها می‌‌گویند که شما دائم از بدی تهران می‌گویید، ولی تهران شهر خوبی است. ما دوره‌ای طولانی را به این شکل سپری کردیم که گفته‌اید از گذشته ما آینده درنمی‌آید و مدام به آینده‌ای تذکر دادیم که به آن نمی‌رسیم. آینده‌ای هم هست که یک جای دیگر اتفاق افتاده، بعد شما دلتان می‌خواهد به آن برسید، ولی برنامه‌ریزی هم نمی‌توانید بکنید که به آن برسید؛ در نتیجه یک وضعیت برزخی پیدا کرده‌ایم. این روایت برای این نسل دیگر جذاب نیست، خسته‌کننده است؛ چون توجه به لحظه حال را ناممکن می‌کند، در‌حالی‌که همه ما در همین لحظه زیست می‌کنیم. من حسم این است که حال‌گرایی نیروی تقویت‌شونده‌ای است که خیلی از کنش‌های اجتماعی و فردی و رفتارها شاید با آن قابل توضیح باشد، اما متاسفانه ما علوم اجتماعی‌ای نداریم که دراین‌باره تعمق کند. من حس می‌کنم اتفاقا سینمای ما بیشتر در این مسئله تعمق می‌کند. من در لحظه حال زندگی می‌کنم و این برایم مهم است. در نگاهمان به تهران وجوه جذاب و مثبت آن باید دیده و مصرف شود و از آن لذت برده شود، بی‌آنکه لزوما فراموش شود چه فاجعه‌ای دارد اتفاق می‌افتد.

پیران: من فکر می‌کنم که ما باید افسانه‌زدایی و برملاسازی کنیم. من سال‌ها با جوان‌ها کار می‌کردم، ولی چیزی که در نسل جدید می‌بینم توهم‌زدایی است. من فکر می‌کنم که ما در کنار نقش‌های اصلی و اساسی‌مان باید به نقد آکادمی نوکرمآب نیز بپردازیم. ما یاد گرفته‌ایم آرزوهایمان را عقلانی و انتظاراتمان را واقعی کنیم. برای این کار باید از قدرت افسانه‌زدایی کنیم و تلاش کنیم که به نسل آینده کمک‌هایی کنیم تا بتوانند این افسانه‌زدایی را از قدرت و غیره صورت دهند. البته اکنون تجارت و رخدادهایی وجود دارد که نوید اتفاقات خوبی را می‌دهد. گاهی آدم فکر می‌کنم بحران راهگشاست.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۹ دی ۱۳۹۴
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
سخنران : پرویز پیران
سخنران : ابراهیم توفیق
مطالب
عناوین
رسته: 1