چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
بر خط: 1460
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

77 بازدید
تاریخ خط مقدم توسعه است

هادی خانیکی، استاد علوم ارتباطات، همواره بر مطالعه میان رشته ای اصرار می ورزد و از همین رو، دغدغه هایش چه در کتاب «قدرت، جامعه مدنی و مطبوعات» و چه «در جهان گفت و گو» در مرز میان جامعه شناسی، تاریخ، سیاست و ارتباطات دنبال شده است. نگاه و توجه او به مقوله توسعه نیز از همین جنس است. دکتر خانیکی در بحث توسعه، به بی زمانی و بی مکانی مسائل ایران اشاره می کند و با نگاه به تاریخ این دیدگاه خویش را توضیح می دهد، اما بی زمان و بی مکان بودن مسائل ایران به چه معناست؟





• بحث اصلی ما درباره توسعه و به خصوص الگوی بومی ‌توسعه است. شما در طی این سال ها همواره دغدغه توسعه داشته و کارها و مطالعات زیادی هم در این زمینه انجام داده اید. در یکی از مقاله هایتان نوشته اید که مسائل جامعه ایران بی مکان و بی زمان هستند. تمایل دارم نقطه شروع بحث از همین جا باشد. این خصلت بی زمانی و بی مکانی مسائل ایران از کجا ناشی می شود؟

خانیکی: ابتدا تشکر می کنم که مسائل جدی تر جامعه را در کانون توجه روزنامه نگارانه خود قرار داده اید؛ چراکه به نظرم می توان از این طریق بین سه حوزه دانشگاه، سیاست و فرهنگ (که همیشه دغدغه من بوده است) پیوند جدی برقرار کرد؛ به این معنا که می توان، هم وارد حوزه دغدغه های علمی‌ شد، هم وارد حوزه های سیاسی و اجتماعی و هم وارد حوزه دغدغه های روشنفکرانه و فرهنگی.

در رابطه با سؤالی که مطرح کردید، نیازی نیست به گذشته خیلی دور برگردیم. در اغلب مطالعات توسعه ای، اوایل دوران قاجار (یعنی بعد از شکست ایران در جنگ با روسیه) زمانی است که ما ایرانی ها متوجه شدیم چیزهایی کم داریم و در واقع درک «عقب ماندگی» پیدا کردیم. از آنجاست که سطوح مختلفی از حکومت، علما و روشنفکران آن دوران، با یک شک و تلنگری مواجه می شوند و بحث چیستی و چگونگی عقب ماندگی ما ایرانیان مطرح می شود. به همین دلیل رویکردهای متفاوتی هم در این خصوص دیده می شود که من در مقاله «جهان ایرانی، جهان مصری و جهان ترک در رویارویی با مدرنیته»، به این رویکردهای مختلف در مواجهه با مسئله عقب ماندگی و به عبارت دیگر به تلاش های صورت گرفته برای میل به پیشرفت و طرح اندیشه پیشرفت در هفت سطح اشاره کرده ام. مدعای من این است که از آن زمان تاکنون، هیچ گونه «استمرار عملی یا نظری» در رابطه با مسائل مطرح شده این حوزه، مشاهده نمی کنیم یا حداقل در یک دوران طولانی به این مسئله توجه نشده است.

در اینجا یک مثال ساده را مطرح می کنم؛ تا به حال چندبار خودمان را با ژاپن مقایسه کرده و خواسته ایم ژاپن شویم. شاید اولین مقایسه اش همان مقایسه تاریخی بین امپراتور می جی و امیرکبیر باشد. اصلاحات ناتمامی ‌که در دوران امیرکبیر صورت می گیرد و نهادهای تمدنی که ذیل همان اندیشه تأسیس می شود و البته همه آنها به عنوان پروژه‌های ناتمام باقی می مانند؛ از دارالفنون گرفته تا اصلاح نظام های مالی و دولتی، از نوسازی ارتش تا اعزام دانشجویان به خارج. اگر مسائل را بازخوانی کنیم، متوجه می شویم که همان مسائل دوباره تکرار می شوند. بی مکانی و بی زمانی مسئله ها ناظر به این نکته است و روی آن هم تأکید می کنم. خاطرم هست چند وقت پیش مقاله ای را به نام «علم و آدم» از مرحوم دهخدا (که مربوط به قبل از مشروطه است و در استانبول چاپ شده) مطالعه می کردم. او در این مقاله تمام مسائل کشور را برشمرده و در انتها، ریشه تمام مشکلات ما را در دو کلمه خلاصه کرده بود: «مسئله علم» و «مسئله آدم». علم به معنای توجه علمی به مسائل و آدم به معنای نیروی کارآمد انسانی. بعد می گوید تا این دو مسئله حل نشود، تمام راه حل ها بی ثمر خواهد بود. می نویسد: «تا کی می خواهیم دلخوش باشیم که آن فرد به آن وزارتخانه برود و بعد از آنجا به جای دیگر برود و پست ها رد و بدل شود». عین همین حرف را هم بعدتر، مستشارالدوله می زند و تنها راه حل مشکلات کشور را «قانون» می داند. به همین ترتیب، شاهد تکرار این مفاهیم در ادبیات دوران مشروطه هستیم و بعد با انقلاب مشروطه ای رو به رو می شویم که ناتمام می ماند. همین طور این مسائل در جنبش های مختلف اجتماعی بعدی مانند نهضت ملی و در قالب یک حرکت بزرگ تر و به صورت آرمانی تر در انقلاب اسلامی تکرار می شود.

اینها نشان می دهد مسائل به عنوان مسائل باقی مانده اند و تنها زمان ها تغییر پیدا کرده است. دویست سال از جنگ های ایران و روس گذشته و آن مواردی که از زوایای گوناگون مطرح شده، مانند اصلاح پارلمان، بازسازی قشون، اجرای علم و قانون، همگی دوباره تکرار می شوند؛ بنابراین گویا مسئله توسعه در ایران، مسئله جدیدی نیست. همان مسئله «دوران گذار» است که خیلی به طول انجامیده است و تلاش هایی که انجام می شود، به صورت انباشته و متمرکز نیست. به همین دلیل چرخه هایی از ابتدا شروع می شود و این استمرار در عدم شناخت و تمرکز مسئله باعث تحت الشعاع قرار گرفتن مسئله توسعه و ناتمام باقی ماندن آن شده است.

• شما از گذشته صحبت کردید و پروژه های ناتمام؛ اگر ما به یکصد سال گذشته نگاه کنیم، ابتدا با تجدد آمرانه رضاشاهی مواجه می شویم و سپس به نوسازی پهلوی دوم می رسیم که تحت تأثیر مدل توسعه ای دانیل لرنر اجرا شد و البته هر دو تجربه هم ناکام ماند. اگر بخواهیم با تمرکز بر این تجربه ها به برنامه های توسعه بعد از انقلاب توجه کنیم، چه مسائلی می بایست مورد توجه قرار گیرد؟ فکر می کنید تا چه اندازه به ناکامی های دو مدل قبلی توجه شده است؟

خانیکی: البته نمی دانم تا چه اندازه می توان الگوهای توسعه را به الگوی لرنر فروکاست و اصلاً چقدر متأثر از آن شد؟ ولی می توان روی ویژگی های الگوهای توسعه ای قبل از انقلاب متمرکز شد. اولین ویژگی این الگوها، نقش پردامنه دولت به طور عام و حکومت پهلوی به طور خاص است؛ به گونه ای که می توان این الگوها را «تمرکزگرا» قلمداد کرد. دولت نقشی پردامنه دارد و منابع ثروت و منزلت را به اختیار خود گرفته است، در نتیجه امکان و امتناع توسعه محدود به دولت می شده است؛ به خصوص از سال 1316 که برنامه ریزی در ایران شکل گرفت و بعدها برنامه های عمرانی و در نهایت هم برنامه های توسعه به وجود آمد، دولت نقش اصلی را دارد، در حالی که همواره به نهادهای مدنی و بخش های غیردولتی کم توجهی می شده است.

ویژگی بعدی آنها این است که اساساً این الگوها (چه الگوی تجدد آمرانه رضاشاه و چه الگوی نوسازی محمدرضاشاه) بیشترین تمرکزشان بر اقتصاد است و در نتیجه در چهارچوب توسعه ای آنها، عوامل دیگر مانند سیاست و فرهنگ نادیده گرفته می شده است. تیمورتاش جمله معروفی دارد و می گوید: این روشنفکران خیلی انتقاد می کنند و نمی گذارند که کارمان را بکنیم. باید آنها را در زندان کرد و کشور را متجدد ساخت، سپس اینان را آزاد کنیم. در واقع در آن دوران تحمل فضای نقد سیاسی وجود نداشت و از آن می ترسیدند و در برابرش موضع داشتند. همین سیاست در رابطه با علما و مذهب نیز برقرار بود و سعی در به حاشیه کشاندن آنها داشتند؛ چراکه فهمشان از توسعه «عمران» بود و عمران هم همان اقتصاد به حساب می آمد.

سومین ویژگی، همان طور که اشاره کردید، تبعیت از یک «الگوی واحد» بسیار خوشبینانه بود. آنها قائل بودند (و البته گفتمان توسعه هم در آن زمان همین بود) که مسیر توسعه، مسیری غربی است که هم، مطلوب تمام کشورهاست و هم ناگریز از طی کردن آن هستند. حتی در این اواخر، راه غربی ‌شدن هم، همان «امریکایی‌ شدن» تلقی می شد. گویی که غربی ‌شدن و پیش از آن مدرن ‌شدنِ متفاوتی نمی‌تواند وجود داشته باشد. حتی الگوهای بدیل غربی مانند الگوهای سوسیالیستی هم از الگوهای واحدی تبعیت می کردند و به دنبال این بودند که با راه رشد غیرسرمایه داری می توان به پیشرفت رسید، در حالی که بعدها تجربه کشورهایی مثل ژاپن و حوزه «آسه آن» و دیگر کشورهای شرقی نشان داد که می توان از الگوهای دیگری هم پیروی کرد. به نظر می رسد این مهم ترین مشکلی بوده که در تکاپوهای رسمی توسعه در کشور ما وجود داشته است؛ یک الگوی غربی که توسط حکومت دنبال می شده و یک الگوی انتقادی غربی توسط جریان روشنفکر و آکادمیک متمایل به چپ. در هر دوی آنها نیز کمتر به جنبه های بومی دینی و ملی توجه می شده است؛ مگر در مواردی که یک پیوند و نزدیکی بین سه حوزه سیاست، فرهنگ و دانشگاه ایجاد می شود.

در سال های 1320 تا 1332 (بعد از دوران فروپاشی استبداد رضاشاهی که زمینه هایی ایجاد می شود و شاهد نزدیکی به سمت الگوهای ملی هستیم)، بحث هایی مثل جنبش ملی‌ شدن نفت و دولت مصدق شکل می گیرد و به تدریج وارد حوزه های روشنفکری دینی و نخبگان مسلمان می شود. مباحث مختلف دنیای مدرن از منظر دینی مورد توجه قرار می گیرد و الگوهای تازه ای برای آن مطرح می شود. مسائلی مثل نسبت علم و دین، نسبت بین جنبش های اجتماعی و نهضت های فکری با دین، بازگشت به خویش و امثال آن. در دهه های 1330 ، 1340 و 1350 که این بحث ها مطرح می شود، طبیعتاً طرحی از الگوهای توسعه ملی هم در میان آنها می توان سراغ گرفت؛ یعنی قبل از انقلاب پی گرفتن «اندیشه پیشرفت» با رها شدن از الگوی واحد غربی یا ضد غربی.
به نظرم انقلاب در بطن خودش از منظر توسعه ای و از نظرگاه تاریخ کلاسیک، زاویه اش نزدیک به مباحث توسعه ملی است؛ یعنی به ظرفیت های معنوی جامعه توجه دارد و دیدش فقط اقتصادی نیست. بر جنبه های فرهنگی، سیاسی و مشارکت مردمی تأکید دارد و در عین حال سعی می کند از تجربه های جامعه و دیگران استفاده کند و خود را از قطب بندی جهانی رها سازد. در عین حال خودباوری و اعتماد به نفس سیاسی دارد. اینها همه، با ویژگی هایی که در توسعه ملی طرح می شود، شباهت هایی دارد.

• به نظر شما این گونه مباحث توسعه ای، آیا گفتمان غالب جامعه کنونی ماست؟ اگر نیست، چه کار باید کرد و چه کسی مسئول ایجاد آن است؟

خانیکی: توسعه مانند بسیاری از مفاهیم دیگر که مباحث نظری آنها ریشه در علوم اجتماعی و انسانی دارند، خیلی مورد مناقشه و منازعه قرار گرفته و به واژه ای چندپهلو و در جاهایی هم مبهم تبدیل شده است؛ مثلاً از «اگر توسعه پیدا کنیم، خیلی خوب است» مطرح است تا اینکه «اگر توسعه پیدا کنیم، همه چیزمان را از دست خواهیم داد» معنای توسعه متفاوت می شود. به این معنا می توان توسعه را در کنار «مدرن‌ شدن» قرار داد.

• در این صورت مناقشه از کجا آغاز می شود؟

خانیکی: ازآنجاکه مدرن‌ شدن در برابر سنتی بودن قرار می گیرد، بنابراین در اینجاست که سنتی بودن همه اش خوب تلقی می شود و ما ترجیح می دهیم که تمام داشته هایمان را نگه داریم تا سنتی بمانیم، در حالی که این سؤال را می توان مطرح کرد چه کسی گفته سنت حاوی حساسیت های اخلاقی، دینی و آرمانی مدّ نظر ماست؟ باید هم با سنت و هم با مدرنیته به شکل انتقادی برخورد کرد. نه سنت و نه مدرنیته را نمی شود به طور مطلق پذیرفت.
بنابراین باید توسعه و مدرنیته را هم از همین جنس ببینید. البته همیشه مناقشه بین جنبه های عینی و جنبه های ذهنی این مقوله های جدید وجود داشته است. به خصوص آنکه جنبه های عینی زودتر خود را بر جنبه های ذهنی تحمیل کرده اند؛ یعنی ما در حالی که یک زمینه ذهنی سنتی داشته ایم، زندگی مدرن خودش را بر ما تحمیل کرده است. اکنون توسعه هم گرفتار همین وضعیت شده است. الگوهای مختلفی از توسعه وجود دارد و می توانستیم و می توانیم خودمان را فقط در برابر یک «فهم مطلق منفی» از توسعه قرار ندهیم؛ به نحوی که بگوییم توسعه یعنی مدرن شدن، مدرن شدن هم یعنی غربی شدن و غربی شدن یعنی امریکایی شدن. بعد هم نتیجه بگیریم که نباید توسعه پیدا کنیم!

مسئله بعد این است که کدام جنبه از توسعه؟ گاه توسعه را محدود به اقتصاد می کردیم، گاه محدود به مسائل سیاسی و گاهی هم به مسائل فرهنگی. در هر کدام از اینها عواملی را وارد کرده و یا می کنیم که باعث شده مسئله آن قدر پردامنه گردد که ناممکن به نظر برسد؛ مثلاً در مباحث جدید، تأکید بر شرایط فرهنگیِ توسعه می شود. از طرفی وقتی می بینیم نمی توانیم همه چیز را تغییر دهیم و تأثیر کاملی بر روی انسان داشته باشیم، می گوییم پس نمی توانیم توسعه مند شویم. این برجستگی «فهم سیاسی» یا «فهم مطلق»، نمی تواند ما را به یک فهم واقعی از توسعه برساند و در نهایتِ امر، توسعه به یک برنامه آمرانه حکومتی محدود می شود و دیگران هم در حد اینکه ناظر باشند، منتفع یا متضرر می شوند.

به نظر من، امروز دیگر از فهم سابق فاصله گرفته ایم و در جامعه دید منفی نسبت به توسعه وجود ندارد؛ اگرچه همچنان این بحث باقی مانده است که «کدام توسعه؟» آیا می خواهیم به ژاپن برسیم یا کره، مالزی یا ترکیه مطلوب ماست؟ حتماً خاطرتان هست که در برهه ای حتی «ژاپن اسلامی» مطرح شد، با این ادعا که نمی خواهیم مضرات توسعه ژاپن را داشته باشیم، اما محاسنش را می خواهیم. به نظرم، به جای اینکه توسعه را از منظر شاخص های مختلفش بررسی و آن را به برنامه ای که در آن نقش حکومت، جامعه و نخبگان دیده شده، تبدیل کنیم، تنها به بحث های بی حاصل یا کم حاصل انتزاعی بسنده کرده و عقب هم مانده ایم.

در بحث توسعه، مسئله اصلی مفهوم فلسفی آن نیست. نه اینکه بحث فلسفی نداشته باشد، بلکه نباید جای مباحث را اشتباه گرفت. باید به این توجه کرد که برنامه های توسعه را در چه ظرفی باید ریخت و فهمید؟ به نظرم باید ابتدا بر یک مطالعه تاریخی تأکید کنیم و ببینیم از مفاهیمی مثل توسعه و پیشرفت، ترقی، تجدد، تکامل و مدرنتیه چه چیزهایی می فهمیدیم و اکنون چه نگاهی به آنها داریم؟ از طرفی یک مقایسه تطبیقی هم انجام دهیم؛ مثلاً ببینیم ژاپن، مالزی یا ترکیه چه فصل های مشترکی در آغاز با ما داشتند؟ چون، ابتدا ما از آنان جلوتر هم بودیم و باید اکنون بررسی کنیم که چرا از آنها عقب ماندیم؟ وقتی که اینها را بررسی کردیم، به ضرورت توسعه پی می بریم و سپس از این ضرورت به الگوها و مؤلفه های توسعه هم می رسیم.

• در گفتمان سازی توسعه، چه در سطح عمومی و چه سطح نخبگانی، نقش رسانه های ایران را چطور ارزیابی می کنید؟

خانیکی: رسانه ها همیشه از عوامل شکل دهنده گفتمان ها بوده و هستند، ولی اینکه کجا قرار دارند و اینکه زمینه را برای گفت و گوی عمومی ‌شکل می دهند یا به یک جریان یک سویه از طرف دولت تبدیل می شوند، قابل بحث است. تا جایی که مطالعه داشته ام، رسانه ها نقش خیلی مؤثری در شکل دادن به مباحث ملی از پیشرفت داشته اند؛ مثلاً در دوران مشروطه در روزنامه هایی مثل روح القدس و صوراسرافیل در مباحث مربوط به شکل گیری ظرفیت های معنوی برای توسعه، یک هم پذیری صورت می گیرد؛ یعنی تقابلی بین فرهنگ دینی و ملی دیده نمی شود و قرائتی از فرهنگ دینی و ملی ارائه می شود که سازگار و هم پذیر هستند، در حالی که در دوران رضاشاه این‌طور نیست و یک قرائت باستان گرایانه مقبول حکومت مطرح می شود.

در فاصله 1320 تا 1332، با از بین رفتن تمرکزگرایی، فرصت هایی برای گفت و گو باز می شود. به این اعتبار، در نشریات شاخص دوران مصدق شاهد تقابل ذکرشده نیستیم. در دولت محمدرضا پهلوی، هرچقدر خودکامگی دولت افزایش می یابد، چشم اندازهای توسعه به سمت نزدیک شدن به دروازه های تمدن بزرگی است که در برنامه های مختلف به آن دامن زده می شود. طبیعتاً وقتی چنین تصوری از توسعه شکل بگیرد و شکاف هم بین دولت و ملت ایجاد شود، به همان اندازه در برابر چنین تصوری از توسعه، مقاومت شکل می گیرد. وقتی که اساس توسعه بر پایه حزب رستاخیز باشد و یا متکی بر توسعه فرهنگی شاهنشاهی و زدودن چهره مذهبی کشور گردد، طبیعی است که ابتدا مخالفتی پنهانی در قشر نخبه و مخالفتی عمومی ‌در سطح جامعه مشاهده شود؛ چراکه وقتی بخواهد سدی ساخته شود و یا توسعه شهری ایجاد شود، این احساس می شود که پشت همه این برنامه ها، یک ترویج استبدادی و استعماری قرار دارد؛ در نتیجه چنین برنامه های توسعه ای مورد قبول عامه قرار نمی گیرد و شکست می خورد.

اما بعد از انقلاب، فاصله بین دولت و مردم کم می شود و در نتیجه وقتی صحبت از توسعه به میان می آید، مقابله در برابر آن شکل نمی گیرد. با این وجود، بعد از انقلاب یک سؤال مبهم همواره وجود دارد که می خواهیم چه الگویی از توسعه را پی بگیریم؟ تنها این روشن بود که برنامه های عمرانی شاه را نباید انجام داد، اما بعدش دیگر معلوم نبود. کارهای آزمایشی زیادی انجام شد و به نتایج خوبی هم رسید، ولی متأسفانه پی گرفته نشد؛ مثلاً در چهارچوب سند چشم انداز بیست ساله، بدانیم که بیست سال دیگر می خواهیم به کجا برسیم و بر این اساس برنامه های توسعه ای بنویسیم که در آنها تنها به دولت توجه نکرده باشیم، بلکه بخش های مختلفی از فرآیندهای توسعه به نهادهای غیردولتی و مدنی سپرده می شد که این خود به برداشت مثبت از توسعه کمک می کرد.

• مرحوم دکتر تهرانیان نقش های مختلفی را برای رسانه در توسعه تعریف کرده بودند. به نظر شما در شرایط کنونی، رادیو و تلویزیون (رسانه ملی) به سبب تأثیرگذاری بر توده مردم، توانسته است به حل و فصل تضادها در فرآیند توسعه کمک کند یا اینکه به اختلاف ها دامن زده و موجب شکل گیری توقعات فزاینده در جامعه شده است؟

خانیکی: در اینجا نقبی به سؤال اول شما می زنم. اتفاقاً دکتر تهرانیان هم نکته مهمی را بیان می کند. از نظر ایشان مسئله مهم جامعه ما، فشردگی و درهم تنیدگی تضادهای مراحل مختلف توسعه است؛ یعنی وقتی طی زمان کوتاهی، سطوح مختلف توسعه مانند توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی و توسعه فرهنگی روی هم قرار می گیرند، این مسئله باعث پیچیدگی بیشتر شرایط می شود.

کوتاه بودن دوره های توسعه و فشارهای ناشی از توقعات فزاینده ای که اشاره کردید و پیشرفت هایی که در جهان اتفاق افتاده است و ظرفیت ها و استعدادهای منابع داخلی، مجموعاً باعث شده که فزایندگی و پیچیدگی تضادها، تبدیل به مسئله اصلی توسعه ما شود. رسانه به هر کدام از این زمینه ها بی توجهی کند، طبیعتاً بخش مهمی از توسعه را نادیده گرفته است؛ مثلاً در بحث امروز یارانه ها، آیا این صرفاً یک مسئله اقتصادی است یا یک مسئله سیاسی، فرهنگی و اجتماعی هم هست؟ یا مسئله تحریم، آیا صرفاً سیاسی است یا عوارض اقتصادی و فرهنگی هم می توان برایش قائل شد؟ روی هر مسئله ای که دست بگذارید، می بینید که مسائل دیگری در ادامه وارد می شود. در این شرایط رسانه ها، یا می توانند تضادها را نادیده بگیرند یا آنها را پیچیده تر کنند و یا به حل و فصل خردمندانه آنها بپردازند. توصیه دکتر تهرانیان این است که رسانه اگر بخواهد همسوی توسعه شود، باید به حل و فصل خردمندانه این مسائل بپردازد.

در درجه اول رسانه باید حد تأثیرگذاری خودش را پیدا کند، نه با بزرگ نمایی و نه با کوچک نمایی. باید متوجه باشیم که تمام مسائل را نمی توان با رسانه حل کرد و توسعه هم فقط با رسانه ها پیش نمی رود، بلکه پیشران توسعه، نهادهای اندیشه ای، سیاست گذار و اجرایی هستند و رسانه می تواند در کنار اینها قرار گیرد، در حالی که متأسفانه ما هر وقت کم می آوریم و به مشکلی برمی خوریم، فکر می کنیم که می توانیم با رسانه آن را حل کنیم؛ چه رسانه ملی باشد، چه اینترنت و مطبوعات؛ بنابراین می توان این نقد را وارد دانست که در کشور ما نه تنها رادیو و تلویزیون در کنار پیشرانه های توسعه و قوه های تصمیم گیرنده در کشور نیستند، بلکه در داخل خود هم، همسویی و سازگاری وجود ندارد.

• اکنون در جامعه ما دامنه حضور نهادهای مدنی نسبت به گذشته گسترده تر شده است. همان طور که عنوان کردید، تکیه بر روی این نهادها می تواند در فرآیند توسعه پیش برنده باشد. به نظر شما چطور می توان از ظرفیت نهادهای مدنی در توسعه کشور بهره برد؟

خانیکی: اگر به رهیافت های جدید جهانی در توسعه توجه کنیم، شاید بتوان گفت که امروز بر روی راه حل های بومی و محلی تکیه بیشتری هم می شود. آمارتیاسن، اقتصاددان هندی، تعریفی از توسعه دارد و می گوید: «توسعه، یعنی آزادی». او به عنوان یک اقتصاددان و نه یک جامعه شناس یا عالم سیاسی این حرف را زده و در جایی دیگر برای توسعه دو مؤلفه قائل است: یکی «مشارکت محوری» و دیگری «حقوق مداری». این تعریف نشان می دهد که مانند گذشته امکان پذیر نیست که بتوان بخش هایی از جامعه را منجمد کرد یا تعداد معدودی از افراد، سرنخ ها را در دست بگیرند و جامعه را به سوی توسعه ببرند، بلکه باید کل جامعه درگیر موضوع توسعه شود. مباحث مشارکت زنان، محیط زیست، حقوق شهروندی و جنبش های اجتماعی و... همه از مؤلفه های جدیدی است که در توسعه مدّ نظر قرار گرفته است.

براساس رهیافت های جدید و تجربه های بعد از انقلاب، توسعه برنامه ای نیست که صرفاً با تصدی گری دولت انجام شود. اتفاقاً دولت هرچه تصدی گری خودش را کمتر کند و به نهادهای مدنی میدان دهد، در مسیر توسعه موفق تر خواهد بود. قدرتمند بودن دولت دیگر به متمرکز بودن آن و وجود نهادهای ثروت در آن نیست، بلکه به توانمندسازی جامعه است. نهادهای مدنی همسنگ دولت اند و بارهای زیاد دولت را کم می کنند. فکر می کنم امروز دولت به معنای یک سازمان بروکراسی، متورم و ناکارآمد شده و باعث شکل گیری فساد در بخش هایی از آن گردیده است. در نتیجه به همان میزانی که به بخش های مدنی و غیردولتی تکیه شود، کارآیی نظام بالا خواهد رفت؛ چون توسعه ملی و به تبع آن الگوهای ملی، بر بالا رفتن ظرفیت های نظام ملی تکیه دارند که بخشی از این ظرفیت ها، مادی و بخشی هم معنوی هستند. تجربه هم نشان داده است که هر زمان ما روی پیشرفت در حوزه ای تکیه کردیم، عامل آن در خودِ جامعه، قوی تر از دولت ها وجود داشته است. دین را در طول تاریخ چه کسی نگه داشته است؟ مردم یا دولت ها؟ زبان و فرهنگ را چطور؟ البته نباید اشتباه کنیم. دولت مسئول ایجاد نهادهای مدنی نیست، بلکه فراهم آورنده شرایط تقویت نهادهای مدنی است و هرچه این نهادها تقویت شوند، خودش هم تقویت خواهد شد.

• وقتی صحبت از تدوین مدل بومی توسعه می شود، نقش و جایگاه دین در این فرآیند اهمیت می یابد. به نظر شما، با توجه به اینکه جامعه ایران، جامعه ای دینی است، چه نسبتی می توان و باید میان توسعه و دین برقرار ساخت؟ آیا دین می تواند تسهیل کننده توسعه باشد یا نقش بازدارنده دارد؟

خانیکی: اگر به تجربه امروز جهان هم نگاه کنیم (چه جهان مسیحی، چه ادیان غیرتوحیدی و چه جهان اسلام)، نمی توانیم این حکم را قائل باشیم که مخالفان دینداری معتقد به آن هستند که پیشرفت و حتی توسعه با دین ناسازگار است. متقابلاً رها کردن دین، به معنای فراهم آوردن زمینه توسعه و مدرن شدن و حتی آزادی نیست. این سؤال مطرح است که مثلاً آتاتورک در ترکیه آیا توانست با کنار گذاشتن دین (غیر از امکانش که معلوم شد اساساً غیرممکن است)، آزادی را برای ترکیه فراهم آورد؟ می بینیم که چنین چیزی صورت نگرفت. اندونزیایی ها و مالزیایی ها وقتی به فرهنگ اسلامی خودشان بازگشتند، آیا جلوی پیشرفت آنها را گرفت و یا برعکس شد و باعث پیشرفتشان شد؟

از نگاه من، نگاهی که جمع شدن دین و توسعه را ناممکن می داند، قابل نقد و نقض است؛ یعنی امکان جمع میان دینداری و توسعه وجود دارد. البته مطلقاً نمی خواهم بگویم که توسعه تنها از راه دین صورت می پذیرد؛ چون قرائت هایی از دینداری شده است که بعضی از آنها مانع رشد تفکرهای توسعه ای می شود، ولی ازآنجاکه نمی توان آن قرائت های ضد توسعه ای را عین دین تلقی کرد، به نظرم با این تعبیر می توان به زمینه های تجربی در جهان اسلام برگشت.

عناصر مساعد در تفکر اسلامی و زیست مسلمانان به قدری فراوان است که بر اساس آن می توان اندیشه پیشرفت را بنا کرد. بهترین نمونه آن، دوره طلایی در تمدن اسلامی است؛ چه دورانی که منتسب به تشیع می شود، مانند دیلمیان و چه در دوره ای که منتسب به اهل سنت می شود، مانند سامانیان. مگر غیر از این است که جامعه در فرازهای دینداری خود، به توسعه رسیده است؟ چراکه به نام دین، عقلانیت نه تنها مجاز، بلکه مورد تأکید قرار می گیرد و به نام دین هم از اندیشه های دیگر استفاده و استقبال می شود. مگر اندیشه های یونانی در چه دورانی وارد می شوند؟ در همان دورانی است که به قول شهید مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران شکل می گیرد. در واقع به نام دین، عقل و علم و تجربه پذیرفته می شود و اینها همه به عوامل اصلی پیشرفت تبدیل می شوند. به این دلیل باید خوانشی از توسعه داشت که سازگار با دین باشد و برای این هم موانع چندانی وجود ندارد. شما مؤلفه های اساسی توسعه را بررسی کنید و ببینید که برای آن، چه مقوم هایی در فرهنگ اسلامی و ایرانی وجود دارد؟ به هر حال همیشه این طور نبوده که ما ایرانی ها انسان هایی بی نظم و قانون گریز باشیم، بلکه عکس آن را می توانیم در باورهای خود به وفور مشاهده کنیم، ولی باید ببینیم که چرا از آن فرهنگ فاصله گرفتیم؟ چرا مسلمانانی که بیشترین پایه های تأکید دینشان بر نظم است، از همه نامنظم تر شده اند؟ همین طور در سایر حوزه‌ها. مگر اسلام به ما یاد داده که دروغگو و بی نظم باشیم؟ اینها مواردی است که نیاز به بررسی دارد.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۳ دی ۱۳۹۴
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
گفت و گو شونده : هادی‌ خانیکی
مطالب
عناوین
رسته: 1