یک‌شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
بر خط: 3442
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

245 بازدید
اصل اساسی گفتمان سازی الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت

چگونه می توان الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت را اجرا کرد و عموم جامعه را پیگیر آن ساخت؟ عبدالحسین کلانتری، عضو هیئت علمی گروه جامعه شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و نویسنده کتاب «گفتمان از سه منظر جامعه شناختی، فلسفی و زبان شناختی»، گفتمان سازی را راهکار اجراسازی این الگو می داند و بر تفاوت اساسی آن با پیاده سازی تاکید می کند. متن گفت و گوی زیر روشن سازنده وجوه تفاوت این دو راهکار و چگونگی گفتمان سازی برای الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت است.


• از نگاه شما «گفتمان سازی» در راستای الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت، چه اندازه تعبیر معناداری است؟

کلانتری: باید از اینجا آغاز کنیم که گفتمان تعاریف مختلفی دارد و متناسب با اینکه شما چه معنایی را از آن اراده کنید، گفتمان سازی هم معانی خاصی پیدا می کند یا ممکن است بی معنا تلقی شود. اگر برآمدن و ورافتادن گفتمان ها را ناشی از نیروهای کور تاریخی بدانیم، گفتمان سازی چندان معنادار نخواهد بود؛ چون گفتمان را محصول اراده و کنشگری انسان ها نمی دانیم، بلکه گفتمان ها هستند که سوژه ها را تولید می کنند و کنش ها را شکل می دهند. از این منظر، اراده و فاعلیت زاییده گفتمان است.

اما در فضای معرفتی ای که ما در آن تنفس می کنیم، اجماعی نسبی در این رابطه وجود دارد که عناصری مثل قدرت با همه شئون و شقوقش ــ به ویژه قدرت نرم که در میکروفیزیک قدرت و در فضای رسانه خودش را نشان می دهد ــ بر روی گفتمان ها تأثیر دارند. از این نگاه، گفتمان ها دیگر تحت تأثیر نیروهای کور تاریخی قرار نمی گیرند. این را در آثار و آرای کسانی چون فوکو می بینیم. در تبارشناسی فوکو چرخشی به این سو شده که نقش عنصر قدرت نیز در شکل گیری و تولید گفتمان ها و البته در تولید سوژه ها دیده شود؛ بنابراین قدرت بر گفتمان تأثیرگذار است، اما این تأثیرگذاری قدرت و بالاخص قدرت نرم و پراکنده در عرصه های اجتماعی (نه قدرتی که در نگرش کلاسیک خود را در تاج پادشاه و سلسله مراتب رسمی حکومت متجلی می کند) به این معنا نیست که اراده را به طور تام و تمام در شکل گیری گفتمان ها بپذیریم.

در هر صورت گفتمان ها با توجه به اقتضائات تاریخی، فرهنگی و اقتصادی و بسیاری از جهات و توجهات دیگر شکل می گیرند؛ بنابراین گفتمان سازی از این منظر هم تخصیص می خورد. در واقع تنها در شرایطی خاص است که گفتمان سازی مقدور است و می توان گفتمان های خاصی را تولید کرد یا به شکل گیری گفتمان های خاص دامن زد. به بیان ساده، ندا‌های گفتمانی باید در فضای جامعه طنین داشته باشند. اگر به هر دلیل این طنین را نداشته باشند و یا شنیده نشوند و یا به درستی رمزگشایی نشوند، آن گفتمان با شکست رو به رو خواهد شد. ما در مقاطع مختلف تاریخی گفتمان هایی داشته ایم که مطرح شده اند، ولی برای اینکه به عرصه بنشینند، سال ها و سال ها طول کشیده تا خود را به عنوان گفتمان مسلط مطرح کنند. زمزمه هایی در همان آغاز بوده اما در آن شرایط طنین نداشته است. اصولاً خاصیت گفتمان مسلط این است که همه گفتمان های دیگر را ذیل خودش معنا می کند. یکی از کارکردهای گفتمان مسلط همین است که به ما بگوید چه چیزهایی را بشنوید و چه چیزهایی را نه. اگر هم زمزمه هایی از گفتمان های دیگر به گوش برسد، گفتمان مسلط می کوشد آنها را در چهارچوب خودش معنا کند؛ لذا آنها را قلب ماهیت می کند.

بنابراین مفهوم گفتمان سازی، بی معنا نیست، اما متناسب با شرایط تاریخی است که معنا پیدا می کند؛ از این رو گفتمان سازی نباید اراده گرایی محض را دامن زده و سوژه محوری را دنبال کند. البته با این تخصیصات، گفتمان سازی بامعنا و ممکن است. باید شرایط و اقتضائات را دید و آنگاه دست به تولید گفتمان هایی زد و یا زمینه ها را برای شکل گیری آنها مهیا کرد.

• به نظر می رسد حتی اراده گرایی محض هم در مقام تبیین، در نهایت به ضد خودش تبدیل می شود؛ چون تضاد و تقابل اراده ها از منابع مختلف را به دنبال دارد و در نهایت سوژه یا کنشگر ناگزیر از عقب نشینی در برابر اراده های دیگر خواهد بود. در این وضعیت، گفتمان سازی چگونه ممکن خواهد بود؟

کلانتری: پرسش شما بحث نظری مفصلی را اقتضا می کند. فوکو تا هنگامی که در دوره دیرینه شناسی خود زیست می کند و می اندیشد، با همین چالش رو به روست. آنجا کار وی توصیف است و می خواهد تاریخ حال را بنویسد؛ چون می خواهد توصیف کند، دنبال علت کاوی شکل گیری گفتمان ها نیست. در دیرینه شناسی، فوکو سوژه ها را زاییده گفتمان ها می ‌داند. این گفتمان ها هستند که سوژه ها را فرامی خوانند و به کنشگری وادار می کنند. برای همین هم هست که در آثار اولیه فوکو نوعی ساختارگرایی دیده می شود، اما فوکو در مرحله دوم اندیشه خود یعنی تبارشناسی است که به سوژه بیشتر توجه می کند. البته نه از منظر اراده گرایی محض، بلکه اراده گرایی معطوف به قدرت. فوکو قدرت را منفی نمی بیند، بلکه آن را زایا می داند. چرا؟ چون همین قدرت است که سوژه را تولید می کند. در دوره دوم اتفاقی می افتد: گفتمان ـ سوژه تبدیل می شود به سه ضلعیِ گفتمان ـ قدرت ـ سوژه. در تعاطی این سه است که پدیده های اجتماعی شکل می گیرند. آن قدرت هم میکروفیزیک قدرت است و در صحنه زندگی روزمره رقم می خورد. اینجاست که امکان تغییر و تحولات پیدا می شود. فوکو در اینجا به مفهوم پراکسیس مارکسی نزدیک می شود؛ یعنی در کنش های روزانه است که امکان تغییر گفتمان به وجود می آید.

تفاوت نگاه گفتمان ساز با نگاه های دیگری که دنبال تعریف بسته های آماده ای برای مخاطبان و وارد کردن آن به عرصه علمی و اجتماعی هستند، در همین جاست. آن نگاه ها، از بالا به پایین هستند و راجع به موضوع بحث ما، می توان گفت که به دنبال «تدوین» الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت هستند، در حالی که «گفتمان سازی» برای تدوین الگو، مقوله ای متفاوت از خود تدوین است. آنچه کامیاب و پایدار خواهد بود، گفتمان سازی است، اما تدوین الگو این خاصیت را ندارد. از منظر تدوین گرایان، یک سری نخبه در شرایط خاصی تأمل می کنند و در بهترین حالت به نتیجه مشخصی در قالب یک مدل می رسند. آنگاه این دغدغه برایشان مطرح می شود که چگونه آن مدل واحد را در عرصه اجتماعی پیاده سازی کنند. این «پیاده سازی» در نقطه مقابل «گفتمان سازی» است. اینجاست که مشکل حاد «طنین داشتن» مطرح می شود.

با رویکرد گفتمان سازی، پله اول این است که بتوانید وارد عمل اجتماعی کنشگران در سطوح مختلف سیاست گذاران، رسانه داران، دانشگاهیان، توده مردم و... بشوید و همه را درگیر پدیده ای بکنید به نام «الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت». اینجا در درجه اول حتی مهم نیست که مدلول دقیق و قطعی این گزاره چیست؟ چون معنای آن در کنش بین الأذهانی سوژه ها شکل می گیرد. مهم این است که این دغدغه به وجود بیاید. در این تعاطی بین الأذهانی میان کنشگران، به تدریج ممکن است نه یک مدل، بلکه ده ها الگو شکل بگیرد. اتفاقاً محصول این رویکرد، پایدارتر است.

فوکو هم مرز خود را با تاریخ اندیشه از همین جاست که جدا می کند. در تاریخ اندیشه تصور آن است که اندیشه ها تاریخ را می سازند، اما فوکو روی این خط بطلان می کشد و می گوید: «کنش و عمل شما در زندگی روزمره در اینکه به چه بیندیشید و چگونه بیندیشید، تعیین کننده است.» او می گوید: «نوع نگاه کردن ما به یک قاب عکس یا موضوعات روزمره دیگر در حوزه های مختلف، معطوف به یک موضوع واحد است که یک صورت بندی گفتمانی را شکل می دهد و ما کم‌کم در همان چهارچوب می اندیشیم».

• اگر قدرت را از این منظر نگاه کنیم، خود قدرت چیزی جدای از سوژه ها نیست و در دل یک سلسله مراتب رسمی حاکمیتی تعریف نمی شود، بلکه در سطح جامعه و عمل روزمره کنشگران پراکنده است. در چنین وضعیت توازن و تعادلی، آن عامل مرجِح که موجب تمایز و تفوق یک گفتمان خاص می شود، چیست؟ آیا ورود قدرت رسمی به این بازی، تعیین کننده نهایی خواهد بود؟

کلانتری: گفتمان اساساً یک بسته «یک جا» و «همه چیز» نیست و می تواند صور مختلفی و سطوح متفاوتی داشته باشد. ساده ترین سطح شکل گیری گفتمان، زمانی است که همه کنش های کلامی و غیرکلامی معطوف به یک موضوع واحد باشند، اما این موضوع چگونه وجود پیدا می کند؟ ممکن است در اثر یک اتفاق یا حادثه مانند انقلاب باشد یا رسیدن به یک احساس نیاز جمعی یا ... .

یکی از عناصر تأثیرگذار، قدرت رسمی است. اتفاقاً میزان تأثیرگذاری آن نیز به شرایط تاریخی برمی گردد و لذا نمی توان میزان تاثیر آن را به صورت فرامکانی و فرازمانی مشخص کرد؛ مثلاً طرح یک موضوع به عنوان دغدغه عمومی، توسط حکومت ایران ممکن است یک تأثیر داشته باشد و طرح همان موضوع توسط حکومت ژاپن، می تواند تأثیر دیگری داشته باشد. در خود حکومت ایران هم طرح یک بحث در یک زمان تاثیری دارد و در زمان دیگر، تاثیر دیگری. پس شرایط تاریخی و مناسبات اجتماعی نیز در این میانه تعیین کننده هستند.
به علاوه، ورود قدرت رسمی البته لزوماً به مفهوم اثرگذاری منفی نیست؛ اگرچه ما معمولاً وجوه منفی آن را خوب تحلیل می کنیم و البته در جای خود قابل بررسی است. من از سال 1383 دغدغه این الگو را داشته ام و در نخستین کتابم در زمینه توسعه در سال 1386 این دغدغه را منعکس کرده ام. امروز چاپ دوم این کتاب منتشر شده و شاید کسی که از بیرون نگاه می کند، احساس کند چون یک مقام رسمی کشور در این باره حرفی زده، من هم به دنبالش راه افتاده ام، در حالی که این موضوع از مدت ها پیش از اعلام رسمی، دغدغه پژوهشگران و نویسندگان بسیاری بوده که من هم یکی از آنها هستم.

اما فکر می کنم می توان از این حاشیه ها حذر کرد. اینها آسیب هایی است که در هر موقعیتی بروز می کند و اتفاقاً زمانی حادتر می شود که افرادی غیر مرتبط و غیر متخصص با این حوزه ها، در جهت اطاعت از امر مافوق، احساس تکلیف کنند. این چنین ورودها موجب ارائه تصویری کژ و بد از موضوع خواهد شد.
لذا اصل اینکه قدرت رسمی می تواند به این گونه موضوعات ورود کند را نمی توان در رویکرد گفتمان سازی نادیده گرفت و جلوی آن را بست. حتی عناصر و قدرت های خارج از حیطه سرزمینی ما نیز می توانند اثرات مثبت یا منفی فراوانی بر گفتمان سازی بگذارند؛ مثلاً شکل گیری کمیته ای با عنوان «توسعه محلی» در سازمان ملل متحد می تواند تأثیر مثبتی بر فرآیند گفتمان سازی الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت داشته باشد. سایر متفکرانی که در دیگر کشورها در زمینه توسعه بومی و محلی کار می کنند هم می توانند تأثیرات مثبتی داشته باشند و بالعکس برخی تصمیمات صندوق بین المللی پول و سایر ارکان اقتصادی جهانی ممکن است آثار منفی ای در این زمینه داشته باشند. می توان وارد این عرصه ها شد، عوامل مؤثر را شناسایی کرد و تأثیرات مثبت و منفی آنها را وزن کشی کرد و سنجید، اما چیزی که مسلم است این است که اثرگذاری این مؤلفه ها در فرآیند گفتمان سازی، انکارناپذیر است و جهت مثبت و منفی آن را با توجه به شرایط باید بررسی نمود.

• درست است که مردم در کنش های روزمره شان، برخی تأثیرات را بر گفتمان های مطرح در سطح جامعه می بینند، اما جریان اصلی مطرح در زمینه مدل توسعه در محافل دانشگاهی و مراکز پژوهشی، همان جریان اصلی تفکر «نوسازی» با تلقی خطی است؛ یعنی اصول توسعه ثابت است، همه کشورهای توسعه یافته کم و بیش یک راه را می روند و ما هم باید در همان مسیر قدم بگذاریم. مردم نیز همان را به عنوان اصول و معیارها توسعه می پذیرند.

کلانتری: مردم در زندگی روزمره خودشان، الگوهای پراکنده ای را تجربه می کنند، اما واقعیت این است که در طول برنامه های توسعه ملی و در خلال تعاملات خارجی با کشورهای دیگر، به تدریج درک ما از مدل توسعه دگرگونی پیدا کرده است. برای همین در سطح کنشگران اجتماعی خُرد، افق چشم انداز پیشرفت کشور تا اندازه ای تحول یافته است. اما این الگو باز هم می تواند تغییر کند.

اگر الگو تغییر کند، در ساحت های مختلف، کنشگریِ کنشگران ما هم دگرگون خواهد شد. چون به شدت نقشی سوژه ساز برای علوم اجتماعی قائل هستم، اعتقادم این است که علوم اجتماعی به معنای موسع کلمه، شأنی صرفاً توصیفی و تبیینی ندارند، بلکه تفسیر مقاطع تاریخی از شئون آنهاست و وجه تولیدی دارند؛ بنابراین هنگامی که تفسیر سوژه ها از شرایط اجتماعی و وضعیت تاریخی که در آن زیست می کنند، متفاوت شد، بر اساس مکانیسم بازاندیشانه، کنش آنها هم دگرگون خواهد شد. متأسفانه علوم اجتماعی امروزی در ایران اصرار دارد که متن اجتماعی ما را سکولار تفسیر کند، در حالی که کنشگران در برابر آن مقاومت می کنند.

شما را ارجاع می دهم به مقاله ای که برای همایشی در انجمن جامعه شناسی ایران ارائه داده ام که نشان می دهد زبان علوم اجتماعی تجددی چگونه در ایران واقعیت اجتماعی کژدیسه را تولید می کند؛ با الگوهایی که سازگار با جامعه ما نیست، ولی اصرار دارند ما را به آن سمت برند.

با این استدلال، فکر می کنم اولویت این است که کنشگران نهادی و لایه های دانشگاهی جامعه باید نسبت به گفتمان الگوی پیشرفت توجیه شوند. مردم از این فضاها دور نیستند و کافی است دست از سر آنها برداریم تا بتوانند تجربه های کنش روزمره خودشان را الگوسازی کنند. هنوز عناصر اسلامی و ایرانی در خواست مردم ما برای نیل به توسعه دیده می شود.

• اما کنش های زندگی روزمره مردم نیز می تواند دانشگاهیان یا سیاست گذاران ما را به سویی بکشاند که ناگزیر از گزینش و پذیرش مدل های موجود توسعه به طور تقلیدی شوند.

کلانتری: در اکثر حوزه ها کنش مردم ما با مدل های بومی بیشتر نزدیک و سازگار است تا لایه های دانشگاهی جامعه ما. اتفاقاً مشکل را بیشتر از دانشگاهیان می بینم که مایل اند واقعیت اجتماعی ایران را به گونه دیگری تفسیر کنند.

• شاید اگر مثالی بفرمایید، مسئله روشن تر شود.

کلانتری: مثال من تمامی وقایع منجر به انقلاب اسلامی و بعد از آن است، حتی بعد از جنگ. حتی انتخابات هایی که در کشور برگزار شد؛ مثلاً نیاز و خواستی که مردم در سال 1384 در انتخابات از خود نشان دادند، برای علوم اجتماعی ما تصورناپذیر و پیش بینی نشدنی بود. من برخلاف برخی از دوستان، رأی مردم در انتخابات اخیر را هم چندان معیشتی نمی بینم. البته مؤلفه های معیشتی هست، اما در یک چهارچوب معرفتی معنا می شود. جریان اصلی شعارهای نامزدهای منتخب در سال 1384 و در سال 1392 هر دو مسائل اقتصادی بود، اما هر کدام یک گفتمان و چهارچوب متفاوت را برای بیان آن برگزیده بودند. عرض بنده این است که مقاطع مختلف تاریخی اقتضائات متفاوتی دارند.

حضور مردم در 9 دی یا عزاداری ها و نذری دهی ها و... نهادهای اجتماعی مانند خیریه ها و قرض الحسنه ها نشان می دهد که مردم ما نوع متفاوتی از توسعه را می خواهند و دارند آن را تجربه می کنند. بگذارید مثال دیگری بزنم. تا حالا چندین بار رؤسای بانک مرکزی و مسئولین اقتصادی در دوره های مختلف مصاحبه کرده و گفته اند صندوق های قرض الحسنه خانوادگی معتبر نیستند و پشتوانه ای ندارند، ولی مردم ما سال هاست که دارند آن را تجربه می کنند و ویژگی های خاص آن را درمی یابند. به عقیده من اینها قابل مطالعه است. با تمام نواقصی که از حیث نهادی دارد و تحلیلگران و تصمیم سازان به درستی به آن هشدار می دهند، اما هرچه هست، یک الگوی متفاوت از زیست اقتصادی است؛ اگرچه علوم اجتماعی ما ترجیح می دهد بخشی از این واقعیات را نبیند و بخشی دیگر را در چهارچوب سکولار معنا و رد کند.

• نگرانی این است که مردم با ارزش گذاری و شاخص سازی های خودشان، سیاست گذاران را هم به موضع انفعال در پذیرش یک مدل غیر بومی بکشانند.

کلانتری: نمی خواهم بگویم این تناقضات و مشکلات وجود ندارد و نمی خواهم یک روایت یک دست ارائه کنم. شاید در ذهنم چند مثال نقض برای یافته های خودم هم داشته باشم، اما واقعاً ادراک کلی بنده به عنوان کسی که فهم نظری کوچکی از جامعه ایران دارد این است که کنش ها و خواست مردم با وجود نکاتی که گفتید، به یک الگوی بومی نزدیک تر است تا لایه های نخبگان و گاهی حتی تصمیم سازان.

• با توجه این مقوله، چگونه می توان روی نخبگان دانشگاهی یا سیاست گذار کار کرد؟ چگونه می توان آنها را به سوی قاب بندی های دیگر از واقعیت های اجتماعی سوق داد؟ به خصوص که می دانیم نگاه نخبگان، بخش هایی از بدنه اجتماعی را متناسب با خودش می سازد.

کلانتری: اتفاقاتی در حوزه عمومی علم و به طور خاص در حوزه توسعه افتاده است که گشایش های تاریخی را رقم زده و من به این گشایش ها خیلی امید دارم. متاسفانه عمده اش هم خارج از ایران است؛ مثلاً چرخشی که در مطالعات علمی و ادبیات توسعه در خود غرب صورت گرفته، خیلی کمک کننده است. فرض کنید در حوزه جامعه شناسی شهری در کلاس های دانشگاه تهران، من به راحتی و با کمترین مخالفت می توانم از این سخن بگویم که برای فهم شهر تهران و برای فهم شهرهای اسلامی و ایرانی، مدل خاص خودمان را می خواهیم؛ چون می توانم از کستللو، هاروی و خیلی از متفکران غربی دیگر مثال بزنم که چگونه بومی گرایی در فهم اجتماعات و تحولات شهری را پذیرفته و نظریه پردازی کرده اند. می توانم ارجاع بدهم به ده ها کتاب که در این زمینه تولید شده و ما متأسفانه تولیدی نداشته ایم یا حتی از مطالعات مدل یابی ایشین در مورد تأثیر وقف بر فرآیندهای شهری در ترکیه مثال بزنم. ما در این زمینه ها عقب هستیم، اما به هر حال این گشایش تاریخی در فضای جهانی عنصر بسیار مهمی است که آشنایی نخبگان با این تحولات می تواند بسیار رهگشا و مفید باشد.

گفتمان سازی زمانی موفق خواهد بود که آن موضوع یا دغدغه خاص در متن جامعه طنین داشته باشد. به نظر من این صحبت های ما، در سال های اخیر چنین طنینی داشته است. خیلی ها این منظر انتقادی به غرب را قبول دارند و منظر بومی گرایی را هم در مجموع لازم می دانند. البته در شدت و ضعف نظرات و مؤلفه های مورد انتقاد یا مورد تأکید، با هم متفاوت هستند، اما اصل بازی پذیرفته شده و این خیلی مهم است. من زمانی را که این سخنان مهجور بود و گویندگان آن در اقلیت بودند به خوبی به یاد دارم. اما امروز حتی سکولارترین استادان گاهی از این بحث می کنند که این نظریات غربی به چه درد ما می خورد؟ باید درباره ایران با زبان خودمان صحبت کنیم. همه دنبال این هستند که بتوانند درباره جامعه ایرانی نظریه ای درخور ارائه کنند.

بگذارید از زاویه دید دیگری نگاه کنم. ورود روش های کیفی به محافل علمی کشور و استفاده از آنها در پژوهش های اجتماعی و... خودش به معنی توجه نسبت به زیست بوم و متن اجتماعی در تکوین نظریه است. ما دیگر دنبال «نظریه آزمایی» نیستیم، بلکه دنبال «نظریه پردازی» هستیم. لنگان لنگان می خواهیم در این حوزه های بکر که اساساً در چهارچوب های تفکر غربی نمی گنجد، نظریه پردازی و الگوسازی کنیم؛ مثلاً نقش ائمه جمعه و جماعات را در کاهش اثرات مخرب زیست محیطی مطالعه می کنیم. الآن شهرداری تهران این کار را می کند و از ظرفیت مساجد و هیئت ها برای سالم سازی فضای شهری بهره می گیرد. این مدل، ولو ضعیف و مشکل دار، خاص ایران است که می تواند ساخته و پرداخته شود. از نگاه من جامعه جهانی و جامعه علمی امروز با این نگرش بومی و الگوساز، بسیار همراه تر از گذشته است.

• برخی معتقدند جامعه ایران جامعه مدرن است، اما کژ ریخت است و باید به هنجار شود. جامعه مدرن جامعه ای است که وضعیت بهداشت، آموزش، زیرساخت های ارتباطی، تامین امنیت و... در آن بهبود چشمگیری نسبت به جامعه سنتی نشان می دهد. پرسش من این است: چگونه می توانیم از جامعه ای که به دست خودمان آن را از حیث اقتصادی و اجتماعی مدرن کرده ایم، آن روح فلسفی و معرفتی مدرن را بگیریم و نظریه ها و جهت گیری ها و مدل های دیگری به آن بدهیم؟

کلانتری: البته این زاویه دید را از نظر سطح تحلیل نمی پسندم، اما با اصل قضیه موافقم؛ یعنی بسیاری از ویژگی های جامعه ما، جامعه ای مدرن را نشان می دهد؛ چون الگوی دیگری به‌طور مدون نداشته ایم که مبنای برنامه ریزی توسعه باشد. آرمان شهری متفاوت از دنیای مدرن داشته ایم، اما الگوی ما همان الگوی موجود مدرن بوده و به اینجا رسیده ایم. در واقع دانشگاه های ما نتوانستند همپای تحولات تاریخ ساز مردمی به صورت بندی گفتمانی این الگو پرداخته و آن را تعالی دهند و لذا بسیاری از این پتانسیل ها هرز رفته و حتی در مقاطعی به شدت تخریب شده و یا سمت و سوی تجددی پیدا کردند تا اینکه به چنین وضعیتی دچار شدیم. به طوری که امروزه انگاره واحدی بر مردم و متفکران ما حاکم نیست، بلکه نوعی تلفیق از همه شیوه های فکری و نظام های معنایی است. ما صبح ها در زندگی شهری مدرن هستیم، ظهرها و عصرها در کافه ها پسامدرن می شویم و شب ها در کنار خانواده، آرامش سنتی را می خواهیم. واقعاً حالات روحی و تجربه های وجودی ما این گونه است.

عرض من این است که با در نظر گرفتن همین واقعیت ها، می خواهیم چه بگوییم؟ ما که نباید فراموش کنیم انقلاب اسلامی در همین کشور رخ داده و دنبال چه چیزی بوده است؟ انقلاب اسلامی یک گشایش تاریخی است. با وجود تمامی این اتفاقات، ظرفیت امروزین ما برای دین داری و بومی گرایی با سی و پنج سال قبل، خیلی متفاوت است و از جهات مهمی افزایش پیدا کرده؛ حتی در عرصه های نظری و فهم پیچیدگی های دین و پیشرفت یا سنت و تجدد و توسعه و... .

من در کنار انقلابی های سکولارشده، نیروهایی را می بینم که به فهم هایی رسیده اند که افرادی با شصت سال زندگی در عالم مدرن و یا دنیای سنتی به آن نمی رسند. این از زایش های انقلاب اسلامی است و فراگیر هم شده و دیگر در حد محفلی و محلی نیست. البته بازهم تکرار می کنم که کماکان جامعه ای آسیب دیده و دست کاری شده است. اما پرسش این است: امروز که به این فهم رسیده ایم و بدنه وسیعی از تحصیل کردگان را می شود در این راستا بسیج کرد، چه می خواهیم بکنیم؟ هدف گذاری بعدی ما چه باید باشد؟ تحقق کامل مدرنیته یا یک الگوی متفاوت برای تحقق آرمانی که پدران ما برای آن انقلاب کردند؟

البته شرایط تاریخی تحقق کامل آن آرمان ها برای آن نسل فراهم نشد، اما الآن زمینه بسیار فراهم تر است. دغدغه ای که امروز رهبر انقلاب در این باره مطرح کرده، سال ها قبل هم به بیانی دیگر ارائه شده اما هیچ وقت چنین طنینی نداشته است. چرا؟ چون شرایط آن اینقدر فراهم نبوده است. همین استقبال دانشگاهیان و حوزویان از چنین بحث هایی، نوید روزهای بهتر است. این پختگی و بلوغ جامعه را می رساند؛ چه در نتیجه «شکست های درونی» بوده باشد، چه حاصل «گشایش های بیرونی». شکست درونی به این معنا که امروز میان نخبگان اجماع وجود دارد که مدل توسعه مدرن در یک جایی با اندیشه و زندگی ما ناهمخوان است. اقتصاددان ها، جامعه شناس ها، مدیران و... به این نتیجه رسیده اند؛ لذا با طرح های کلان و فراروایت ها وداع کرده اند. نه تنها یک نسخه واحد برای جهان نمی توان پیچید، بلکه برای کشور و حتی برای پایتخت یعنی تهران هم نمی‌توان یک الگوی خطی تجویز کرد.

در هر حال افق و چشم انداز ما مشخص است. این افق با گشایش تاریخی انقلاب اسلامی روشن شده و باید در همان مسیر حرکت کنیم، به خصوص الآن که شرایط آماده تر است.

• شما می گویید سبک زندگی بر اندیشه و گفتمان انسان ها مؤثر است. سؤال همین جاست که وقتی کنش های ما در زندگی روزمره، همچنان تلفیقی نامتوازن از سنت و تجدد است، چگونه می خواهیم روایت متفاوتی ارائه کنیم و این گفتمان تازه را در سطح جامعه گسترش دهیم تا دیگران هم آن را بپذیرند؟ اگر هم قرار است از اساس روایت میانه ای ارائه کنیم، کجا باید سنتی باشیم و کجا متجدد؟ کجا می توانیم از دیگران بیاموزیم و کجا باید نگاهمان به درون باشد؟

کلانتری: بگذارید خیالتان را راحت کنم. ما در موقعیتی تاریخی‌ هستیم که دیگر نمی توانیم فقط به درون نگاه کنیم. شما یک انسان را در این شهر به من نشان بدهید که متأثر از شرایط مدرن نباشد. امکان ندارد، ولی توجه کنید که بسیاری از زایایی ها و پویایی های اندیشه و زندگی ما در ایران، ناشی از همین رفت و برگشت ها میان سنت و تجدد و درون و بیرون است؛ مثلاً به نظر من دکتر داوری و یا دکتر کچویان در رفت و آمد میان دین داری و غرب شناسی است که دارند به تولید می رسند. نمی خواهم آن دو تیپی را که شما شناسایی کردید و برون گرا یا درون گرا هستند نفی کنم، اما تعامل و تعاطی میان این جهان ها نیز ممکن است.

تجربه مطالعات و تحقیقات «پسااستعماری» می تواند بسیار رهگشا باشد. من حتی «فمینیست ها» را از حیث رویکرد و روش، در این زمینه بسیار موفق و مطالعاتشان را بسیار غنی می دانم. آنها مباحث مفصلی را مطرح کرده اند درباره اینکه چگونه می توان جهان را به صورت فمینیستی معنادار کرد. این همان به چالش کشیدن روایت مسلط است. البته منظورم الگوی کار آنهاست، نه گزاره هایی که مطرح می کنند. اگر فمینیست ها توانسته اند با هدف و انگیزه خودشان این کار را بکنند، چرا ما در عرصه های دیگر نتوانیم؟

چهار پنج سال قبل پیش نویسی تهیه کرده بودم درباره «نقشه راه دستیابی به علوم اجتماعی اسلامی ـ ایرانی»؛ البته نقشه راه، نه به معنای مدیریتی، بلکه به مفهوم «برنامه پژوهشی» (شبیه تعبیر لاکاتوش)؛ یعنی کجا باید به چه بحث هایی برای رسیدن به علوم اجتماعی بومی دامن بزنیم. باز هم تأکید می کنم که منظورم دامن زدن به این بحث بوده، نه آنکه حتماً خروجی آن اسلامی ـ ایرانی است. من اساساً با این دید مشکل دارم که گمان کنیم یک علم اسلامی تک برداشتی و با قرائت واحد داریم، اما ممکن است گروهی از کارشناسان و متخصصان که چنین دغدغه ای دارند، وارد این عرصه شوند و بعد از مدت ها تلاش با یک برنامه پژوهشی، نظریه ها و قرائت های مختلفی در این باره ارائه کنند. تفاوت نگاه من با برخی از آقایان این است که من نگاه روادارانه ای دارم، البته با رعایت روش و چهارچوب. من همه این تلاش ها را دایره های متداخلی می بینم که در نهایت باید به چیز دیگری برسند. در واقع با این کار ما دعوای خود با علوم اجتماعی غربی را به میدان خودمان می آوریم و همه بحث می شود درباره علوم اجتماعی اسلامی ـ ایرانی. چیزی شبیه چپ و راست سیاسی در داخل چهارچوب‌های نظام که هر دو از خانواده انقلاب هستند.

به نظرم می توانیم با پذیرش رواداری روشمند، یک خانواده علوم اجتماعی زیر چتر اسلام داشته باشیم. اگر وصف علم را برای کارهای خود قائل شدیم، چاره ای جز پذیرش این تکثر نداریم. چه زمانی ممکن است این میزان از اختلاف نظر رفع شود؟ وقتی معصوم حضور داشته باشد. آن وقت تنها یک قرائت علمی خواهیم داشت. جالب اینجاست که ما این قاعده را در میان فقها پذیرفته ایم، در حالی که آنها به منابع اصیل بسیار نزدیک ترند و فقط به متن توجه دارند. در آنجا نظریه های مختلف و تفاوت آرای تفسیری، کلامی، فقهی و فلسفی را می پذیریم، اما انتظار داریم در ساحت علوم اجتماعی، یک نظریه واحد ارائه کنیم، در حالی که می دانیم آبشخور علوم اجتماعی، فقط اسلام نیست. اقتضای آن این است که به شرایط عینی جامعه اسلامی هم توجه شود، ولی متأسفانه تا مرز تکفیر هم پیش می رویم، در حالی که باید تحمل کنیم و به این بحث ها دامن بزنیم تا به جایی برسد. الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت هم همین‌طور گفتمان سازی خواهد شد.

یکی از گلایه های رهبری در دیدار با شورای عالی انقلاب فرهنگی همین بوده که ظاهراً فرموده اند: «من نکته ای درباره مهندسی فرهنگی گفتم، اما شما طرحی را تدوین کرده اید که انگار من لنین هستم و حُکم می کنم فلان کار را انجام دهید!» ایشان می خواهد به این بحث (الگوی پیشرفت) دامن بزند، چون می داند اگر این گفتمان طنین پیدا کند، به جای یک الگو، چندین الگوی موفق سر برخواهد آورد. آنگاه دعوا میان الگوهای بومی خواهد بود. اگر چنین نکنیم و به تکثر قرائت ها ذیل یک چتر واحد احترام نگذاریم، تمامی قرائت ها و نظریه های الگوهای بومیِ ممکن، خود را در زاویه با قرائت رسمی از الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت معنا می کنند؛ چون خود را چنین می یابند و در نتیجه چنین می شوند. متأسفانه این آسیب از چشم رهبری دیده خواهد شد و با موضع گیری در برابر ایشان گره خواهد خورد.

اگر نگاه درستی داشته باشیم، حتی جهانی شدن هم برای ما فرصت است. البته نقدهایی را در لایه های گوناگون نسبت به جهانی شدن داریم، اما خود غربی ها هم فهمیده اند که باز شدن این فضا، به ضرر آنها نیز خواهد بود؛ یعنی خود آنها هم متوجه خطرات یک فضای پساتجدد متکثر جهانی شده هستند و حتی برخی تروریسم را زاییده همین پدیده می دانند.

• طبیعتاً دنبال یک دستورالعمل واحد نیستیم، اما برای اینکه از این گسست ها و گشایش ها به سمت گفتمان سازی برویم، چه بایسته ها و نبایسته هایی داریم؟

کلانتری: به نظر من باید به عوامل مختلف در لایه های گوناگون اجتماعی توجه کنیم؛ مثلاً برای توده مردم و برای مسئولان و برای دانشگاهیان می توان بسته های جداگانه ای تهیه کرد. من به دانشجویان می گویم شما لازم نیست کار خاصی بکنید، کافی است سر کلاس از منِ استاد بپرسید این نظریه هایی که تدریس کردید، چه ربطی به جامعه ایران دارد. باور کنید این نطفه الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت است. واقعاً چیزی غیر از این نیست. در ادبیات گفتمانی می گویند که گاهی گفتمان با یک سؤال آغاز می شود. درست همان وقتی که ذهن ما یک باره دغدغه مند و مسئله مند می شود. وقتی سؤال جدی شد و تکرار گردید، تبدیل به یک مسئله می شود و ناگزیر باید از آن سخن گفت و درباره اش پژوهش کرد.

پس می توان بسته هایی را با توجه به لایه های گوناگون اجتماعی مطرح کرد. البته بسته در اینجا به معنای مهندسی کردن نیست. به مفهوم دامن زدن چهارچوب مند به این مباحث به اقتضای مخاطبان است، اما اصل، درگیر کردن لایه های مختلف اجتماعی است. حتی ممکن است ترجمه یک سری کتاب های انتقادی، چالش انگیز و تازه نگر، به ما در این مسیر کمک کند.

من اعتقاد دارم جامعه تشنه است، اما از من و امثال من که ذهن و ادبیاتشان آلوده به صدها منظر و نظریه بشری است، نسخه درخوری درنمی آید. زایش واقعی در بدنه مردمی است. باید به متن جامعه برویم. با دقت نگاه کنیم و ببینیم دارد چه اتفاقی می افتد؟ بعد همان تجربه های مثبت عینی را نظریه پردازی و الگوسازی کنیم تا پخش شود. فرض کنید در یک روستای دورافتاده در سیستان و بلوچستان چند جوان الگویی از کار فرهنگی درست کرده اند که مؤثر هم هست، در حالی که نه می دانند سرمایه اجتماعی چیست و نه از شبکه سازی سر در می آورند. البته این آسیب علوم اجتماعی ماست که به سطح کنشگری در متن جامعه نزدیک نیست و توانایی ورود به متن و هدایت لایه های اجتماعی را ندارد. اگرچه علوم اجتماعی در صورت بومی شدن می تواند کارآمدی هم داشته باشد. حتی علوم اجتماعی کنونی هم اگر درست فهم و استفاده شود، برای درمان بعضی از وجوه آسیب های اجتماعی مفید خواهد بود؛ چون درد ما مدرن است، درمان آن هم گاهی ناگزیر مدرن خواهد بود. برای همین در طب اسلامی برای بسیاری از سرطان ها و یا مثلاً بیماری ایدز دارویی نداریم؛ چون اینها امراض مدرن هستند. البته این وضعیت گذراست و ناگزیر. چون ما در عصر اضطرار هستیم!



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط»، به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۶ بهمن ۱۳۹۴
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
گفت و گو شونده : عبدالحسین کلانتری
مطالب
عناوین
رسته: 1