یک‌شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶
بر خط: 2099
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

28 بازدید
الهیاتی که در ایران رنگ می بازد

چیستی الهیات سیاسی و امکان یا امتناع حرکت اسلام به سمت سکولاریسم موضوعی بود که در گفت و گوی پیش رو با حجت الاسلام دکتر غلامرضا بهروز لک در میان گذاشته شد. نگارنده کتاب «کلام سیاسی شیعه» در بحث از این موضوعات و در پاسخ به پرسش های مطرح شده، از امکان حرکت اسلام به سمت سکولاریزاسیون و تاثیر عوامل خارجی در آن سخن به میان آورد.



همان طور که می دانید، این ادعای کارل اشمیت که مفهوم «دولت مدرن» به نوعی همان عرفی شده مفاهیم الهیاتی است، مخالفان و موافقانی دارد. با فرض پذیرش این دیدگاه، در فرایند سکولار شدن، چه تفاوتی بین جهان اسلام و مسیحیت وجود دارد؟

بهروز لک: کارل اشمیت در دوره مدنیته، بحث الهیات سیاسی یا «political theology» را در بستر مردم سالاری لیبرال مطرح کرده است. در واقع نمی توانیم بگوییم که کلیت مسیحیت این گونه است، بلکه الهیات سیاسی در یک قرائت خاص، محدود نیست و قرائت های مختلفی در آن مطرح است. الهیات سیاسی حوزه ای از الهیات است که به جلوه ها و کارکردهای سیاسی دین می پردازد. به بیان دیگر، هر گونه اثبات یا نفی را در مورد دخالت دین در عرصه سیاسی می توان در قالب آن مطرح کرد. در کنار آن، انواع دیگر الهیات، مثل الهیات مدنی، الهیات رهایی بخش و الهیات مدرن مطرح شده که هر کدام بیانگر یک نوع رویکرد در الهیات غرب است.
ما در اندیشه اسلامی، برای این موضوع از تعبیر «کلام سیاسی» استفاده می کنیم. البته اینکه کلام همان الهیات است یا خیر، مسئله بحث برانگیزی است. به نظر می رسد که کلام دانش خاص اسلامی است که با ویژگی های خاصی شکل گرفته است. الهیات هم در بستر خاصی شکل گرفته و حتی در یونان باستان مطرح بوده است. در سنت فلسفی قدیم، از آن با تعبیر «اثولوجیا» (که نوعی تعبیر تئولوژی بوده) یاد شده است. فلسفه اولی دو بخش عام و الهیات دارد. بخش الهیات همان «اثولوجیا» یا تئولوژی است که به مطالعه ذات خدا، مبدأ هستی و ویژگی های آن می پردازد.
طبعا در سنت مسیحیت دوره میانه، الهیات کاملا سیاسی بوده است. در مسیحیت این امر با آیین «دو شمشیر» آغاز می شود و در قرن دهم و یازدهم، به وسیله پاپ گریگوری هفتم مطرح می شود. آیین دو شمشیر از حاکمیت مطلق و فراگیر کلیسا بر امپراتوری و قدرت سیاسی دفاع می کند و از آن به امپراتوری مقدس روم تعبیر می شود.
البته پس از این دوره، بازگشت به آیین دو شمشیر و حتی در رنسانس، بازگشت به حاکمیت مستقل الهی مطرح می شود که در نهایت با اصطلاح دین، رنسانس و رویکرد اومانیسم و غلبه تفکرات پروتستانی (در نفی مرجعیت نهادی به نام کلیسا در عرصه این جهانی)، طبعا الهیات هم ادعای قدرت و منصب سیاسی را رها می کند. در این مرحله، کسانی مثل کارل اشمیث ظهور می کنند و می گویند که الهیات سیاسی تفویضی است. منظور از تفویضی این است که حکومت دینی به انسان ها واگذار شده و سازگار با اومانیسم، مدرنیته غربی و عرفی گرایی است. پس سعی می کند که این تلقی از مسیحیت را با لیبرالیسم و مدرنیته سازگار جلوه دهد. نتیجه این سخن این است که الهیات سیاسی ذاتا سکولار و تفکیک کننده بین دین و سیاست نیست، بلکه الهیات سیاسی مدرن چنین ویژگی هایی دارد.
پس لزوما هر نوع الهیات همسو با عرفی گرایی نیست و در خود غرب هم این طور نبوده است. اگر در مسیحیت چنین مسئله ای حاکم نبوه، به طریق اولی نمی توانیم عرفی سازی را به ادیان دیگری چون اسلام تعمیم دهیم. سوال اینجاست که اسلام نیز می تواند در معرض عرفی سازی و سکولاریزاسیون قرار بگیرد یا خیر؟

فرض شما این است که مسیحیت فرایند عرفی سازی را به صورت واقعی طی کرده است. به نظر شما، با توجه به ویژگی های مسیحیت، این امر جزء ظرفیت های آن است یا به مرور در آن ایجاد شده است؟

بهروز لک: می دانید که در مسیحیت گرایش ها، رویکردها و قرائت های مختلفی از رابطه دین و سیاست صورت گرفته است. پس نباید این نکته را ذاتی مسیحیت دانست. البته عده ای آیین دو شمشیر را تفسیر این آیه از انجیل می دانند که «کار قیصر را به قیصر و کار مسیح را به مسیح واگذار کن». در مورد صحت این آیه و معنای آن مناقشاتی وجود دارد. به این معنا که آیا حتما حضرت عیسی(ع) نمی خواسته حکومت این جهانی برپا بدارد؟ همچنین آیه «حکومت من از آنِ سرای دیگر است» این طور تفسیر شده است.
نظر من این است که خود مسیحیان، ازجمله آگوستین قدیس و در دوره حاکمیت الهی مقدس روم، پاپ گریگوری هفتم، این تلقی را از مسیحیت نداشتند. این نکته تنها در یک دوره برجسته شد. در نتیجه مسیحیت دارای قرائت های مختلفی از رابطه دین و سیاست است و این طور نیست که بگوییم این قرائت ذاتی مسیحیت است و بقیه تحمیلی و عرضی اند. اینکه آیا مسیحیت به صورت بالقوه همسو با سکولار شدن است و ظرفیت آن را دارد یا خیر، بحث دیگری است. به نظر می رسد که پاسخ این سوال به تفسیرهای ما از مسیحیت و سیاست بستگی دارد. واقعیت عمل خارجی این است که این طور نیست که مسیحیت همیشه سیاست گریز بوده و سکولاریزاسیون را پذیرفته، بلکه تنها در دوره هایی این طور رفتار کرده است. در واقع عوامل خارجی، مسیحیت را در مسیر سکولاریزاسیون قرار داد اند.
آیا اسلام هم چنین ظرفیتی برای سکولاریزاسیون دارد؟ این بحث را در دو قالب باید مطرح کرد: اول، آیا ذات اسلام همسو با سکولاریزاسیون است؟ دوم اینکه آیا می توان اسلام را سکولاریزه کرد و در فرایند سکولاریزاسیون قرار داد؟ ما با توجه به تجربه ای که از غرب گرفته ایم باید به این دو پرسش پاسخ دهیم.
در برابر پرسش اول، کسانی چون آقای دکتر شجاعی زند پاسخ منفی می دهند. بنده هم فکر می کنم که با توجه به ساختار اسلام، قرار گرفتن آن در مسیر سکولاریزاسیون بعید است؛ یعنی ظرفیت آن کم است، مگر اینکه عوامل خارجی، آن را به جهت دیگری سوق دهند. در اسلام نیز تفکرات و قرائت های مذهبی تعیین کننده است. نسبت تشیع به سکولاریزاسیون به مراتب کمتر از نسبت قرائت اهل تسنن به آن است. اکنون سوال این است که چرا در اسلام ظرفیت و گرایش به سکولاریزاسیون وجود ندارد؟ روسو به این سوال پاسخ داده است. او در کتاب «قرارداد اجتماعی» می گوید که تلقی پیامبر اسلام(ص) از اسلام، یکپارچگی دین و دنیاست. درواقع قدرت سیاسی با دین به عنوان امر معنوی دوگانه فرض نشده، در حالی که به گفته او در مسیحیت کاتولیک این دوگانگی از ابتدا فرض شده است.
در تاریخ اسلام می بینیم که پیامبر اکرم(ص) حکومت تشکیل داد، فرمانده شد، ماموریت حاکم را اجرا کرد و سپس در تشیع «امام» و در تسنن «خلیفه» جانشین او در اداره جامعه شدند. پس عملا اقتضای اولیه اسلام این است که خلاف جهت سکولاریزاسیون حرکت کند. اما به یاد داشته باشید که عوامل خارجی می توانند تفسیرهای متعدد و متفاوتی از گذشته ارائه دهند و اسلام را به سکولاریزاسیون بکشانند.
همه چیر بستگی به این دارد که ما چه قرائتی از دین ارائه دهیم. حتی ممکن است نوعی تجدیدنظرخواهی در مبانی گذشته صورت بگیرد، دین در شکل کاملا جدیدی عرضه شود و با تأسیس اصول جدید، اسلامی سکولار ارائه دهیم.
این اسلام مدعی سکولاریسم، حاکمیت عرف و تفکیک دین و دنیاست. کشورهایی هم این کار را به قیمت تجدیدنظر اساسی در اصول بنیادین تفکر اسلامی انجام داده اند. به عبارت دیگر، طبع اسلام خلاف مسیر سکولاریزاسیون بود و آنها عملا این مسیر را تغییر دادند.
کسانی مانند علی عبدالرزاق در مصر و سروش، بازرگان، حائری و شبستری از آن جمله اند. آنها با قرائت جدید از دین سعی کردند که نوعی پروتستانتیسم اسلامی ایجاد نمایند و از سکولاریزه شدن اسلام سخن بگویند. نمود عملی آن را حجاریان با فقه شیعه انجام داد. با انتقاد او بود که با استخدام مصلحت در حکومت ولایی، عملا زمینه های سکولاریزه شدن حکومت با غلبه روزافزون تشخیص مصلحت به شکل عرفی فراهم شد.
عرض من این است که همه چیز، حتی قلب دین و ساختن یک دین جدید، امکان پذیر است. همان بلایی که بر سر مسیحیت آمد می تواند بر سر اسلام هم بیاید، اما بستگی به کنشگران فکری و اجتماعی دارد که چه قرائت ها و تغییراتی را در دستور کار قرار بدهند.

براساس آنچه گفتید آیا می توان گفت نظریه اشمیت از منظر تئوریک در ایران قابلیت تحقق ندارد؟

بهروز لک: در اسلام ظرفیت ائلیه وجود ندارد، اما ظرفیت خارجی با تغییر اصول ایجاد خواهد شد. با تفسیر مبانی نظری اسلام، ولایت فقیه و به طور کلی نظریه امامت در شرایط فعلی اصلا با سکولاریسم سازگاری ندارد.

در چهارچوب آن ظرفیت خارجی که شما از آن صحبت کردید، چه مصداقی بیانگر حرکت از مفاهیمی الهیاتی به عرفی شدن است؟

بهروز لک: مثلا بهائیت اسلام را مسخ کرد. ابتدا قرائتی در درون تشیع شیخی گری اتفاق افتاد و به تدریج به نفی اسلام منجر شد.

در چهارچوب تحقق اندیشه کارل اشمیت، آن چنان که در غرب روی داد، آیا اندیشمندانی بودند که تلاش نمایند تا خوانشی از الهیات را به اجرا درآورند که به عرفی شدن بینجامد؟

بهروز لک: در تشیع، به دلیل وجود نظریه امامت، اصلا امکان سکولار شدن وجود ندارد. شیعیان معتقدند که حکومت در دست امام(ع) منصوب من الله است. در مقابل بازرگان تفسیر جدیدی از امامت ارائه داد و گفت امامت اصلا به معنای نیابت از پیامبر(ص) در امر دنیا و سیاست و آخرت نیست، بلکه نوعی نیابت ولایی معنوی است و امام حق سیاسی ندارد. در حقیقت بازرگان با تفسیر مجدد از اصول پیشین، قرائتی سکولار ارائه داد.

بنابراین عرفی شدن در مسیحیت محقق شد در شرایطی که مسیحیت دیگر از حقیقت خود فاصله گرفته بود.

بهروز لک: دقت کنید که این مسائل نیاز به تفسیر ما دارد و اندیشه ها ساخته شرایط اجتماعی هستند. اعتقاد من این است که آنها (دست کم در زمینه هایی) تحت تاثیر شرایط اجتماعی هستند. مرادم این نیست که اندیشه به طور کلی اصالت ندارد، بلکه معتقدم شرایط اجتماعی اندیشیدن بسیار تاثیرگذار است؛ مثلال ممکن است شرایط اجتماعی، از تفسیرهای ریز و درشت گرفته تا تغییرهای اساسی را در آموزه های گذشته اعمال کند و آموزه و مکتب جدیدی را ارائه دهد. این امر امکان پذیر است. سوال شما این است که آیا تشیع یا اسلام کلاسیک، با حفظ اصول، خیر و با تغییر اصول، بله. در اینجا باید توضیح دهیم که چرا با حفظ اصول، این کار مقدور نیست. اصول بنیادین اندیشه اسلامی، حداقل در مبانی معرفت شناختی و مبنای تئولوژیک و هستی شناختی، جامعه شناختی و انسان شناختی، مانع سکولاریزه شدن دین می شود. اصل بنیادین معرفت شناختی از این قرار است که معرفت انسان کافی نیست. معرفت انسان در قالب عقل و تجربه لازم است، اما کافی نیست و ضرورت نبوت هم به همین دلیل ثابت می شود. در تفسیرهای کلاسیک دلیل ارسال نبی این است که نقص انسان را در بعد فردی و اجتماعی تکمیل کند. درواقع کار نبی تعلیم اجتماعی، ترسیم و فراهم کردن کمال اجتماعی انسان ها و سوق دادن آنها به سمت خداست. این نیاز به قدری است که انسان هرگز بدون نبی تامین نیست. پس اگر ماهیت انسان به نحوی است که نیاز به معلم الهی دارد، نمی تواند سکولاریزه شود. پیش فرض سکولاریزه شدن این است که اولا عقل انسان برای نیازهای او کفایت می کند و ثانیا علاوه بر عقل انسان، عقل آحاد یا عرف کفایت می کند. اسلام به هر دو انتقاد جدی وارد می کند. اولا عقل انسان کافی نیست و ثانیا «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون»؛ پس قرآن انکار می کند که همه عرف، حداقل معرفت را داشته باشند، بلکه آگاهان نسبت به این امر به غیرآگاهان مقدم هستند. پس قرآن این تفاسیر سکولار را نقد می کند. چنین تفسیری در مبنای معرفت شناختی، مانع از این است که اسلام سکولاریزه شود. همواره باید محدوده عقل خود را بپذیریم و نگوییم عقل کافی است. باید در پی این باشیم که دین چگونه مکمل آن است. از نظر مبنای هستی شناختی هم همین طور است. ما خدا را می پذیریم؛ به علاوه خدای ما مفوض نیست، بلکه دخالتگر و «رب العالمین» است؛ یعنی لحظه به لحظه با ما ارتباط دارد و «لبالمرصاد» است. خدا تشریع و قانون دارد. در حالی که برای سکولاریزه شدن لازم نیست که خدا دخالتگر باشد و مفوض نباشد. همچنین در مبنای انسان شناختی، ما انسان ها گرایش به خیرات داریم و موهبت الهی لازم است که ما را به سمت خیرات سوق دهد. همه این عوامل در مجموع، مانع از این است که به لحاظ مبانی وجود بگوییم اسلام می تواند سکولاریزه شود.

وقتی صحبت از روند عرفی شدن اسلام می شود، مراد از عرف چیست؟

بهروز لک: دو نوع عرف جزء و محور وجود دارد. عرف جزء، خرد و خردنگر در اسلام پذیرفته شده و اسلام برخی از احکام را با حفظ سیطره کلان آموزه های دینی، به عرف واگذار کرده است. اما این نوع از عرف مراد سکولاریزاسیون نیست، بلکه عبارت از مسئول، محور و تعیین کننده است. پس عرف تعیین کننده و محور در اسلام نیست؛ چون جایگاه عرف مردمانی هستند که نیازمند مساعدت خداوند و رهبران دینی هستند.

به نظر شما آیا می توان بین الهیات سیاسی و سکولاریسم نسبتی برقرار کرد؟ چه ظرفیت ها و مشکلاتی برای رسیدن به اسلام پروتستانی وجود دارد؟

بهروز لک: در عالم خارج، هر چیزی امکان پذیر است، حتی نفی اسلام: «لااکراه فی الدین»، اما در عالم ارتدوکسی و درست آیینی، اگر حفظ اصول بنیادین اسلامی ملاک باشد، این تغییر و دگردیسی امکان پذیر نیست. همان طور که عرض کردم، این اصول مانع از این است که ما پروتستانتیسمی شبیه به پروتستانتیسم مسیحی (که دین را سکولاریزه کرد) تجربه کنیم. این مسئله با این فرض و پیش فرض ها امتناع دارد.

آیا به صورت کلی حضور دین در قدرت سیاسی و نظام و دولت اسلامی می تواند نوعی حرکت تدریجی به سمت عرفی شدن محسوب شود؟ همان طور که می دانید، آنان که داعیه تحقق الهیات سیاسی در ایران را دارند معتقدند تشکیل یک نظام اسلامی، خود گام نهادن در راه سکولاریزاسیون است؛ از این جهت که می تواند بستری باشد برای عرفی شدن مفاهیم الهیاتی. نظر شما چیست؟

بهروز لک: خیر؛ این طور نیست که با تحقق عملی حکومت دینی ناخواسته فرایند سکولاریزاسیون اتفاق بیفتد. دعوا بر سر این است که حکومتی که بشر تشکیل می دهد با چه مبنا و اصولی شکل بگیرد. حکومت اسلامی اصالت را به قدرت دنیایی نمی دهد و تابع فرامین الهی است؛ پس نمی تواند سکولاریزه شود. در غیر این صورت نوعی آسیب محسوب می شود. عوامل خارجی باعث آن هستند و باید جلوی آن را گرفت. به عبارت دیگر اصول پیشینی و پذیرفته شده به ما اجازه نمی دهد که حکومت موجود سکولاریزه شود. برای جلوگیری از این امر نهادهایی مانند امر به معروف و نهی از منکر، نظارت عمومی حاکم و وظایف همگانی وضع شده است تا دین سلامت و صلابت خود را حفظ کند.

برخی معتقدند حضرت امام خمینی(ره) بنیان های یک حکومت اسلامی را بنا نهادند و با شکل دهی جمهوری اسلامی عملا خدمتی به عرفی شدن مفاهیم الهیاتی در عرصه عمل نمودند. آیا طرح ولایت فقیه در این راستا قابل تبیین است؟

بهروز لک: به جای ولایت فقیه باید بگوییم مصلحت. اشکال مصلحت حجاریان این است که تشخیص اصل مصلحت را با عقل عرفی می داند؛ در حالی که اصول، قدسی هستند و در کنار آن، عرف جزئی هم پذیرفته می شود. دین اسلام در طول تاریخ سیاسی تلقی شده، اما فرصت و شرایط تحقق آن فراهم نبوده است. امام خمینی(ره) این شرایط را تحقق بخشید.




با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط»، به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۸ بهمن ۱۳۹۴
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
گفت و گو شونده : غلامرضا بهروزلک‌
عناوین
رسته: 1