سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵
بر خط: 1449
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

426 بازدید
فرمود ندیدم به جز از زیبا زینب

گلبانگ سحر بود که یاران پی گلگشت
از خویش برون آمده راندند که زین دشت

خود را برهانید و به جایی برسانید
بسیار ممانید که کس پُر نزد این خشت

کِشت تو دگر گشت و به سَر گشت تو را عمر
تا چند در این غم که دگر بار دگر گشت

صد بار دگر گردد و صد بار دگر هم
زین غم نبری صرفه که ای یار مگر دشت

خوان من درویش غریب است که صد رنگ
نان در وی و گه خالی و گه پُر چو دو و هشت

دو در همه یا نیمه هشت این پر خالی
حالی بنگر قرص خور آنجاست در آن طشت

آن طشت گر از بام فلک افتد دانی
کز چیست که لت خورد به مام اندر و برگشت

تو لت خوری و من خورم این لت که محال است
انگور که ماند به رَز از دولت چرخشت

بر چمبر مرگ ای رسنت راست گذار است
باور کن و بگذر که عناد است سَر و خشت

ای بس که سپیدار شود بید از این باد
شَه سرو شکسته است که بر طرف کُلَه هشت

گر زانکه سپیدار و اگر سرو شکسته است
آن فرصت دل جوش به سرگشت و دگر گشت

از خویش برون آمده راندند کزین دشت
گلبانگ سحر به که برانیم به گلگشت

سیر گل و گلشن به بهاری است خوش و کش
کم گیر به غم رفت اگر هفت و اگر هشت

ابر است و گل و نم نم باران بهاری است
ای دوست برون‌آ ز رواق اندر از هشت

گلچین چو پی چیدن گل تیغ برآورد
در صحن چمن قائله یا زیباست یا زشت

زیباست مر آن را که به سَر بیند زیبا
زشت است مر آن را که به سِر باشد انگِشت

فرمود ندیدم به جز از زیبا زینب
زیبا نهلد پنبه شود نخ را چون رشت

ای جان به فدای نظرت جان نه جان ها
زیباست مه زرد خزان خون در کشت

تا سبز شود کشت مروّت و آن شاه
گلبانگ سحر عزم کند زی گلکشت

قسم به عزت اجدات ای امام زمان
سحر بر اسب شهادت چو خور برای از غیب

که صد هزار گل و لاله هر سحر در باغ
به شوق روی تو در باد می دراند جیب

تاریخ انتشار در سایت: ۲۵ بهمن ۱۳۹۴
نقش ها
رسته: 0