شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
بر خط: 1949
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

2037 بازدید
آخرین روزهای فصل سرد

گفت وگوی اختصاصی رئیس حفاظت نخست وزیری و رابط ساواک درباره محمدرضاشاه


ارنست پرون ؛ شوهر شاه یا جاسوس انگلیس؟
ارنست پرون یکی از شخصیت های تاثیرگذار بر شخصیت و زندگی محمدرضا پهلوی است که از دوران تحصیل در سوئیس با او همراه بود و بعد از بازگشت محمدرضا به ایران ، به دربار راه یافت، اما حضور پرون در دربار شایعات گسترده ای را به وجود آورد. برخی گفتند او جاسوس انگلستان بود و با برنامه ریزی قبلی در لباس پسر یک فراش مدرسه، به ولیعهد نزدیک شده و قصد داشت ایده و طرح های انگلیس ها را به محمدرضا تحمیل کند. عده دیگری هم اعتقاد داشتند رابطه همجنس بازی میان شاه و پرون باعث وابستگی محمدرضا به او و آمدنش به ایران بود. حتی در سال 1357 کتابی به نام «ارنست پرون شوهر شاه ایران» در برلین منتشر شد. این شایعات در تمامی سال های باقی مانده حکومت محمدرضا و سال های پس از بازگشت پرون به سوئیس و مرگ او در سال 1340 هم همچنان بخشی از بحث های محافل سیاسی تهران را تشکیل می داد.


• شما ارنست پرون را از نزدیک دیده بودید. به زعم شما حرف و حدیث هایی درباره اینکه او هفت تا نه صبح با شاه خلوت می کرد یا در سوئیس در قضیه باردار شدن یک دختر منجی شاه شده بود یا جاسوس انگلیس به شمار می رفت ، چقدر نزدیک به واقعیت است؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ من بارها او را دیده بودم. یک روز پدرم به خانه آمد و دیدم حالش خیلی بد است. شخصی به اسم سلیمان بهبودی رئیس تشریفات دربار شده بود که پدرم با او دعوا می کند و هیچ وقت هم به او آقای بهبودی نمی گفت. هر زمان به او می رسید می گفت سلیمان چطوری؟ مادرم پرسید چه شده؟ پدرم گفت به سر اعلیحضرت قسم خوردم که سلیمان را می کشم، ولی نگذاشتند.
آن روز پدرم از شدت عصبانیت تب کرد و در منزل بستری شد. من داشتم در کوچه بازی می کردم که دیدم یک ماشین اوستین انگلیسی از اینهایی که درش از جلو باز می شد آمد. آقایی پیاده شد که عصا دستش بود. از من پرسید منزل آقای {...} کجاست؟ از لهجه اش فهمیدم ایرانی نیست. دویدم داخل خانه و به مادرم گفتم یک مسیو آمده و با آقام کار دارد. مادرم فکر کرد طرف ارمنی است و مشروبی چیزی آورده است. گفت برود گم شود. آن آقا پشت سر من آمد داخل. پایش موقع راه رفتن می لنگید. مادرم دید که آدم متشخصی است. پالتوی بسیار شیکی پوشیده بود و عصای جالبی داشت. رفت توی اتاق و صورت پدرم را بوسید و روی صندلی که کنار تخت پدرم گذاشته بودیم نشست و با هم صحبت کردند. موقع رفتن دوباره خم شد صورت پدرم را بوسید و یک چیزی زیر بالش پدرم گذاشت. وقتی رفت دیدیم یک بسته ده هزار تومانی است. بعد فهمیدیم آن مرد ارنست پرون بوده است. اما فردوست او را از شاه تاراند. شاه خیلی پدرم را دوست داشت و او را فرستاده بود که ببیند موضوع چیست. بهبودی به شاه گفته بود شما {...} را می شناسید و می دانید از عشایر است. به سر شما قسم خورده است که مرا می کشد. اجازه بدهید کارتش را بگیرند که دیگر وارد کاخ نشود. شاه هم به ارنست پرون می گوید برو ببین داستان چیست و بیا به من بگو.

• اما برخلاف گفته شما به نظر می رسد پرون از همان ابتدا که در مدرسه محمدرضا در سوئیس به عنوان نظافت چی خودش را به ولیعهد نزدیک کرد تا جایی که با او به ایران آمد، با نقشه های از پیش طراحی شده اقدام می کرد. آن قدر این موضوع روشن بود که حتی رضاشاه با حضور او در کاخ مخالف بود و می گفت او جاسوس انگلیسی هاست.

رئیس حفاظت نخست وزیری: او معلم شاه بود.

• فقط همان یک بار او را دیدید؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: نه تابستان ها که خانواده های درباری به آنجا می رفتند، پدرمان ما را هم به سعدآباد می برد. دور میدان دربند یک سرس آپارتمان بود که آنها را به خانواده های درباری می دادند که آنجا باشند. تابستان ها که می رفتیم همیشه او را می دیدیم.

• مثل اینکه وقتی شاه بعد از مدتی رفتار تحکم آمیز پرون را با خودش می بیند، نمی تواند تحمل کند و او را از خود می راند. نقل است که او هرچه انگلیسی ها می خواستند به شاه دیکته می کرد و هر زمان که شاه توجهی به این حرف ها نداشت، محمدرضا را تهدید می کرد.

رئیس حفاظت نخست وزیری: نمی دانم چه خبری درباره او به شاه دادند. شاید فردوست و امثال او برایش زدند. این را خدا می داند.

اسد الله علم؛ محرم اسرار شاه
• درباره اسد الله علم نیز به عنوان یکی از مهم ترین چهره های سیاسی دوران محمد رضا پهلوی که در سال های 1341 تا 1342 نخست وزیر ایران بود ، حرف و حدیث های زیادی وجود دارد. او به داشتن ارتباط با انگلیسی ها معروف بود و گاهی از نفوذ خود در دولت و دربار جهت اعمال خواسته های انگلستان استفاده می کرد، هرچند که خود را نوکر و زیردست محمد رضا پهلوی خطاب می کرد. ارزیابی شما از رابطه علم و انگلیس و نقش وی در تحکیم پایه های حکومت پهلوی دوم چیست؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: علم در سال های 1342 نخست وزیر بود. او با قدرتی که داشت در سال 1342 بساط انقلاب را برچید و سرکوب کرد، والا داستان انقلاب باید در سال 1342 اتفاق می افتاد.

• اسد الله علم در دهه 1320 با شبکه جاسوسی انگلیس در ایران رابطه داشت. پرویز ثابتی هم در کتاب خاطراتش عنوان می کند که شاه همیشه می گفت قضیه علم از انگلیس آب می خورد، با اینکه خیلی با هم رفیق بودند و تفریح می کردند.

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ علم با شاه رفیق بود. خانواده علم اساسا به دولت فخیمه انگلیس وصل بودند. پدرش شوک الممالک علم هم همین طور بود.

ماجرای دستگیری بهزاد نبوی:
• در دهه 1340 سازمان دانشجویی جبهه ملی از جمله تشکل هایی بود که در دانشگاه هایی مانند پلی تکنیک فعالیت گسترده ای داشت و دانشجویان بسیاری برای مبارزه با حکومت پهلوی به این گروه پیوسته بودند. چند نفر از اعضای این گروه در سال 1349 تصمیم گرفتند علیه رژیم دست به اقدام مسلحانه بزنند؛ همان طیفی که برخی از آنها امروز به چریک های پشیمان مشهورند. در اواخر همان سال این گروه توانست با مجاهدین خلق و بعدها با چریک های فدایی ارتباط برقرار کند و سال 1350 طرح انفجار ذوب آهن اصفهان را بریزد ، اما این طرح لو رفت و برخی اعضای این گروه مانند بهزاد نبوی ستگیر شدند. جریان این طرح چه بود و چطور افشا شد؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بهزاد نبوی قبلا عضو جبهه ملی بود. یکی از بستگان نزدیک ما می گوید آن موقع که آمد در شرکت نفت استخدام شود، با او مصاحبه کردم و پرسیدم: نظر شما درباره حکومت چیست؟ جواب داد نظر ما این است که شاه باید سلطنت کند و حکومت باید دست دولت باشد. می گفت به خاطر همین حرف استخدامش نکردیم و سرخورده شد.

• ولابد رفت مبارز شد؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: مدتی قبل بی بی سی با خانمی به نام ویدا حاجبی مصاحبه کرد که بسیار جالب بود. این خانم دوست فرح در فرانسه بود. عموی او هم کسی بود که می توانست با شاه شوخی کند . پدر این خانم در ازگل و اراج زمین و اسب داشت. البته آن زمان زمین های این مناطق قیمتی نداشتند. این خانم به کوبا می رود و بعد در بولیوی با چه گوارا و فیدل کاسترو ملاقات می کند. بهزاد نبوی هم به پست این خانم می خورد. اینها یک گروه مهندسین بودند که تصمیم می گیرند ذوب آهن اصفهان را منفجر کنند. بهزاد نبوی، مصطفی شعاعیان و پرویز صدری.

• حاجبی همان فردی است که در سازمان چریک های فدایی خلق فعالیت می کرد و پدرش با شاه رفیق بود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله خودش هم با فرح دوست بود.

• چگونه تحت تاثیر چه گوارا و فیدل کاسترو قرار گرفت؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بعضی ها از ناخوشی سراغ این کارها می روند، ولی بعضی ها هم خوشی زیر دلشان می زند. آن زمان آدم های طبقه پایین در این برنامه ها شرکت می کردند. آدم های مرفه که دنبال این حرف ها نمی رفتند. اگر هم می رفتند می خواستند بعدش در سیستم پست و مقامی بگیرند. بهزاد نبوی تحصیل کرده پلی تکنیک بود و مهندس خوبی هم بود. جایی که کار می کرد، رفتگری جلوی محل کارش بود و همیشه 10، 20 تومانی به او کمک می کرد. رفتگر خانه اش در یاغچی آباد بود. دو سه سالی همدیگر را ندیدند. یک روز در خانه اش باز می شود و رفتگر می بیند که یک نفر با لباس کارگری ارج بیرون آمد. نگاه می کند می بیند شبیه آن مهندسی است که به او پول می داد.

• آنها لو می روند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ خلاصه دوروز دیگر هم کشیک می دهد و باز می بیند که طرف با همان لباس بیرون آمد. رفتگر بیچاره فکر می کند مهندس دیوانه شده که در یکی از این خانه های تا کمر خیس که یک اتاق پایین داشت، یک اتاق بالا و یک دستشویی کنار حیاط زندگی می کند. اینها وقتی می خواهند در اجتماع اسم در کنند ، زندگی شان را این شکلی می کنند که مثلا ما با نان و پنیر سر می کنیم. رفتگر فکر می کند او روانی شده و به کلانتری می رود و اطلاع می دهد. کلانتری هم به اطلاعات پلیس تهران زنگ می زند. آنها هم به ساواک تهران خبر می دهند. خلاصه تیم ساواک می آید و متوجه می شود که قضیه از چه قرار است. خلاصه بهزاد نبوی را می گیرند و می فهمند اینها چنین تصمیمی داشته اند، ولی مصطفی شعاعیان فرار می کند.

• بعدا او را می گیرند یا نه؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ وقتی در خیابان جامی با لباس کارگری راه می رفته، پاسبان آنجا فکر می کند دزد است و اسلحه اش را در می آورد و به او ایست می دهد. شعاعیان هم با همان تیر اول می افتد. می خواستند خانم ویدا حاجبی را هم بگیرند، منتها او را باید جوری می گرفتند که کسی نفهمد.

• چرا می خواستند کسی از جریان دستگیری خانم حاجبی مطلع نشود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: می خواستند خانواده اش نفهمد که یک وقت اعمال نفوذ نکنند و نگویند به او تهمت زده شده است. از محل کارش بیرون می آید و به سمت خیابان می رود. همین که وارد خیابان می شود، بچه ها دوسر خیابان را می بندند. یک کشتی گیر هم دوره ما بود به اسم شاملو. به او گفتم تو با ماشینت از عقب بزن به ماشین این. وقتی پیاده شد، سروصدا راه بینداز که خانم این چه وضع رانندگی است؟ بعد او را در صندوق بینداز و بیاور. او این ماموریت را قبول کرد. ماموران دو سرخیابان را بستند. خیابان خلوتی بود، آن هم ساعت سه بعداز ظهر. خلاصه رفت و زد به ماشین طرف و او پایین آمد ، اما تا شاملو آمد او را بغل کند و در صندوق بیندازد، یک لگد به شاملو زد و ناکارش کرد، ولی هر جور بود او را در صندوق انداخت و آورد، اما ضربه خیلی کاری بود. خلاصه به یازده سال حبس محکوم شد ، اما شش سال بیشتر حبس نکشید؛ زیرا انقلاب شد و او از زندان بیرون آمد.

سوء قصد به شاه؛ تروری که هرگز فاش نشد
• محمدرضا شاه در طول سی و هفت سال سلطنت خود دوبار به طور علنی در سال های 1325 و 1327 و یک بار هم به طور مخفی در سال 1340 توسط کا.گ.ب مورد سوء قصد قرار گرفت، اما ماجرای ترورهای نافرجام شاه به همین جا ختم نشد و شایعاتی مبنی بر وقوع یک ترور دیگر توسط پسر خاتم، فرمانده نیروی هوایی ارتش که در سانحه مشکوک سال 1354 کشته شد، وجود دارد. پسر خاتم که خواهرزاده شاه نیز بود، دایی خود را در سانحه ای که پدرش در آن کشته شد مقصر می دانست؛ زیرا در سال های بعد از 1332 ارتشبد خاتم، مورد توجه امریکایی ها قرار گرفته بود و آنان او را در صورت ترور شاه و یا حوادثی نظیر وقایع مرداد 1332 به عنوان جانشین محمدرضا در نظر گرفتند. ماجرا از چه قرار بوود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: زمانی که افسرنگهبان بودم، یک تلفن قرمز سیاسی روی میزم بود که همیشه خود نخست وزیر زنگ می زد. یک روز که تلفن به صدا درآمد گوشی را برداشتم. سلام کردم و حال واحوالی کردیم و گفت یکی از بچه های مورد اعتماد را با یک مامور گارد به سازمان انتقال خون بفرستید. به یکی از بچه ها که اعتماد داشتم زنگ زدم وآمد. یکی از بچه های گارد حفاظت را هم خواستم. این یک مسئله عادی بود و زیاد کنجکاوی نکردم بببینم موضوع از چه قرار است. هفته بعد دیدم در تهران شایع شده است که اعلیحضرت را با تیر زده اند و متهم نیز پسر خاتم است. چرا که فکر کرده بود دستگاه پدرش را از بین برده است، درحالی که چنین چیزی نبود.

• ساوا ک در این ماجرا دخالتی داشت؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: نه، از محالات بود. خاتم یک آدم معتقد به شاه بود. ممکن است سیستم های امنیتی خارج از کشور یا جریانی که می خواست علیه شاه انقلاب کند، او را از بین برده باشند. امثال خاتم زیر بار نمی رفتند که ارتش تسلیم شود. خاتم از آنهایی بود که نصف تهران را بمباران می کرد و نمی گذاشت چنین اتفاقی بیفتد و انقلاب شود.

• با هویدا در این باره تلفنی صحبت کردید؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ در آن زمان هویدا نخست وزیر بود.

• بعد از تلفن نخست وزیر شما چه اقدامی کردید؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: ما تحقیق کردیم و فهمیدیم این داستان از داخل انتقال خون درآمده است؛ چون کس دیگری موضوع را نمی دانست. بعضی از دکترهای آنجا که مخالف نظام و رژیم بودند نشستند و بررسی کردند. گروه خون شاه o- بود. این گروه می تواند به همه خون بدهد، اما فقط از گروه خودش می تواند خون بگیرد. اینها می دانستند گروه خون شاه چیست و در عین حال می دیدند که کسانی از نخست وزیری آمده اند و دکتر علاء، رئیس سازمان انتقال خون، هم سخت پشت این کار است که خون تهیه کنند؛ پس حتما شاه را با تیر زده اند. این شایعه از آنجاسرچشمه گرفت، ولی بعد ها که با دوستان صحبت کردیم متوجه شدیم وقتی پروفسور فرانسوی به ایران آمد و شاه را معاینه کرد، متوجه شد که شاه سرطان لنف دارد و باید تجدید خون شود. یک سری هم دارو به شاه داد، منتها چون نمی خواستند اطرافیان بفهمند، برچسب روی داروها را عوض کردند.

• افراد بسیاری در دربار پهلوی رفت و آمد داشتند ، اما فقط یکی، دو نفر از آنها حافظ اسرار و رازهای محمدرضا پهلوی بودند. یکی از این افراد حسین فردوست ارتشبد و رئیس دفتر ویژه محمدرضا بود که 52 سال از عمر 76 ساله اش را در کنار او گذراند. فعالیت های اصلی فردوست در چه حوزه هایی متمرکز بود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: او کار عملیاتی و اجرایی نمی کرد. برتبادل های اطلاعاتی که از جاهای مختلف می آمد نظارت می کرد؛ مثلا آقای حجازی که یک واعظ بود ساواک نظر می داد منبر برود. حفاظت اطلاعات شهربانی می گفت نرود. ژاندامری هم نظر دیگری داشت. این موضوع در مجموعه دفتر ویژه اطلاعات بررسی و تصمیم گیری می شدکه منبر برود یا نرود. به این فرد نمی شد اطمینان کرد. فردوست از آن آدم هایی بود که سرسفره بابا ننه اش بزرگ نشده بود.

• پس چطور این قدر با شاه رفیق بود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: چون شاه به جز فردوست دوستی نداشت.

• چطور با شاه آشنا شد؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: من از نزدیک در جریان آشنایی آنها بودم. ما روزهای جمعه دانشکده افسری امام علی که آن روزها خانه شاهزاده کامران میرزا، پسر ناصرالدین شاه بود، می رفتیم و ولیعهد هم می آمد. چون آنجا کفتر چاهی زیاد بود یک تفنگ کوچک برای ولیعهد درست کرده بودند و هر چند کفتری که می زد بلافاصله به آشپزخانه دربار می بردند، کباب می کردند و می آوردند، ولی به ما گفته بودند اجازه ندارید در حضور والا حضرت غذا بخورید، مگر اینکه خودش اجازه بدهد. یک روز کبوتر زیادی را زد و فشنگ هایش تمام شد. کسی را فرستادند فشنگ تهیه کند، ولی گفتند اسلحه خانه تعطیل است و کسی نیست فشنگ بدهد. یکی گفت به قورخانه بروید.آن موقع به تسلیحات می گفتند قورخانه. ولیعهد پانزده ساله یک ماشین کروکی داشت که داخل آن نشستیم و به قورخانه میدان حسن آباد که معروف به باستیون بود رفتیم. یک مرتبه دیدیم یک آدم شکم گنده ای جلو آمد و سلام نظامی داد و گفت استوار نعمت الله از قورخانه در خدمت والاحضرت هستم. ولیعد پرسید فشنگ داری؟ جواب داد بله. یک بچه زردنبو هم کنارش ایستاده بود. ولیعهد پرسید این کیست؟ جواب داد این غلامحسین است. ولیعهد گفت این حسین نیست، این غجه است. تیر عقده از همان جا به دل فردوست خورد. فشنگ را که آورد ولیعهد گفت تو هم بیا و او را سوار ماشین کردیم و آمدیم. والاحضرت چند کبوتر را زد و یک مرتبه رضاشاه آمد و از این بچه پرسید: تو کلاس چندم هستی؟ غلامحسین جواب دارد: دوم. معدلت چند است؟ 20 ولیعهد چسبید به رضاشاه که من می خواهم این بماند. خلاصه همان موقع یک اتاق بغل اتاق ولیعد در کاخ ملکه برایش آماده کردند و فردوست را به آنجا آوردند. آشنایی آنها به این شکل شروع شد. فردوست هم کینه شاه را در دل داشت و هم جاسوس انگلیسی ها بود.

• چه ادله ای دارید که می گویید فردوست جاسوس انگلیسی ها بوده است؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: یکی از دوستانم که دنبال یک جاسوس مصری بود هر شب در خیابان چرچیل که سفارت انگلیس هم همین جاست، کشیک می داد. یک شب فردوست را می بیند که از در پشتی سفارت بیرون آمده است.

• این گفته چقدر موثق است؟ خیلی از دولتمردان رژیم پهلوی با انگلیس ارتباطات نزدیکی داشتند و خود شاه در راس آنها قرار داشت.

رئیس حفاظت نخست وزیری: همین فرد می رود پیش پدرش و می گوید: می خواهم چیزی بنویسم که صبح که می خواهی جلوی اعلیحضرت چای بگذاری، این را به دستش بدهی. پدرش می گوید باباجان ول کن. این کارها را نکن. ما را بدبخت و خودت را بیچاره می کنی. سرت به زندگی خودت گرم باشد. شاه فردوست را قبول دارد، ما هم باید قبول کنیم.آقای امیدوار که پیشخدمت سفره خانه بود نامه را می گیرد و موقع غذا به دست اعلیحضرت می دهد. همین باعث شد که این جوان بیچاره را گرفتند و شش ماه در قزل قلعه زندانی اش کردند. بعد هم گفتند دیپلمش جعلی است.

• به فرض صحت این موضوع چرا شاه اجازه می داد آدم هایی از قبیل فردوست یا مثلا شریف امامی فراماسونر در اطرافش باشند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: تفاوت شاه با رضاشاه این بود که هیچ کس نمی توانست به رضاشاه دروغ بگوید و کسی هم نمی توانست به شاه راست بگوید و از واقعیت باخبرش کند.

شبحی به نام ساواک
• شما به عنوان رئیس حفاظت نخست وزیری با پرویز ثابتی در تعامل بودید؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ خیلی زیاد همیشه یکشنبه ها به نخست وزیری می آمد.

• ارزیابی شما از شخصیت ثابتی چیست؟ چه تیپ آدمی بود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: او آدم بااستعداد و باهوشی بود. الان هم خیلی ها در اطلاعات هستند، ولی بااستعداد نیستند. به اطلاعات الان تکنولوژی کمک می کند. آن موقع اگر می خواستیم یک شماره تلفن را گیر بیاوریم پدرمان درمی آمد. الان ده هزار شماره را یکجا کنترل و ضبط می کنند و پرینت می گیرند. یادم هست شاه گفته بود تلفن اشرف را کنترل کنند. مسئولش رفیق ما بود. می گفت من خجالت می کشم حرف هایی را که می زند بنویسم. حالا باید آن حرف ها را می داد خانم ماشین نویس تایپ کند. می گفت چه جوری اینها را بدهم به این خانم؟ می گفت شرمم می آمد و مجبور بودم خودم با دوانگشت تایپ کنم و به رئیس اداره بدهم و او هم به تیمسار رد کند و به عرض برساند.

• تهرانی اولین بازجویی بود که اوایل انقلاب دستگیر کردند. او را از نزدیک می شناختید؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: خیلی خوب؛ اسمش بهمن نادری پور بود. رئیسش یکی از دوستانم بود و همیشه کیفش دست او بود و دنبالش راه می رفت. می گفتم این قدر حرف نزن. برای چه می گویی فرمانده عملیات سیاهکل احمد بیگدلی بود؟ اینکه چیزی از جرم تو کم نمی کند. تنها کسی که گیر افتاد او بود.

• حسینی هم که در اسفند 1357 زمانی که خانه اش به محاصره انقلابیون درآمده بود با اسلحه کمری خودکشی کرد؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ خودش خودش را زد.

• حسینی را هم می شناختید؟ اینها در زندگی شخصی شان چه جوری بودند؛ مثلا با زن و بچه شان چگونه رفتار می کردند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: حسینی شب و روز در کمیته مشترک می خوابید. فقط شلاق می زد. سواد نداشت که بازجویی کند. تیمور بختیار قبلا در لشگر دو زرهی بود. وقتی که رئیس ساواک ایران شد، یک مشت از افسرها و استوارهای آنجا را که مورد اعتمادش بودند با خودش آورد که یکی حسینی بود و یکی هم ساقی.
ساقی خدای قزل قلعه بود؛ یعنی یک قزل قلعه بود و یک ساقی. سپهبدها هم باید می رفتند و به ساقی سلام می کردند. همه چیز دست ساقی بود. مورد اعتماد بختیار بود. تهرانی لیسانس داشت، اما حسینی اسم خودش را هم به زور می نوشت.

• فقط می زد؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله کارش زدن بود. حسینی جز شلاق زدن می خواست چه کار کند؟ کار دیگری بلد نبود. فقط شلاق می زد.

• تهرانی و دیگر شکنجه گران ساواک بیشتر روی چه ماموریت هایی متمرکز بودند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: تهرانی سربازجو بود و دوسه تا بازجوی دیگر زیر دستش بودند. تازه دو سال بود که به ساواک آمده بود و کاره ای نبود.

• رئیس آنجا چه کسی بود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: آن موقع ناصری معروف به دکتر عضدی رئیس آنجا بود که بعدها به امریکا رفت و همان جا هم مرد.

• دفتر ناصری در همان کمیته مشترک بود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ تنها کسی که در آن زمان او را با ماشین زرهی و اسکورت می بردند و می آوردند. حتی ثابتی را هم با ماشین زرهی نمی بردند و فقط یک محافظ داشت. ناصری قبلا کارمند من در بخش 311 بود.

• بخش 311 چه وظایفی داشت؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بخش دستگیری جاسوس های کمونیست بود.

ماجرای نخستین پرونده جاسوسی پس از انقلاب
• اولین پرونده جدی جاسوسی که جمهوری اسلامی با آن درگیر شد تنها چند روز پس از پیروزی انقلاب در اسفند 1357 گشوده شد. در شرایطی که جاسوسان روس از عدم وجود هر گونه مانعی برسر راه خود مطمئن بودند. یکی از جاسوسان پرنفوذ کا.گ.ب در ایران به نام مستعار «سیکو» شناسایی می شود. بعد مشخص شد که نام اصلی این جاسوس محمدرضا سعادتی، نفر دوم سازمان مجاهدین خلق و نزدیک ترین شخص به مسعود رجوی است. به همین خاطر سال 1359 سعادتی به جرم جاسوسی برای شوروی به ده سال حبس محکوم شد. ظاهرا یک سال قبل مقرر می شود او پرونده مقربی را که به وسیله اکبر طریقی، یکی از اعضای سازمان مجاهدین و کارمند دادستانی انقلاب اسلامی به امانت گرفته شده و در اختیار سازمان بود، طی دیداری به سرکنسول سفارت شوروی بدهد که لو می رود. او چگونه دستگیر شد؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: سال 1358 بود. یک روز ماشاالله قصاب به من زنگ زد که در بانک مرکزی یک ساواکی را گرفته ایم. خیلی باهوش بود و اگر او را پیش یک دندانپزشک می بردم حتما سر شش ماه یاد می گرفت چطوری دندان پر کند. با اینکه درس نخوانده و قصاب شده بود، خیلی باهوش بود. به من گفت: «یکی را با 70 هزار تومان پول گرفته اند. می خواست برای دخترش بفرستد». گفتم اذیتش نکن . او را می شناسم. رئیس ساواک گنبد بوده. مال اداره هشتم است. باید از او استفاده کنید. پرسید چه کار کنم؟ جواب دادم به خودش بگو راهنمایی ات می کند که چه کار کنی. خلاصه یک افسر اطلاعاتی شوروی را تعقیب کردند و دیدند که سعادتی سر قرار او آمد. شخص دوم مجاهدین بود. به آنها گفتم: اینها قرار بعدی را می گذارند. گفتند چه کار کنیم؟ گفتم: یک سینی چغاله بادام و گوجه سبز و توت فرنگی بگیرید و بچه ها را متفرق کنید و ببینید ملاقات در کجا انجام می شود. اینها می روند سر خیابان اتابک. والدورف روسی داخل ساختمانی می رود. قرارشان این بود که سعادتی میکروفیلم مقربی را به او بدهد. روس ها خیلی دلشان می خواست بفهمند ساواک بعد از سی سال چطور مقربی را دستگیر کرده است؛ چون مقربی جاسوس روس ها بود و خیلی برایشان مهم بود.

• ماجرای جاسوسی مقربی در سال 1356 هیاهوی بسیاری به راه انداخت. او که ریاست رکن پنج ارتش را برعهده داشت به جرم جاسوسی برای روس ها دستگیر شد. مقربی از سال 1342 با جاسوسان کا.گ.ب در ارتباط بود و اطلاعات محرمانه ای در اختیار آنان می گذاشت و مهره مهمی برای این سازمان به شمار می رفت، اما در آخرین ماموریت جاسوسی اش بدشانسی آورد و توسط ساواک دستگیر شد. ساواک چطور از جریان جاسوسی مقربی برای روس ها مطلع بود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: شانسی بود. کسانی که دنبالش بودند از رفقای ما بودند. آن زمان روس ها یک دستگاه آورده بودند و بی سیم بچه ها را می گرفتند. تکتولوژی آنها از ما جلوتر بود. امریکایی ها یک چیزهایی به ما می دادند ، ولی همه را نمی دادند. بنا شد دیگر بچه ها در بی سیم حرف نزنند و قرار بر این شد زمانی که کار دارند یک یا دو تقه به بی سیم بزنند و بعد با تلفن های عمومی به مرکز اطلاع دهند و تیم های دیگر از مرکز، اطلاعات بگیرند. ماشین ها را در جاهایی که می دانستند روس ها رفت و آمد می کنند مستقر کردند. آن زمان هنوز خیابان میرداماد درست نشده بود و میدان ونک هنوز سه راه بود. اینها در آنجا مستقر بودند و می دانستند روس ها بیشتر در اینجا، میدان شهدا و سه راه آذری آمد و شد دارند. قرارهایشان را با جاسوس هایشان در این مکان ها می گذاشتند. یک مرتبه می بینند یک ماشین سفارت روس آمد. ماشین را تعقیب می کنند و می بینند وارد خیابانی شد که الان به آن می گویند خیابان نفت.

• همان خیابان ظفر منظورتان هست؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ علی دانایی می گفت دنبال مردک روس رفتم. شانس که می گویم این است. طرف به جای اینکه شیشه ماشین را پایین بکشد و پوشه ای را بدهد و پوشه دیگر را بگیرد، در ماشین را باز می کند و چراغ داخل ماشین روشن می شود و اینها رد وبدل پوشه را می بینند. یک تقه به بی سیم می زند و به بغل دستی می گوید بپر توی این مغازه و کارتت را نشان بده و به مرکز تلفن بزن و بگو ماشین دوم روس ها را تعقیب کند. اینها می مانند و می بینند یک آدم قدبلند ، خوش تیپ و بارانی پوش، پوشه را از روس ها گرفت و رفت سوار ماشین آریا شد. راه می افتد و اینها هم پشت سرش راه می افتند و می بینند ماشین به سمت آریاشهر ، کوی شاهین رفت. در خانه ای باز می شود و ماشین آریا داخل خانه می رود. می گفت همه پایین پریدیم و شماره ماشین را یادداشت کردیم و به مرکز دادیم. از مرکز گفتند مطمئن هستید اشتباه نکرده اید؟ گفتم نه چه اشتباهی؟ گفتند شماره ای که داده اید استتار و مال ضد اطلاعات ارتش است. آن موقع تیمسار مولوی، سرهنگ تمام یا سرهنگ دوم بود. بعدها هم رئیس پلیس شد و هلکوپترش افتاد و از دنیا ر فت. به سرهنگ زنگ می زنند و قضیه را می گویند. می گوید اگر اشتباه کرده باشید پدرتان درمی آید. این شماره استتار است. جواب می دهند چه اشتباهی؟ ما تا صبح اینجا می ایستیم. می گفت تا صبح ماندیم و صبح که شد دیدیم جناب سرهنگی که روی سینه اش پر از نشان بود آمد بیرون. سرهنگ حسین زاده، فرمانده ضد اطلاعات ارتش. روس ها خودشان را کشتند تا بفهمند این بابا چطور گیر ساواک افتاده است؛ چون از زمان ستوانی برای اینها جاسوسی کرده و گیرنیفتاده بود. شغل این حسین زاده مهم تر از مقربی بود.

• سرهنگ حسین زاده فرمانده ضد اطلاعات ارتش بود؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: درست است. بعد از او مقربی را گرفتند. سرهنگ مولوی می گوید ما باید موضوع را به اعلیحضرت گزارش کنیم. اگر شماره را اشتباه کرده باشید، دودمان همه مان بر باد است. بعد به دانایی می گوید تو بیا یک کار دیگری بکن. می پرسد چه کاری؟ جواب می دهد: الان من کار دارم با این بابا در دانشکده پدافند دوره می بینم. فردا بیا آنجا. مابین کلاس تنفس داریم و می آییم توی حیاط. تو بیا و دوباره خوب به او نگاه کن. اگر دیدی خودش است، دستت را روی سرت بکش و برو. من همان جا ترتیب کار را می دهم. در اینجا ماموراطلاعاتی یک باگ (BUG) می دهد. نگو روس ها این آموزش را به او داده بودند که اگر در جایی کسی از رو به روی تو آمد و دستش را روی سرش کشید، یعنی که تو را شناسایی کرده است. رو به روی در ضد اطلاعات یک مغازه بود که حسین زاده بساط بقالی جلویش علم کرده بود و پشت مغازه دستگاه و بی سیم گذاشته بود و از آنجا دائما با روس ها ارتباط داشت.

ساواک در کوران انقلاب
• نقل قول های بسیاری در این باره که ساواک بعد از انقلاب هم همچنان به فعالیت های خود خصوصا در دولت موقت ادامه داده است، وجود دارد. بعضی معتقدند مهندس مهدی بازرگان قصد داشت تشکیلاتی شبیه به ساواک به نام ساواما تاسیس و از نیروهای ساواک در این اداره استفاده کند و حتی ریاست این اداره را به ناصر مقدم، رئیس انتصابی محمدرضا پهلوی در ساواک، بدهد. اما عده ای هم نسبت به این موضوع اظهار بی اطلاعی می کنند و می گویند سندی دال بر تاسیس چنین سازمانی وجود ندارد. با توجه به این نقل قول ها آیا این موضوع صحت دارد که برخی از اعضای ساواک باقی ماندند و با جمهوری اسلامی همکاری کردند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ آنها بچه های اداره هشتم و ضد جاسوسی بودند.

• امثال علیرضا نوری زاده چطور؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: اینها یک مشت آشغال هستند. نوری زاده گریه می کرد که او را یک سفر تا شیراز همراه هویدا ببریم.

بنی صدر از من دعوت به کار کرد
• بنی صدر در اولین انتخابات ریاست جمهوری در 5 بهمن 1358 و به فاصله کمتر از یک سال پس از پیروزی انقلاب رئیس جمهور ایران شد. ظاهرا او نیز از افرادی است که به دنبال احیای بدنه ساواک بود. بنی صدر چه شخصیتی داشت؟ با او کار کرده بودید؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: به بنی صدر زن نمی دادند. او رفته بود خواستگاری خواهر باجناق ما، گفته بودند توده ای است و به او زن نداده بودند. پدرش صدرالعلماء با عموی ما رابطه نزدیکی داشت. عموی ما دستور داد این وصلت انجام شود. یک سال و نیم به انقلاب مانده بود. برادر بنی صدر، فتح الله بنی صدر که دادستان تهران شد، به منزل برادر خانمم آمد و گفت ابوالحسن آدم شده ، دخترش هم بزرگ شده می خواهد بیاید. چه کار می توانی برایش بکنی؟ گفتم بیاید. کسی به او کاری ندارد. هرکاری خواست بکند. فقط دو سه تا اداره نمی تواند استخدام شود. شرکت نفت ، دربار و نخست وزیری. آمده بود التماس می کرد، آن وقت یک سال و نیم بعد این آقا رئیس جمهور شد.

• چقدر از نیروهای امنیتی قبل از انقلاب اکنون در مناصب امنیتی هستند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: از نیروهای قدیمی کسی دیگر نیست.

پیپ، عصا و گل ارکیده؛ معمای هویدا
• دهه 1340 یکی از حساس ترین مقاطع تاریخ حکومت محمدرضا پهلوی بود. مقطعی که حسنعلی منصور با تشکیل گروه مترقی و سپس حزب ایران نوین نقش مهمی در سیاست گذاری و همراهی با اهداف محمدرضا پهلوی داشت. شاخص ترین اعضای دوره منصور، امیرعباس هویدا، با جناق او بود که به مدت سیزده سال از سال 1343 تا 1356 در مقام نخست وزیری، نقش موثری در ساختار قدرت و تعیین خط مشی های سیاسی به ویژه سیاست داخلی رژیم پهلوی داشت. در این زمان همواره با مقامات امنیتی ساواک رابطه ای مستقیم و مستحکم داشت و بسیاری از شکنجه های انقلابیون و مخالفان سلطنت پهلوی تحت نظارت یا به دستور مستقیم هویدا صورت می گرفت. برخی معتقدند که هویدا نیز مانند شریف امامی فراماسون بود. شاه چطورقبول کرد فراماسونی مثل شریف امامی رئیس مجلس سنا شود و فراماسونی مثل هویدا نخست وزیر؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: چون محمدرضا پدرش را دیده بود که انگلیسی ها او را چه جوری آوردند و چه جوری بردند. ترس از انگلیسی ها همیشه در دل شاه بود که اجازه داد یک ماسون که «مستر» (master) هم بود، رئیس مجلس سنا شود. البته ما خیلی ماسون داشتیم. می گویند خود هویدا هم ماسون بود. البته او به شاه خیانت نکرد؛ نه در کار مالی و نه در کارهای دیگر.

• شاه همیشه پز نخست وزیری هویدا را می داد و می گفت نخست وزیر من کتابخوان است. وقتی هم که با لیلا امامی قهر می کند و در نخست وزیری مستقر می شود، می گویند فقط کتاب هایش را آورد.

رئیس حفاظت نخست وزیری: هویدا خانه ای نداشت. در خانه لیلا امامی زندگی می کرد که پشت کاخ سعدآباد بود و پایین آن هم گلخانه ای قرار داشت. یک شب که جلسه هیئت دولت کمی طولانی شد موقع برگشتن هویدا به خانه، یک مرتبه لیلا پاشنه دهانش را کشید و حساب نکرد که راننده و محافظ ها هستند و شروع کرد به فحش دادن که مرتیکه پدرسوخته الان چه وقت خانه آمدن است؟ هویدا هم گفت: برگردیم پایین. یک کاخ را که به پذیرایی از مهمان ها اختصاص داده بودند تبدیل به خانه نخست وزیرشد، مثل کاخ سفید امریکا. البته با آمدنش ما راحت شدیم؛ چون دیگر لازم نبود این همه راه به دنبالش برویم. جز کتاب چیز دیگری نداشت که بعدا رفتند و آوردند. با نویسنده های فرانسوی، صادق هدایت و خیلی ها دوست بود. با جلال آل احمد، صادق چوبک ، شاملو و اینها هم جلسه می گذاشت. یکی از اشتباهات شاه این بود که روزی که هویدا رفت و خودش را معرفی کرد، باید بختیار را نخست وزیر می کرد که نکرد.

• شما شاهد ماجرای بازداشت هویدا توسط شاه هم بودید؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: بله؛ اما هویدا در زندان نبود و در یک خانه امن بازداشت شد. ما تیم حفاظت هویدا را گذاشته بودیم. یک شب که همراه هویدا شام می خوردیم، عده ای با لباس مبدل و با جعل عنوان مامورین فرمانداری نظامی به خانه تیمسار خادمی رفتند و گفتند که شما طبق ماده پنج بازداشت هستید، ولی در واقع چریک ها بودند. رفته بودند داخل خانه و او را زده بودند و بعدش هم بیرون آمدند. ما برای اینکه صدای این ماجرا درنیاید به روزنامه ها گفتیم بنویسند خودکشی کرده است. از ماموران خانه مادر تیمسار خادمی هم پرسیده بودیم شما اعلیحضرت را می شناسید؟ گفتند بله؛ رئیس شهربانی را می شناسید؟ بله؛ فرماندار نظامی تهران آقای رحیمی را می شناسید؟ بله؛ گفتیم اگر حتی این افراد هم آمدند اجازه ندهید هویدا را ببرند و با بی سیم به ما اطلاع دهید. داشتیم شام می خوردیم که بی سیم صدا کرد و گفتند هم شماره یک هم شماره دو.

• یعنی چه کسانی آمده بودند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: یعنی هم تیمسار رحیمی هم معاونش سپهبد موسی رحیمی لاریجانی. شام را نیمه کاره رها کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم دروس، خانه هویدا. دیدیم یک چمدان دست تیمسار رحیمی است و یک ساک هم دست رحیمی لاریجانی.

• گویا هویدا می گوید بگذارید خودم رانندگی کنم و با پیکان خودش می روند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: نه این طور نیست. دیدیم چقدر با بی احترامی رفتار کردند. رحیمی گفت نگران نباشید. در جایی از آقای هویدا پذیرایی می شود. به خیابان فرشته رفتند و در خانه امنی مستقر شدند.

• خانه های امن را مخصوص این کار می ساختند یا می خریدند و بعد خانه امن می شد؟ معماری خاصی داشت؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: نه خانه معمولی بود و می خریدند. عده ای از بچه های گارد ساواک هم کنار این خانه ها بودند. روز 22 بهمن یکی از آنها اسلحه اش را به هویدا می دهد و می گوید: آقا برو. هویدا می گوید من اسلحه نمی خواهم. بعد هم سوار وانت می شود.

• به روایت عباس میلانی، گویا فروهر و چند نفر دیگر می روند و او را سوار آمبولانس می کنند که ببرند؟

رئیس حفاظت نخست وزیری: نه سوار وانت می شود و به خانه دختر خاله اش، خانم مریم انشاء، می رود. هویدا خیلی به این مریم خانم انشاء و خواهرش فرشته انشاء که دکتر بود محبت کرد. اینها بعد از چند روز به هویدا گفتند آقا شما که کاری نکردی. نباید بترسی؛ یعنی تلویحا می گفتند اینجا نمان چون ترسیده بودند. هویدا هم آدمی نبود که بخواهد زیر بار حرف این و آن برود. تلفن را می گیرد و زنگ می زند که می آیم.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۵ فروردین ۱۳۹۵
صفحه اینترنتی مرتبط
عناوین
رسته: 1