سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵
بر خط: 1321
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

314 بازدید
تا چند به هجران تو باشیم گرفتار

ای آنکه کسی سرو چو قد تو ندیده
چون لعل لبت غنچه گلزار نچیده

چون نرگس مستت به همه گلشن عالم
نه دیده چنین دیده و نه گوش شنیده

ای مظهر خوبان همه «خوب» اند تو «خوبی»
نوری است جمالت که ز انوار چکیده

خضر ار لب لعل تو نمی کرد تمنا
تا حشر به سرچشمه حیوان نرسیده

نشناخته گفتند گروهی که خدایی!
پس مرد شناسای تو را چیست عقیده؟!

واقف نشد از سر تو ای مخزن اسرار
جز عارف چل ساله که در خرقه خزیده

ذات تو معماست به بویش نبرد پی
آن کس که یکی جرعه زجامت نچشیده

دانم به یقین گر به رخت پرده نبودی
کس یوسف کنعان به کلافی نخریده

می کرد تجلی اگر این یوسف ثانی
دلباختگان، دل عوض دست، بریده

در مردمک دیده و از دیده نهانی
پیدا و نهان! غیر خداوند که دیده؟

جز دیدن روی تو ندارد غرضی چرخ
زین گردش روز و شب با قد خمیده

دانی ز چه در پای گل سرخ بود خار
از بس که به گلزار به شوق تو دویده

پرسیده ای از خار چرا نوک تو سرخ است؟
از بس که به پای گل بیچاره خلیده

از هجر تو، در ساحت گلزار، عزادار
بلبل به نواخوانی و گل جامه دریده

دل فاخته سان بهر تو با نغمه کوکو
هر لحظه از این شاخ به آن شاخ پریده

از چیست که بلبل شده دلباخته گل؟
زین رو که یکی روز گلی دست تو دیده

زان روز که من باخته ام نرد محبت
دانسته ام آخر به کجا کار کشیده

دهری است زند زلف تو اندر دل ما نیش
افسون نکند چاره این مار گزیده

پنهان ز عدویی، زمحبان ز چه ای دور؟
جان ها به لب از هجر تو ای ماه رسیده

عید است جهانی همه در وصل گل و مل
جز من که زرهجرت دلم از عیش کپیده

آیا شود آن دم که کنی تازه روانم
زان باد صباحی که ز کوی تو وزیده

آیا شود آن روز که بینیم بیکبار
آن یار؟! گذشتیم ز مرّات عدیده!

زین رو شده آهوی ختا شهره آفاق
کاندر حرم قدس تو یک لحظه چریده

شد چشم سپید از پی دیدار، تو تا کی
از دامن وصل تو بود دست بریده؟

تا چند به هجران تو باشیم گرفتار
رحمی بکن ای آهوی از دشت رمیده

گو تهنیت عید بدان نور مجسم
کامروز خدا بر همه خلق گزیده

«ممتاز» به شب روز، دعاگو و ثناجو
هست از نظر لطف تو این طرفه قصیده

جز شربت لطف تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده

تاریخ انتشار در سایت: ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
رسته: 0