سه‌شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶
بر خط: 4198
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

426 بازدید
آلبر کامو، شوالیه ادبی نیست انگاری ابسورد (بخش سوم)

کامو در سقوط
آلبر کامو در سال 1956، رمان «سقوط» را منتشر کرد. قهرمان این رمان، ژان باتیست کلمانس نام دارد. سقوط، روایتی از تک‌گویی کلمانس است، او وکیلی خانه‌خراب و تنهاست که در میخانه‌ای در هلند با مخاطبی ناشناس به گفت‌وگو می‌نشیند. ژان باتیست کلمانس مردی در خود فرومانده و گرفتار افسردگی است. کامو خود معتقد بود کلمانس، «انبوه شرهای زمانه ماست».[32]

کلمانس در پلوریس وکیل دادگستری موفقی بوده است. او به خود می‌بالید که در حرفه‌اش پایبند فضیلت‌های اخلاقی بوده و از حق و نیز از انسان‌های محروم دفاع می‌کرده و بدینسان خود را انسانی با وجدان می‌دانسته است. اما یک شب هنگام عبور از روی پلی بر رودخانه سن با زنی روبه‌رو می‌شود که به قصد خودکشی خودش را به داخل رودخانه می‌افکند اما کلمانس به او کمک نمی‌کند و بی‌اعتنا به راه خود ادامه می‌دهد. کلمانس در رمان سقوط، ماجرا را این گونه برای مخاطبش شرح می‌دهد:

«شبی در ماه نوامبر... از طریق پل "رویال" به طرف ساحل چپ رودخانه و به سوی خانه‌ام می‌رفتم. یک ساعت پس از نیمه‌شب بود. باران ریزی، یا بهتر بگویم بارانی از ذرات سرد مه می‌‌بارید... روی پل، از پشت سر هیکلی که روی جان پناه خم شده بود و به نظر می‌رسید که به رودخانه می‌نگرد، گذشتم. نزدیک‌تر که رسیدم زن جوان باریک اندامی را در لباس سیاه تشخیص دادم. در فاصله میان گیسوان تیره و یقه پالتو، تنها گردنی لطیف و خیس که نظر مرا به خود جلب کرد دیده می‌شد. اما من بعد از لحظه‌ای تردید راهم را دنبال کردم. در انتهای پل، ساحل رودخانه را در جهت خیابان «سن میشل» که خانه‌ام در آن بود پیش گرفتم. تقریبا پنجاه متری رفته بودم که ناگهان صدای فروافتادن و برخورد جسم را بر سطح آب شنیدم، صدایی که با وجود فاصله زیاد در آن سکوت شب به نظرم وحشتناک رسید. خشکم زد و ایستادم، اما رو برنگرداندم. تقریبا درهمان لحظه فریادی شنیدم که چند بار تکرار شد، طول رودخانه را رو به پایین پیمود و بعد ناگهان خاموش شد. سکوتی که به دنبال آن آمد، در آن شبی که به ناگاه یخ زد، به نظرم پایان‌ناپذیر رسید. می‌خواستم بدوم ولی از جایم تکان نخوردم. می‌لرزیدم، تصور می‌کنم از سرما و تأثر شدید بود. به خودم می‌گفتم که باید به سرعت دست به کاری بزنم و احساس می‌کردم که ضعفی مقاومت‌ناپذیر بر وجودم مستولی شده است... بی‌حرکت همچنان گوش می‌دادم. بعد، با گام‌های کوتاه، زیر باران، دور شدم. هیچ کس را خبر نکردم»[33]

ژان باتیست کلمانس می‌گوید که پس از این واقعه گرفتار احساس گناه گردیده و زندگی‌اش دگرگون شده است. آلبر کامو، خود درباره این داستان و شخصیت اصلی آن، چنین می‌گوید:

«سقوط... در اصل داستان کوتاهی بود که قصد داشتم یکی از داستان‌های کتابم به نام غربت و قرب باشد. اما قلم اختیارم را گرفت و داستان تصویری شد از چهره یکی از پیمبرک‌های زمینی که امروزه امثالشان زیاد است. ایشان بشارتی ندارند و بهترین کارشان این است که با متهم کردن خود دیگران را متهم کنند».[34] کامو در مقاله‌ای دیگر درباره قهرمان رمان سقوط می‌گوید: «برای من پیش آمده است که برخلاف عرف ادعا کنم که کوشیده‌ام تا در قهرمان کتاب خود، چهره تنها مسیح راستینی که شایسته آنیم تصویر کنم».[35]

این به قول کامو " تنها مسیح راستینی که شایسته آنیم " کیست؟ او در حقیقت محصول اخلاق اومانیستی است. در وجود ژان باتیست کلمانس و نیز در وجود مورسو می توان دست پروردگان عالم غرب مدرن را به تماشا نشست. اینها در ویژگی های شخصیتی و اخلاقیات خود نمونه های اعلا و مجسم اخلاق ابسورد عالم غرب در دوران بحران پسامدرن آن هستند. این نیست انگاران ابسوردیست به طور ناگهانی در ادبیات و فرهنگ و زندگی غرب مدرن و پسامدرن نیمه قرن بیستم ظاهر نگردیده اند. اینها در امتداد نظام اخلاقی اومانیستی ای هستند که با تامس هابز و پیش از او ماکیاول و پس از او دیوید هیوم پی ریزی شد و در " اخلاق کانتی " و لیبرالی قوام یافت و حلقه واپسین آن به صورت اخلاق نیهیلیستی ابسوردیستی در آرا و رفتار و اخلاق مورسو و کلمانس و کالیگولا (آن گونه که کامو آن را روایت می کند) ظاهر گردید. سقوط کلمانس درحقیقت نشانه و تجسم سقوط اخلاق اومانیستی ـ سکولاریستی مدرن است که گمان می کرد می تواند نظامی اخلاقی فارغ از بنیان های دینی پی ریزی کند و در " سقوط "، شکست خود را به نظاره نشسته است، هرچند که کامو به دلیل تعلقات اومانیستی و آرای ابسوردیستی ای که دارد نمی خواهد یا نمی تواند این شکست را بپذیرد و یا شاید حتی ببیند. این " تنها مسیح راستینی " که کامو مدعی است " شایسته آنیم " کیست و چه خصوصیاتی دارد؟ براساس ویژگی های او می توان به ماهیت اخلاق اومانیستی پی برد. ژان باتیست کلمانس آن گونه که در رمان سقوط نشان داده می شود، ذهنی پریشان و " اسکیزوتایپ " ( به قول روانشناسان مدرن ) دارد. او اذعان می کند که فردی بی مذهب و آته ایست است. [36] او همچنین گرفتار نحوی خودشیفتگی است. [37] نگاه کلمانس به انسان در امتداد انسان شناسی اومانیستی قرار دارد که هابز در عبارت " انسان، گرگ انسان است"، آن را تبیین و فرموله کرده است. کلمانس در رمان سقوط درباره گناهکاری انسان می گوید:

" ما نمی توانیم بی گناهی هیچ کس را تأیید کنیم، در صورتی که می توانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم. هر انسان گواهی است بر جنایت همه انسان های دیگر. این است ایمان من، و امیدواری من " [38]

کلمانس به معاد و روز داوری الهی اعتقادی ندارد. او می گوید:

" شما از روز داوری سخن می گویید. اجازه بدهید با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم: من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است؛ من داوری آدمیان را دیده ام." [39]

در رفتار و خصوصیات اخلاقی کلمانس که خود به آنها اعتراف می کند، طنین توصیه های اخلاقی ماکیاول را می شنویم. کلمانس در خصوص نحوه رفتارش با دوستانش می گوید:

" به آوای بلند دم از درستی و وفاداری می زدم و خیال می کنم که در میان کسانی که دوست می داشتم یک نفر هم نبود که آخر کار به او خیانت نکرده باشم " [40]

نگاه کلمانس به زنان و رفتارش با آنها سخت مشمئزکننده و سادیستیک است. ژان باتیست کلمانس می گوید:

" بعد از مشکلات اجتناب ناپذیر دوران شباب، خیلی زود وضع ثابتی یافتم؛ لذت شهوانی، و تنها همین، در زندگی عاشقانه من حکم می راند و من فقط زن را به عنوان وسیله برای تسخیر و تمتع می خواستم" [41]

نحوه رفتار کلمانس با زنانی که با آنها در یک رابطه " عاشقانه " قرار می گرفته است آن گونه که توصیف می کند، کاملا سادیستیک بوده است. [42] کلمانس دست پرورده اخلاق اومانیستی مدرن و تجسم یکی از وجوه اخلاق اومانیستی مدرن و تجسم یکی از وجوه اخلاق نیست انگار ابسورد پسامدرن غربی است، وجهی که از جهات زیادی بر صورت نوعی اخلاق معاصر غربی و غرب زده غلبه دارد. سقوطی که کامو آن را تصویر می کند، در واقع روایتی از پوچی انسان معاصر غربی است. سقوط، نتیجه گریزناپذیر و ناگزیر ابسوردیسم است. ژان باتیست کلمانس، تجسم بشر غربی معاصر و نماینده انسان اومانیست غربی و غرب زده است که در سیر حرکت نیهیلیستی به ابسوردیسم رسیده و سقوط کرده است. سقوط، امتداد و نتیجه منطقی حرکت سیزیف وار در مسیر نیست انگاری ابسورد است. از این رو کلمانس و مورسو دو روی یک سکه هستند. کامو به عنوان شوالیه نیست انگاری ابسورد در قلمرو ادبیات خویشاوندی نزدیک با مورسو و کلمانس دارد و این امر در زندگی کامو کاملا ظاهر گردیده و مشهود است. حقیقت این است که آلبر کامو، خود به عالم ابسوردی که در داستان غریب و نمایشنامه سوءتفاهم و چهار سال قبل از مرگش در داستان سقوط ترسیم می کند، تعلق دارد و در کلیت از آن عالم دفاع می کند.

ریچارد کمبر در بحث از داستان سقوط، چنین می نویسد:

" خودخواهی ای که در سقوط مطرح است خودخواهی از نوع خویشکامی به ضرر دیگران است. کلمانس می خواهد همه چیز به کامش باشد و تمایلی ندارد کاری کند تا زندگی به کام دیگران هم شیرین باشد. برای کلمانس دیگران فقط وسیله ای هستند که می توان برای رسیدن به هدف خود از آنها استفاده کرد. " [43]

این رویکرد ابزاری کلمانس نسبت به دیگران، تجسم روح سوبژکتیویستی حاکم بر کلیت اخلاق اومانیستی است که در اخلاق نیست انگار ابسورد پسامدرن کامویی نیز ظاهر گردیده است. ژان باتیست کلمانس، یک فردگرای ابسوردیست نئولیبرال است، همان گونه که مورسو چنین است و خود کامو در زندگی اش این گونه بوده است و رمان سقوط به یک اعتبار روایتی از رئوس اصلی منش و اخلاق فردگرایانه ابسوردیستی نئولیبرال است.

آلبر کامو، پرومته ای در بن بست
آلبر کامو یک نویسنده ابسوردیست است که به اقتضا ابسوردیسمش، پوچ اندیش نیز هست. کامو معتقد بود که بی رحمانه ترین پوچی، مرگ است. چرا کامو این گونه می اندیشد؟ زیرا درک کامو از مرگ یک درک غیرمذهبی و آته ایستی فلذا درکی غلط بود که او را بیش از پیش در چاه پوچ اندیشی فرو می برد. کامو به دلیل ماهیت آته ایستی اندیشه اش نمی توانست نسبت مرگ و زندگی دنیوی و رشته ارتباط و پیوند آنها را دریابد و مرگ را به عنوان دریچه ای به سوی صورتی دیگر از حیات ( آن هم حیاتی جاودانه ) دریابد. مفهوم مرگ برای کامو مثل هر آته ایست دیگری به معنای پایان همه چیز و نیستی و نابودی مطلق بود و از این رو در مجموعه جهان بینی ابسوردیستی او به عنوان نماد بی رحمانه ترین پوچی ظاهر می گردید.

توجه به مرگ در آثار مختلف کامو حضور پررنگی دارد، اما این توجه به دلیل درک جاهلانه آته ایستی کامو از مرگ به نحوی مرگ آگاهی معنوی و متذکر نمی انجامد بلکه بر عمق پوچ اندیشی ابسوردیستی وی می افزاید. این تصویر جاهلانه و آته ایستی و درآمیخته با ابسوردیسم از مرگ در رمان های " طاعون " و " بیگانه " و نمایشنامه های " سوءتفاهم " و " کالیگولا " و نیز رساله " اسطوره سیزیف " حضور تأثیرگذار دارد.

جهان بینی کامو از دیانت اصیل و حقیقی فاصله عمیق و بسیار زیادی دارد. در حقیقت می توان گفت که جهان بینی کامو ( به دلیل ماهیت نیست انگارنه اومانیستی ابسوردیستی آن ) نه غیر دینی که اساسا در تقابل با دین قرار دارد. " ژان پل سارتر " ( که خود فردی ماتریالیست بود ) یک بار خطاب به کامو نوشته بود : " در کتاب های تو نفرتی از خدا هست، این نفرت به حدی است که باید تو را بیشتر ضدخدا دانست تا بی خدا " [44]

کامو مدعی بود ادیان و نیز ایدئولوژی های غیرلیبرالی مثل مارکسیسم یا به تعبیر او فریب بشر، مانع می شوند که آدمی وضع خود در جهان که به ادعای کامو هملن " وضعیت محال " و ابسورد است را دریابد. کامو به دنبال ارائه تبیینی از زندگی انسان بر پایه تفسیر ابسوردیستی از عالم و آدم است و هسته مرکزی این تفسیر او را مفهوم " پوچ " تشکیل می دهد. کامو بر پایه تفسیر ابسوردیستی ای که از زندگی و انسان دارد، انسان را موجودی پرتاب شده به جهان می داند، جهانی که به نظر کامو فاقد هر نوع معنا است و ماهیتی پوچ دارد و انسان باید خود به این جهان بی معنا با تکیه بر فهم ماهیت پوچ و ابسوردیستی آن، معنایی بدهد. شخصیت غریب " مورسو " در رمانی به همین نام دقیقا از دل همین تلقی است که پدید می آید. بر پایه این تفسیر ابسوردیستی از عالم و آدم و در افق نگرش ایدئولوژی نئولیبرالی، انسان به سطح یک فرد منقطع از حق و حقیقت و غریبه از خود و عالم و آدم تقلیل می یابد. فرد انسان در این مفهوم، اتمی نفسانیت محور است که اسیر اوهام نسبی اندیشانه است. او فاقد هر گونه یقین معرفت شناختی و اخلاقی است، هیچ ایمانی ندارد ( حتی ایمان بی اساس سراسر وهم آلود اومانیستی امثال " اریک فروم " در کتاب «انقلاب امید») و تحت سیطره بیگانگی و غریبه از دیگران و گرفتار بی‌مسئولیتی و بی‌تفاوتی گردیده است که خود را در موقعیتی محال و ابسورد اسیر و گرفتار می‌بیند. در این افق ابسوردیسم است که زندگی برای این فرد نئولیبرال ابسوردیست مثل زیستن عبث سیزیف می‌گردد، همان گونه که در زندگی و شخصیت «مورسو» شاهد آن هستیم و وجهی دیگر از آن را در «ژان باتیست کلمانس» و تفسیر او از انسان و زندگی می‌بینیم.

آلبر کامو اگرچه به لحاظ معرفت شناسی، انسان شناسی و مواضع فرهنگی و سیاسی یک نئولیبرالیست بود اما به لحاظ اقتصادی به نوعی سوسیال دموکراسی اعتقاد داشت [45]، این امر اگرچه می تواند موجب نحوی تضاد و دوگانگی گردد، اما شاید به این علت که وجه برجسته و اصلی هویت و فعالیت کامو در قلمرو فرهنگی و هنری بوده است، موجب خدشه یا دوگانگی ای در هویت و موضع گیری های نئولیبرالی او نگردیده است. اگرچه به این نکته مهم باید توجه کرد که اگرچه آثار کامو در مواردی درون مایه های پررنگ فلسفی دارند و گاه حتی صورت رساله ها و مقالات فلسفی دارند، اما کامو یک فیلسوف در معنای دقیق کلمه نیست و دارای نظام فلسفی منسجم نیز نمی باشد. هسته اصلی آرای کامو تأکید بر ابسوردیته و شوریدگی علیه آن است. عصیان و شوریدگی کامو، فریادی بی حاصل است شبیه فریادی که در خلا کشیده می شود و عصیانی است علیه هیچ کس. کامو با تفسیرابسوردیستی ای که از هستی دارد، کائنات را کر و کور و گنگ و فاقد معنا می داند و انسان را موجود غریبی می داند که به این جهان کر و کور پرتاب شده است و در موقعیتی ابسورد و محال قرار گرفته است. کامو، محال را ذاتی زندگی می داند و به نظر کامو اقتضای این وضع ( وضع محال، ابسورد ) شوریدگی ( طغیان ) است. کامو همین وضع ابسورد را دلیل اصلی آزادی انسان می داند. به نظر کامو، انسان آزاد است زیرا در وضع ابسورد قرار دارد و زندگی او هیچ معنایی ندارد و فردایی نیز وجود ندارد.

" درباره آزادی ... میان کامو و فلسفه های قیام حضوری اختلاف نظر وجود دارد. در نظر سارتر آزادی با التزام و مسئولیت همراه است و حال آن که کامو به رهایی از التزام نظر دارد " [46]

کامو فردی بی مذهب و آته ایست است که مدعی است یک ربع پس از مرگ دیگر حیات نخواهد داشت.[47] به نظر کامو موقعیت محال یا وضع ابسورد زندگی آدمی [ مطابق نظر و مدعای او] به بشر آزادی می دهد و پاسخ بشر به این وضع ابسورد و موقعیت محال، شوریدگی (سرکشی یا به تعبیر برخی مترجمین آثار کامو: عصیان یا طغیان) بهترین پاسخ است. کامو در کتاب " انسان شوریده " درباره این شوریدگی ( عصیان، طغیان ) سخن می گوید. اما در دعوتی که کامو به شوریدگی می کند با دیگر وجوه او یک تقابل وجود دارد. کامو، جهان را فاقد هر مضمون و معنا می داند و به خدا و نیز جهان ماورا هیچ اعتقادی ندارد، بر این اساس کامو بشر را دعوت به شورش علیه چه دعوت می کند؟ اگر زندانبانی وجود ندارد و در زندان از ابتدا گشوده است، شورش علیه چه کسی و چرا و به چه منظوری باید صورت بگیرد؟ آیا اصلا بیرون از زندان جایی وجود دارد که بتوان و یا میل داشت که به آن جا رفت؟ آن گونه که کامو در خصوص موقعیت محال بشر می گوید، اصلا جز زندانی که بشر به آن پرتاب شده است، جایی و مکانی وجود ندارد.

کامو در کتاب " انسان شوریده " [48] درباره سرکشی بشر سخن می گوید و یکی از اقسام این شوریدگی را " طغیان متافیزیکی " ( " عصیان متافیزیکی " ) یا سرکشی متافیزیکی می نامد. کامو در تعریف " عصیان متافیزیکی " چنین می نویسد:

" عصیان متافیزیکی حرکتی است که انسان در اعتراض به وضعیت خود و سراسر آفرینش سر می زند. این عصیان متافیزیکی است چون به اهداف بشر و اهداف خلقت اعتراض می کند " [49]

کامو، سرکشی متافیزکی را سرکشی علیه کل نظام خلقت می داند و سرآغاز آن را قرن هجدهم ( همان عصر ظلمانی به اصطلاح روشنگری ) جستجو می کند، هر چند مدعی است طلیعه های این شوریدگی متافیزیکی را می شود در " پرومته " هم دید. کاملا مشخص است که شوریدگی متافیزیکی که کامو از آن سخن می گوید، همان خودبنیادی نفسانی بشر است که در هیأت های انانیت و نحنانیت ظاهر گردیدند. کامو معتقد است بشر با همین خودبنیادی نفس انگارانه و انکار بندگی خود در مقابل خداوند و در مقام یک پرومته باید به زندگی خود معنا بدهد، معنایی که ریشه در سرکشی ( شوریدگی ) یا طغیان متافیزیکی او ( یعنی انکار ولایت الهی و اثبات ولایت نفس اماره و انانیت و نحنانیت و در خصوص کامو به ویژه انانیت ) دارد و برپایه همین شوریدگی متافیزیکی است که باید یک نظام اخلاقی [ منطبق با همین شوریدگی متافیزیکی طبعا نفسانیت مدار و خودبنیاد ] تأسیس نماید.

کامو مدعی است که فهم ماهیت به تعبیر او ابسورد و پوچ زندگی موجب شوریدگی می شود و این شوریدگی به خودآگاهی می انجامد و این خودآگاهی " خوشبختی " به همراه می آورد، به عبارت دیگر از نظر کامو فهم ماهیت پوچ و محال ابسوردیستی عالم و درک این که باید مثل سیزیف و عبث زندگی کرد موجب " خوشبختی " می شود، زیرا کامو خوشبختی را در عیش جسمانی صرف می داند. زیرا کامو فقط برای " جسم انسان " حقیقت قائل است. کامو بر پایه تفسیرابسوردیستی و محال اندیشانه و پوچ انگارانه از عالم به تأسیس نظام اخلاقی می پردازد و جوهر این نظام اخلاقی را عیش جسمانی و " کام رانی و کام روایی " می داند. کامو می گوید:

«من تعلیم فضیلت نمی کنم. من درس کامروایی و کامرانی می دهم»[50]. این اخلاق ابسوردیستی که بر پایه عیش جسمانی و بی تفاوتی نسبت به آینده بنا شده است، طبعا هر فرد انسانی را به مسئولیت گریزی و بی تفاوتی و نوعی خودخواهی حقیر نفسانی می کشاند و دون ژوان هایی خودخواه می پرورد. کامو در رمان طاعون کوشید تا به ترسیم شخصیتی بپردازد که در چارچوب اخلاق اومانیستی و طغیان نسبت به آسمان (نقش پرومته واری که کامو آن را ستایش می کند) در عین حال نسبت به دیگر انسان ها نیز در نحوی همبستگی قرار داشته باشد و در پیوندی مسئولانه با آنها قرار گیرد (به تعبیر کامو نوعی " قدیس بی خدا " باشد) زیرا کامو می داند که دوام و بقای هیچ اجتماع و تمدنی بر پایه دعوت افراد آن اجتماع به خودخواهی ممکن نیست، از این رو می کوشد تا محملی تئوریک برای ترویج نوعی اخلاق اومانیستی آته‌ایستی مسئولانه بیابد و ترسیم نماید و البته مشخص است که در پیشبرد این هدف موفق نمی شود، زیرا از دل اخلاق اومانیستی که بر پایه انسان‌شناسی بشرانگارانه بنا شده است [انسان شناسی ای که هابز یکی از سخنگویان و تئوریسین های اصلی آن، بشر را گرگ بشر می دانست] و نیز به طریق اولی از دل تفسیر نیهیلیستی ابسوردیستی فردگرایانه از بشر، هیچ امکان و طریق و روزنه ای برای ترویج همبستگی انسانی و احساس مسئولیت و تعهد متقابل میان آدم ها وجود ندارد و بشر نیست انگار اومانیست ابسورد محکوم به خودبنیادی و خودخواهی و ازخودبیگانگی و غریبگی از دیگران و تنهایی وجودی سوداگرانه است و چارچوب انسان شناسی و اخلاقیات اومانیستی و ابسوردیستی امکان و مجالی برای ترویج اخلاق فضیلت محور و متعهدانه و مسئولانه ایجاد نکرده است.

اگر بخواهیم در چارچوب آثار کامو سخن بگوییم و از آن مثال بزنیم، می بینیم که در" طاعون "، " تارور " (همان قدیس بی گناه مورد نظر کامو) همه انسان ها را گناهکار نمی داند و به وجود "قربانی بی گناه" اعتقاد دارد، اما در سقوط و در بیان " ژان باتیست کلمانس " دیگر همه انسان ها گناهکارند و قربانی بی گناه وجود ندارد و این به این معنی است که کامو ضمن شکست خوردن در یافتن بیانی تئوریک برای یک اخلاق مسئولانه و متعهدانه انسانی، اساسا به انکار وجود ظلم و ستم و ظالم و مظلوم رسیده است و در این جایگاه در مقام مدافع تمام عیار عالم غرب مدرن و استکبار و ظلم آن قرار گرفته است.

زمانی که اخلاق اومانیستی در بیان کامو به اینجا می رسد که قربانی بی گناه وجود ندارد و همه گناهکارند، درحقیقت دارد مدعی می شود که ظلم و ستم و ظالم و مظلوم وجود ندارد و بدینسان هر نوع شوریدگی نیز امری بیهوده است و نهایت سرکشی پرومته وار کامو تأیید وضع موجود (یعنی سیطره عالم غرب) است. به راستی اگر ظالم و مظلوم و ظلم و ستم وجود ندارد، کامو به عنوان پرومته می خواهد دعوت به طغیان علیه چه و علیه چه کسی نماید؟ آیا بدین سبب نیست که نهایت دعوت به شوریدگی کلمانس علیه خودش (به عبارتی شوریدگی انسان علیه خودش) در " سقوط " می انجامد؟ ژان باتیست کلمانس در رمان سقوط حکم به گناهکاری همه انسان ها می کند و همچون نیچه از همگان می خواهد که به زمین وفادار بمانند. کلمانس تجسم اخلاق اومانیستی ابسورد مورد نظر کامو در واپسین حلقه آن است. کامو که در امتداد نگرش اومانیستی غرب مدرن و انکار ولایت و حضور و هدایت قدسی (و به تعبیر نیچه و آن گونه که پس از او مرسوم شد) در فضای مبتنی بر " مرگ خدا " نفس می کشد، داعیه و دعوی طرح یک نظام اخلاق غیردینی را دارد. اما به راستی آنچه کامو می گوید، آیا چیزی جز دعوت به یک خودخواهی عشرت طلبانه محال اندیشانه است؟ آیا می توان آمیزه ای خودخواهی و دون ژوانیسم را به عنوان یک دعوت اخلاقی به اجتماع و مردمان ارائه کرد؟ سرنوشت اجتماع و انسان هایی که این سیر اخلاقی را پیشه کنند، آیا چیزی جز سقوط و تدانی و تباهی و ویرانی است؟

آلبر کامو نویسنده و هنرمندی است که به عالم غرب مدرن تعلق دارد و به محاکات آن می پردازد، اگر چه به برخی وجوه و امور عالم مدرن در حیطه جزئیات و برخی عناصر ساختاری یا حتی پاره ای خرده سیستم ها انتقاداتی دارد، اما از کلیت سیستم و موجودیت آن در کل دفاع می کند. اگرچه کامو، عقل گرا در معنای دکارتی آن نیست، اما آرا و آثار او در ذیل عقل دکارتی محقق شده اند و با آن بی نسبت نیستند. کامو به عنوان یک هنرمند، وجهی پیوند شهودی با عالم دارد، هر چند که خانه قلب و خیال و به تبع آن شهود او در اتصال به ذات مدرنیته، جولانگاه اوهام نفس اماره بوده است. آن گونه که آثار کامو نشان می دهد (غریب، سقوط و حتی اسطوره سیزیف) نیست انگاری ابسورد را به جان آزموده است و زندگی و سلوک او به موازات آثارش نشان می دهند که مراتبی از نیهیلیسم ابسورد دروجود او محقق گردیده است.

اگرچه به نظر می آید آلبر کامو به لحاظ احساسات و عواطف شخصی از بسیاری مظالم استکباری غرب مدرن ناراحت بوده و رنج می برده است، اما به هر حال و در کلیت نظر و عمل خود و در آرا و آثارش دلبسته اومانیسم و نیست انگاری و مروج ابسوردیته بوده است و اگرچه گاه و در مواردی قلمش صبغه انتقادی پیدا می کند، اما هرگز مبادی و غایات نیست انگارانه و اومانیستی عالم غرب را مورد سوال و تردید قرار نمی دهد و به وضوح در آثار و در کلیت آرا خود نشان می دهد که فردی معتقد و متعهد و دل‌بسته عالم غربی و مدرنیته و مبلغ و مروج ابسوردیته و ابسوردیسم است. از این رو کامو مخالف هر نوع کوشش برای عبور تاریخی از سیطره مدرنیته است. فراتر از آن کامو به دلیل همسویی ای که با نظام های سرمایه داری لیبرال و سرمایه دای سوسیال دموکرات از خود نشان می دهد و چون نظام سرمایه داری مدرن را در مقایسه با نظام های سوسیالیستی مدرن، شر کوچک [51] (به عبارتی دیگر "بد" در مقابل "بدتر") می دانست، حتی با حرکت های انقلابی سیاسی علیه ایدئولوژی‌های اومانیستی مدافع سوسیالیست و یا سوسیال دموکراسی و به نفع ایدئولوژی اومانیستی مدافع سوسیالیسم مدرن نیز مخالفت می کرد. در واقع کامو نه فقط در مقام یک محافظه کار مدافع عالم غرب مدرن با هر نوع انقلاب علیه کلیت و تمامیت عالم مدرن مخالف بوده و در مقام مدافع استیلای غرب و استکبار اومانیستی غرب مدرن ظاهر می گردید؛ بلکه در مقام یک محافظه کار مدافع نظام سرمایه داری و همسو و همراه با لیبرالیسم از سرمایه داری اومانیستی در مقابل حرکت های اومانیستی داعیه دار مخالفت با سرمایه داری مدرن نیز دفاع می کرد و با هر نوع انقلاب (حتی یک انقلاب سیاسی محدود و محصور به مرزهای عالم غرب مدرن و مبادی و غایات اومانیستی) نیز مخالف بود. کامو نگران بود که این حرکت های انقلابی صرفا سیاسی اومانیستی (که در مقابل اومانیسم لیبرالی، اومانیسم سوسیالیستی را قرار می دهد اما به کلیت عالم اومانیسم و سکولاریسم پایبند و معتقد و متعهد است) موجب کمرنگ شدن و یا به تعبیر او "ترک ارزش های لیبرالی"[52] گردد. بدینسان کامو نشان می دهد که فقط یک مرتجع مدافع استکبار مدرن نیست؛ بلکه فراتر از آن یک مرتجع مدافع لیبرالیسم مدرن و نظام سرمایه داری مدرن است و اگرچه در مواردی در جایگاه یک سوسیال دموکرات به سرمایه داری برخی انتقادات را وارد می کند، اما غالبا رویکردی از منظر یک نئولیبرالیست مروج نیست انگاری ابسورد ادبی دارد، از این رو است که می توان او را شوالیه نیست انگاری ابسورد در قلمرو ادبیات داستانی و نمایشی دانست.

پی‌نوشت‌ها:
*این مقاله از تحقیقی است که در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی در خصوص " نسبت ادبیات داستانی و نیست انگاری ابسورد " صورت گرفته است. متن کامل این تحقیق انشالله به زودی منتشر می شود.
[1] ـ کامو، آلبر/ افسانه سیزیف/ محمود سلطانیه/ جامی/ 1385/ تهران/ ص 72
[2] ـ Lottman‚ Herbert/ Albert camus: A
Biography/ Garden city/Ny: Doubelday and
Company/ 1979/ p.p 20ـ 31
[3] ـ برای تفصیل بیشتر نگاه کنید به:
ـ Rhein‚ Philip/ Albert camus/Boston: Twayne Publishers/ 1989
[4] ـ استاد دکتر رضا داوری اردکانی درمقدمه کتاب " چند نامه به دوست آلمانی " که توسط ایشان ترجمه شده است، عنوان این داستان معروف کامو را " غریب " ترجمه کرده اند.
[5] ـ کامو، آلبر/ بیگانه/ امیر جلال الدین اعلم/ انتشارات نیلوفر/ 1383/ ص33
[6] ـ منبع پیشین/ صص 70 و 71
[7] ـ منبع پیشین/ ص91
[8] ـ منبع پیشین/ ص138
[9] ـ منبع پیشین/ ص136
[10] ـ منبع پیشین/ ص95
[11] ـ منبع پیشین/ ص142
[12] ـ منبع پیشین/ ص143
[13] ـ هینچلیف، آرنولد/ پوچی/ حسن افشار/ نشر مرکز/ 1389/ ص50
[14] ـ کامو/ افسانه سیزیف/ س46
[15] ـ کامو/ بیگانه/ صص142و 143
[16] ـ منبع پیشین/ صص141و 142
[17] ـ کامو/ افسانه سیزیف/ ص17
[18] ـ منبع پیشین/ ص72
[19] ـ منبع پیشین/ ص29
[20] ـ منبع پیشین/ ص35
[21] ـ منبع پیشین/ ص34
[22] ـ بره، ژرمن/ آلبر کامو/ خشایاردیهیمی/ نشرنشانه/ 1372/ ص51
[23] ـ منبع پیشین/ ص56
[24] ـ کامو، آلبر/ سوءتفاهم/ خشایار دیهیمی / نشر ماهی/ 1390/ ص56 و 57
[25] ـ منبع پیشین/ ص87
[26] ـ منبع پیشین/ ص52
[27] ـ منبع پیشین/ ص82 و83
[28] ـ منبع پیشین/ ص90
[29] ـ منبه پیشین/ ص92
[30] ـ منبع پیشین/ همان صفحه
[31] ـ منبع پیشین/ ص 93
[32] ـ بره، ژرمن/ آلبر کامو/ ص84
[33] ـ کامو، آلبر/ سقوط/ شورانگیز فرخ/ نیلوفر/ 1383/ صص95و96
[34] ـ کامو، آلبر/ تعهد کامو/ مصطفی رحیمی/ انتشارات آگاه/ 1362/ ص202
[35] ـ منبع پیشین/ صص31و 32
[36] ـ کامو، آلبر/ سقوط/ ص59
[37] ـ منبع پیشین/ همان صفحه
[38] ـ منبع پیشین/ ص132
[39] ـ منبع پیشین/ ص 133
[40] ـ منبع پیشین/ ص110
[41] ـ منبع پیشین/ ص85
[42] ـ منبع پیشین/ صص 90 و 91
[43] ـ کمبر، ریچارد/ فلسفه کامو/ خشایار دیهیمی/ طرح نو/ 1385/ ص201
[44] ـ کمپانی زارع، مهدی/ مرگ اندیشی از گیل گمش تا کامو/ نگاه معاصر/ 1390/ ص 137
[45] ـ کمبر، ریچارد/ فلسفه کامو/ ص177
[46] ـ داوری اردکانی، رضا/ آثار و افکار کامو/ به نقل از کتاب " چند نامه به دوست آلمانی "/ آلبر کامو/ رضا داوری اردکانی/ حوزه هنری/ 1372/ ص27
[47] ـ منبع پیشین/ ص28
[48] ـ این کتاب ترجمه ها و چاپ های مختلف دارد، عنوان فارسی یکی از ترجمه ها " عصیان گر " و عنوان یکی دیگر " بشر طغیان گر " است.
[49] ـ کامو، آلبر/ عصیان گر/ مهستی بحرینی/ نیلوفر/ 1387/ ص37
[50] ـ داوری اردکانی، رضا/ " آثار و افکار کامو " به نقل از کتاب " چند نامه به دوست آلمانی " /ص41
[51] ـ کمبر، ریچارد/ فلسفه کامو/ ص177
[52] ـ کامو، آلبر/ تعهد اهل قلم/ مصطفی رحیمی/ نیلوفر/ 1385/ص180



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۶ آبان ۱۳۹۵
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
نویسنده : بهروز سمرقندی
مطالب
عناوین
رسته: 3