جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
بر خط: 1689
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

114 بازدید
سانسورچی اعظم

استالین در تاریخ ادبی روسیه اهمیت دارد؛ زیرا او با این فرمان که نباید کتابی در تضاد با نظرات رسمی نظام کمونیستی چاپ شود «حذف» را جایگزین«سانسور» کرد.


متن زیر بخش دوم از مقاله بیژن اشتری با عنوان «سانسور روسی» است که در همین وب‌گاه منتشر شده و در فایل‌های پیوست قابل دسترسی است.


استالین گرچه ستایشگر نبوغ نویسندگان و شعرایی مثل بولگاکف، آخماتووا، ماندلشتام و پاسترناک بود، اما اجازه انتشار آثارشان را نمی‌داد. استالین از داستایفسکی به‌عنوان «آن روان‌شناس کبیر» یاد و ستایش می‌کرد، اما تا مدت‌ها چاپ کتاب‌ها داستایفسکی را در شوروی ممنوع کرده بود؛ زیرا اعتقاد داشت که خواندن آثار وی «برای جوان‌ها بد است.» استالین از مطالب طنزآمیز میخائیل زوشچنکو، که دربردارنده انتقادات تندی از بوروکرات‌های شوروی بود، لذت بسیار می‌برد تا آنجا که این مطالب را با صدای بلند برای دو پسر خردسالش، واسیلی و آریتوم، می‌خواند و با صدای بلند همراه آنها می‌خندید. او اذعان داشت که زوشچنکو، ماندلشتام، پاسترناک، آخماتووا و بولگاکف نابغه‌اند، اما اجازه انتشار آثارشان را نمی‌داد.

استالین و دیگر اعضای رهبری حزب کمونیست شوروی در کنار مشاغل سیاسی و اجرایی‌شان، مشتاقانه آماده بودند تا نقش سانسورچی کتاب‌ها را نیز بازی کنند؛ مثلاً یکی از کتاب‌های داستانی بولگاکف [دل سنگ] را به کامنیف از اعضای شاخص رهبری حزب دادند تا بخواند و نظرش را درباره‌ «مفید بودن» یا «مفید نبودن آن» بگوید. البته جوابش این بود که کتاب کاملا غیرمفید است و نباید آن را چاپ کرد. استالین با توجه به اینکه از دیگر اعضای رهبری حزب کتابخوان‌تر بود و اشتیاق بیشتری به ادبیات داشت کتاب‌های بیشتری را قبل از چاپ، مطالعه و درباره‌شان اظهار نظر می‌کرد. به این ترتیب استالین به سانسورچی اعظم رژیمش مبدل شد. اما دیری نگذشت که استالین مقاله‌ مشهورش را در نشریه‌ «بلشویک» چاپ کرد و در آن متذکر شد که از این پس هیچ نوشته‌ای که در تضاد با نقطه نظرات رسمی نظام کمونیستی شوروی باشد نباید منتشر شود. نادژدا ماندلشتام ــ همسر اوسیپ ماندلشتام ــ در کتاب «امید علیه امید»‌ش می‌نویسد: «این دستورالعمل استالین، درواقع سانسور را از همه اهمیتی که داشت محروم کرد. سانسور گرچه فحش و ناسزای بسیاری خورده اما درواقع نشانه نسبی آزادی مطبوعات و انتشارات است؛ زیرا سانسور چاپ چیزی‌هایی را که به صورت مستقیم علیه نظام موجود است ممنوع می‌کند، اما هر چقدر هم که احمقانه باشد باز نمی‌تواند ادبیات را نابود کند.» مقاله استالین عملا «حذف» را جایگزین«سانسور» کرد. نادژدا ماندلشتام در ادامه کتابش می‌نویسد: «مقاله‌ استالین حتی حالا [1964] هم از یاد حافظان سنت‌های استالین نرفته است؛ زیرا آنها همچنان در تلاش‌اند تا جلوی انتشار آثار نویسندگانی مثل ماندلشتام، زابالوتسکی[1]، پاسترناک و تسوتایو را بگیرند.

استالین در اواسط دهه 1930م با انحلال تمامی گروه‌های صنفی نویسندگان اقدام به تاسیس «اتحادیه نویسندگان شوروی» کرد. این اتحادیه ابزار کارآمدی در دست رژیم شوروی برای حذف نویسندگان فرمان‌ناپذیر و هدایت نویسندگان فرمان‌پذیر به سوی مسیرهای مورد نظر رهبری حزب و حکومت شوروی بود. نویسندگانی که عضو اتحادیه می‌شدند از مسکن مجانی، ویلاهای خارج شهری، کوپن‌های غذا، بلیت‌های مسافرتی مجانی و خدمات پزشکی رایگان برخوردار می‌شدند. رژیم سخاوتمندانه رمان‌های تبلیغاتی ساخته و پرداخته این دسته از نویسندگان را در تیراژهای بالای پنجاه و صدهزار نسخه چاپ و حق‌التحریرهای گزاف به صاحبان این آثار پرداخت می‌کرد. اما در مقابل، آن گروه معدود از نویسندگانی که بر استقلال ادبی خود پافشاری می‌کردند و احیاناً آثار «نامطلوب» می‌نوشتند سرنوشت دیگری جز فقر، گرسنگی، تبعید و اعدام پیدا نمی‌کردند. ایزاک بابل، نویسنده بزرگ روسی در 27 ژانویه 1940 تیرباران شد. همراه با نابودی بابل، 27 بسته دست‌نوشته‌های قصه‌ها و رمان‌هایش نیز توسط ماموران اطلاعاتی مصادره و متعاقبا نابود شد. اوشیپ ماندلشتام به جرم سرودن شعری در هجو استالین، پس از تحمل چهار سال تبعید و دربه‌دری، در اردوگاهی در سیبری بر اثر بیماری و گرسنگی جا سپرد. اگر تلاش‌های همسر ماندلشتام نبود چه‌بسا امروز هیچ شعر و نوشته‌ای از این بزرگ‌ترین شاعر روسی قرن بیستم بر جا نمی‌ماند. نادژاد ماندلشتام در سال 1964 بیست و شش سال پس از مرگ شوهرش، نوشت:

«برای حفظ دست‌نوشته‌های اشعار ماندلشتام تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که کپی‌هایی از شعرهایش تهیه کنم و آنها را دست آدم‌های حتی‌المقدور زیادتر و متنوع‌تری بسپارم و امیدوار باشم که از نابودی جان سالم به‌در خواهند برد. در این مسیر، تنها یاریگرم برادرم بود و نگرانی‌ عمده ما این بود که هیچ‌وقت مجموعه اصلی کاغذ‌های ماندلشتام را برای یک مدت طولانی در هیچ جایی نگهداری نکنیم. من همیشه با یک کپی از دست‌نوشته‌های اصلی مقالات و اشعار ماندلشتام در کیف دستی‌ام این‌ور آور می‌رفتم. من این کاغذها را لابه‌لای یادداشت‌هایی که برای پایان‌نامه دکترای زبان‌شناسی‌ام تهیه کرده بودم، می‌گذاشتم ــ با این امید که اگر احیانا کیفم مورد تفتیش پلیس‌های کم‌سواد قرار گرفت باعث گمراهی آنها شود. من حالا دیگر هیچ چیزی را در خانه نگهداری نمی‌کنم و دوباره دستخوش این نگرانی دائمی شده‌ام که کاغذها‌ی ماندلشتام در کجا بیشترین بخت‌ بقا را دارند. با این حال، به‌رغم همه موانع و سختی‌ها، ترتیبی داده‌ام تا حجم قابل توجهی از آثار ماندلشتام از خطر نابودی نجات یابد؛ حالا این آثار روزی در این مملکت چاپ شود یا نشود، این مسئله دیگری است ــ هنوز که هیچ نشانه‌ای از این اتفاق به چشم نمی‌خورد. من مجبور به رها کردن یکی از روش‌های حفظ آثار ماندلشتام شده‌ام ــ روش به خاطر سپردن. من تا 1956 می‌توانستم هر چیزی را از حفظ بکنم ــ هم شعر، هم نثر. مجبور بودم برای فراموش نکردن مطالب، هر روز یک کمی از آنها را پیش خودم تکرار بکنم. این کار را در زمانی می‌کردم که گمان می‌کردم هنوز مدت زیادی از عمرم باقی مانده. اما حالا چیز زیادی به پایان عمرم باقی نمانده و باید فکر دیگری بکنم...»
خوشبختانه نادژدا ماندلشتام موفق شد بخش اصلی نوشته‌های شوهرش را حفظ کند. این آثار عاقبت پس از قریب 30 سال از مرگ شاعر در غرب و سپس به تدریج در روسیه چاپ و منتشر شدند. میخائیل بولگاکف نیز گرچه سرنوشتش به تلخی سرنوشت اوسیپ ماندلشتام نبود، اما بزرگ‌ترین اثرش، «مرشد و مارگریتا»، تنها یک‌ربع قرن پس از درگذشتش بود که اجازه چاپ محدود در شوروی را پیدا کرد. حتی مرگ استالین در سال 1953 نیز باعث نشد تا از شدت فشارها بر نویسندگان کاسته شود، تنها پس از کنگره بیستم حزب کمونیست و محکومیت رسمی استالینیسم از سوی نیکیتا خروشچف بود که فشارها اندکی فروکش کرد و نویسندگانی مثل سولژنیتسین توانستند کتاب‌های خود را با سانسور زیاد در داخل کشور چاپ کنند. این دوره که از آن به‌عنوان «دوره ذوب شدن یخ‌ها» ــ برگرفته از نام رمانی به قلم ایلیا ارنبورگ ــ نام برده می‌شود نیز چندان طولانی نبود. با روی کارآمدن لئونید برژنف، سیاست‌های فرهنگی استالینیستی، منتها در قالبی تازه، دوباره از سرگرفته شد. تفاوت قضیه در این بود که در این دوره ادبیات زیرزمینی [سامیزدات] به‌عنوان بدیلی برای ادبیات رسمی رونق بسیار گرفت به طوری که ده‌ها هزار کتاب و روزنامه و مقاله انتقادی به صورت زیرزمینی تکثیر و در تیراژ‌های بالا بین مردم توزیع شد. نظام کمونیستی شوروی طی سال‌های 1985 تا 1991 در دوره ریاست‌جمهوری میخائیل گورباچف دستخوش تغییرات بنیادینی قرار گرفت و عاقبت بنایی که لنین بنیان‌گذارش بود به طور کامل فروریخت. مردم روسیه برای یکی، دو سال نخست فروپاشی نظام شوروی برای مدتی طعم آزادی مطبوعات و انتشارات را چشیدند اما این دوره نیز کوتاه بود. تبدیل شدن یک‌شبه روسیه از یک کشور کمونیستی به کشوری سرمایه‌داری باعث شد که بسیاری از ناشران ورشکست شوند و تولید کتاب به شدت کاهش یابد. در این دوره گذار، اصلی‌ترین مانع بر سر انتشار آثار نویسندگان، معضل اقتصادی بود. سانسور کتاب همچنان در روسیه معمول و رایج است. حکومت روسیه گرچه در بسیاری حیطه‌ها با روش مدارا و تساهل با مقوله کتاب و مطبوعات برخورد می‌کند اما کوچک‌ترین اعتراض به رأس حاکمیت ــ به‌ویژه شخص ولادیمیر پوتین ــ را برنمی‌تابد و ظاهرا روس‌ها هنوز تا نیل به آزادی کامل در عرصه نشر و اطلاع‌رسانی راه طولانی‌ای را در پیش‌رو دارند.

پی‌نوشت:
[1] نیکالای زابالوتسکی (1958 – 1903) شاعری که معروف‌ترین اثرش، «ستو‌ن‌ها» در 1929 چاپ شد. او در 1937 دومین کتاب شعر خود را منتشر کرد، اما با حملات ایدئولوژیکی شدید رژیم روبه‌رو و سرانجام در 1938 به اتهام همکاری با تروریست‌ها محکوم به اقامت در اردوگاه کار اجباری شد. زابالوتسکی در سال 1958 بر اثر سکته قلبی در گذشت.

برای مطالعه بخش‌ اول این مقاله، لینک‌های پیوست در منوی سمت چپ را دنبال نمایید.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
نویسنده : بیژن اشتری
مطالب
عناوین
رسته: 2