چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
بر خط: 2655
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

267 بازدید
تفکر خطرناک

تفکر خطرناک، دامنه چگونگی استفاده از قدرت و چگونگی مجبور کردن قدرت به پاسخگویی در قبال استفاده‌هایی که از آن می‌شود را تعیین می‌کند.


متن پیش‌رو، بخش دوم از مقاله «جهالت مسلح» است که پیش از این در سایت منتشر شده‌است و از قسمت لینک‌های پیوست قابل دسترسی است.

عصر پیروزی فرمالیسم

تفکر بی‌خطر اولین قدم در پیروزی فرمالیسم بر اصل، تئاتر بر سیاست و تبدیل سیاست به نوعی فرهنگ شهرت است. پرهیز از تفکر، بی‌صدایی را تقویت می‌کند و بی‌صدایی نیز مولفه دیگری در تعریف مفهوم ضعیف بودن و بی‌قدرتی است. در این خلاء اخلاقی و سیاسی، قواعد و لحن و زبان نژادپرستانه در حال گسترش است و این امر در سایه بینش مروج ترس و وجود تهدیدی مثل سرکوب دولتی، صورتی می‌گیرد. در این مثال احساس در درجه اهمیت بیشتری نسبت به عقل قرار می‌گیرد، ایده‌ها از واقعیت فاصله می‌گیرند و دور ریختن حافظه تاریخی و بحث‌های آگاهانه و تفکر انتقادی تبدیل به نوعی مد شده و برای همین معقول به نظر می‌آیند. خواسته‌های عامیانه دیگر توسط اندیشه به چالش کشیده نمی‌شود. رسانه‌های جریان اصلی با گسترش گستاخانه دروغ، در واقع منبع تغذیه بالاسرهای خود می‌شوند. این کار را نیز افرادی انجام می‌دهند که با نقابی غیر واقعی و خفه کننده، تسلیم خواسته‌های بی‌چون و چرایی شده‌اند که آن‌ها را وادار به موافقتی بی‌سر و صدا می‌کند.

در چنین محیطی حقیقت یک ماجرا به بحث عمومی گذاشته نمی‌شود و قضاوت آگاهانه‌ای صورت نمی‌پذیرد؛ این گزاره دست‌کم در مورد رسانه‌های رسمی که به عنوان عقل سلیم، به تولید و پخش و انتشار ایده‌ها در جامعه می‌پردازند، صحت دارد. در نتیجه، تنها چیزی که باقی می‌ماند، فضای مه‌آلود جهالت غبار تفاوت‌های سیاسی و اخلاقی است. آمریکایی‌ها در برهه‌ای تاریخی قرار دارند که در آن تفکر خطرناک از اهمیت به سزایی برخوردار است، چرا که این نوع از تفکر قدرت، مسائل را تغییر داده و ابزاری برای ارائه زمینه‌های تاریخی و ارتباطی فراهم می‌کند و مرزهای تخیل انسانی را به عقب می‌راند.

«استوارت‌هال» معتقد است تفکر خطرناک برای «تغییر مقیاس تصور و نفوذ به آنچه در ظاهر حقیقت خوانده می‌شود و پیدا کردن مسیری دیگری به درون حقیقت» امری لازم است. این گفته کاملاً درست است. هال می‌گوید: «این مثل یک میکروسکوپ است و تا زمانی که شما از داخل میکروسکوپ به شواهد نگاه می‌کنید، نمی‌توانید روابط پنهان را ببینید.» در این مثال ظرفیت انتقادی تفکر، زمانی خطرناک می‌شود که بتواند در «تداوم عقل سلیم» دخالت کند و «راهکارهای سلطه را منزلزل کند» و برای ترویج راهکارهای تغییر تلاش کند.

«تئودور آدورنو» معتقد است که این شکل از تفکر «در مورد چیزهایی است که نشان‌دهنده کوته فکری نباشند و عقل سلیم قطعاً از این دسته نشانه‌هاست.» بنابراین، تفکر خطرناک نه تنها در رسیدن به فهمی از واقعیت، تحلیلی عمل می‌کند، بلکه انتقادی و ویرانگر نیز هست و همیشه از آن روش‌های انتقاد از خود و جامعه استفاده می‌کند که برای بررسی‌ پایه‌های خود و اصول زهرآگین جامعه بزرگتر که بدنه سیاسی را در برگرفته، لازم است. «مایکل پین» می‌گوید: «تفکر خطرناک (یا تئوری انتقادی) باید در زبانی از اشارات و گفت‌وگوها آورده شود و پذیرای دیگر مواضع باشد، نه اینکه زبانی دستوری داشته باشد.» البته این بدان معنا نیست که تفکر خطرناک، تضمینی برای عمل کردن است، اما هر عملی که از چنین تفکری فاصله بگیرد، ناگزیر با شکست مواجه می‌شود. در عصری که فریاد کشیدن، عصبانیت و احساسات کنترل نشده گفتمان عمومی را تشکیل می‌دهد، خوداندیشی تبدیل به یک مسئولیت شده و این اصل را که «تفکر انتقادی باید انسان را از مشاهدات حواس خود بالاتر برده و ظواهر را جدای از حقیقت قرار دهد»، رد می‌کند.

آن طور که‌ «هانا آرنت» اشاره کرده، توانایی تفکر انتقادی لازمه تغییرات شدید و دموکراسی کارآمد است. به عبارت دیگر فرهنگ‌های سازنده‌ای که چنین تفکری را ممکن می‌سازند و فضاهایی را برای شکوفایی گفت‌وگو و بحث و مخالفت فراهم می‌کنند و لازمه تولید شهروندانی با «سواد انتقادی» هستند؛ شهروندانی که در امور جامعه فعالانه ورود پیدا کنند. متاسفانه تفکر غیر خطرناک در همه تقسیم‌بندی‌های سیاسی و ایدئولوژیک وجود دارد. مثلاً نوع جدیدی از فراموشی اجتماعی و تاریخی در حال پیشی گرفتن بر برخی عناصر مقاومت در ایالات متحده است. بسیاری از ترقی‌خواهان درس‌هایی را که از تلاش جنبش‌های قبلی برای ایجاد تغییر واقعی گرفته‌اند، به فراموشی سپرده‌اند؛ از جنبش‌های ضد جنگ ویتنام و آزدی سیاه‌پوستان گرفته تا جنبش‌های فمینیستی افراطی در دهه 1960.

افول تاریخ و گمنامی لیبرالیسم

تاریخ منبع آموزه‌های بسیاری است که به وسیله آن می‌توان میراثی تاریخی ایجاد کرد، جنبش‌‌های عظیم به‌ وجود آورد و وظیفه‌ افزایش آگاهی را حایز اهمیت دانست. امروزه سیاست تا حد زیادی شخصی شده و تا سطح گفت‌وگو و احساسات شدید و آسیب‌رسان، تقلیل یافته است. میراث‌های تاریخی مقاومت، هیچ گاه سیاست خود را به امنیتی که محصور در مسائل سیاسی جدای از هم است محدود نکرده‌اند، بلکه آن‌ها خواهان تغییرات شدید در جوامع سرمایه‌داری و استبدادی بودند. آن‌ها می‌دانستند که حقیقت سلطه در فهم تمامیت یک جامعه و چگونگی ارتباط مسائل با یکدیگر، نهفته است. برای مثال «جورج مونبیوت» مخالف واکنش‌های موجود در مقابل بحران‌های متعدد مربوط به نئولیبرالیسم است، چرا که این واکنش‌ها به نحوی است که انگار این بحران‌ها هر یک جدا از دیگری اتفاق افتاده‌است و به این ترتیب نامی از تئولیبرالیسم در ارتباط با این مشکلات به میان نمی‌آید. مونبیوت می‌نویسد: «گمنامی نئولیبرالیسم دلیل و نشانی از قدرت آن است و در به ‌وجود آمدن تعداد زیاید از بحران‌ها تئولیبرالیسم نقش مهمی ایفا کرده‌است: در بحران مالی سال 2007، در جابه‌جایی و انتقال قدرت و ثروت به آن سوی مرزها که گوشه‌ای از آن در اسناد پاناما قابل مشاهده است، در سقوط آرام بهداشت و آموزش عمومی، در افزایش فقر کودکان، در اپیدمی شدن تنهایی، در سقوط اکوسیستم و در ظهور دونالد ترامپ، اما واکنش ما در قبال این بحران‌ها به گونه‌ای است که گویا بی‌هیچ ارتباطی با یکدیگر به وجود آمده‌اند و این ظاهراً‌ ناشی از ناآگاهی نسبت به این موضوع است که همه این بحران‌ها بر اساس یک فلسفه واحد به ‌وجود آمده و یا تشدید شده‌اند؛ فلسفه‌ای که تنها یک اسم دارد؛ چه قدرتی بیشتر از آن است که نئولیبرالیسم بتواند بدون اینکه نامی از آن برده شود به فعالیت بپردازد؟»

این «سیاست نفی ارتباط» با تضعیف جنبش‌های اجتماعی گسترده، تشدید شده‌است. مثلاً وجود آلام شخصی متعدد نشان‌دهنده بازگشت به درون و تمرکز بر درد و آسیب است. «روبین کلی» هشدار می‌دهد که در اغلب موارد «کنترل آسیب و تروما، لزوماً برچیدن نژادپرستی بنیادین را در پی ندارد» و مسائل مهمتری چون «ظلم، سرکوب و تعدی» جای خود را به «کلماتی چون PTSD یا اختلال استرسی پس از ضایعه ‌روانی، میکرو تجاوزات MICO-AGGRESSIONS و ماشه‌ها» داده‌اند. منظور روبین این نیست که رنج و دردهای شخصی را نادیده بگیریم، بلکه او در مورد «تبعات صحبت از همه مشکلات به زبان رنج‌های شخصی» هشدار می‌دهد. تروما و رنج شخصی ممکن است با خواسته‌های مشروعی از قبلی داشتن محیطی عاری از نژادپرستی، آزار و اذیت جنسی و دیگر اشکال پنهان تجاوزهای ناپسند اخلاقی و یا سیاسی شروع شود. در بهترین حالت چنین سیاستی ممکن است دروازه‌ای برای ورود به فعالیت سیاسی باشد؛ اما زمانی که سیاست به جای مقصد تبدیل به یک نقطه شروع قابل توجیه می‌شود، تخریب مفهومی رادیکال از سیاست نیز آغاز می‌شود.

کلی به درستی اشاره می‌کند که «تروما می‌تواند به راحتی ما را به سمتی هدایت کند که خود را به جای آنکه عاملی تاثیر‌گذار بدانیم، مثل یک قربانی و شیء در نظر بگیریم.» به علاوه «زبان فضاهای امن، ترومای شخصی و تحریک کننده‌ها» می‌تواند به راحتی تبدیل به دنبال آشفته‌ای از آئینه‌های جادویی و دریچه‌هایی بشود که نهایتاً به بازتولید سیاست ارعاب و انطباق منجر می‌شود. این در حالیست که فراموش می‌شود اعمال و سیاست‌های مربوطه که می‌توانند تغییرات شدیدی را به‌وجود آورند، همواره با عدم ثبات و دردسر همراه هستند. ترقی‌خواهان باید به هر قیمتی از تولد دوباره سیاستی که آن چگونگی تفکر و عمل کردن ما از پیشینه و تجربیات شخصی و نیز بیولوژی سرچشمه می‌گیرد، جلوگیری کنند. وقتی افراد در دام تجربیات فرهنگ طرد کردن و سختگیری وجود داشته است. چنین فرهنگی مانع گفت‌وگو می‌شود، محبت را کمرنگ می‌کند، همدردی را از بین می‌برد و گوش دادن و یاد گرفتن از دیگران را سخت می‌کند.

وقتی سیاست بر آلام شخصی تاکید کند، در واقع بر محدودیت‌های خود چشم می‌بندد و به اشتباه، دسترسی به حقیقت را تضمین می‌کند و گفتمان قطعیت سیاسی را می‌پذیرد. در چنین مواردی گفتمان بیولوژی و طرد کردن، با عدالت اخلاقی و مطلق‌گرایی سیاسی در می‌آمیزد به عبارت دیگر اصول نظامی‌گری را می‌توان به صورت کامل در پایگاه‌های مقاومت دید، پایگاه‌هایی نظیر آموزش عالی که در آن فرهنگ رو به رشد پاکی سیاسی، نشان دهنده فضایی است که در آن سیاست شخصی تنها سیاست موجود است که در گفتمان «ادراک مسلحانه» و «جهالت مسلح» پایه‌گذاری شده‌است. اولین معلول «جهالت مسلح» اندیشه‌ای است که همدردی با دیگران را می‌پذیرد و خواهان ورود به بحث‌های عمومی و گفت‌وگو با افرادی است که خارج از مجموعه‌های خیالی جوامع طرد شده قرار دادند. «لئون ویزلتیر» معتقد است: «رنج و شکایت گاهی منجر به کوری می‌شود و یا حتی بدتر از آن.» این کاملاً درست است. در چنین شرایطی حس همدردی تضعیف شده و فقط در مورد افرادی که مشابه خود شخص هستند تحقق می‌یابد، همدردی که برپایه‌ منافع شخصی و اخلاق‌گرایی بی‌چون و چرا بنا شده است. به علاوه، سیاست به ذات‌گرایی خصوصی شده تبدیل گشته است که از گفتمان‌های عمومی که مرزها را در هم می‌شکنند و مشورت عمومی را یکی از اصول اساسی دموکراسی می‌دانند، جلوگیری می‌کند.

درماندگی نظری در تفکر خطرناک

البته کمرنگ شدن تفکر خطرناک، خوداندیشی و تئوری تنها عوامل به وجود آورنده این موضوع نیستند، بلکه انحطاط توانمندی و نفوذ نیز یکی دیگراز عوامل تاثیر‌گذار بوده است. تفکر چه شکلی به خود می‌گیرد، وقتی در بدنه دموکراسی تبدیل به پارازیت آموزشی می‌شود؟ همین تفکر در مرحله‌ای تبدیل به سمی خواهد شد که جنگجویان ایدئولوژیک را به وسیله جهالت نظامی و لحن و سخن غیر دموکراتیک خودشان کور خواهد کرد و همزمان جلوی هر نوع تلاشی را برای ایجاد حوزه‌های عمومی می‌گیرد، چرا که این حوزه‌ها باعث می‌شوند طرفداران سیاست محدود به ذات‌گرایی که خود را افرادی انقلابی و مشتاقی به ارتودکسی جلوه می‌دهند، به جای جدا شدن از هم به یکدیگر متصل شوند. نباید فراموش کنیم که تفکر خطرناک نوعی از سرکوب‍گری را به سخره می‌گیرد که به اشتباه، موضعی انقلابی گرفته است، در حالی که همه چیزهای مربوط به آن، در مقابل انقلاب قرار دادند.

این شرایط نشان دهنده نوعی درماندگی نظری است که در آن شجاعت تفکر خطرناک جای خود را به گفتمان محکومیت و زبانی سرشار از دوگانه خوب و بد می‌دهد. خطری که وجود دارد تنها در مورد مشروعیت بدترین نوعی بی‌فکری نیست، بلکه احتمال سقوط اخلاقی سیاست و تضعیف آنچه از دموکراسی به جای مانده نیز وجود دارد. تفکر خطرناک به عنوان یک سازمان انتقادی اولاً در پی‌حقیقت است و ثانیاً می‌پذیرد که هیچ جامعه‌ای کامل نیست. بنابراین، ما در تلاش ناتمام خود برای ممکن کردن آنچه ناممکن به نظر می‌رسد، به این نوع از تفکر نیاز داریم. هر دوی این موارد از لازمه‌های تفکر خطرناک هستند.

از این تفکر باید برای فهم و برخورد با تحولاتی که مردم با آن مواجه می‌شوند استفاده کرد و به وسیله آن این نوع مشکلات را به دیگر مسائل عمده سیاسی، ساختاری و اقتصادی مرتبط دانست. تفکر خطرناک، دامنه چگونگی استفاده از قدرت و چگونگی مجبور کردن قدرت به پاسخگویی در قبال استفاده‌هایی که از آن می‌شود را تعیین می‌کند و این‌گونه، بیش از آنکه آموزشی باشد سیاسی می‌شود. تفکر خطرناک تنها مطالعه انتقادی فرهنگ رسانه و متون دیگر نیست. اینکه چگونه دانش، خواسته‌ها و ارزش‌ها تبدیل به ابزارهایی ارزشمند در خدمت عدالت اجتماعی و سیاسی شدند،‌ اینکه چگونه زبان چارچوبی برای مواجهه با قدرت خواهد بود و اینکه ایجاد حس همدردی و محبت نسبت به دیگران و نسبت به زمین چه معنایی دارد، همه و همه از شاکله‌های مفهوم تفکر خطرناک هستند. تفکر خطرناک فقط نوعی از مقاومت نیست، بلکه بنیانی است برای فرهنگ سازنده، پرسش‌گری و برای سیاستی که تصور و ابتکار را لازمه اجرای عدالت، آزادی و تغییرات دموکراتیک می‌داند.


با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۵ تیر ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
نویسنده : هنری ژیرو
مترجم : مرضیه مطهری
مطالب
عناوین
رسته: 2