سه‌شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶
بر خط: 2232
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

284 بازدید
باور به رأس باور

علامه طباطبایی می‌گوید باورهای تصدیقی باواسطه (یا نظری) باید به تصدیقی ختم یابند که بدون نیاز به تصدیقی دیگر، موجه یا صادق بوده و بدیهی اولی باشد.




علامه طباطبایی، چنان‌که از آثار او بر می‌‌آید، بی‌شک فلسفه‌دانی محیط و قوی بود که بر میراث فلسفی مسلمانان، اعم از مشایی، اشراقی و حکمت متعالیه، تسلط کامل داشت و البته، از میان سه مشرب فلسفی یادشده، مکتب صدرالمتالهین شیرازی را پسندیده و برای تعلیم فلسفه برگزیده بود. او هم معلم فلسفه بود و هم فلسفه‌‌ورز و فیلسوف. اما علامه طباطبایی دارای دستگاه منظم فلسفی بود که موضوع معرفت شناسی در آن جایگاه ویژه‌‌ای دارد. معرفت شناسی در فلسفه اسلامی تا زمان ملاصدرا یک مساله‌‌ی فلسفی هم به شمار نمی‌‌رفت؛ البته، معنای این سخن آن نیست که فیلسوفان مسلمان در باب معرفت شناسی رای و نظری نداشتند؛ چرا که آنان در باب حقیقت علم، رابطه‌‌ی آن با فاعل شناسایی، محدوده‌‌ی ادراکات آدمی، ارزش علم و ادراک، مفاهیم کلی و جزئی و... مباحث معتنابهی در آثارشان مطرح کرده بودند؛ برخی از این مباحث را می‌‌توان به روان‌‌شناسی علم و ادراک و برخی را به وجودشناسی علم و ادراک و برخی دیگر را به معرفت‌‌شناسی علم و ادراک متعلق دانست. اما آنان همه‌‌ی این مباحث را به صورت استطرادی و به تبع مسائل فلسفی دیگر مطرح می‌‌کردند و خود علم و ادراک را یک مساله فلسفی تلقی نمی‌‌کردند. این وضعیت چنانکه گفتیم، تا زمان ملاصدرا ادامه داشت تا اینکه وی در مبحث عقل و معقول «افسار» بر مساله فلسفی بودن علم وا دراک، برهان اقامه کرد و به توجیه فلسفی آن پرداخت. این امر باعث شد که فیلسوفان نوصدرائی و در صدر آنها علامه طباطبایی درصدد برآیند که مجموعه‌‌ی مباحث مربوط به علم و ادراک را به شاخه مستقلی تبدیل کنند. اختصاص چهار مقاله از مجموعه مقالات کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم»، که بسیاری از ابتکارات علامه طباطبایی هم در ضمن آنها بیان شده‌‌ است، دلالت بر آنچه گفتیم دارد. در مقاله مزبور یکی از موضوعات مهم معرفت شناسی در دیدگاه علامه طباطبایی را ملاحظه می‌‌‌کنید.

مهم‌‌ترین مساله در معرفت شناسی، ساختار معرفت است. هر دو رویکرد تجربه‌‌گرایی وعقل‌‌گرایی، ساختار معرفت را بر بنیان باورهای پایه استوار ساخته و تمام معرفت بشری بر دو گونه باور تقسیم می‌‌کردند؛ باورهای پایه و باورهای استنتاجی. ساختار معرفت در این دیدگاه که به مبناگرایی Foundationalism یا شالوده‌‌گروی و بنیان‌‌انگاری نامبردار است، واجد پایه‌‌هایی است که بر باور دیگر مبتنی نیست و به هیچ تکیه‌‌گاه و نگه‌‌دارنده‌‌ای نیاز ندارد. این سنخ از باورها، خود باورهای دیگر را تایید و توجیه می‌‌کنند. اما باورهای غیرپایه که باورهای متسنتج (Derived Believes) هستند باورهایی به شمار می‌‌روند که بر باورهای دیگر مبتنی شده‌‌اند. این باورها در مسیر استنتاجی به باورهای پایه می‌‌‌رسند؛ به این دلیل که تمام باورهای با واسطه باید به باور بی‌‌واسطه یا مبنا ختم شوند.

در نظریه باور پایه یا مبناانگارانه، معرفت بشر چون درختی تلقی می‌‌شود که تمام سرشاخه‌‌ها باید به شاخه‌‌ها و سپس به تنه مؤدی شوند. هیچ معرفت بی واسطه‌‌ای نداریم که بدون پشتیبانی و نگهدارندگی باورها و معرفت‌‌های مبنا، موجه قلمداد شود. این دیدگاه که نخستین رویکرد معرفتی بشر را شکل داده و درحال حاضر هم مهم‌‌ترین جریان و نظریه معرفتی در معرفت‌‌شناسی شمرده می‌‌شود با نقدهایی مواجه شده است. بیشتر متفکران اسلامی در حوزه معرفت‌‌شناسی مبناگرا بوده و بر اساس باورهای پایه که خود موجه‌‌اند به تشریح ساختمان معرفت بشر دست زده‌‌اند. علامه طباطبایی با طرح بدیهیات و علم حضوری، از باور پایه بهره گرفته و کیفیت دانش و معرفت آدمی را تبیین ساخته است. مبناگرایی به دو سنخ مبناگرایی ساده و مبناگرایی مضاعف بر اساس فاعل شناسا تقسیم می‌‌شود که علامه هر دو قسم را می‌‌پذیرد؛ در حالی که بسیاری از منتقدان مبناگرا، امکان تحقق مبناگرایی مضاعف را غیرممکن برمی‌‌شمارند. باورهای پایه در تقسیمی دیگر شامل خطاپذیر و خطاناپذیر(infallible) است که علامه به باور پایه خطاناپذیر اعتقاد دارد.

امکان وجود معرفت پایه و باور بین بالذات: علامه طباطبایی در تمام آثار فلسفی خود از جمله در مقدمه دو کتابش ‌‌‌یعنی بدایه‌‌الحکمه و نهایه‌‌الحکمه‌‌‌ معرفت را بر باورهای پایه استوار می‌‌سازد. علامه باورهای بدیهی و فطری را باور شالوده تلقی کرده و امکان‌‌پذیری معرفت را بر همین اساس توجیه می‌‌کند. وی از معلوم فطری و جهان بیرون از ما به عنوان دو مولفه اساسی معرفت و باور صادق آغاز می‌‌کند (طباطبایی،1385،ج،551) و با گسترش حوزه‌‌ شناختنی به چهار قلمرو می‌‌کوشد تا سرشت معرفت را تبیین کرده و پیوند آن با صدق را بر اساس گونه‌‌شناسی علم و تاکید بر علم حضوری ایضاح کند. (همان جلد دوم،64‌‌‌57) می‌‌کوشم بر اساس مدلی که علامه در آثارش در بررسی موضوعات معرفت‌‌شناسی از آن پیروی کرده و سرانجام دیدگاه نهایی‌‌اش در خصوص حقیقیت معرفت که چیزی جز ابتنا بر علم حضوری و باورهای پایه نیست، نوشتار را سامان دهم. از این رو می‌‌توان در چهار بخش: الف) معلومات فطری و شالوده ب) معرفت حسی و امکان خطا ج) شناخت عقلی و ماهیت آن د) علم حضوری و خودموجه بودن باور، به بررسی و تشریح آرای علامه پرداخت اما قصد اصلی، بخش نخست این چهار قسم خواهد بود.

باورهای فطری و پایه: علامه طباطبایی ضمن تقسیم علم به علم تصوری و علم تصدیقی و تاکید بر وجود حکم در نوع دوم (طباطبایی،1387،ج1، 180‌‌‌178) تصریح می‌‌کند که فطری بودن باورها شامل علم تصدیقی است و تعبیر پایه و فطری بودن در علم تصوری بی‌‌معناست. از این‌‌رو در جلد دوم «اصول فلسفه و روش رئالیسم» بیان می‌‌دارد: «ما هر چند در ذهن خود تصورهای مقدم بر تصورهای حسی نداریم اما تصدیق‌‌های مقدم بر تصدیق‌‌های تجربی داریم» (طباطبایی،1385،ج2،ص32).
علامه با بررسی معلومات تصدیقی بی‌‌شمار آدمی و ضرورت مناسبت و ارجاع ادراکات به یکدیگر (ادعایی که در مبناگرایی در لزوم ارجاع باورهای بی‌‌واسطه به باور بی‌‌واسطه یا پایه گفته می‌‌شود)، معتقد است ما هیچ‌‌گاه نمی‌‌توانیم مسائل زیادی از این گونه معرفت را اثبات کنیم؛ مگر پیش از آن، ثبوت بدیهی و پایه بودن باورهای دیگر را به انجام برسانیم. علامه، پیوند میان باورهای غیرپایه و پایه را از نوع توالد و باروری مادی دانسته و قائل به اصل و فرع یا درخت و میوه است.

در دیدگاه مبناگرایی، اصلی‌‌ترین دلیل بر اعتقاد به وجود باور و یا باورهای پایه، مساله تسلسل است. برهان تسلسل نشان می‌‌دهد که بدون پذیرش پایه‌‌های معرفتی، امکان شکل‌‌گیری معرفت از بین خواهد رفت. بنابراین می‌‌توان با آشکار ساختن بطلان دور در توجیه یا سلسله نامتناهی از توجیه، وجود باورهای پایه یا مبنا را تبیین کرد. ویلیام آلستون در نوشته‌‌ای با عنوان «دو نوع از پایه باوری» (Two Types of Foundationalism) که به سال 1989 منتشر شد، می‌‌‌نویسد مهم‌‌ترین برهان بر پذیرش باورهای پایه در معرفت، برهان تسلسل است.
وی می‌‌نویسد اگر شخصی به نام «الف» باوری با واسطه بنام داشته باشد برای اینکه بدانند که این باور او پایه و موجه است باید در باور به سایر گزاره، q,r,s و... موجه باشد. این گزاره‌‌ها باید در صادق و موجه بودن به گزاره نخست‌‌‌ -یعنیp-‌‌‌ مرتبط شوند. بنابراین شخص «الف» تنها در صورتی به باورp موجه است که در باور به هر کدام از گزاره‌‌های دیگر هم موجه باشد. تمام این باورها با واسطه و غیرپایه اند؛ از این رو باید به باور موجه بی‌‌واسطه و پایه منتهی شوند. والا صورت‌‌های ذیل قابل تصور است که تماما باطل هستند:
-باورهای باواسطه به یک باور غیر موجه منتهی شود.

-سیر ارتباط گزاره‌‌ها به نحو تسلسلی و بی‌‌نهایت ادامه یابد.
-یا سیر دوری و حلقه‌‌ای شده و هر باور باواسطه باور دیگر و ان هم به باور اول منتهی شود؛ نتیجه اینکه هر شاخه و باوری به یک باور موجه پایه یا بی‌‌واسط ختم می‌‌شود که آن باور بدون احتیاج به باور نگهدارنده یا موجه بیشتر، موجه است و سلسله با باور پایه پایان می‌‌پذیرد (1989, See:Alston, Two Types of Foundationalis)

علامه طباطبایی مهم‌‌ترین دلیلی که بر وجود باورهای فطری یا بدیهی بی‌‌واسطه ارائه می‌‌کند، محال بودن فرض عدم تناهی در سلسله علل تصدیقی است. وی بر این باور است که تمام باورهای تصدیقی باواسطه (یا نظری) باید در جایی متوقف شده و به تصدیقی ختم یابند که بدون نیاز به تصدیقی دیگر، موجه یا صادق بوده و بدیهی اولی باشد. علامه عبارت «خود به خود موجه یا پیدا بودن» را به کار می‌‌گیرد و می‌‌افزاید هر باوری را فرض کنیم باید یا خود آن بی‌‌‌واسطه صادق باشد یا منتهی به تصدیقی بدیهی و پایه شود.
استدلال علامه این است که تمام علوم و باورهای غیر بدیهی یا غیرپایه تنها زمانی صادق و موجه می‌‌شوند که منتهی به بدیهیات و باورهای شالوده شوند (طباطبایی،1385،ج2، 109‌‌‌101).

جوادی آملی در شرح آرا علامه در مساله برهان تسلسل و دلیل وجود بدیهیات معرفتی و باور مبنا می‌‌نویسد که علاوه بر دریافت بالوجدان بعضی از مفاهیم و احکام که نیازی به ارجاع ندارند، بطلان تسلسل، دلیل اساسی ختم باورهای غیر پایه به باور بدیهی است. اگر همه معرفت‌‌های ما باواسطه یا کسبی باشند به ناچار دچارتسلسلی خواهیم شد که باورهای ما به باوری اولیه که خود موجه یا بین بالذات باشد ختم نمی‌‌شود. نادرستی این فرض این است که معرفت بشری هیچ‌‌گاه آغاز نخواهد شد و چون حصول مفاهیم نامتناهی برای ذهن محدود بشری ممکن نیست یا برفرض امکان آن، از آنجا که باوری که بین و معلول بالذات و بی واسطه باشد وجود ندارد، بنابراین هیچ‌‌گاه باورهای غیرپایه و صرف معرفت تشکیل نخواهد شد (جوادی آملی،1375،ج1،176).

البته علامه بر هر دو –یعنی تسلسل و عدم تشکیل معرفت-‌‌‌ اشاره دارد اما تاکیدش بر مشکل تسلسل است. از این روست که بدیهیات اولیه را مبنایی تلقی می‌‌کند که باورهای باواسطه باید به آن ختم شوند. علامه منشا اقسام بدیهیات (وی قائل به شش قسم بدیهی است) را استقرار دانسته و مبدا تمام بدیهیات را «اولیات» برمی‌‌‌شمارد (طباطبایی،17،1362).

خطا‌‌پذیری و خطا‌‌ناپذیری در باور پایه: در نظریه مبناگرایی، دو رویکرد درباره صدق باور وجود دارد؛ رویکرد اول برمبناگرایی خطاناپذیر تاکید دارد؛ در حالی که گروهی دیگر مبناگرایی خطاپذیر را باور دارند. پرسش اصلی این است که در باورهای پایه یا شالوده، استدلالی برای نشان دادن صدق آنها وجود ندارد و از باورهای پشتیبان خبری نیست. چگونه این باورها را جزو معرفت دانسته و در باور به صدق آنها موجه هستیم؟ در پاسخ به این پرسش دو رویکرد شکل گرفت؛ رویکرد نخست که مبناگرایی خطاناپذیر(Infallible) را در پیش گرفته بودند، بر باورهای یقینی‌‌ای که تردیدناپذیر و خطاناپذیر هستند، تاکید داشتند. اینان تصریح می‌‌کردند که باورهای مبنایی یقینی، خطاناپذیر بوده و به این واسطه دیگر باورها را که غیرپایه‌‌اند، تایید و توجیه کرده و تضمین Warrant می‌‌کنند (مورز و سایرین،1385،164‌‌‌163).

کیت لرر در مقاله مبناگرایی خطاناپذیر (infallible foundationalism) نظریه معرفت را (The theory of knowledge) که به سال1990 در بخش دوم کتاب نشر یافت، می‌‌نویسد که مبناگرایی خطاناپذیر با محور قرار دادن رویکرد خطاناپذیری معتقد شدند که باورهایی هستند که درستی آنها بالذاته بوده و صدقشان قابل تضمین است؛ یعنی بعضی از باورها به گونه‌‌ای هستند که صدق خود را تضمین کرده و فاعل شناسا در پذیرش آن در کسب معرفت صحیح، بری از خطا بوده و به نحو کامل موجه خواهد بود. در مقابل این رویکرد به باور لرر، مبناگرایی خطاپذیر(fallible foundationalism) وجود دارد. این رویکردتصریح دارد که یک مبناگرا نمی‌‌تواند باورهایی داشته باشد که صدق خود را تضمین کرده و یا مغلوب دیگر گزاره‌‌ها واقع نشود. فرد باید به باورهای پایه‌‌ای بسنده کند که میزان صدق، توجیه و یقین در آنها به مراتب نازل‌‌تر بوده و تضمین جای خود را به امری خطاپذیر بدهد. (routledeg,1990,see:theory of knowledge, keith Lehrer)
علامه طباطبایی قائل به باورهای پایه‌‌ای است که صدق خود را تضمین کرده و خطاناپذیر هستند. از این‌‌رو علامه با عبور از ادراکات حسی‌‌ای که آنها را خطاپذیر برمی‌‌شمارد (اما معرفت‌‌بخش می‌‌داند) می‌‌کوشد تا یقین و خطاناپذیری را در علم حضوری و ادراکات فطری جست‌‌وجو کند.

علامه به پیروی از فیلسوفان اسلامی‌‌ای همچون ابن سینا، مبدا علوم را حس می‌‌داند (طباطبایی،1387،ج1، 180‌‌‌178). اما آنها را یقینی و تردیدناپذیر تلقی نمی‌‌کند. ابن سینا بر این باور است که حس و معرفت حسی، مبدا معرفت اشیاست و دروازه ورود به قلمروی دانش، ادراک حسی است (ابن سینا،94،1379).
ابن سینا مقدمات علوم یقینی و مبادی معرفت کلی را معرفت حسی دانسته و معتقد است که به وسیله حس و تجربه، باورهای مفرد کسب شده و سپس عقل در آنها تصرف می‌‌کند و از آنها ترکیبی حاصل می‌‌آورد. بنابراین یکی از راه‌‌‌های وصول به معرفت، حس است (ابن سینا،312،1373).
علامه طباطبایی بر این عقیده است که تمامی معرفت‌‌ها و معلومات به حس منتهی می‌‌شوند؛ به نحوی که حس، سرچشمه همه باورها و معارف بشر است. اما با این وصف در حس خطا وجود دارد. فرو بردن یک دست در آب داغ و دست دیگر در آب سرد و سپس فرو بردن هر دو دست در آب نیمه‌‌گرم، مشکل حس را عیان می‌‌سازد. در این حالات به تعبیر علامه دو خبر کاملا متناقض به ما خواهد رسید که به هیچ وجه با خارج مطابقت نخواهد داشت (طباطبایی،1387،ج185،1).

علامه معتقد است که خطا در ادراک حسی آن‌‌چنان علنی است که هیچ کس نمی‌‌تواند آن را انکار کرده و یقینی نبودن حس و لغزش‌‌ها تردیدهای در آن را باور نداشته باشد. اما با وجود این، خطای حس موجب پذیرش آرای نسبی گرایان و منکران واقعیت خارج نمی‌‌شود (ر.ک:طباطبایی1387ج1،210‌‌‌185).
علامه در جست‌‌وجوی باور و معرفتی است که خطاناپذیر باشد. از این رو در بسیاری از آثارش از جمله «نهایه»، «اصول فلسفه» و «بدایه» درصدد تبیین شالوده علم حضوری و ارجاع تمام ادراکات و معرفت‌‌ها به علم حضوری بوده که خطاناپذیر و یقینی است.

ادامه دارد ...
برای مشاهده بخش دوم این متن، مطلب «باور پایه در اندیشه علامه طباطبایی » را از لینک‌های پیوست دنبال نمایید.


با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۷ شهریور ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
نویسنده : قاسم پورحسن
مطالب
عناوین
رسته: 1