سه‌شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
بر خط: 882
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

402 بازدید
نشست «دانش اقتصادی و مسأله رئالیسم» قسمت سوم

ما در تمام جریان رئالیسم ردپایی از متافیزیک نمی‌بینیم. به همین دلیل ما به بنیان واقعیت نمی‌توانیم برسیم، در اقتصاد هم اگر به دنبال این سؤال باشیم واقعاً به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیم.


«این مطلب، بخش سوم از مطلب «نشست؛ دانش اقتصادی و مسأله رئالیسم» است.


کتاب ماه: آقای پیغامی، به نظر شما اندیشه‌های مطروحه می‌تواند به مشکلات نظری علم اقتصاد پایان دهد؟ و آیا اساساً می‌تواند جایگزین نگاه رئالیستی فلسفه‌ی اسلامی در اقتصاد باشد؟
پیغامی: مروری که دوستان کردند، مرور خیلی خوبی بود، همین مرور خوب باعث می‌شود که مسیر بحت را بعد از این تعیین کنیم که چه باید باشد، ذهنیت من از مسأله‌ی رئالیسم در ادبیات رایج فلسفه‌ی اقتصاد این است که بخشی از این کلمه در جایی به کار می‌رود که می‌خواهند شعار بدهند. مثلاً من می‌خواهم طرف مقابلم را منکوب کنم و می گویم که حرف‌های من رئالیستی است و حرف‌های شما نیست. یکی از فحش‌های آکادمیک این ایست که طرف مقابل را ایده آلیست بنامیم نه رئالیست. وقتی در ادبیات می‌خواهیم غور کنیم اولاً باید مواظب باشیم که شخصی که بحث رئالیسم را مطرح می‌کند از این گروه افراد نباشد. چون این مورد بحث ما نیست، یک مقام دیگر بحث نوع صورتبندی است که ادبیات مربوط به رئالیسم در اقتصادی در این دو - سه دهه‌ی اخیر پیدا کرده است؛ مخصوصاً با آقایان ماکی و لاوسن که به نظر می‌رسد باید این صورت بندی‌ها محل اشکال و بحث باید واقع شود. مخصوصاً صورتبندی ماکی بسیار مصادره به مطلوبانه است و حیف است که اندیشمند و دانشمند اقتصادی رئالیسم را بخواهد از این پنجره و از این زاویه‌ی دید نگاه کند، واقعیت این است که در تاریخ اندیشه‌ی اجتماعی و مشخصاً اقتصادی حداقل در حد مکتوب آن از ارسطو و افلاطون هم بخواهیم شروع کنیم، مسأله‌ی رئالیسم و مسأله‌ی ذهن و عین، مسأله‌ی همه‌ی دانشمندان علوم اجتماعی بوده و تا الان نیز امتداد داشته است، یعنی ما مباحث فریدمن را هم که می‌خوانیم، می‌بینیم در یک قضایی ردپای مسأله‌ی رئالیسم و ایده آلیسم قابل رؤیت است. حالا باید ببینیم رئالیسم اصلاً چه بود تا برسیم به ادبیات بزرگان، یعنی من می‌خواهم این را تأکید کنم که دوستان خواننده‌ی مباحث ما به سمت فضای رسانه‌ای غربی نروند و فکر کنند که بحت رئالیسم از ماکی شروع شد، درست است، ماکی یک تیتر بندی کرده و مباحث را در بحث‌های رئالیسم توسعه داده است ولی ما برگردیم به کتاب‌هایی که به فارسی هم ترجمه شده و جریان رئالیسم را (و سؤالات اصلی مسأله‌ی رئالیسم را) در آنها مرور می‌کنیم؛ مثل کتاب «فلسفه و اقتصاد » پیرو مبنی. اصلاً مسیر بحث، گستره‌ی ادبیاتش و گستره‌ی سؤالات عمیق مسأله‌ی رئالیسم را در ماکی ممکن است نبینیم هر چند که اصطلاحات مختلفی در آن به وقور یافت می‌شود.

• مشهدی احمد: تفکیکی که جون رابینسون لنجام می‌دهد نیز قابل طرح است.
• پیغامی: بله، شما در مقدمه‌ی کتاب جون رابینسون می‌بینید که بحث‌های اصلی رئالیسم آنجا بیشتر قابل پیگیری است تا در ادبیاتی که امروزه به اسم رئالیسم اقتصاد مد شده است. نکته‌ی دوم بنده این است که به این فرمالیسم اسیر نشویم، به تعبیر هایل برونر اقتصاددانان همه فلاسفه‌ی دنیوی بودند، نکته‌ی سوم این است که ببینیم مسأله‌ی رئالیسم چیست؟ و اساس بحث از کجا شروع می‌شود؟ رئالیسم برآمده از این سؤال است که من به عنوان فاعل شناسا به عنوان یک logosشکی نیست که یک تمایزی انتولوژیک دارم با آنچه که می‌خواهم بشناسم. ممکن است این تمایز، یک تمایز واقعی اصیل نباشد؛ چرا که من یک بازیگرم؛ حتی با نگاه‌های رئالیستی یا پست مدرن اگر وجود ذهنی که ساخته‌ام و خلق کرده‌ام، مثلاً یک گاو سفید با دو با دو شاخ در ذهنم خلق کرده‌ام. به لحاظ حقیقی تفکیکی بین من و آن وجود ذهنی نیست. هرچند وقتی من می‌خواهم درباره‌ی آن گاو سفید دوشاخ صحبت کنم و ویژگی‌های آن را تبیین کنم، بین این دوگانگی اعتباری صورت می‌دهم، بین فاعل شناسا و آن واقعیتی که من می‌خواهم آن را بشناسم، هرچند که آن واقعیت مخلوق خود من باشد، اصل این دوگان بین عین و ذهن را با تفاسیر مختلفی که شده در بحث شناخت قابل قبول است، و برای همین این سؤال پیش می‌آید که اولاً وجود و واقعیت چه ویژگی داد؟
و ثانیاً شناخت من چه نسبتی با واقعیت دارد؟ تولیدات ذهنی من چه نسبتی با آن واقعیت دارد؟
در سؤال از واقعیت اولین بحث اقتصاددانان این است که واقعیت اصلاً چگونه است؟ در اصل وجودش اگر شک کنیم که خروج از رئالیسم است. ولی وقتی صحبت از این می‌کنیم که آیا آنتروپیک (بی نظم) است یا سینتروپیک (با نظم)، این آغاز سؤالی است که ما اسم آن را می‌گذاریم مبانی و مبادی رئالیستی علم اقتصاد، یا مبانی رئالیستی هر مکتبی، مثلاً آدام اسمیت با اعتقاد به وجود یک دست نامرئی، اساساً این حرف را می زند، اما به صورت دیگری که من واقعیت اقتصادی را در نفس الامر خارجی مسأله ای، واقعیتی، وجودی سینتروپیک می‌بینم، یعنی نظم خود بنیادی دارد، وقتی که کینز ۱۹۳۶ (و نه کینز ۱۹۲۸) می‌گوید اساساً تعادل استثناست و قاعده در عدم را تعادل است، در واقع دارد می‌گوید که من در میادی هستی شناسی خودم قائل به این هستم که دنیا آنتروپیک است. سؤال از اینکه ما در حوزه‌ی هستی شناختی قائل به این هستیم که خارج از من شناسا و نه خارج از من، آن آبژه ای که من می‌خواهم بشناسم، وجود دارد یا نه ؟ این سؤال از انتولوژی است، اگر من بگویم بله اینجا رئالیستی‌ام و اگر بگویم خیر، ایده آلیستی ام، بسیاری از عناوینی که از آقای ماکی فهرست کردند اساساً رئالیسم نبود. آن وقت اگر قائل به نومینالیسم بشویم، چیزی به اسم رئالیسم به لحاظ فلسفی آن معنی ندارد. البته اقتصاددانان، در اغلب موارد یا الفاظ را مبهم به کار می‌برند و یا یک تعریف خود درآورده مستفاد می‌کنند. این یک طرف قضیه است که من واقعیت را چگونه می‌بینم، با چه پیش فرضی؟ و به همین دلیل سؤال از رئالیسم، با این فرض شروع می‌شود که من واقعیت بیرونی را چگونه فرض می‌کنم اشاره به مبدأ و مبادی فلسفی). حوزه‌ی دوم از بحث سؤال از اعیان است، که در مباحث قبلی نیز وجود داشت. همین الفاظ و اعیانی که ما می‌خواهیم در علم به کار ببریم، این‌ها چه هستند؟ آیا اساساً این‌ها وجود خارجی دارند؟ قابل تعریف هستند؟ من اگر بگویم «این لیوان» خب این یک عین خارجی است. (مگر اینکه یک سوفسطا بشوم یا دیالکتیک محض بشوم و بگویم شاید دارم خواب می‌بینیم که البته آن هم ابن سینا با نواختن یک سیلی در گوشش به او جواب می‌دهد) سؤال از اینکه مثلاً کالا چیست؟ آیا کالا یک واقعیت خارجی است که من می‌توانم قبولش کنم؟ خب این سؤالات جوابی ندارد، گفتن اینکه مثلاً فهرستی که آقای ماکی اسم می‌برد که این اقتصاددانان همه رئالیستی‌اند، نشان دهنده‌ی این است که اساساً اقتصاددانان را ایشان نمی‌شناسند. حداقل در مکتب اتریش مثال می‌زنم، یکی از وجوه عمده‌ی مکتب اتریش در مورد وجود کالا این است که آیا سی فنجان به شما بدهیم به خاطر این خدمتی که به ما کردید، با هر روز یک فنجان تا سی روز، آیا این دو کالا یکی هستند؟ مساله‌ی زمان وقتی می‌آید، اوصاف کالا وقتی می‌آید، کالا چیست؟ الان این لیوان فی ذاته کالا نیست، وقتی که می‌خواهد مورد استفاده‌ی من قرار گیرد کالا می‌شود. بنابراین یک وجوه کاملاً اعتباری و انسانی به آن داده می‌شود، که قبلاً داده نمی‌شد، این بحث بسیار جالبی را پشت سر خودش می‌آورد که مثلاً اگر به من بگویند که گردوی سفید هزار تومان است و گردوی سیاه پانصد تومان است، آیا من می‌توانم بگویم که پانصد تومان الباقی‌اش به خاطر سفیدی آن است؟ آیا اساساً سفیدی چیزی هست که من بتوانم از واقعیت جدایش کنم؟ چطور می‌توانم برای سفیدی یک وجودی قائل بشوم، برایش مبنای رئالیستی قائل بشوم، بعد حسب آن وجود رئالیستی و احتمالاً نیازهایی که از من برطرف می‌کند و کارکردهایی که من از آن متصور می‌شوم را به آن اعمال کنم و برایش ارزش پولی هم قائل شوم؟ سؤال از این‌ها سؤال از رئالیسم است. به همین سادگی هم نیست. جالب اینکه این مسأله (سفیدی گردو) در فقه نیز مطرح شده است. مثال دیگر کلمه‌ی سرمایه است، حالا جون رابینسون می‌گوید که از بچگی به مایک دروغ بزرگ یاد داده‌اند و آن اینکه سرمایه، وجود دارد و در تابع تولید نیز هست، اما سرمایه را نمی‌توان تعریف کرد، به همین نحو بحث قیمت از یک مبنای هستی شناختی غلطی شروع می‌شود و بعد جلو می‌رود، واقعاً یک بحث مفصل داریم که اعیان چه هستند؟ این حوزه ایست که من اسم آن را مباحث انتولوژیک حوزه‌ی رئالیسم می‌گذارم که در واقع رئالیسم پاسخی است به سؤالی انتولوژیک، که اگر بله باشد اعتقاد به رئالیستم و اگر نه باشد اعتقاد به ایده آلیستم وجود دارد که البته بین این‌ها نیز یک طیف وجود دارد، اما عرصه‌ی دوم مسأله‌ی رئالیسم، حوزه‌ی شناخت است. ما در فلسفه چند نوع شناخت برای انسان قائلیم؛ شناخت اول، شناخت اپیستمیک است، در این شناخت بنده سعی می‌کنم توصیف یا تبیینی از واقیت یا نفس الامر خارجی‌ام برای شما بازنمایی یا حکایت کنم، نکته‌ی اساسی اینجاست که اگر من قبول کنم، بین آنچه که من شناخت دارم (شناخت اپیستمیک من) با واقعیت خارجی انطباق وجود دارد، اینجا دیگر من نمی‌گویم که رئالیستم هستم (که به اشتباه خیلی‌ها می گویند) بلکه دقیق‌تر این است که بگوییم من ابژکتیویست (objectivist) هستم؛ یعنی رئالیسم در عرصه‌ی اپیستمولوژیک ابژکتیویستم است، رئالیسم سؤال از انتولوژی است و سؤال از اپیستمولوژی نمی‌تواند باشد که آقای ماکی وارد این تقسیم بندی‌ها می‌شود و آن را به هم می‌ریزد، هرچند که فیلسوف باشد و داخل دانشکده فلسفه فعالیت می‌کند. حوزه‌ی دوم دانش دانش تکنه ای است، در حوزه‌ی دانش تکنه، ما در پی توصیف و تبیین خارجی نیستیم، بلکه در پی خلق واقعیت مطلوب خارجی هستیم و با واقعیت موجود هم کار نداریم، اینجا در واقع یک نوع رئالیسم داریم که شاید به ایده آلیسم نزدیک باشد، ولی عملاً یک، رئالیسم به اسم واقعیت مطلوب شکل می‌گیرد.
در وهله‌ی سوم، مساله اینست که آیا من توانستم آن واقعیت مطلوب را خلق بکنم یا نه؟ اینجا سؤال از تدبیر است. برنامه ریزی تحت کنترل، پیش بینی است. حتی پیش -بینی هم در همین فضاست. که من یک واقعیت را که هنوز وجود پیشینی ندارد را می‌خواهم وجود پیشینی به آن بدهم، این در مقوله‌ی اپیستمه نمی‌گنجد و در مقوله‌ی تکنه است، بلکه فرونسیس (phronesis) نام دارد، در این تعریف که شاید ساده‌ترین تعریفش علم معطوف به قدرت باشد، اساساً من در پی این هستم که دیگر از آن چگونگی خلق‌ها نیز بگذرم و خود واقعیت را ایجاد کنم منتها با معطوف به قدرت، با پیوندی که بین فاعل شناسا (نه به مفهوم اپیستمیک آن) با قدرت شکل می‌گیرد، اساساً خلق واقعیت‌های خارجی می‌کند.
خوب است که بعد از این تمایز، بحث ابژکتیویسم را در برابر رئالیسم مطرح کنیم، در اینجا بحث بر سر مسأله‌ی کارآمدی است و اینکه من چقدر توانستم این واقعیت مطلوب خارجی را خلق کنم، دانش اقتصادی چون براساس همین دعوای اپیستمه، تکنه و فرونسیس (البته کمتر) سعی کرده حرف‌هایش را بزند، رسیده است به یک جزمیت‌هایی که آقای پیرو مینی از آن یاد می‌کند و می‌گوید این‌ها یک دوگان مجهول دیگری ساختند به اسم اثباتی، هنجاری که با توسل به آن از آن دترمینیست (جبرگرایی) دکارتی فرار کنند؛ و حسب نگاه فلاسفه، هیچ دوگانگی فلسفی و معنای فلسفی ندارد، ولی تمایز اپیستمه، تکنه در حوزه‌ی دانش معنا دارد، ما حتی اگر قائل به خطابه بشویم، مک کلاسکی معتقد است یک نوع خطابه‌ی نود (node) یا خطابه‌ی پوچ است. منظور این است که رئالیسم و ایده آلیسم حتی در خطابه نیز وجود دارد. به اعتقاد بنده نیز خطابه امری دور و بریده از رئالیسم نیست، با بحث‌هایی مربوط به اینکه خوب چیست؟ مثلاً وقتی در اقتصاد می گوییم بهینگی، سؤال اینجاست که از کجا آمد؟ آیا این سؤال از حسن و قبح یک سؤال اپیستمیک است؟ قطعاً می‌بینیم که اینطور نیست.
سؤال از مباحث توصیه‌ای و احکامی که در عرصه‌ی تکنه ای در علوم اجتماعی از جمله اقتصاد است را دنبال کنیم، بیایید ببینیم مشکلامان چیست؟ یک بخش از مشکل این است که مسأله ها خیلی واقعی نیستند. نکته‌ی دوم این است که این‌ها چقدر با نیازهای واقعی انسان در تطابق است؟ اگر علامه طباطبایی کتابی با عنوان «اصول فلسفه رئالیسم» دارد، و اسمش را گذاشته رئالیسم و نگذاشته واقع گرایانه (هوشمندانه) و به نظرم نباید ایسم ها را ترجمه کنیم، نکته‌اش این است که اتفاقاً جریانات مقابل نگاه اسلامی، رئالیستی نیستند، حالا رئالیستی نبودنشان یعنی چه؟ یعنی نه تصور دقیقی از هستی دارید نه می‌توانید در حوزه‌ی علوم اجتماعی تطابق بین نیازهای انسان، خواسته‌های انسان، آنچه که انسان باید بشود را با این عالم آفرینش به وجود آورید، اگر ادعا می‌شود که ما رئالیستی هستیم برای این است که ما در اسلام برایش معنی داریم، مثلاً علامه در مقاله‌ی ششم می گویند که ما چیزی داریم به اسم ادراکات اعتباری که حتماً مابه ازای خارجی ندارد اما به الانتزاع خارجی دارند. اگر حیا خوب است، حتماً یک واقعیت خارجی دارد، مشکل نگاه غربی همین جاست. چون نمی‌تواند بگوید که چرا چیزی خوب است، آن را به لذت مربوط کند که خود آن نیز معلوم نیست چرا خوب است؛ و اساساً لذت چه کسی، چه چیزی است؟ چون خود لذت اوصاف اصیل نیست و تبعی است و بار پایه‌ی ذهنی است که وارد حوزه‌ی واقعیات و عینیات نمی‌شود. ولی در اسلام ما قائلیم که دقیقاً اگر اسلام گفته زکات بدهید، این یک پایه‌ی واقعی دارد، به تعبیر آسمانی دین، در عین اینکه این احکام آسمانی‌اند، زمینی‌اند، یعنی من برای تک تک بایدها و نبایدهای خودم، یک مکانیزم های واقعی پیدا کنم و یک تطابقی بین تشریع و تکوین داشته باشم، والا با فرض اینکه تشریع برای خودش یک عالم است، و بایدها جدا از هست هاست، عملاً شروع به دور شدن از پایه‌های رئالیسم در علوم انسانی می‌کنیم، ممکن است در حوزه‌ی فیزیک و شیمی ما ادعای رئالیسم کنیم و توانسته باشیم تطابق‌ها را هم نشان بدهیم، یا اگر کاملاً بخواهم ناتورالیستی عمل کنیم، می گوییم که به نتایج کار کردی در فیزیک آنطور که می‌خواستیم رسیده‌ایم، ولی در حوزه‌ی علوم انسانی، مسأله با انسان شروع می‌شود و تمامی اعیان ما یک شاخه‌ای در ذهن انسان، خواسته‌های انسان پیدا می‌کند و با آن معنادار می‌شود؛ و اینجاست که اساساً مسأله‌ی رئالیسم در اندیشه‌ی اسلامی با آنچه که در اندیشه‌ی غربی رئالیسم نامیده می‌شود، به نظر می‌رسد که یک مشترک لفظی است و هیچ ارتباطی با هم ندارند. آن اصلاً رئالیسم نیست از نظر امثال علامه، در حالی که این طرف حتماً رئالیسم باید نامیده شود، باید مواظب بود که اغتشاش مفهومی که امثال آقای ماکی راه انداختند در عرصه‌ی رئالیسم را ما درگیرش نشویم، آقای تونی لاوسن در اول کتاب خودش می‌گوید ما اقتصاددان هستیم و رئالیست نیستیم و در واقع می‌گوید که شما حق ندارید در مورد رئالیسم حرف بزنید!

• مشهدی احمد: البته لاوسن نقل قول می‌کند.

• پیغامی: نقل قول می‌کند، ولی نقل قولش هم نقل قولی نیست که بگوییم به آن قائل نیست. آن نقل قول اصلی‌اش این است که ما اقتصاددان هستیم و متدولوژیست نیستیم؛ و ایشان از متدولوژیست نبودن می‌گوید که بهتر است بگویند، رئالیست نیستند؛ و نقل قولی نیست که خودش قبول نداشته باشد و بخواهد آن را رد کند، یک، باید مواظب باشیم که دچار این اغتشاش مفهومی نشویم و دو، هم اینکه ببینیم سؤالات اصلی رئالیسم چیست؟ که به درد امروز ما بخورد، یعنی اگر دانشجوی ما سر کلاس از همان ابتدا به چه چیزهایی توجه بکند، اسیر یک سری مغلطه‌های ایده آلیستی و ذهنیتی به اسم علم اقتصاد نمی‌شود؟ چیزهایی که یافته‌هایی بیش نیستند و هیچ ریشه در واقعیت هم ندارند، ما خیلی وقتها دانشجو را به این دلیل که با این مفاهیم آشنا نمی‌کنیم، یک IS-LM ضربدری نشانش می‌دهیم و فکر می‌کند این واقعیت یا بازنمایی و تصویری از واقعیت خارجی است. در حالی که هیچ واقعیت خارجی پشتش نیست.

• مشهدی احمد: همه‌ی این‌ها را گفتیم، برگردیم سر اینکه، مثلاً فرض کنید براساس یک رویکرد رئالیستی اسلامی چطور می‌توانیم پدیده‌ی مصرف را تبیین کنیم؟ واقعاً اگر من و شمایی که فرض کنید قرار است در حوزه‌ی رئالیسم اسلامی کار کنیم باید بتوانیم برای این پرسش پاسخ بدهیم.، فرض کنید سؤالم را ببرم در چار چوب الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت، شما به عنوان یک نظریه پرداز رئالیسم اسلامی چگونه می‌توانید یک الگوی ایرانی اسلامی برای پیشرفت تبیین کنید؟ که مبنای اسلامی داشته باشد و متفاوت از مبنای اقتصاد مرسوم باشد؟ باید کمی از بحث‌های صرف فلسفی فاصله بگیریم و به سمت اقتصادی کردن این مفاهیم برویم.

• پیغامی: این یک پروسـه است. یک پروسه‌ی تاریخی عظیم. ولی یک بخش آن برمیگردد به اینکه ما علم زده نشویم، بگذارید مثالی برایتان بزنم. ما در ادبیات اقتصادی تا مقاله‌ی آقای چمبرلین را نخواهیم، تا یک مقدار از مکتب اتریش نخوانیم، اساساً برای کالا بعدی به اسم زمان قائل نیستیم، کل اقتصاد خردی که ما می‌خوانیم، بدون زمان است تا بیاییم به چمبرلین برسیم که به ما بگوید چتر در روز بارانی و چتر در روز غیر بارانی ارزشش متفاوت است. حالا من می گویم بیایید کمی واقعی باشیم. وقتی همین رساله‌های عملیه که در طاقچه‌های خانه‌ی همه‌ی ما هست را باز می‌کنم، می‌بینم آنجا نوشتند که یخ در روز زمستان با یخ در روز تابستان با هم فرق دارد، اگر یک کیلو یخ را به دوستت در روز زمستان قرض دادی، نمی‌توانی وسط تابستان به دوستت بگویی که یک کیلو یخ من را بده، یعنی هزار سال قبل از آقای چمبرلین، شیخ طوسی در کتابش بین یخ در زمستان و تابستان تفاوت می‌گذارد، ولی در اقتصاد خردی که ما تا پایان دکتری هم آن را می‌خوانیم، بین این‌ها تفاوت نیست. حالا من می‌خواهم رئالیستی باشم، می گویم که واقعیت چه چیزی می‌گوید؟ گیر ما اتفاقاً در همین واقعیت‌هاست، چون واقعی فکر نمی‌کنیم، چون مسأله هایمان واقعی نیست. چون واقعی نمی‌بینیم، حتی در همین الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت. من سؤال می‌کنم: مسأله های واقعی ما الان چیست؟ آیا مسأله هایی که ما در پایان نامه‌هایمان، در مرکز الگوی ایرانی پیشرفتمان دنبال می‌کنیم این‌ها واقعی‌اند؟ من همه‌ی بحث‌های اقتصادی را فلسفی می دانم، حتی صحبت از تورمش را، مثلاً اگر در زمینه‌ی مباحث تورم بخواهیم رئالیستی‌تر باشیم، یا رئالیسم را رعایت کنیم باید چکار کنیم؟ من می گویم هیج، به جای اینکه صحبت از تغییرات اسمی بکنیم، تغییرات واقعی را بیاوریم، به جای صحبت از نرخ تورم واحد، نرخ ترم را در دهک‌ها ببینیم. الان ۲۰ سال است در کشور ما همه دم از کمک به محرومان زدند، هیچ کس فکر نکرده که تابع دهک‌ها شیب منفی دارد، مثلاً اگر به شما می گویند تورم ۳۶ درصد است، دهک یک ۴۶ درصد دریافت می‌کند و دهک ده ۱۷-۱۸ در حصد تورم را متحمل می‌شود.

• پاداش: ما در تمام جریان رئالیسم ردپایی از متافیزیک نمی‌بینیم. به همین دلیل ما به بنیان واقعیت نمی‌توانیم برسیم، در اقتصاد هم اگر به دنبال این سؤال باشیم واقعاً به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیم. ما سؤالاتمان را خیلی ساده شروع کنیم. اگر بپرسم که تورم چیست و با همان روش شما جلو بروم به نتیجه نمی‌رسم، نکته اینجاست. ما درباره‌ی رئالیسم نظریات علمی صحبت می‌کنیم.

• پیغامی: اشکال ندارد. مثل رئالیسم ابزار گرایانه است. ایشان می گویند ما نمی‌توانیم درباره‌ی حقیقت و واقعیت فروض بحث کنیم، برویم سراغ نتایج، اشکال ندارد.

• پاداش: به همین دلیل است که در واقع ماکی رهیافت ابزار گرایی را نیز نوعی رئالیسم می‌داند.
• پاداش: فارغ از تمام بحث‌ها، بنیادی‌ترین سؤال در این زمینه این است که امکان پیوند یا نسبتی بین رئالیسم و اقتصاد می‌تواند وجود داشته باشد یا خیر؟ البته در اصل اینکه ضرورت دارد ما رئالیسم را در اقتصاد احیا بکنیم تردیدی وجود ندارد. اما اینکه به لحاظ پایانی این امکان وجود دارد یا خیر باید بحث کنیم، علم اقتصاد تاکنون رهیافت غیررئالیسم داشته (به قول شما) و به نتیجه نرسیده است که من قائل به این نیستم. من می گویم نظریه‌ی اقتصاد نئوکلاسیک کارا بوده و به همین دلیل هم تا حالا با همین رهیافت غیررئالیستی پیش آمده است. ولی اینکه خود اقتصاددانان می گویند بخش‌هایی از این ناکاراست، این نشان می‌دهد که رهیافت رئالیستی می‌تواند بخشی از آن خلاها را برطرف کند، ضرورت، ضرورت روش شناسانه است. تنگناها و چالش‌هایی که در اقتصاد مطرح می‌کنیم به این دلیل است که یک خلاهایی داریم و من این را می‌پذیرم،

مشهدی احمد: اگر بخواهم جمع بندی کنم یک نکته‌ای در بحث‌های لاوسن وجود داشت، که من فکر می‌کنم در کنار مسائلی که دکتر پیغامی گفت می‌شود در رویکرد واقع گرا از آن‌ها بهره گرفت. اگر به این مسأله‌ی تونی لاوسن هم توجه کنیم واقعاً می‌توانیم به سمت نظریات واقع گرایانه تر برویم، آن هم سطح سومی بود که تونی لاوسن مطرح کرد که دنبال این باشیم که ساختارها و نیروهایی که پشت جریان حدوث حوادث قرار گرفتند چه چیزهایی هستند که قابل مشاهده هم نیستند؟ و خیلی از این نیروها اگر بتوانیم شناسایی کنیم، یعنی محل تحلیل‌های اقتصادی و علمی قرار دهیم، بعد می‌توانیم، از این‌ها دلالت‌های سیاستگذاری مشخصی داشته باشیم برای حرکت به سمت پیشرفت اقتصادی و توسعه‌ی اقتصادی، به نظرم اندیشه‌های لاوسن از این نظر خیلی جای تأمل دارد، انتقاداتی که در مورد روش اقتصادسنجی وجود دارد باعث شود ما رویکرد مطالعاتی خود در دانشگاه را مقداری تغییر دهیم. ضمن اینکه باید به دنبال این باشیم که سعی بکنیم از واقع گرایی اسلامی هم در هدایت بحث‌هایمان البته در بلندمدت و نه با عجله استفاده بکنیم که این می‌تواند خیلی مفید باشد، البته باید بدانیم سؤالات اساسی که ما باید به آن پاسخ دهیم چیست؟ به نظر من پرسش اصلی علم اقتصاد، نظم اجتماعی و تغییرات اجتماعی است. پشت تفکرات هایک، اسمیت، وبلن، کامنز، پشت تفکرات همه‌ی این بزرگان علم اقتصاد، پاسخ دادن به این سؤال است که آیا نظم اجتماعی حادث می‌شود؟ اسمیت نظم اجتماعی را با استفاده از فلسفه‌ی فکری‌اش که در نظم طبیعی بود و دست نامرئی تبیین کرد، آقای کامنز چگونه این نظم را تبیین کرد؟ نهادها تضادها را از بین می‌برند، هر کدام از این تحلیل‌هایی که ارائه کردند، منجر می‌شود به یک واحد تحلیلی که اگر مشخص شود، به تمام نظریه‌های شما سامان می‌دهد، اقتصاددان ارتدوکس وقتی می‌خواهد تحلیل کند، می‌داند که این مسأله را باید ببرد در چارچوب قیمت حل کند، اقتصاددان نهادگرا هم تکلیفش مشخص است، با نهاد کار می‌کند، با مبادله و با هزینه‌ی مبادله.

پی نوشت ها:
1. فلسفه و اقتصاد، پیرو مینی، ترجمه مرتضی نصرت و حسین راغفر، انتشارات علمی و فرهنگی: ۱۳۷۵.
2. فلسفه اقتصادی، جون رابینسون، ترجمه بایزید مردوخی، انتشارات جامعه و اقتصاد: 1353.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۱۱ دی ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
سخنران : حمید پاداش
سخنران : عادل پیغامی
مطالب
عناوین
رسته: 2