پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷
بر خط: 982
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

547 بازدید
آیا انقلاب اسلامی ایران، بسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه است؟ بخش اول

«این انقلاب بسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه با اضافه کردن عنصری از ذات خود به نام اخلاق و معنویت است»


این عبارت را نویسنده مسلمان و انقلابی معاصر آقای عماد افروغ در گفت‌وگو با روزنامه شرق (مورخ 9 بهمن 1390) بر زبان آورده است. ایشان در این مصاحبه و نیز برخی گفت‌وگو‌ها و آثار دیگر، آرا و نظراتی را مطرح کرده‌اند که به نظر می‌رسد جای بحث و گفت‌وگو و نقد دارد. در این مقال، قصد ما بررسی و نقد آرای این نویسنده محترم نمی‌باشد، بلکه توجه ما عمدتاً معطوف به برخی وجوه آرای ایشان است که بخشی از آن در مصاحبه سابق‌الذکر مطرح شده است.

آیا واقعاً «انقلاب اسلامی ایران»، بسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه با اضافه کردن عنصری از ذات خود به نام اخلاق و معنویت است؟ آقای افروغ در گفت‌وگو با «شرق» از «فقدان فهم خوب از انقلاب» گلایه دارند. عین عبارت ایشان این است:

«اگر ما از همان اول فهم خوبی از انقلاب داشتیم و احساس می‌کردیم که عنصر جوهری انقلاب اسلامی چه چیزی است و دچار افراط و تفریط نمی‌شدیم، امروز شاهد حرکت تدریج به سمت نگاه فرمایشی و صوری به مردم نبودیم.»

آیا آقای افروغ که گلایه از فقدان فهم خوب از انقلاب دارند، خودشان «عنصر جوهری انقلاب اسلامی» را می‌شناسند؟ اگر دوباره به عبارت ایشان که در آغاز این مقال نقل کردیم، توجه نماییم شاید تا حدی به پاسخ پرسش خود نزدیک شویم.

انقلاب فرانسه (انقلاب سال 1789میلادی) که در متن مجموعه‌ای از تطوّرات و دگرگونی‌های به روی کار آمدن «ژیروندن» و «ژاکوبن»ها و «دیرکتوار» و سرانجام کودتای سال 1799م «ناپلئون بناپارت» انجامید و بسط دامنه نفوذ آن مجموعه‌ای از تغییرات بزرگ سیاسی ـ اجتماعی و حقوقی را در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی پدید آورد، یک انقلاب مدرنیستی بود که اگرچه در بدنه و رهبری آن (در یک مقطع) ژاکوبن‌های رادیکال حضور فعال داشتند، اما در مجموع سمت‌گیری و صبغه اصلی آن لیبرالیستی بود. در واقع انقلاب فرانسه در پی یک سلسله از تطورات به روی کار آمدن یک رژیم سیاسی لیبرالیستی انجامید. رهبران اصلی انقلاب فرانسه یعنی اعضای مهم کلوپ‌های ژیروندن و ژاکوبن (اشخاص چون میرابو، مَارا، دانتون، ربسپیر و ...) از اعضای لژهای فراماسونری بودند و شعار اصلی انقلاب فرانسه برگرفته از آموزه‌های فراماسونری بود. آرای لیبرالی فرانسوا ماری ولتر و شارال منتسکیو [دو فیلسوف فراماسونری که نقش مهمی در تکوین وجوه بنیادین ایدئولوژی لیبرالیسم کلاسیک داشتند] الهام‌بخش اصلی شعار‌ها و اندیشه حاکم بر انقلاب فرانسه بود. ژان‌ژاک ‌روسو، فیلسوف فراماسونر رادیکال مبلغ دموکراسی اومانیستی برپایه مفهوم «اراده جمعی» نیز از وجهی دیگر بر انقلاب فرانسه تأثیر گذارد که این تأثیر‌گذاری بیشتر از مجرای ژاکوبن‌هایی چون ربسپبرد بود. در کل و در یک جمع‌بندی می‌توان گفت که انقلاب فرانسه (انقلاب سال 1789) به لحاظ «سخن» حاکم بر آن تماماً اومانیستی و مدرنیستی بود و ایدئولوژی اصلی تأثیر‌گذار و الهام‌بخشِ آن، لیبرالیسم کلاسیک بود. طیف اصلی رهبران آن نیز فراماسونرهایی بودند که به دنبال تأسیس یک رژیم سیاسی منطبق با افق سرمایه‌داری مدرن بودند. شعار محوری این انقلاب نیز برگرفته از آموزه‌های فراماسونری بود. آنچه که رهبران انقلاب تحت عنوان «اعلامیه حقوق بشر و شهروند» منتشر کردند نیز علیرغم شعارهای پرطمطراق بشر دوستانه‌اش، اساساً برپایه نحوی تفسیر اومانیستی از انسان و فراتر از آن براساس نحوی تفسیر لیبرالیستی از بشر به عنوان یک اتم قائم به خود که با نیازها و اقتضائات نفسانی‌اش تعریف می‌گردید و به عبارتی تجسم سوبژکتیویسم [اصالت موضوعیت نفسانی] هابزی ـ دکارتی بود، قرار داشت [اگر چه میان تعریف سوبژکتیویستی از انسان نزد هابز و تفسیر سوبژکتیویستیِ دکارت از بشر تفاوت‌هایی وجود دارد، اما افق تاریخی هر دو یکسان است. همچنان که سوبژکتیویسم کانتی در تفسیر نسبت انسان و عالم با وجود تفاوت‌هایی که با سوبژکتیویسم‌ هابزی و دکارتی دارد، امتداد آن به ویژه امتداد نگرش دکارتی محسوب می‌شود] به لحاظ نتایج اجتماعی و سیاسی نیز انقلاب فرانسه به تحکیم و بسط مدل رژیم‌های لیبرالی سکولاریستی مدرن در فرانسه و نیز در برخی نقاط دیگر اروپا انجامید و به لحاظ اقتصادی، با تضعیف و در مواردی امحای اشرافیت فئودالی فرانسه و نیز برهم‌زدن سلطنت بسیاری از خاندان‌های اشرافی ـ فئودالی اروپا، زمینه‌های گسترش و تعمیق سرمایه‌داری مدرن، به ویژه سرمایه‌داری صنعتی استعمار‌گر در فرانسه و برخی نقاط دیگر اروپا را فراهم ساخت.

شعار محوری انقلاب فرانسه یعنی «آزادی، برابری، برادری» اساساً برپایه‌ تفسیری لیبرالیستی از آزادی و انسان [به عنوان یک اتم قائم به خود] قرار داشته است، وجه «برادری» این شعار نیز به برادری مرسوم در لژهای ماسونی برمی‌گردد. شعار برابری نیز در اندیشه مبنایی انقلاب فرانسه اساساً به برابری صوری در برابر قانون برمی‌گردد که تلقی‌ای لیبرالی از برابری است و ریشه‌های عمیق فرهنگی و اقتصادی ـ اجتماعی نابرابری را مغفول می‌گذارد. [بگذاریم از اینکه مفهوم برابری به عنوان یک‌ آرمان با آنچه در تفکر اسلامی تحت عنوان «عدالت» به عنوان آرمان و امر مطلوب مطرح می‌شود، تفاوت مبنایی و ماهوی دارد] حال با توجه به این توضیحات در خصوص انقلاب فرانسه باید از آقای افروغ پرسید که شما به چه معنا انقلاب اسلامی را بسط انقلاب فرانسه می‌دانید؟ حتماً آگاهید که وقتی از مفهوم «بسط» صحبت می‌کنید و انقلاب اسلامی را «بسط» انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه می‌دانید، از نحوی سنخیت ذاتی میان دو انقلاب نام می‌برید؟ میان یک انقلاب اومانیستی ـ لیبرالیستی که با رهبری فراماسونرها و تحت هدایت شعارهای فراماسونی به منظور بر سر کار آوردن یک رژیم سیاسی لیبرالی و گشودن فضا برای تحکیم و بسط سرمایه‌داری مدرن در سال‌های اوج عصر ظلمانی به اصطلاح روشنگری صورت گرفته است، با انقلاب اسلامی ایران که طلیعه‌دار عبور تاریخی از عصر سیطره اومانیسم و مدرنیته است، کدامین سنخیت ذاتی را می‌بینید که دومی را، بسط اولی می‌دانید؟ البته شما فرموده‌اید «بسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه با اضافه کردن عنصری از ذات خود به نام اخلاق و معنویت»، اما توجه بفرمایید که تنها تفاوت و حتی تفاوت اصلیِ انقلاب اسلامی با انقلاب فرانسه و نیز با انقلاب روسیه در «اضافه کردن عنصری از ذات خود به نام اخلاق و معنویت» نبوده است. اگر این سخن شما را بپذیریم به این معناست که پذیرفته‌ایم آزادی‌خواهی مورد نظر انقلاب فرانسه و یا عدالت‌طلبی مطرح در شعارها و اهداف انقلاب روسیه با آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی مورد نظر انقلاب اسلامی نه تنها تفاوت ماهوی ندارند که سنخیت ذاتی نیز دارند و انقلاب اسلامی به آن آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی، «عنصری از ذات خود به نام اخلاق و معنویت» را افزوده است حال آنکه این‌گونه نیست، مسئله‌ای که در فرمایش شما مورد توجه قرار نگرفته این است که اساساً انقلاب اسلامی ایران چون به عالم دینی تعلق دارد، معنایی از آزادی و حتی عدالت را مطرح می‌کند که با تعریف لیبرالی آزادی و تعریف سوسیالیستیِ عدالت ماهیتاً متفاوت است. ما معتقد به نسبی‌انگاری نیستیم و برای مفاهیمی چون آزادی و عدالت، معانی اصیلِ ذاتی قائل هستیم که آنها را از تفکر اسلامی استخراج و استنباط می‌کنیم و معتقدیم ماهیتاً با تعریف لیبرالی و سوسیالیستی آنها [که هر دو اومانیستی هستند] متفاوت و بعضاً متقابل است. اگر این تفاوت‌های ذاتی و ماهوی میان انقلاب اسلامی و انقلاب‌های فرانسه و روسیه و نیز میان معانیِ دینی آزادی و عدالت و تفاوت ماهوی آنها با آنچه مورد نظر اومانیست‌هایِ لیبرالیست یا سوسیالیست‌ است را بپذیریم، دیگر نمی‌توانیم قائل به نوعی هم‌سنخی میان انقلاب اسلامی با آن دو انقلاب مدرنیستی باشیم و اگر قائل به این هم‌سنخی ذاتی و اشتراک در عالم تاریخی نباشیم، دیگر نمی‌توانیم انقلاب اسلامی را بسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه «با اضافه کردن عنصری از ذات خود به نام اخلاق و معنویت» بدانیم. آقای افروغ اگر دقت بفرمایید در عبارتی که از جنابعالی نقل کردیم، عنصری که انقلاب اسلامی به تعبیر شما از ذات خود به انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه اضافه کرده است را «اخلاق و معنویت» دانسته‌اید، گویی که مفهومِ اومانیستی ـ لیبرالیستیِ آزادی در انقلاب فرانسه و مفهوم اومانیستی ـ سوسیالیستیِ عدالت در انقلاب روسیه برای انقلاب اسلامی مفروض و مورد تأیید می‌باشد و آنچه انقلاب اسلامی از ذاتِ خود به آن دو مفروض افزوده است، اخلاق و معنویت است. اگر اشتباه می‌کنیم لطفاً اصلاح بفرمایید.

آقای افروغ در گفت‌وگو با «شرق» بر ضرورت فهم درست به قول خودشان «گفتمان انقلاب اسلامی» تأکید ورزیده‌اید. آقای افروغ در پاسخ به پرسشی که خبرنگار «شرق» مطرح می‌کند و در ضمن پرسش، مدعی می‌شود که «می‌بینیم که شاخص‌های مشارکت عمومی از یک سو و رفتار اخلاقی جامعه و مسئولان دارد کمتر می‌شود، چرا چنین شده است. آیا استفاده نابجا از ارزش‌ها هم در این امر دخالت داشته است»، مسئله «فهم‌های غلط و تفسیر‌های ناموجه» از «گفتمان انقلاب اسلامی» را مطرح می‌کنند و در ادامه به درستی بر این حقیقت تأکید می‌ورزند که «این انقلاب نه انقلاب لیبرالی است و نه انقلاب سوسیالیستی است» و البته آن‌گاه این پرسش از آقای افروغ مطرح می‌شود که اگر به درستی بر این نکته تأکید می‌ورزید که انقلاب اسلامی نه لیبرالی است و نه سوسیالیستی، پس چرا و چگونه انقلاب اسلامی را بسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه می‌دانید؟ عین عبارت آقای افروغ در پاسخ به پرسش مطروحه از طرف «شرق»، چنین است:

«من فکر می‌کنم همه اینها به گفتمان انقلاب اسلامی و فهم‌های غلط و تفسیرهای ناموجه از این گفتمان برمی‌گردد. اگر ما واقعاً متوجه می‌شدیم که این گفتمان چه اهدافی را دنبال می‌کند، چه مبانی‌ای را حمل می‌کند و برخاسته از چه نگرش فلسفی و چه ضرورت‌ها و نیازهای تاریخی و چه عقبه هویتی و تمدنی است، فکر می‌کنم بخش اعظمی از این مشکلات را نداشتیم. اگر ما می‌فهمیدیم که این انقلاب نه انقلاب لیبرالی است و نه انقلاب سوسیالیستی است و هم انقلاب آزادی‌خواهی و هم انقلاب عدالت‌خواهی و هم انقلاب اخلاق است، شاید اسیر این افراط و تفریط‌ها نمی‌شدیم. ما واقعاً متوجه این معنا نیستیم که این انقلاب از یک حق جامع شهروندی دفاع می‌کند، یعنی نه تقلیل‌گرایانه فردی و نه تقلیل‌گرایانه جمعی مورد تأیید است». واقعاً جای طرح این پرسش وجود دارد که آقای افروغ که به درستی بر لیبرالی و سوسیالیستی نبودنِ انقلاب اسلامی تأکید دارند، پس چرا و چگونه است که انقلاب اسلامی را بسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه می‌دانند؟ آیا این امر خود از مصادیق «فهم‌های غلط و تفسیرهای ناموجه» از گفتمان انقلاب اسلامی نمی‌باشد/ شاید ریشه مشکل را باید در این امر جستجو کرد که آقای افروغ به تفاوت ماهوی میان مفهوم لیبرالی آزادی [آن گونه که انقلاب فرانسه آن را مطرح می‌کند] با معنایی که سخن انقلاب اسلامی براساس تفکر اسلامی از آزادی ارائه می‌نماید، توجه نکرده‌اند و همین امر شاید در خصوص مفهوم عدالت در اندیشه سوسیالیستی مدرن و انقلاب روسیه و کم‌توجهی به تفاوت آن به معنایِ عدالت در سخن انقلاب اسلامی که ملهم از تفکر اسلامی است نیز صدق نماید. البته لازم به تأکید است که در خصوص تعریف مفاهیم و تبیین معانی آزادی و عدالت، اعتقادی به نسبی‌انگاری نداریم و تعریف اسلامیِ آزادی و عدالت را یگانه تعریف صحیح آنها می‌دانیم که بیانگر حقیقت معنایی این ذوات می‌باشد. در فرمایش آقای افروغ نکته‌ای هم تحت عنوان «حق جامع شهروندی» مطرح شده است که ابهامات و پرسش‌هایی را به ذهن متبادر می‌سازد و به ویژه از منظر توجه ایشان به وجه شهروندیِ آن، جای تبیین و تفصیل دارد که البته چون ایشان به آن نپرداخته‌اند ما نیز فعلاً از آن در می‌گذریم.

توجه به جوهر وجودی دینی و ولائی انقلاب اسلامی ایران که گوهر اصلیِ متمایزکننده این انقلاب از همه انقلاب‌های اومانیستیِ مدرن می‌باشد، می‌تواند در خصوص فهم مقوله رهبریِ ولائی و نسبت انسان‌هایِ ولایتمدار پیرو و تابع ولایت با رهبر و ولیِ جامعه بسیار روشنگر باشد و اهل تأمل را از در غلتیدن به ورطه تفسیرهای ملهم یا متأثر از مشهوراتِ «شهروندمحوری» مدرنیستی که به ویژه در اجتماعات مدرن معاصر رواج بسیار دارد، باز دارد. اساسا نظامِ شهروندمحوریِ مدرن بر تفسیر اومانیستی ـ لیبرالیستی ارائه شده از بشر در اعلامیه حقوق بشر و شهروند در انقلاب فرانسه و اندکی قبل از آن در اعلامیه فیلادلفیا در آمریکا (1776) در آغاز جنگ‌های استقلال و پس از آن در روایت‌های تکمیلی از آنها که تحت عنوان اعلامیه جهانی حقوق بشر (1949) منتشر گردیده است، قرار دارد و ماهیتاً و ذاتاً با تفکر اسلامی و هر نوع تعریف دینی از انسان و نظام حقوق و تکالیف او در تضاد قرار دارد و هر نوع رجوع به آن در قلمرو مباحث نظری و راه‌حل یابی‌های عملی و یا تبیین رابطه اعضایِ جامعه و ولی می‌تواند گمراه‌کننده باشد و باید از آن پرهیز کرد.
ادامه دارد.....



بخش دوم این گفتگو را می‌توانید با عنوان «آیا انقلاب اسلامی ایران، بسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه است؟ بخش دوم» از لینکهای پیوست مشاهده کنید.



با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۷ بهمن ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
گفت و گو شونده : شهریار زرشناس
مطالب
عناوین
رسته: 1