چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
بر خط: 1747
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

106 بازدید
شعر در فردای نیامده (3)

صبور زخم توام
صبور زخم توام ایلیاتی مغموم
که درد، سایه تلخ هزار ساله توست
هزار سال نگفتم تو را، نگفتم هیچ
و دست‌های تو هر سال مهربان بودند



این مطلب، بخش سوم از مطلب «شعر در فردای نیامده» است که پیش از این در سایت منتشر شده و از طریق لینکهای پیوست قابل مشاهده است.


همانطور که قبلا گفتم می‌توان نود درصد شعرهای مجموعه شعرهای منتشره توسط بسیاری از ناشران از جمله نشر مروارید، چشمه، ثالث، نگاه و به‌خصوص در این دو سال اخیر بوتیمار و دیگر ناشران را به صورت فله‌ای برداشت و با حذف نام شاعران در یک کتاب جمع کرد و اسمی بر کتاب به‌عنوان یک شاعر مجازی نوشت و عرضه کرد, بی‌آن که کسی متوجه شود که این کتاب مجموعه‌ایست از شعر صدها شاعر. حقیقت این است که ما برابر یک سوال در بحران جاری در شعر امروز ایران قرار داریم و آن این است که باید تکلیف شعر و رابطه آن را با زبان و ادبیات روشن کنیم. متاسفانه بدفهمی بسیاری از اندیشه و نظر سارتر مبنی بر این که شعر، ادبیات نیست، باعث این آفت و بحران شده است دیگر از کلام و شعر بلند و تامل در سرایش آثار تراژیک و دراماتیک و تامل در سرایش اسطوره و مسائل تاریخی و انسانی و حدیث بودن آدمی خبری نیست؛ بیشتر خویشتن سرایی و خودبیانی است. بله! شعر، ادبیات نیست، هنر کلامیست اما گسترش دهنده حد و مرزها و حدود ادبیات است و باعث آفرینش‌های کلامی و فکری است. شاید بپرسید و بر من ایراد بگیرید که چرا چنین سخت با آثار شعری معاصر برخورد می‌کنم؟! در پاسخ باید بگویم، من به دگرباشی و تغییر و رسیدن به زبان، لحن، فضا و ذهن نو معتقدم و این کار را هم کرده‌ام اما اینان به جای تغییر و دگرسانی به ایستایی و تنبلی فکر و حس رسیده‌اند پس اجازه بدهید پایان و مرگ شعر اینان که بسیار جویای نام هستند را اعلام کنم. من مدافع و ستایشگر شعر هستم، نه نوشته‌های بی‌هویت بی‌مفهوم که در هیچ سبک و سیاقی نمی‌گنجند. مگر ادعا شود که ادعا هم می‌کنند تغییر بنیادی در شکل و ساختار و مفهوم و هستی شعر معاصر پدید آورده‌اند. اگر چنین تحولی روی داده که چنین نیست لطفا بیایند و معرفی کنند و بیانیه و تعریف‌های خود را ارائه دهند. می‌دانم که در میان شاعران جوان، استعداد و نبوغ‌های متفاوتی چون کتایون ریزخراتی، ناهید عرجونی، لیلا صادقی، حامد رحمتی و بسیاری دیگر هستند که اگر به حقیقت شعر توجه کنند خواهند شگفت؛ من می‌دانم که خواهند شگفت و شعر راه جاودان خود را از میان این بحران خواهد گشود و شاعران حقیقی شعر زمانه خود را خواهند سرود. امید که چنین شود.

2. شعر شاعران انقلاب
شاعران انقلاب به سه گروه تقسیم می‌شوند: 1- گروه شاعران پیر و سنت‌گرای انقلاب که نخست شعر اجتماعی با گرایش‌های اسلامی و با نگاه به مسائل روز می‌سرودند و بیشتر در کار شعر و ادبیات با گرایشی سنتی و فرم کلاسیک بودند و بعد از انقلاب در خدمت اسلام و انقلاب درآمدند. از میان این گروه می‌توان از شاخص‌ترین آنها مهرداد اوستا، حمید سبزواری، محمود شاهرخی، نصرت‌الله مردانی و علی معلم دامغانی و ... نام برد. بارزترین صفت این گروه مرثیه‌سرایی است که شعرشان بیشتر در خدمت هدف اینها بوده تا آنها در خدمت شعر؛ از این‌رو این گروه با نیت و خواست قبلی و از پیش فکر شده در قالب کلاسیک غزل و قصیده‌های مفصلی را در مقاطع مختلف در مسائل جاری انقلاب سروده‌اند از این میان قصیده غرای سبزواری در مسائل جنگ(خمینی‌ای امام) معروفترین است و می‌توان سبزواری را بعد از مهرداد اوستا سرگروه و شاخص‌ترین این گروه از شاعران دانست. در شعر مرحوم سبزواری اگر تامل شود با همه تسلطش تکلف را به آشکار می‌توان دید. از این‌رو شعر او، شعر پرتکلفیست. البته خود مرحوم سبزرواری به این تکلف و قیود اعتراف می‌کند. او در مصاحبه خود در خصوص ادبیات و شعر بعد از انقلاب با کیهان فرهنگی شمار بهمن ماه 131 می‌گوید:
«اگر کسی بخواهد پیرامون ادبیات انقلاب اسلامی به داوری بنشیند نخست باید مذهب شیعه را بشناسد. شاعران شیعه در سخت‌ترین دورانی که بر آنها گذشته، با رعایت تقیه که از معتقدات خاص آنهاست از هر فرصتی برای بیان حقیقت مورد اعتقاد خود سود جسته‌اند و ...»
و بعد در اعتراض به عدم توجه و استقبال جامعه از شعر شاعران انقلاب می‌گوید:

«در این چند سال که از پیروزی انقلاب می گذرد شما حتی در رادیو تلویزیون خودمان شاهد کنار گذاشتن شاعران انقلاب بودید و...(سبزواری همان گفت‌وگو).»
میزان عمیق اعتقاد او به انقلاب و اسلام و شیعه شعر او را بیشتر شاخص نموده اما گرفتار تکلف اعتقادی بود. البته نباید این حقیقت را نادیده گرفت که میزان تسلط و آگاهی او به دیگر مکاتب ادبی و هنری چندان گسترده نبود و هرگز هم تلاشی برای آگاهی و دگرگونی زبان، سبک و شکل و حتا واژگان شعر خود نکرد و نخواست تحولات ادبی وهنری به‌خصوص شعر را در جهان معاصر ببیند؛ حتی با وجود تحولاتی که درغزل و دو بیتی و چهار بند سرایی در میان شاعران جوان کلاسیک سرا در حال بروز دادن بود. در سروده‌هایش اگر تامل شود، لغزش کلامی و وزنی زیاد است. سبزواری بیشتر سفارش سر است، هم چنان که در شرح حال خود و نوشته‌اش اعلام می‌کند که براساس مسائل و حوادث روز موضع شعرش را انتخاب می‌کرده است. شعرش هم در حد همان مسائل جاری روز و مسائل سطحی باقی مانده است و از آن سطح بیشتر نرفته است. با وجود این که شعر او در خدمت اسلام و انقلاب است اما گاه در لحظه دگرسان سرایش به خوشتن و حسرت‌های فردی‌اش نیز توجه داشته؛ در میان اشعارش اگر درنگ شود دیده می‌شود که گاه او به تنهایی خلوص خود رسیده و شعر خصوصی و محض خود را سروده که بسیار متفاوت با شعرهای سفارشی و ایده‌مدار و سخت سرد و بی‌روح اوست. به این چند سطر از غزل او که بیشتر بیان گر اندوه و ناگفته‌های روحی و حسی سبزواریست توجه کنید:
شاخه خشکم ز پاییز و بهار من مپرس
مرده‌ام از صبح و شام روزگار من مپرس
آفتاب بر لب بام در آفاقم مجوی
جلوه‌ای از طالع بی‌اعتبار من مپرس
با یک شعر متفاوت و یا حس و ذ هن خلوص یافته در فضای شعر روبه‌رو می‌شویم و در می‌یابیم که شاعر به صداقت در بیان احوال خویش نشسته است. انگار دیگر از آن مصنوعی و سفارش سرایی خبری نیست و از آن همه بی‌خویشتنی که در وادی شعر روا داشته خسته است. سفارش‌ها را رها کرده و لحظه‌ای بی‌حدوث تمام قیود یا خود و خویشتن خود خلوت کرده و شعر حقیقی خود را سروده. از این دست شعرها در میان اشعار حمید سبزواری می‌توان یافت. البته جدا از حمید سبزواری، در شعرهای محمود شاهرخی که گرایش بیشتری به عرفان داشت و علی معلم و نصرت‌الله که زبان حماسی و معترض دارند، هم می‌توان اینگونه اشعار را دید.

2- گروه دوم شاعران انقلاب که شامل شاعرانی است که پرورش یافته قبل از انقلاب با آرمان‌های انقلابی بودند و در هنگامه انقلاب و بعد آن در عرصه جنگ و جبهه‌های جنگ حضوری موثر و مدام داشتند. اکثر شاعران این گروه درس آموخته و دانشگاه رفته، با زمینه‌های فکری متفاوت و در جست‌وجوی ارمانشهر اسلامی و انقلابی بودند که همیشه در اندوه آن سوخته و در پرورش آن گداخته‌اند. می‌توان گفت اینان بدنه اصلی شاعرانی از شعر انقلاب را تشکیل می‌دادند که شعر انقلاب را با جامعه پیوند زدند. در میان این گروه چهره‌های بسیار شاخصی هستند که از قبل و بعد انقلاب در کوران شعر بودند و از این گروه می‌توان به علی موسوی گرمارودی، محمدرضا عبدالملکیان، قیصر امین‌پور، سلمان هراتی و ... اشاره کرد. که اگر در شعر تک تک اینان تامل کنیم هر کدام فضا و سخن جدا و دگرگون و با زبان متفاوتی دارند. توان علمی و تسلط ادبی این گروه بسیار زیاد است. اما مشکل این گروه از شاعران انقلاب این است که نخواستند و توجه نکردند و شاید نتوانستند زبان شعر خود را متحول کنند و از سیطره زبان شعر شاعران دهه سی و چهل رها شوند. با این که از تحولات شعر و مسائل روز باخبر بوند امام معلوم نیست چرا دل در گروی تحول شعرشان ننهادند. با تاملی کوتاه به نمونه شعر هر کدام این حقیقت آشکار می‌شود.
- موسوی گرمارودی که از دهه 40 و پنجاه در عرصه شعر و مبارزه با زوال مدام شعر به تکرار خود نشست و چندان شعر و مجموعه موثر و مطرحی ارائه نکرد؛ شعرش بیشتر شعارگرا و در طرز شعر بلند مقاله باقی ماند. برای نمونه به چند سطرح از شعر «خط خون» او که از میان شعرهای او انتخاب شده توجه کنید:
درختان را دوست می‌دارم
که به احترام تو قیام کرده‌اند
و آب را که مهر مادر توست
خون تو شرف را سرخگون کرده است
.........................................

که اگر تمام شعر را و دیگر شعرهای شاعر را مطالعه کنید، متوجه خواهید شد که شاعر براساس تجربه و تمرین مکرر با واژگانی که در اختیار دارد به نوشتن پرداخته و می‌بینید که شعرهای او از آن حس و توان و خیال و موسیقی درونی شده خالیست و بیشتر در حد یک متن است تا شعر:
- محمد رضا عبدالملکیان شاعری تواناست و شعرهای زیبا کم ندارد. او زبانی پخته و لحنی تغزلی و زبانی حماسی دارد اما در سرایش شعر سفارشی با هدف و مضمون از پیش تعیین شده بسیار ضعیف است و از آن قدرت کلام حماسی نمی‌تواند سود بجوید. برای نمونه به چند سطر از شعر«حماسه چهارده ساله» توجه کنید:
تمام چهارده سالگی‌اش را در کفن پیچیدم
با همان شور شیرین گونه
که کودکیش را در قنداق می‌پیچیدم
حماسه چهارده ساله من
به پای خویش رفته بود
اینک با شانه‌های شهر
برایم بازش آورده بودند.
-
مقایسه کنید با شعر «کوه» او:
صبور زخم توام
صبور زخم توام ایلیاتی مغموم
که درد، سایه تلخ هزار ساله توست
هزار سال نگفتم تو را، نگفتم هیچ
و دست‌های تو هر سال مهربان بودند
-
یا به این شعر «واپسین لبخند» که بیشتر به ترانه نزدیک است:
دفتر خالیم چه بی‌معنا
مانده‌ام در حصار خود تنها
و سرانگشت روشن باران
خط سبزی نمی‌کشد این جا
که ای کاش تمام حرف ربط (و) و از سرآغاز مصرع‌های دوم تمام شعر حذف می‌کرد
- سلمان هراتی: سلمان معلمی شاعر بود؛ انسانی صاف و چون آب زلال. من در دو دیداری که با او داشتم جز صداقت و رفتار و عمل چیزی از او ندیدیم، در لحظه‌های عادی زندگی هم او شاعر بود. در دوره خدمت سربازیم که با تیم درمانی اعزام شده بودم، شامگاه روزی که در جبهه کنار رودخانه مرا با چشمان اشکبار کنار رودخانه دید، پرسید چه شده؟ به رودخانه اشاره کردم. نگاه کرد. طاقتش طاق شد و نشست. ماه بالا آمده بود و جنازه سرباز در سطح رود روان بود. رودخانه خون بود. روخانه تن سرباز بود و رودخانه تمام معنای جنگ بود. ماه نور دیگر داشت. رودخانه انگار از جهان دیگر به سرزمین دیگر روان بود آرام گفتم: اگر قرار است بمیرم می‌خواهم میان رودخانه بمیرم. اما نمی‌خواهم بمیرم. گفت مرگ گاه سفارش قبول نمی‌کند. بعد پرسید تو شاعری، این جا چه کار می‌کنی؟ گفتم: سربازم، براساس تحصیل و تخصصم برای درمان اعزام شده‌ام اما از جنگ بیزارم.
خندید، گفتم: جنگ با قاصبان ناگزیر است، مرگ هم نعمت. گفتم: من به زودی بر می‌گردم. گفت: کجا؟
گفتم: دانشگاه، دوره خدمتم در جبهه دارد تمام می‌شود. گفت: من معلمم، آمده‌ام جبهه تو داری می‌روی. گفتم: بله!
خندید. گفت: باشد تا یک روز در دانشگاه بیایم و ببینمت که افسوس دیگر او را ندیدیم. او انسانی عارف و پاکدل بود(ن خاطره او و جبهه را در رمان«رای و رعنا» خود با شرح کامل آورده‌ام.)
هفته بعد من برگشتم و برای ادامه تحصیل به خارج رفتم. بعدها شنیدم که سلمان در هنگام رانندگی در اثر تصادف درگذشته. او اگر چه غزل سرا بود اما در شعر سپید متاثر از سهراب سپهری و فروغ فرخزاد بود و بیشتر در سرایش شعر محتوا گر با زبان ساده بود. انتخاب واژه در هنگام سرایش برایش راحت بود؛ از ساده‌ترین کلمات اشکال زیبا شعری را می‌آفرید؛ افسوس نماند که بیشتر شکفته شود.
برای نمونه به بریده‌ای از شعر او توجه کنید:
سجاده‌ام کجاست
می‌خواهم از همیشه این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید،
تأثیر سایه من است.
که این سان گستاخ و سنگ‌وار
بین خدا و دلم ایستاده‌ام.
سجاده‌ام کجاست؟
یا به این شعر:
کنار شب می‌ایستم
چشم بر شمد سورمه‌ای آسمان می‌اندازم
ستاره‌ها
با نخ نور گلدوزی شده‌اند
و من می‌شنوم زمزمه درختان را
-«چه ملایمت خنکی!
من آبستن یک شکوفه‌ام
که همین تابستان گلابی می‌شود.»
....
یا این چند بیت از غزل او:
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ زهره دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته، آن خاک بی‌بهار
حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت

- قیصر امین‌پور از میان شاعران شعر انقلاب، برجسته‌ترین و متفاوت‌ترین آنها است. دکتر مقداد نخستین بار شعر او را به من معرفی کرد با ستایش بسیار. زنده یاد امین‌پور اگر چه برخاسته از انقلاب و جبهه و جنگ بود اما در این گونه نماند. توان و جایگاه شعری‌اش را شناخت و با آگاهی تمام به اعتلای شعر خود همگام با حضور در دانشگاه افزود اما به نحله روز چندان توجه ننمود؛ انگار می‌دانست که زمان کوتاه است و باید گفتنی‌هایش را بگوید و برای همین در همان فضا شعرهایش را سرود. اگر بخواهیم او را در میان شاعران معاصر در میان گروهی دهیم، حقیقت این است که او جایگاهی مستقل دارد. هم جزو شاعران شعر انقلاب است – به خاطر شعرهایی که در توصیف جبهه و جنگ و انقلاب سرود – و هم شاعری مستقل است به خاطر شعرهای دگرسان و محضی که ارائه کرده. میزان تسلط او به زبان و شعر فارسی و توجه عمیقش به زندگی مردم و رابطه خوبی که با اشیا و عناصر محیط بر قرار می‌کرد، از او شاعری مستقل و متفاوت می‌سازد اما همانطور که نوشتم مهمترین ایراد او عدم توجه به تغییر در شعر و دگردیسی آن در زبن و غیره بود که می‌توان علت این مسلئه را در دیدگاه شخصی و عقیدتی و دانشگاهی او جست. لطفا به دو نمونه از بریده‌هایی از دو شعر متفاوت او توجه کنید. توان شاعری او را در هر دو شعر بسیار ستودنی خواهید یافت:
«شعری برای جنگ»
می‌خواستم شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی‌شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم باید زمین گذاشت قلم‌ها را
دیگر سلاح سرد سخن کار ساز نیست
-
«بریده‌ای از شعر ناگزیر».
این روزها که می‌گذرد هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد می‌زند
احساس می‌کنم که مرا از عمق جاده‌های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند
آهنگ آشنای صدا او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل آمدن روز
اگر تامل کنید در شعر«شعری برای جنگ» شاعر حقیقت را نه در کلمه و سخن که در تفنگ و جنگ و عمل می‌جوید. اما در شعر «ناگزیر» که بیان حقیقت یک اتفاق در روح و جان شاعر است، بازگشت او به حقیقت بودن عشق و جستن روز و زندگیست. امین‌پور شاعر خوبی بود، افسوس فرصت تجربه بیشتر را نیافت.

3-گروه سوم از شاعران انقلاب، بیشتر شاعران جوان هستند که بعد از انقلاب متولد شده و دوران انقلاب و جنگ را تجربه نکرده‌اند و چندان با فضا و لحظه‌ها و شعارها و آرما‌ن‌های آن آشنایی عمیق و انس ندارند. اینان بیشتر مکتب آموخته شاعران قبل هستند و در شعر جوان و سورمه و غیر تربیت یافته‌اند. درمیان این گروه گرایش به غزل و دوبیتی و همینطور شعر سپیده و ساده‌نویسی با نگاه به تحولات زمانه و تحول زبان و عنصر تغییر بسیار است اما دیگر شعر سفارشی چندان در میان آن‌ها دیده نمی‌شود. برجسته‌ترین آنها می‌توان به گروس عبدالملکیان و موسوی اشاره کرد.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
مطالب
عناوین
رسته: 2