چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
بر خط: 1740
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

93 بازدید
شعر در فردای نیامده (2)

آمدم با لبخندی که جامد است
آمدم با سینه‌های مفتول، رو لبه ال‌‍سی‌دی
و در حالت اسلوموشن با قرنیه‌های قندیل، نگاهت کردم


این مطلب، بخش دوم از مطلب «شعر در فردای نیامده » است که پیش از این در سایت منتشر شده و از طریق لینکهای پیوست قابل مشاهده است.

اما پیش از نقد و تأمل در نمونه شعرها باید به این چند سوال پاسخ داد:
1- آیا شعری هنری کلامی است و یا الهامیست که نقش می‌بندد؟
2- چه فرقی بین کلمات قصار، گزین‌گویی، متن و نثر و نظم شاعرانه با شعر است؟
آیا انبوه متن‌هایی که گاه بلند و اکثرا کوتاهند و همین طور غزل‌ها و قصیده‌ها و شعرهای زبانگرا و در وضعیت دیگر و ساده‌نویسی که امروزها رواج دارند شعرند و یا گزین‌گویی یا متن‌های شاعرانه که به‌عنوان شعر چاپ و صادر می‌شوند؟
3- آیا ما با یک دوره تحول یا تورم یا دوره ریزگردهای متنی و شاعران نوظهور با شعرهایی حاصل از ذهن‌های دگرسان روبرو هستیم و یا بحران حاصل شده از چیست و علت آن چه می‌باشد؟
4- و نهایتا آیا شعر که هنر اصلی مردم ایران است همپای و همسان با جامعه پیر ما که در اثر کهولت با وجود نسل جدید و جوان اما متاثر از ذهنیت تاریخ زده و فرهنگ پیر گرفتار دمانس و یا مه گرفتگی ذهن و شعور شده و دارای رفتار و کنش رها شده در جمع متکثر است؟(البته باور من به عنوان یک پژوهشگر بر این است که ادبیات و شعر و هنر و فرهنگ و شکل زیست ما وارد دوران دیگری شده است.)

در تمام مکتب‌ها و گرایش‌های فلسفی و انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی انسان در سه وجه مهم و اصلی تعریف و معرفی شده است: انسان موجودی است ناطق، انسان موجودی است اجتماعی، انسان موجودی است میرنده. ناطق بودن با زبان صورت می‌گیرد و زبان بر مبنای نگاره‌های اولیه که حامل مفهوم‌های اولیه است و بلوک‌های اولیه زبان را می‌سازد. از طریق حواس پنجگانه در ارگانیزم مغز نشست یافته و بعد از ادراک شدن ذهن را می‌سازد و ذهن در جریان تکامل خود با تکیه بر نگره‌های مفهوم شده مراحل شناخت را طی می‌کند و به شعور و درک و نهایتا معرفت می‌رسد که حاصلش زبان و تکامل پروسه شناخت و فراهم شدن اندیشه است. پس با این بیان بسیار چکیده در شکل‌گیری زبان به همه آنها به‌خصوص به آن کسان و شاعران محترمی که اندیشه را مقدم بر زبان می‌دانند و متاسفانه تعریف اندیشه را نمی‌دانند و بین مفهوم و اندیشه فرقی قائل نیستند و نمی‌دانند تا معرفتی نباشد اندیشه‌ای صورت نمی‌گیرد و همه این‌ها در زبان و با زبان اتفاق می‌افتد و به شعور می‌انجامد، می‌گویم که یکی از وجوه تعریفی انسان به عنوان تنها موجود سمبل ساز، زبان است و همه مراحل شناخت با زبان صورت می‌گیرد.

شعر را هر چه تعریف کرده باشند، کلامی منظوم، حاصل الهام و فراشدگی و یا هنری کلامی که در سرایش و بیان ناممکن‌ها و فراشدگی‌ها در زبان و با زبان اتفاق می‌افتد، تا حس مفهومی دگرسانی را عیان سازد و هرگز قابل تعریف نیست در نهایت در تعریف آن می‌توان گفت هر چیزی که آن را از نثر و منطق نثر و سایر متن‌ها و نوشته‌ها جدا کند شعر است و در شعر خیال و آن «آن» دیگر و یا انرژی حسی و مفهومی نهفته در دورن شعر است که خواننده را درگیر و تفاوت آن را با دیگر متن‌ها مشخص می‌کند با این تعریف شاید بپرسند آیا شعر لزوما آن چیزی نیست که از طریق الهام بر ما فرود می‌آید و غالباً ضد تاریخ و زمان است؟ آیا شعر گفتن و سرودن از توان اراده ما خارج است؟ به گمان من شعر درست در آن لحظه ناتوانی از گفتن حادث می‌شود، نه در سلطه زمان می‌ماند و نه سلطه تاریخ را می‌پذیرد و جاودانه است.

خاطرم هست سال‌ها یعنی حدود سی‌واندی سال پیش که راهی سفر برای تحصیل بودم، برای آخرین بار تقدیم چند شعر برای چاپ در کتاب جمعه با زنده یاد احمد شاملو ملاقات داشتم.(کتاب جمعه شماره 36) – ایشان بعد از مطالعه شعرهایم در کنار تمام تذکرها و توصیه‌ها به من که یک شاعر جوان بودم به تاکید گفتند.
«در سرودن شعر از احساساتی شدن بپرهیز. شعرت را بنویس.» بعدها توصیه‌ای درچنین مضمون و مفهومی از یان استرگرین شاعر بزرگ سوئد شنیدم. درست زمانی که با هم در کار ترجمه خیام و اورمیای بنفش من به زبان سوئدی همکاری داشتیم. راستی احساساتی شدن یعنی چه؟ چرا شاعر نباید احساساتی بشود. باز به تعریف و شناخت شعر برمی‌گردیم تا پاسخ خود را دقیق و درست بیابیم. گفته‌اند و می‌گویند که شعر با شعور رابطه داشته و از فعال شدن آن برمی‌آید. من نیز چنین باور دارم و همانطور که قبلاً ذکر شد بسیاری یعنی عموما، شعر را کلامی آهنگین و حاصل الهام دانسته و این الهام را نتیجه فعال شدن و ارتباط با ضمیر ناخوادآگاه می‌دانند. خوب است یادآوری کنم که این ضمیر ناخودآگاه می‌تواند گاه عقل فعال انسان باشد. ابن‌سینا در فلسفه نظری خود به عقل فعال و یا عقل چهارم و یا عقل مستعفاد و یا همان ضمیر ناخودآگاه اشاره می‌کند و معتقد است که پیامبران و عارفان و شاعران هر چند گاه با عقل فعال خود ارتباط برقرار کرده و از آن کسب فیض می‌کنند که حاصلش الهام است. اگر این مقوله را بپذیریم باز می‌رسیم به عقل. در عقل منطق است و فراموش نکنید بنا به اعتقاد بسیاری از اندیشمندان و فیلسوفان مانند هایدگر اوج فلسفه به شعر می‌انجامد و شعر حاکمیت شعور است. اگر شعر شعور است، شعور نظم و منطق دارد و بر مفهوم استوار است که ادراک می‌شوند. شعر که هنر کلامی و معماری کلمات در نظمی حسی و مفهومی‌ست. اگر شاعر در این هنر و چیدمان از منطق و حس و شناخت هنری دوری کند و گرفتار احساسات محض قرار گیرد چه روی می‌دهد؟ فکر می‌کنم پاسخ آن روشن است، شعر هستی و منطق خود را از دست می‌دهد و تبدیل به گزین‌گویی و تکرار ذهنیت فلج شده با واژگان همیشگی بی‌ثمر و یا نوشتاری شاعرانه می‌شود و شاعرانه نوشتن، شعر نوشتن نیست پس پاسخ کامل و کلی خود را در رابطه با مسائل حاکم که بحران و یا تحول گفته می‌شود دریافتیم و متاسفم که بگویم شعر بسیاری از شاعران معاصر یا گزین گویی‌ست و یا شاعرانه و یا کلمات قصار احساسی و نه شعر.برای رصد زیباشناسی فرم، اگر ساختار و موسیقی درونی شده و منطق و نیروی ویژه و نوع واژگان و ادبیات به کار رفته و نوع اندیشگی در شعر را اساس زیباشناسی قرار دهیم ما در بررسی شعر بسیاری از شاعران به‌خصوص شاعران جوان با یک افسوس روبروخواهیم شد. در نمایشگاه اخیر کتاب تهران علاوه بر خرید کتاب شعر شاعران جوان معاصر و شاعران پیشکسوت، مجموعه شعرهای بسیاری را به عنوان هدیه دریافت کردم. حاصل مطالعه آنها همانطور که قبلا گفتیم جز افسوس نبود. در بررسی که انجام دادم. دیدم اگر عنوان و نام شاعران بیش از نود درصد این کتاب‌ها را از روی کتاب‌ها بر داریم و شعر تمام کتاب‌ها را قاطی کنیم خواهیم دید همه یک دست و یکسانند گویی یک نفر، یک شاعر همه این‌ها را سروده و بیشتر به منطق نثر نزدیکند تا شعر. هیچ از تشخص زبانی هر یک از شاعران و لحن و سبک نوشتار و نوع کاربرد واژگان و حس دمیده شده در درون آنها که امضاء هر شاعری است خبری نیست. و شعرها در حد همان گزین‌گویی بوده و شکلی شاعرانه دارند البته با جهان‌بینی محدود که مشخص است شاعران فقط خود را نوشته‌اند و گاه از لحاظ زیباشناسی چنان گرفتار آوانگاردیسم سطحی و ابتدایی‌اند که جز حیرت هیچ چیز نمی‌ماند و حاصل همان احساساتی شدن است که شاملو مرا از آن برحذر داشت. متاسفم که بگویم شعر بسیاری از شاعران در حد نثر شاعرانه و یا گزین‌گویی‌ست و حد زیباشناسی‌شان چنان محدود است که به فلج و علیل شدن شعر می‌انجامد. این‌ها آیا نشانه مرگ شعر یک گروه در یک دوران نیست؟ من در مقاله خود مرگ شعر و جهان مجازها، دقیقا به این علت‌ها و چرایی نیاز شعر به تغییر اشاره کرده‌ام و نو‌شته‌ام که چه چیز در این میان غایب است. زبان و ادبیات که متاسفانه برداشت غلط از مسئله تعریف شعر که شعر ادبیات نیست آسیب جبران‌ناپذیری به شعر نو معاصر زده و از سویی دیگر جهان مجازها و شبکه‌ها و نوشته‌های غیر مسئولانه و رها شده بدون ویرایش و نظارت و داوری که مور استقبال و نشر بعضی از ناشران هم شده است که پول کی‌گیرند و کتاب شعر چاپ می‌کنند.

امروزها بعد از آن آوانگاردیسم سطح بی‌محتوای شعر دهه هفتاد که هرگز نتوانست تعریفی ازخود ارائه دهد چون به منطق و فلسفه و جهان‌بینی خاصی تکیه نداشت، مسئله ساده‌نویسی بلایی دیگر شده و استعداد بسیاری از شاعران جوان را به هرز کشانده به حدی که دیگر برای سرودن شعر چیزی نمی‌خواهد حتا اندیشه و سواد ادبی و نمی‌خواهند بپذیرند که ابزار شاعر برای سرایش شعر کلمه و اندیشه است و این کلمه و اندیشه چه مقدس است. و این‌ها همه حاصل بن‌بست است. آیا هیچ سوال کرده‌اید چرا چنین شده است؟ چرا دیگر شعر بلند و منظومه و هم‌چنین دیگر باشی در شعر نیست. چرا دیگر بن‌مایه شعر شاعران نشأت گرفته از زندگی و فرهنگ و تاریخ و اسطوره‌های سرزمینشان نمی‌باشد. البته باید به این حقیقت که تحولات جامعه و شکل زندگی و همین طور سواد و اندیشه و نبود گفتگو و نقد، در این مسئله بسیار تاثیر‌گذار بوده‌اند اذعان کرد. ای کاش امکان نقد و گفتگو بود. من آرزویم نقد شدن است. ای کاش مرا و آثار مرا نقد کنند تا ضعف‌هایم را بشناسم. نقد برخورد تفکر است در نقد شدن نوعی نقد کردن هم هست و با نقد شدن است که نقص کار و مشکلمان را می‌فهمیم. باز تکرار می‌کنم‌ ای کاش مرا نقد کنند تا ضعف‌های خود را بدانم. حقیقت این است که من وضعیت شعر بسیار زا شاعران جوان را حاصل وضعیت جامعه و طرح زندگی و روزگار آنها و بسا مسائل دیگر می‌دانم که آزاده زارعیان، یکی از شاعران جوان در کتاب شعر قابل تأملش که نوید شاعر خوبی را می‌دهد(تن‌ها به اتفاق هم، نشر بوتیمار، 1390) وضع زندگی خود و هم نسلانش را در شعر دختران خوابگاه چنین می‌سراید.
با لپ‌تاب‌های روشن/ گوشی‌های خاموش/ پیغام‌های مضحک/ به همه به هم/ می‌خندیم/ تکانمان دستی/ می‌خوابیم با کسی که دوستش نداریم/ حرف می‌زنیم/ دوستمان ندارند. می‌دانیم.
و حقیقت هم همین است و باید بپذیریم که نوع شکل زندگی و جریان آن، سازنده زبان و ذهن و حس و هنر ماست و شعر ما از این زندگی رنگ و شکل می‌گیرد. حال لطفا به این چند نمونه که بعضی از نمونه‌ها از شاعران مطرح پیشرو است توجه و تامل کنید با این تاکید که همه شاعرانی که نمونه شعرشان در این جا آورده می‌شود دوست و مورد احترام من هستند و دارای آثار ارزشمندی می‌باشند اما نقد زمانی ارزشمند است و دوست زمانی محترم که اثرش مورد نقد قرار گیرد. امید که از این قلم نرنجند. چرا که همانطور که گفتم ما برای رهایی از آفت ایستایی نیازمند نقد هستیم، وقتی می‌گویم و می‌نویسم که مثلا جناب بابا چاهی گرفتار خودکشی شعری شده و یا سیدعلی صالحی به تکرار رسیده و یا خانم لیلا صادقی در دام زبان و بازی‌های زبانی برای سرودن شعر زبان محور گرفتار شده و یا شمس لنگرودی و یا حافظ موسوی به بن‌بست رسیده‌اند قصدم نه تنها کم نمودن ارزش والای این عزیزان نیست بلکه تلنگری است برای بازاندیشی آنها.

به یاد می‌آورم سال‌هایی را که در آپارتمان کوچک در حوالی سیدخندان و حوادثی مهم:
یک روز زودتر آمدم خانه و در حین آشپزی گفتم:
تو آنقدر شلوغی که در لوبیا قند دانه دانه می‌کنی
و خوابیدم
کسی با من (بعدها چرا)
پارک هم نمی‌رفتم
(گزارش ناگزیر، شمس آقاجانی، صفحه 15، نشر بوتیمار، 1391)

خب دوست عزیز
از خدا چه خبر
میان فنجان و دو دانه قند و یک رادیو
جای او فقط خالیست
با فنجان نیم‌خورده بر آنم که اعتراف کنم:
شبیه عجیبی
شباهت غریبی به عجیب‌داری تو پیچیده‌ترین دختر ساده‌ای هستی
تو از تمام آرزوها مفصل‌تری
(شعری از مجموعه مخاطب اجباری، چاپ دوم همراه با ویرایش جدید – بوتیمار-)

در جایی از فضا
دور از چشم ما آدم‌های معمولی بعضی‌ها یکسره عاشق‌اند(تو چطور؟)
در یک دقیقه/ بعضی‌ها سه، چهار بار(شما چطور؟
(این هم یک شوخی بود، علی باباچاهی. صفحه 36، نشر ویستار. همراه با ترجمه به انگلیسی شعر)

سرم را تکان دادم و بلند شد از جا:
من مرده بودم
و چرا که نه
(مریض بعدی
برمی‌دارم گوشی را
خوبم، عالی که نه)
(این هم یک شوخی بود، علی باباچاهی، صفحه 38، شعر این هم یک شوخی بود، نشر ویستار)

راستی کمی در این چند شعر این شاعران با سابقه و با تجربه – به عنوان نمونه از کل نوشته‌های آنها – که به عنوان شعر تحویل جامعه داده‌اند، تامل کنید و بگویید چه چیز متفاوتی در این نوشته‌هاست که دلالت بر شعر بودن آنها بکند؟ کدام حس دگرسان، کدام محتوای متفاوت، کدام موسیقی درونی شده، کدام سرایش ناممکن در فضای دگرسان در آنها وجود دارد؟ کدام یک از آنها خواننده را درگیر می‌کند و در احساس و ذهن او می‌نشیند؟ باید بگویم به نظر من این‌ها فقط یک نوشته‌اند؛ حتا گزین گویی با متن شاعرانه هم نیستند؛ حتا یک نثر کامل هم نیستند آیا همین شاعران محترم باعث انزوای شعر معاصر و فرار مردم جامعه از شعر نو نمی‌شوند؟
شاعران واقعی این جامعه چگونه آسیب این افراد را جبران کنند؟

حال چند نمونه از سبکی دیگر:
آمدم با لبخندی که جامد است
آمدم با سینه‌های مفتول، رو لبه ال‌‍سی‌دی
و در حالت اسلوموشن با قرنیه‌های قندیل، نگاهت کردم
(لیلاکشاورز)

گاهی آرمانی ملی / درگروی کلسترول یک قهرمان است/ و کتاب‌ها در بزنگاه حضورم/ متاسفانه در فسافس برگه و چاپ/ من اگر من باشم/ شاخ غول تنها در این شهر و این محله/ و در این خوراک سرا و در ساندویچ نیم‌خورده‌ام/ پیدا می‌تواند شد، که می‌بینید شد!/ و تو اگر تو .../ نمی‌گذارد کلاسیک، نمی‌گذارد/ اصرار عجیبی که با کت و شلوار / دست در بینی کنم،/ طبل بزرگ را زیر پای چپ،/ سان دیدنی از خود/ وقتی که در شبانه این شهر بازی / من باشم و چرخ‌فلک‌ها/ و تو در کامل‌ترین شکل وجودی / با یک بستنی کیم
(بهزاد خواجات، بو نوشت برای شرجی)

درخت که می‌شوی به تو فکر می‌کنم
نه از روی ریشه کردن
از روی کندن
نه از روی شیرجه‌ای که ضربه می‌زند کف استخر به شنا کردن
نه از روی کف دستم که طالعم را تاق می‌زند با داغ
تنها از این رو که مبادا نفرینم را خاموش کند یک روز باد
(لیلا صادقی، گریز از مرکز)

تهران
آدم‌ها، ماشین‌ها، آدم‌ها، ماشین‌ها.........
...................
(محمد آزرم، کتاب هوم، شعرکانکریت تهران)

این روزها عجیب فرو رفتگی دارم!
مثل یک علف که عاشق یک بز شده
به این که تو پشت به من در حال جویدن و هضم علف دیگری هستی
به مدفوعیتم فکر می‌کنم
به بوی گندم
دوستت دارم لعنتی!
(رومینا عابدی)

در این پنج نمونه، بیشترین تاسف و افسوس را به بهزاد خواجات و لیلا صادقی دارم که شاعرانی باسواد و محقق و صادق هستند اما گرفتار بازی زبانی و فضای دگرسان دهه هفتادی شده‌اند که با این گرایش‌شان زندگی را از شعرشان گرفته‌اند و تبدیل به بازی کلامی و حرکت واژگان نموده‌اند؛ به محمد آزرم که گرفتار و مبلغ نوعی شعریست که اجرای آن را بلد نیست. در کتاب او هیچ اتفاق شعری روی نداده؛ آزرم برای این بتواند نوشته‌اش را شعری در زبان با کارکرد فرم و اجرا تعریف کند، به کانکریت و به تضاد فرمی که لیلا صادقی به کار می‌گیرد روی آورده و متاسفانه بسیار ناموفق بوده است. مثلا در کتاب هوم در صفحه‌های 42 و 43 و 44 در نوشته‌ای به نام تهران، سه صفحه تمام نوشته آدم‌ها و ماشین‌ها! می‌توانست به جای نوشتن تکراری آدم‌ها و ماشین‌ها در سه صفحه برای رساندن این مفهوم که تهران گرفتار آدم‌هاست و ماشین‌ها، در اجرایی دایره‌ای یا منقطع در دو و سه بند کل اجرای شعر نوشته‌اش را به انجام برساند که متاسفانه موفق نیست و دیگر شعرهای کتابش هم چنین وضعیت فرمی و سرایشی ناقصی دارند.

در شعر شاعران دیگر گاه این کشتن شعر و پایین آوردن آن در حد یک نوشتار ساده، هم از لحاظ اجرا و هم از لحاظ لحن و فرم و ساختار به هم‌سانی و هم شکل‌نویسی می‌انجامد. اگر در نوشته‌های زیر که به عنوان شعر ارائه شده‌اند، کمی تامل کنید، خواهید دید همه آنها دارای لحن، فرم، ساختمان و حس همسان هستند، نه از کشف و شهودی خبری است و نه از حس و آفرینش دگرسان. نوشته‌هایی شاعرانه‌اند که بر آنها نام شعر نهاده شده است. باور کنید این شعرهای مال یک شاعر نیستند. بلکه از آن چند شاعر هستند. برای همین باید سوال کرد که چرا چنین شده است!؟ چرا این شعرها همه متنی هم شکل دارند!؟ چه چیز تشخیص شعر یک شاعر را از شاعر دیگر مجزا می‌سازد؟ چگونه باید امضای هر یک از شاعران محترم را در میان اینها پیدا کرد؟ البته باید تاکید کنم که این نمونه‌ها از بهترین‌ها بودند، وگرنه اگر می‌خواستیم دست به انتخاب بزنیم، چیزی جز تاسف و وحشت حاصل‌مان نبود. در این نمونه‌ها که از میان اشعار شاعران محترمی همچون شمس لنگرودی، گروس عبدالملکیان و حافظ موسوی و از میان ده‌ها مجموعه شعر انتخاب شده‌اند، اگر کمی دقت کرده باشید، وزن حتا به شکل هجا هم وجود ندارد؛ نه ایهامی هست و نه ایجازی، متن ساده و بازی هستند در حد یک نثر و بیانی شاعرانه هستند که عمرش در جامعه و نزد خواننده بیش از چند ثانیه نیست:

چه فرقی می‌کند
من عاشق تو باشم،
یا تو عاشم من!؟
چه فرقی می‌کند
رنگین کمان
از کدام سمت آسمان آغاز می‌شود؟
()
دوستت دارم
و پنهان کردن آسمان
پشت میله‌های قفس
آسان نیست.
آن‌چه که پنهان می‌ماند خون است.
خون است و عسل
که به نیش زنبوری
آشکار می‌شود.
دوستت دارم
و نقشه‌ای از بهشت را می‌بینم
دورادور
با دو نهر از عسل
که کشان کشان
خود را به خانه من می‌رسانند.
()
هر نتی که از عشق بگوید
زیباست
حالا
سمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست
()
اگر شعرهای من زیباست
دلیلش آن است
که تو زیبایی.
حالا
هی بیا و بگو
چنین است و چنان است
اصلاً
مهم نیست
تو چند ساله باشی
من همسن و سال تو هستم
()
مهم نیست
خانه‌ات کجا باشد
برای یافتنت کافی است
چشم‌هایم را ببندم.
خلاصه بگویم
حالا
هر قفلی که می‌خواهد
به درگاه خانه‌ات باشد
عشق پیچکی است
که دیوار نمی‌شناسد
()
گنجشگ‌ها با تو دوستند
گربه‌ها از صدای پایت فرار نمی‌کنند
سوسک‌ها
اگر تو بخواهی کنار دمپایی‌ها دراز می‌کشند.


ادامه دارد...

بخش دوم این مقاله را می‌توانید با عنوان «شعر در فردای نیامده (3)» از لینکهای پیوست مشاهده کنید

با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

تاریخ انتشار در سایت: ۲۷ اسفند ۱۳۹۶
صفحه اینترنتی مرتبط
نقش ها
مطالب
عناوین
رسته: 2