یک‌شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷
بر خط: 3525
Bashgah.net باشگاه اندیشه

بــاشگاه مـــن

319 بازدید
فلسفه:پراگما

ریشه¬های مکتب پراگماتیسم را میتوان تا فلسفه پیشاسقراطی و به ویژه دیدگاه¬های پروتاگوراس پی گرفت


فلسفه معاصر

Pragmatism از وازه یونانی pragma-t- و پسوند- ismos ساخته شده است. pragma از مصدر یونانی prass←(prattein) می¬آید. معنای اصلی این مصدر «کردن» یا «انجام دادن» است. و اما خود pragma به معنای «کار و عمل پی¬درپی» و «تمرین» است، نه به معنای «کنش» یا «کار» در حالت انتزاعی؛ یعنی عملا برابر است با exercise لاتین یا action هنگامی که جنبه exercise داشته باشد؛ یا معادل است با work انگلیسی یا werk آلمانی. از سوی دیگر واژه «ورز» هم دقیقا به معنای «کار و عمل پی¬درپی» است و در شاهنامه هم به معنای «فعالیت» به کار رفته است. وانگهی، واژه¬های «ورز» یا «varza» معادل «ورزگروی» را برای پراگماتیسم پیشنهاد کرده¬اند و پاره¬ای دیگر هم معادل «مذهب اصالت عمل» را، ولی هیچ یک از این معادل¬ها (اگر چه همگی درستند) معنا یا معناهای متعددی را که وازه پراگماتیسم به ذهن فارسی-زبانان متبادر می¬کند، نمی¬رساند؛ درست همان¬گونه که واژه «تلویزیون» معنایی را می¬رساند که «جام جهان-نما» نمی¬رساند. در این مقاله وازه پراگماتیسم به کار می¬رود و دیدگاهی که نویسنده این مقاله می¬کوشد بر پایه آن به وارسی و فروکاوی مکتب پراگماتیسم بپردازد دیدگاه تحلیلی است. پیش از هر چیز با تجزیه و تحلیل و ترجمه وازه پراگماتیسم بحث آغاز می¬شود و در ادامه نیز به مهم¬ترین مولفه¬ها، نظریه¬پردازان و مفاهیم این مکتب فلسفی پرداخته خواهد شد.

اگرچه پراگماتیسم نامی نو است ولی ریشه¬های آن را می¬توان در حدود سال500 پیش از میلاد هم جست¬وجو کرد. شاید بتوان پروتاگوراس را نخستین فیلسوف پراگماتیست نامید؛ چنان که پاره¬ای از بنیان-گذاران پراگماتیسم هم این ادعا را کرده¬اند. پروتاگوراس بیشتر به واسطه این نظریه¬اش شناخته شده است که «انسان میزان همه چیز است؛ میزان چیزهایی که هستند که هستند و میزان چیزهایی که نیستند که نیستند». این سخن را چنین تفسیر کرده¬اند که چون انسان –یعنی فرد انسان- میزان همه چیز است و افراد انسانی با یکدیگر اختلاف نظر دارند، بنابراین هیچ گونه حقیقت عینی¬ای یافت نمی¬شود که بر پایه آن، یک نظر، صادق و نظر دیگر کاذب باشد. این نظریه اساسا نظریه شکاکانه است و بر پایه فریبندگی حواس استوار شده است. از اینجا چنین برمی¬آید که آبشخور نخستین پراگماتیسم، شکاکیت یا شک¬گرایی است. شیلر- یکی از بنیان¬گذاران پراگماتیسم- خود را شاگرد پروتاگوراس می¬نامید. اگر هیچ حقیقتی یافت نمی¬شود و هر نظریه-ای پوچ است، پس خردمندانه این است که از میان نظریه¬های موجود نظریه¬ای را برگزینیم که برای زندگی عملی ما دست کم سودمند افتد؛ هر چند بر شناخت ما از واقع امر چیزی نیفزاید. افلاطون در رساله «ته¬ای ته توس» در تفسیر نظریه¬های گروتاگوراس می¬گوید یک عقیده را می¬توان گفت بهتر از عقیده دیگر است ولی نمی¬توان گفت «صحیح¬تر» است. اگر کسی یرقان داشته باشد، همه چیز را زرد می¬بیند ولی از اینجا نمی¬توان نتیجه گرفت که همه چیز زرد است اما می¬توان گفت چون تندرستی بهتر از بیماری است، عقیده شخص تندرست بهتر از عقیده شخص بیمار است. این چنان که پیداست با نظریه پراگماتیستی درباره صدق پیوند دارد.
اما پراگماتیسم به معنای امروزی آن، نام سنت فلسفی¬ای است که سه فیلسوف آمریکایی، چالز سندرس پیرس، دیویی و ویلیام جیمز آن را پی افکندند. پیرس استدلال می¬کرد که کار تحقیق این نیست که واقعیت را بازنماید بل این است که ما را قادر سازد به شیوه بهتر و مناسب¬تری عمل کنیم. پیرس با نظریه بازنمایی واقعیت که از زمان دکارت بر تفکر فلسفی حاکم شده بود، سر ناسازگاری داشت؛ به ویژه او پیام¬آور اندیشه چرخش زبانی بود؛ یعنی یکی از نخستین فیلسوفانی بود که می¬گفت توانایی کاربد علامت¬ها شرط ضروری اندیشیدن است.
جیمز نظریه پیرس را گسترش داد. وی در سال1890 کتابی منتشر کرد به نام «اصول روان¬شناسی» که با مذهب تداعی یا تداعی¬گروی لاک وهیوم مخالف بود. جیمز با انتشار کتاب « پراگماتیسم؛ نامی نوین برای پاره¬ای از شیوه¬های کهن تفکر» (1907) دیدگاه خود را ادامه داد. او در این کتاب صدق را چنین تعریف می-کند: « به سخن بسیار کوتاه، «صادق» فقط به مفهوم صلاح در شیوه رفتار ماست؛ صلاح کمابیش به هر شیوه و البته صلاح در تحلیل نهایی و در دراز مدت [در تحلیل نهایی و روی هم رفته]» (پراگماتیسم ص222).
جیمز و دیویی هر دو در پی آن بودند که فلسفه را با نظریه داروین آشتی دهند؛ به این معنا که جست¬وجوی حقیقت به¬ وسیله آدمیزادگان را با فعالیت¬های جانوران پست¬تر و تکامل فرهنگی را با تکامل زیست¬شناختی پیوند دهند. دیویی از مفهوم «نفس» یا «خود» دکارتی که پیش از زبان و فرهنگ¬پذیری برجاست، انتقاد کرد و به جای آن تبیینی از«خود» به دست داد که ان را چونان حاصل اعمال اجتماعی در نظر می¬گرفت. دیویی که دلبستگی آغازین او بیشتر اصلاح فرهنگی، تربیتی و سیاسی بود تا مساله¬های فلسفی خاص (مساله¬هایی که او گمان می¬کرد باید متحمل شوند به جای اینکه حل شوند)، پراگماتیسم را در زمینه اخلاق و فلسفه اجتماعی بسط داد و به کار زد. اندیشه¬های او در سرتاسر نیمه نخست سده بیستم در کانون زندگی اندیشه-کارانه آمریکاییان بود.

هر سه این فیلسوفان بنیانگذار پراگماتیسم دیدگاه ناتورالیستی داروینی درباره آدمیزاده را باید گمانی ژرف درباره مساله¬هایی که فلسفه از دکارت، کانت و هیوم به ارث برده بود در هم آمیختند. آنان امیدوار بودند که فلسفه را از ایدئالیسم ما بعدالطبیعی برهانند ولی در همان حال آرمان¬های اخلاقی و دینی را از شک¬گرایی آمپریستی یا پوزیتویستی حفظ کنند. ناتورالیسم آنان با تبیین بنیادشکنانه و کل¬گروانه ویلاردون ارمن کواین درباره معنا هیلاری پانتم و دانلد دیویدسون- فیلسوفان زبانی که اغلب متعلق به سنت پراگماتیستی شناخته می¬شوند- پیوند دارد. این سنت همچنین با توماس کوهن که در ساختار انقلاب¬های علمی پارادایم¬ها را سنجش ناپذیر می¬شمارد و به کار در دوره علم عادی تاکید می¬کند و ویتگنشتاین متاخر که در پزوهش¬های فلسفی، مساله¬هایی فلسفی¬ای می¬داند که باید درمان شوند- خویشاوندی¬هایی دارد.

چارلز سندرس پیرس، ویلیام جیمز و جان دیویی را همچنین پراگماتیست¬های کلاسیک می¬شمارند ولی هر یک از این سه تن دلبستگی¬ها و علایق متعدد و متنوعی دارد که با دیگری ناهمسان است. تنها جایی که هر سه توافق دارند، رد نظریه مطابقت با واقع و نظریه شناخت مبتنی بر بازنمایی واقعیت است. اگرچه هر سه این متفکران در زمان خود یکدیگر را می¬شناختند و می¬ستودند ولی خودشان را متعلق به نهضت فلسفی سازمان-یافته¬ای نمی¬دانند. پیرس خود را پیرو کانت می¬شمارد که می¬کوشد آموزه مقولات او و تصور او از منطق را اصلاح کند. پیرس ریاضی¬دانی کار دیده و دانشمندی آزمایشگاهی است و در این دو حوزه بسیار شناخته شده¬تر از جیمز ودیویی است. جیمز کانت را چندان جدی نمی¬گرفت ولی بیش از پیرس و دیویی دلبسته پیامدهای این جهانی دین بود. دیویی سخت هوادار هگل و با کانت مخالف بود. تعلیم و تربین سیاست به جای علم و دین در کانون توجه او بودند. پیرس یکی از نخستین فیلسوفانی بود که بر اهمیت علامت¬ها یا نمادها تاکید کرد؛ «وازه یا نماد که آدمی آن را به کار می¬برد همانا خود آدمی است». او می¬نویسد: «زبان من حاصل جمع خود من است». ولی به استثنای سی.آی.لوئیس و چالز موریس، فیلسوفان، کار پیرس روی نمادها و علامت¬ها را جدی نگرفتند. در واقع، آثار پیرس ده¬ها سال ناخوانده ماندند. او هرگز کتابی فلسفی منتشر نکرد و بیشتر مقاله¬های او تنها در دهه جمع¬آوری و منتشر شدند. در آن دوره، فلسفه در جهان انگلیسی زبان دستخوش فراروند دگردیسی به دست ستایشگران فرگه و به ویزه کارنپ و راسل بود. این فیلسوفان راه ظهور دوره¬ای را در فلسفه هموار کردند که گوستاو بر گمان آن را دوره «چرخش زبانی» در فلسفه نام نهاده است. آنان چنین می¬اندیشیدند که اگر فیلسوفان به مطالعه ساختار زبان می¬پرداختند به جای آنکه به مطالعه ساختار ذهن با تجربه بپردازند، کارشان سودمندتر و شاید روشن¬تر و خرسندکننده¬تر بود. ولی فیلسوفان تحلیلی آغازین این چرخش را با اندیشه سنتی آمپریستی¬ای دایر بر اینکه ادراک حسی مبنای شناخت تجربی را تشکیل می¬دهد درآمیختند؛ اندیشه¬ای که در آغاز سده بیستم، هم ایدئالیست¬ها و هم پراگماتیست¬های کلاسیک کمر به رد ان بسته بودند. این فیلسوفان همچنین بر تمایز میان مساله¬ها مفهومی¬ای که امروزه آنها را مساله¬های مربوط به معنای عبارت¬های زبانی تعبیر می¬کنند و مساله¬های تجربی مربوط به امور واقع تاکید می¬کردند.
تنها پس از آنکه کوآین در سال1951 مقاله مشهور « دو حکم جزمی تجربه¬گروی» را منشر کرد، مکتب پراگماتیسم توانست جان تازه¬ای بگیرد و دوباره خود را مطرح کند. کوآین در این مقاله تمایز پوزیتیویست¬های منطقی میان گزاره¬های تحلیلی ضروری و گزاره¬های ترکیبی احتمالی را رد کرد و بدین سان راه امتزاج پراگماتیسم با هولیسم(کل گروی) و ناتورالیسم را هموار کرد. نظریه کوآین را اثر پرآوازه دیگری که کمابیش همزمان با آن منتشر شد تقویت کرد. ویتگنشتاین در اثر مهم خود، «پژوهش¬های فلسفی» (1953) این نظریه را که منطق امری متعالی و گوهره فلسفه است به ریشخند گرفت؛ اندیشه¬ای که این زمان او و استادش راسل هر دو به آن معتقد بودند. اندکی بعد ساختار انقلاب¬های علمی تامس کوهن در سال1962 قوت تصور پوزیتیویستی از علوم طبیعی را در هم شکست زیرا او روش¬ها و دستورالعمل¬های عقلاننی پارادایم گونه¬ای را پیشنهاد می¬کرد که باقی افراد باید آن را سرمشق خود کنند. هیلاری پاتنم شناخته شده¬ترین فیلسوف معاصری است که خود را پراگماتیست می¬نامد و نوشته¬های شایان ملاحظه¬ای درباره سه بنیانگذار پراگماتیسم دارد و آنان را به سبب رد جدا شناخت «جهان چنان که در خود هست» و «جهان چنان که در پرتوی نیاز¬ها و علایق آدمی پدیدار می¬شود». ستایش می¬کند.

طبق تبیین پاتنم، لب نظریه پراگماتیسم این است که روی دیدگاه عامل یا ناظر تاکید می¬کند. هنگامی که ما درمی¬یابیم باید دیدگاه معینی را بپذیریم - یعنی باید «دستگاه یا چهار مفهومی» معینی را به کار بریم و سپس در فعالیتی عملی وارد می¬شویم – باید همزمان این ادعا را پیش بکشیم که اشیا به خودی خود و در واقع چنان نیستند که در دستگاه مفهومی ما پدیدار می¬شوند. پانتم بر این باور است که داوری¬های اخلاقی ما نه بیشتر از نظریه¬های علمی « عینی» و «عقلانی»اند و نه کمتر از آنها. پانتم با دیویی همداستان است که عقیده دارد تلاش پوزیتیویست¬ها برای جداسازی «امر واقع» از «ارزش» همچون تلاش پیش کوآینی آنان برای جداسازی «امر واقع» از «زبان» محکوم به شکست است.

پانتم همچنینن به دفاع از آموزه بدآوازه و مناقشه برانگیز پراگماتیست¬های کلاسیک پرداخته است؛ یعنی به اصطلاح همان «نظریه صدق پراگماتیسم». پیرس می¬گوید «مقصود ما از صدق عقیده¬ای است که سرانجام همه کسانی که درباره آن تحقیق می¬کنند بر سر آن توافق کنند. عین یا متعلق که عقیده آن را باز می¬نماید همان امر واقع است». پانتم این اندیشه را دوباره زنده کرد و استدلال آورد که حتی اگر ما نتوانیم تعریف پیرس از صدق را چونان تعریف آرمانی بپذیریم ولی به هر حال باید بپذیریم که تعریف او از فهم مفهوم صدق جدایی¬ناپذیر است. پانتم نظریه مطابقت صدق را با این استدلال نقد می¬کند که می¬گوید هر گونه مطابقت باور با واقعیت، تنها می¬تواند تحت توصیفی خاص صورت ¬گیرد و اینکه هیچ توصیفی –چه از دیدگاه هستی شناسانه و چه از دیدگاه شناخت¬شناسانه- برتر از توصیف¬های دیگر نیست.

راسل در مقاله¬ای که درباره پراگماتیسم نوشته است می¬گوید پراگماتیسم و هومانیسم(اومانیسم) یک چیزند. بحث در اینجا بر سر تمایز شناخت برای شناخت، علم برای علم و علم برای انسان و علم برای دلبستگی¬های آدمیزاده است. بحث بر سر این است که هدف علم، شناخت یا فلسفه این است که برای انسان سعادت به بار آورد و دشواری¬های زندگی انسان را از میان بردارد و زندگی خوب به ارمغان آورد یا اینکه شناخت به خودی خود و صرف نظر آدمیزاده و آرزوهایش مطلوب است. پراگماتیست¬هایی همچون پروتاگوراس می¬گویند علم برای آدمیزاده است نه برای خود علم. جست¬وجوی علم برای خود علم مهمل است. هنگامی که ستاره¬شناسی به کهکشان آندرومدا می¬اندیشد باید باید بیندیشد که تحقیق درباره کهکشان آندرومدا چه فایده¬ای برای آدمیان خاکی دارد؛ اگر تحقیق درباره¬ی آن برای آدمیان بی¬فایده است پس هرگز موضوع تحقیق علم پراگماتیستی نیست. معلوم نیست آیا دانشمندان این ضایطه پراگماتیستی را می¬پذیرند یا نه. درست است که علم جدید برای زندگی بشر مفید فایده¬های بسیار بوده است ولی کمتر نظریه علمی¬ای است که برپایه تنها توجه به نیازهای آدمیزاده ابداع شده باشد. نیوتن هنگامی که به نیروی جاذبه می¬اندیشید به هیچ روی در هوای براوردن نیازهای بشر نبود؛ انگیزه اصلی¬ای که سائق او بود تنها کنجکاوی درونی و تویف حرکت¬های ستارگان بود. انیشتن هنگامی که نظریه نسبیت خود را مطرح کرد به هیچ روی به سودمندی¬هایی که این نظریه برای بشر در زندگی عملی به همراه می¬آورد نمی¬اندیشید؛ هدف او تنها تبیین و توصیف بود نه تغییر در ساختمان کیهانی.
به نظر می¬رسد دیدگاه پراگماتیستی را بیش از همه کارل مارکس در جمله مشهور خود بیان کرده باشد که می¬گوید: «فیلسوفان همگی جهان را تفسیر و تبیین کرده¬اند ولی نکته اساسی، تغییر جهان است». به سخن کوتاه، پراگماتیست¬ها سودای شناخت جهان را در سر ندارند بلکه در درجه نخست و پیش از هر چیز در اندیشه تسلط از راه علم بر جهان و دگرگون ساختن جهان در جهت هدف¬های بشری و این ¬جهانی¬اند.
حال باید به سنجش انتقادی پراگماتیسم- به وویژه نظریه آن درباره صدق- پرداخت. دیدگاه پراگماتیستی را از دو راه می¬توان نقد کرد، یکی از راه نقد نظری و دیگری از راه نقد عملی. نخست به بررسی نظری این مکتب می¬پردازیم نکته بنیادی¬ای که کاستی نظری پراگماتیسم به شمار می¬رود این است که پراگماتیسم می¬گوید یک باور را باید صادق دانست اگر معلول¬ها [پیامدها]ی معینی به دنبال داشته باشد، حال آنکه طبق دیدگاه شناخته شده دیگری یک باور را باید صادق دانست اگر علت¬های معینی داشته باشد. چند نقد قول از ویلیام جیمز موضوع را روشن می¬کند. او می¬گوید: «اندیشه¬ها، فقط در آنجا که ما را یاری می¬دهند تا با بخش¬های دیگر تجربه خود روابط رضایت بخش برقرار کنیم صادق شوند». همچنین می¬گوید: «صدق یک نوع خوبی است، و نه چنان که معمولا می¬پندارند مقوله¬ای جدای از خوبی و همپایه با آن. صادق عبارت است از هر چیزی به صورت باور که خوب از کار درآید، و ان هم خوب به دلیل¬های مشخص و معین»
«توصیف ما از صدق، توصیفی است از صدق¬ها در حالت جمع؛ یعنی تویفی است از فراروندهای راهنمای عمل که در واقعیات و اشیا تحقق می¬پذیرند، و تنها وجه مشترکشان این است که به ما سود می¬رسانند» (همان جا،218).

این تعریف آخر را به این حکم می¬توان تاویل کرد که «صدق هر چیزی است که باور به آن سود رساند». هر چند پراگماتیست¬ها سخت به این تاویل تاخته¬اند ولی معنای مقصود آنان چیزی غیر از این نیست.
گذشته از ایرادهای کلی تری که بر این دیدگاه – که یک باور به وسیله خوب بودن پیامدهایش صادق می-شود- وارد است، دشواری¬ای هست که به هیچ روی نمی¬شود بر آن فائق آمد. این دشواری این است: پیش از آنکه بدانیم باوری صادق است یا کاذب، ناگزیر هستیم بدانیم که (الف) پیامدهای این باور چیستند و (ب) آیا این پیامدها خوبند یا بد. حال ما باید معیار پراگماتیستی را درباره (الف) و (ب) به کار بندیم. در مورد اینکه پیامدهای یک باور معین در واقع چیستند، باید دیدگاهی را برگزینیم که «سود می¬رساند» و به همین شیوه هم باید در مورد اینکه پیامدهای مذکور در واقع خوبند یا بد، دیدگاهی را برگزینیم که «سود می¬رساند». پیداست که این امر ما را در یک تسلسل بی¬پایان گرفتار می¬کند.

گذشته از این گونه انتقادهای محض نظری از تعریف پراگماتیستی «صدق»، انتقادهای عملی¬تر دیگری هم هستند که شاید طبع پراگماتیستی را بیشتر جلب کنند. این پرسش که چه جور باورهایی در زندگی فرد پیامدهای خوبی خواهد داشت ، پرسشی است که اغلب به حکومت و پلیس بستگی دارد؛ باورهایی که در آمریکا سودمندند در روسیه فاجعه به بار می¬آورند و بالعکس باورهای حزب نازی نتوانستند معیار پراگماتیستی صدق را برآوردند زیرا آلمانن در جنگ دوم جهانی شکست خورد ولی اگر آلمان در این جنگ پیروز شده بود، معتقدان به پراگماتیسم ناگزیر بودند که آیین نازی را از لحاظ پراگماتیستی «صادق» بنامند، پراگماتیست¬ها این گونه برهان¬ها را با اشاره به شرط جیمز- یعنی «در تحلیل نهایی و روی هم رفته» . رد می¬کننند ولی به نظر نمی¬رسد که این شرط در واقع اشکال¬ها را اصلاح کند.

جیمز بیان می¬دارد که مقصود او این نیست که پیامدهای یک باور خوب هستند بلکه این است که معتقد به آن فکر می¬کند این پیامدها خوب خواهند بود. پس چنین برمی¬آید و او این پیامدها را می¬پذیرد که اگر A به چیزی باور دارد و B به چیژی مخالف آن، AوB هر دو بار صادقی دارند. جیمز می¬گوید: «ممکن است این باور را صادق بدانم که شکسپیر نمایشنامه¬های را نوشته، چگونه درباره آن می¬اندیشد. بنابراین نتیجه می¬گیریم که یک عقیده هم صادق است و هم کاذب؛ یعنی رد آشکار اصل امتناع تناقض در منطق ارسطویی که پایه منطق نوین ریاضی را هم تشکیل می¬دهد.
چنین به نظر می¬رسد که از نظریه جیمز برمیآید این گزاره که «A وجود دارد» می¬تواند به معنای پراگماتیستی صادق باشد؛ حتی اگر A وجود نداشته باشد. جیمز مشتاق بود راهی بیاید که صدق این گزاره را که «خدا وجود دارد» تایید کند، بیآنکه خود را در مابعدالطبیعه گرفتار سازد ولی دلبستگی¬های او چنان به منحصر به این جهان بودند که او تنها دلبسته پیامدهای این جهانی این گزاره بود. این مساله که آیا در واقع یک هستی قادر مطلق بیرون از مکان و زمان وجود دارد که خردمندانه جهان را سامان می¬دهد، او را جلب نمی¬کرد و از این رو گمان می¬کرد که با یافتن برهانی در اثبات این گزاره که «خدا وجود دارد». «صادق» است همه آنچه را آگاهی دینی باید مطالبه کند به انجام رسانده است. در این مورد پاپ، پراگماتیسم را همچون یک شیوه ناخرسندکننده در دفاع از باور دینی محکوم کرد. به نظر می¬رسد جیمز در اثبات حقانیت دین که جست¬وجوی بی¬طرفانه حقیقت را قربانی ان کرده بود هم به هیچ روی کامیاب نبوده است.

با همه انتقادهای بالا که خطرهای اجتماعی و سیاسی¬ای را که پراگماتیسم می¬تواند به بارآورد می¬توان به آن علاوه کرد، پراگماتیسم مکتبی سخت جالب توجه و محل مناقشه جدی است؛ مکتبی که به قرن گذشته تعلق دارد ولی هم اکنون هم پیروان سرشناسی چون پانتم و کوآین دارد. نکته حائز اهمیت این است که پراگماتیسم تنها هنگامی می تواند یکباره صادق باشد که دسترسی به هر گونه حقیقت عینی به هیچ روی ممکن نباشد. شاید کار ما شناسایی راز واقعیت نباشد ولی پراگماتیسم هم راه خرسند کننده ای را پیش نمی کشد. کار ما شاید این است که میان شک مطلق و یقین مطلق پی آواز حقیقت بدویم؛ هر چند دور از دسترس بنماید؛ نه اینکه یک بار برای همیشه جست وجوی هر گونه حقیقتی را ممنوع اعلام کنیم.»

تاریخ انتشار در سایت: ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
نقش ها
نویسنده : نواب مقربی
مطالب
عناوین
رسته: 1