● به نام خدا - امروز ، پنجشنبه 11 شهريور 1389 - كاربران برخط: 521   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
هانا  آرنت
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ



زندگی

هانا آرنت Hannah Arendt در سال ۱۹۰۶ در ليندن واقع در نزديكى هانوفر در کشور آلمان و در يك خانواده ى مرفه يهودى چشم به جهان گشود. وی پس از پايان دوره ى متوسطه، در ۱۸ سالگى در دانشگاه ماربورگ به تحصيل فلسفه، يزدان شناسى و زبان يونانى پرداخت.

هانس يوناس فيلسوف آلمانى بعدها در تجديد خاطره با آرنت، از دانشجوى جوان فوق العاده  و بى نظيرى سخن گفته بود كه در دانشگاه ماربورگ با جستارهاى بحث برانگيز خود، در ميان دانشجويان چپ به دليل موضع انتقادى خود نسبت به ماركسيسم و علاقه به دولت شهرهاى يونانى به عنوان «محافظه كار» و در ميان محافل محافظه كار به دليل علاقه ى خود به شوراهاى پس از انقلاب به عنوان «چپ» شناخته مى شد. 

در همين ايام بود كه هانا آرنت به مارتين هايدگر استاد فلسفه ى خود دل بست. اما متاهل بودن هايدگر، چشم انداز رسيدن به او را براى هانا آرنت تيره مى ساخت. همين امر انگيزه ى ترك ماربورگ شد و هانا آرنت در سال ۱۹۲۶ براى آماده سازى رساله ى دكتراى خود به هايدلبرگ و نزد ديگر فيلسوف مشهور آلمانى كارل ياسپرس رفت.آرنت بعدها در ستايش از كارل ياسپرس همواره تاكيد مى كرد كه استادش او را از انسان گريزى و جهان گريزى نجات داد، او را با ايده ى آزادى انسان آشنا ساخت و ضرورت همزيستى ميان انسان ها را به او تفهيم نمود. 

آرنت بعدها رساله ى استادى خود را به موضوع «مفهوم عشق نزد آگوستين» اختصاص داد. اما كار در محيط آكادميك رضايت خاطر وى را فراهم نمى ساخت. به همين دليل از كرسى استادى در دانشگاه چشمپوشى كرد و آزادانه به كار و نوشتن پرداخت.

در سال ۱۹۲۹ با نخستين همسر خود «گونتر اشترن» روانه ى برلين شد و كار نگارش نخستين كتاب خود را كه زندگينامه ى «راحل فارن هاگن» است در آنجا آغاز نمود. تجربيات تلخى كه هانا آرنت در اين سال ها با رژيم نازى در آلمان داشت، در لابلاى صفحات اين كتاب بازتاب يافته است و از خلال سطرهاى آن مى توان به اعتقاد راسخ وى به حفظ هويت خويشتن و حق دگرانديشى پى برد.

هانا آرنت سرخورده از دگرگونى هاى هراس آورى كه در آلمان در شرف تكوين بود، در اوت ۱۹۳۳ ميهن خود را ترك كرد و رهسپار پاريس شد. او برآمد هيولاى فاشيسم را از جمله در قصور روشنفكران آلمان مى ديد و آنان را در اين جريان بی تقصير نمى دانست. آرنت متاثر از حوادث سياسى اين ايام و نيز تحت تاثير همسر دوم خود «هاينريش بلوشر» كه سوسياليستى معتقد بود، تدريجا به يك انديشمند و نويسنده ى آگاه سياسى تبديل شد. در سال ۱۹۴۱ به همراه همسر دومش از پاريس به آمريكا مهاجرت كرد. در آمريكا نخست براى بخش هاى مديريت سازمان هاى مهاجر يهودى فعاليت مى كرد و از نويسندگان روزنامه ى «سازندگى» مهمترين ارگان يهوديان مهاجر بود. اما با رشد گرايش هاى صهيونيستى در اين سازمان ها، آرنت كه همواره از ملى گرايى پرخاشگر بيزار بود، در سال ۱۹۴۴ به همكارى خود با آن نشريه پايان داد.

در سال ۱۹۵۱ يكى از مهمترين آثار او تحت عنوان «عنصرها و خاستگاه هاى حاكميت تام گرا» به انگليسى منتشر شد. آلمانى همين اثر در سال ۱۹۵۵ به چاپ رسيد. آرنت در اين اثر با رژيم هاى تام گراى ناسيونال سوسياليستى و استالينيستى از نظر سياسى تسويه حساب كرده است. اين اثر بازتاب گسترده اى در ميان متفكران و محافل سياسى جهان داشت و آوازه ى هانا آرنت را به عنوان انديشمند سياسى تثبيت كرد.

شناخته شده ترين اثر فلسفى ـ سياسى هانا آرنت «قدرت و قهر» نام دارد كه وى در آن با دقتى موشكافانه به بررسى نقش قدرت و قهر در زندگى اجتماعى پرداخته و نشان داده است كه آن ها مفاهيمى كاملا متفاوت و حتا متضادند. از ديگر آثار هانا آرنت مى توان به «حقيقت و دروغ در سياست» و نيز «درباره ى انقلاب» اشاره كرد.

وی در اکثر دانشگاه های آمريکا به تدريس فلسفه پرداخت و از خود آثار فلسفی ـ سياسی با ارزشی به يادگار گذاشت. از جمله مهمترين نوشته های او می توان به «عنصرها و خاستگاه های حاکميت تام» (1)، «حقيقت و دروغ در سياست» (2)، «دربارة انقلاب» (3) و «قدرت و قهر» (4) اشاره کرد.

هانا آرنت در ۴ دسامبر ۱۹۷۵ در نيويورك چشم از جهان فروبست.

 

اندیشه

هانا آرنت تحت تأثير فلسفه هايدگري از دو جريان اگزيستانسياليسم و نيز فلسفه كلاسيك يونان (كه بنيادهاي فلسفه هايدگر را شكل مي دهد) بهره فراوان برده است. آرنت متأثر از فضاي بي خانمان مهاجرت، ترس و مرگ احساسي نوستالوژيك به جهان باستان داشت، آنجا كه انسان مي توانست آزادانه در حوزه عمومي فعاليت كند و يگانگي و كثرت خويش را تبلور بخشيد. از اين رو، آرنت آسيب شناس تمدن مدرن اروپايي است. او با نقد ليبراليسم و سوژه محوري تمدن غربي به دنبال آرمانشهري بود كه در آن انسان عمل ورز در حوزه آگورا {agora} به بازي آزاد و پيش بيني ناپذير سياست بپردازد؛ البته آنگونه سياستي كه خود در نظر داشت. در اين مجال تلاش مي كنيم نگاهي به فلسفه سياسي آرنت داشته باشيم. دراين راستا ابتدا اركان اصلي انسان شناسي آرنت را بنابر كتابش «وضع بشري» شرح مي دهيم و سپس آن مباني نظري را در كتاب «انقلاب» پيگيري مي كنيم. در اين مقاله تلاش شده است كه پيوند فلسفي آرنت و هايدگر برجسته گردد.

مدخل ورود به جهان انديشه آرنت كتاب «وضع بشري» {Human Condition} او است. بدون درك و بررسي كليد واژه هاي فلسفي آرنت در اين كتاب، درك ديگر مباحث او دشوار مي نمايد. اگر پرسش بنيادين هايدگر «هستي» بود، پرسش و دغدغه {preoccupation} اصلي آرنت «وضعيت و هستارانسان» است و او نيز اصلي ترين كتاب خويش را به اين بحث اختصاص داده است. انسان آرنتي، متأثر از اگزيستانسياليسم هايدگري، «انسان عمل ورز» است تا «نظر ورز». آرنت نيز در نقد و تقابل با سوژه استعلايي دكارتي كه با جهان همچون ابژه روبرو مي شود انسان را حيوان عمل ورزي مي داند كه در جهان، هستن {in-der-welt-sein} را تجربه مي كند. به سنت هايدگري، انسان آرنتي جهان را حاضر ـ در دست {present-at - hand} و براي نظرورزي نمي بيند بلكه جهاني است آماده ـ در ـ دست {ready-to-hand} كه او در آن زيست مي كند و آن را به كار مي گيردو نقطه اي خارج از آن برايش متصور نيست كه از آن مكان استعلايي به جهان همچون ابژه بنگرد. در انديشه آرنت پراكسيس مقدم بر تئوري يا طرح مي شود و آرنت دلبسته به حيات فعال {vita activa} تلاش مي كند آن را در مقابل حيات نظري و تأملي {contemplative activa} باز زنده كند. با چنين بنيادهاي انسان شناسانه اي آرنت وضع بشري را در مقابل طبيعت بشري مطرح مي كند كه گرچه طبيعت و ذات بشري قابل شناخت نيست، وضع بشري قابل شناخت و تعريف است. چون، «مشتمل بر تواناييها و ويژگي هايي است كه انسانها با همديگر پرورانده اند تا نوعي هستي حقيقتاً بشري را خلق كنند. هر آنچه به خودي خود وارد جهان بشري مي شود يا با تلاش بشري بدان كشانده مي شود جزئي از وضع بشري مي شود. تأثير واقعيت جهاني در هستي بشري را مي توان به صورت نيروي مشروط كننده يا وضعيت ساز احساس و دريافت كرد {بردشا، ،۱۳۸۱ ص ۱۷} در همين راستا آرنت مابين جهان و طبيعت فرق قائل مي شود. در نظرگاه آرنت جهان، همين جهان عيني وفيزيكي نيست. جهان درواقع آن چيزي است كه انسانها را از طبيعت متمايز و جدا مي كند. جهان محصول و فرآورده انسانهاست كه درشكل اشيا و نهادهاي خودساخته ظاهر مي شود {انصاري، ،۱۳۷۹ ص۳} براي آنكه انسان بتواند اين جهان را بسازد و از طبيعت متمايز كند تا بنياد معنابخشي به زندگي اش گردد نيازمند تواناييهايي است كه در اين ميان آرنت از همه كنش و رفتار انساني نام مي برد. زحمت {labour}، كار {work} و عمل {action} كه اين سه توانايي با يكديگر و برروي هم زندگي عمل ورزانه را مي سازند، زحمت بديهي ترين و حيواني ترين نوع رويكرد به جهان است، جهان هم چون ابزاري براي تداوم و بقا.

زحمت تمامي كنش هايي را شامل مي شود كه انسان براي دوام و تداوم بقاي خويش انجام مي دهد و به تمامي تابع ضروريات و نيازهاي زيستي انسان است. آرنت انسان را در اين وضعيت، حيوان تلاشگر {labourans animal} مي نامد كه همانند حيوانات تابع ضرورت {necessity} هستند. علاوه بر اين محصولات و فرآورده هايي كه با «زحمت» تهيه مي شوند فوراً به مصرف مي رسند و به جز تداوم زندگي انساني اثري از آنها باقي نمي ماند به اين معنا تمامي فعاليتهاي اقتصادي بشر كه فوراً مصرف مي شوند. در ذيل اين نوع فعاليت قرارمي گيرند {انصاري، ص۲۱} در زحمت هدف چيزي جز رسيدن به آسايش و آرامش نيست. زحمت فعاليتي معنابخش نيست بلكه كنشي است معطوف به جسم و جان و براين اساس تنها مختص انسان نيست چرا كه حيوانات هم تغذيه و توليدمثل مي كنند. زحمت تركيبي از ضرورت و بيهودگي است و دور فاسد توليد و مصرف در آن تكرار مي شود. حاصل زحمت باز توليد مكرر حيات آدمي است كه غايتي فراتر از خود ندارد و طبيعي و اجتناب ناپذير است. نشانه زحمت به طور كلي اين است كه هيچ اثري از خود بر جا نمي گذارد، نتيجه آن به سرعت مصرف مي شود. همچنان كه كوشش لازم براي كسب آن چندان نمي پايد. {بشيريه، ،۱۳۷۹ ص۱۴۴}

پس از زحمت و در مرتبتي بالاتر آرنت كار (work) را قرار مي دهد كه آن نيز در نسبتي با طبيعت قراردارد. هر چند نيروي خلاقه انساني صرف آن مي شود و معطوف به رفع حوائج ارگانيك و جسمي انسان نيست و در نهايت به جست وجوي سلطه بر طبيعت مي باشد. در كار انسان مواد اوليه و ماده خام مورد نياز خود را از جهان پيرامون خويش اخذ مي كند و با صرف ذوق و خلاقيت و دستكاري در آن شيء جديدي توليد مي كند كه از حيث صورت و ماده از طبيعت اوليه آن متفاوت است. آرنت براي تمايز اين نوع فعاليت از ديگر صور كنش انساني از اصطلاح «انسان سازنده» {homo faber} بهره مي جويد و اين اصطلاح را هم چون «حيوان ناطق» ارسطويي معرف ماهيت انسان مي شمارد. پس حاصل كار انسان به اين معنا وسايل، ابزارها، صنايع ، تكنولوژي ، آثار هنري وغيره است يعني چيزهايي كه برطبيعت افزوده مي شود بدين سان آدمي با كار وكوشش از طبيعت خارج مي شود وجهاني انساني مي سازد. فرهنگ وتمدن محصول اين «كار» است {بشيريه، و شير} بدينسان انسان كه در زحمت هم چون حيوانات و تابع ضروريات ونيازهاي جسمي براي معاش خويش تلاش مي كرد در كار به صورتي آزادانه وخلاق ودرگريز از بيهودگي وتكرار فعالانه برطبيعت عمل مي كند واين مظهر اختيار آدمي مي گردد. در نظرگاه آرنت كارآدمي برخلاف زحمت فعاليتي ذاتاً فردي محسوب مي گردد. بنابراين كار را مي توان فعاليت تمدن ساز بشري تعريف كرد. مورد ديگر در تمايز كار و زحمت ميزان پايايي محصولاتي است كه در طي اين دوگونه كنش توليد مي شود درحالي كه محصولات زحمت ناپايدار هستند و زود به مصرف مي رسند و زوال مي يابند. محصولات كار داراي عمر و دوام بيشتري هستند واگرچه زحمت با خشونت ودرد و رنج همراه است در كنش كار نوعي خرسندي و رضايت وجود دارد واز امكان اين كه توانمندي هاي خويش رابروز دهند واز قوه به فعل درآورند احساس رضايت مي كنند، از سوي ديگر زحمت نمايشگر يكساني ومشابهت انسانها است چرا كه همه به آن نياز دارند. خوردن، آشاميدن و… اما در كار انسان تفرد و يگانگي خويش را به نمايش مي گذارد و بيش از آنكه شباهت را آشكار كند نمايانگرتمايزات و غيريت مي گردد. مفهوم كار يا انسان سازنده را در مجموعه عناصر گوناگوني مي توان يافت كه عبارتند از :

كارهاي يدي، جهان ساخت بشر، ساختن، نوآوري هاي انساني ، خلاقيت ها ، توليد كاربردها، ماندگاري ، عيني ، ساختني ، ابزارها و وسايل، معيارها وقواعد ، بازار مبادلات ، تجارت ، سرمايه داري، اقتضائات بي ارزش، خشونت، فقدان ارزش اصيل، فروشي بودن، تخريب نسبت به طبيعت و جهان و… {Villa ,2000,P 97 } كار در نهايت تجلي شكلي از فرآيند كارورزي انسان زدايي شده وعينيت ابزارگونه است كه زندگي بشر را بي حرمت مي كند از اين لحاظ آرنت منتقد مدرنيته متأخر وجهان پس از جنگ و جامعه مصرفي تكنولوژيكي مي باشد، با چنين رويكردي به زندگي كه مبتني بربنيادهاي انسان شناختي آرنت است او نوع سوم كنش انساني را به مثابه زندگي اصيل انساني شرح مي دهد عمل (action) از نظرگاه آرنت ساحت اصيلي است كه انسان در انجام آن ، ارزشهاي انساني خويش را به نمايش مي گذارد. عمل در يك تفاوت آشكار با زحمت وكار قرار دارد گرچه دوكنش اولي در ارتباط با جهان قرار مي گرفت اما عمل يك كنش صرفاً انساني است و تنها در ارتباط با ديگري مطرح مي شود، گونه اي Mitwelt است «جهان ـ با» جهاني است كه با وجود ديگري اصالت وتحقق مي يابد به نظر مي رسد آرنت در طرح سه كنش زحمت ، كاروعمل آن را با سه خرد جهان هايدگري انطباق داده است .هايدگر از سه «خردجهان» در آثار اوليه خويش ياد كرده است يكي «Umwelt» يا زيست بوم ومحيط گرداگرد ما، ديگري Mitwelt يا «با جهان » {جهان ـ با} كه من آن را با ديگران مشترك ام وسومي Selbswelt يا خويش جهان، جهاني كه از آن خود من است {احمدي، ،۱۳۸۱ ص ۲۹۰} زحمت با زيست بوم انطباق دارد كنش است كه تنها در جهان پيرامون انجام مي شود كار با «خويش جهان» منطبق است و عمل با جهان ـ با ، گرچه ارزش جهان ـ با كه از نظرگاه آرنت عرصه كنش اصيل است با آنچه كه مدنظرهايدگر بود متفاوت است اما باتوجه به رگه هاي عميق فلسفي كه آرنت را به هايدگر متصل مي كند شايد بتوان به چنين نتيجه گيري خطر كرد.

عمل، يا اگر بهتر بگوييم عمل سياسي ، چرا كه آشكارا با سياست پيوند دارد و بدون آن معني آرنتي اش را از دست مي دهدعمل سياسي آرنتي كنشي است كه در حوزه عمومي انجام مي شود در آگورا {agora} جايي كه انسانها مي توانند به اصالت عمل سياسي دست يابند عمل عالي ترين نوع فعاليت انسان است كه آدمي به وسيله آن به خويشتن هويت مي دهد به نوشته آرنت: «ما گفتار و كردار خويشتن را وارد جهان بشري مي كنيم و ورود ما به آن به سان دومين زايش ماست. آدمي خواستار جاودانگي است . براي رسيدن بدين هدف بايد با گفتار وكردار هويت خويش را به ثبوت برساند وسياست درست همين جا پاي به صحنه مي گذارد. روح يكتاي سياست است كه به آدميان مي آموزد چگونه به آنچه بزرگ وتابناك است هستي بخشند…» {فولادوند ، ،۱۳۷۷ ص ۵۷۱} اقدام ، مبادرت ، تهور ، انقلاب ، حضور در عرصه عمومي، ابتكار وتجربه ، عمل آزاد را شامل مي شود عمل وجوهر تجربي از زندگي آدمي را در برمي گيرد كه با آزادي در ارتباط است. عمل تنها فعاليتي است كه مستقيماً ميان انسانها جاري است بدون آنكه اشيا يا مواد در آن دخيل باشند {بشيريه، ص۱۴۵}.اين گونه آرنت آشكارا در مقابل فلسفه سياسي قرن بيستم موضع مي گيرد. بحث آرنت در باب عمل، نقد فلسفه سياسي ليبراليستي قرن بيستم است .آرنت براين باور است كه آن فلسفه اي كه انسان را هم چون موجودي تك مطرح مي كند توانايي درك انسان اجتماعي را از دست مي دهدوبويژه در بحث سياست ناكارآمدي وكاستي مباني نظري اش آشكار مي شود. سياست همواره متوجه انسان اجتماعي است در انديشه سياسي فرض انسان تك افتاده فقط به معناي بستن بحث است {احمدي، ص۵۲۹} آرنت نيز هم چون ماركس رابينسون كروزئه بازي هاي ليبراليستي را به سخره مي گيرد. در باب عمل نكته ديگري كه بسيار حائزاهميت است تعريف آرنت از آزادي است كه خودسويه ديگري از نقدي است كه آرنت برمباني فلسفي ليبراليسم وارد مي كند .

هانا آرنت در رساله آزادي چيست مفهوم آزادي را چنان كه در فلسفه سياسي غرب مطرح شده مبهم مي داند و دليل آن را گستره عملي دانست كه اين مفهوم در آن پرورده شده است. در اين گستره آزادي همان خواست و اراده (به معناي خواست فرد) دانسته شده است و در واقع خواست آزادي همان خواست سلطه معرفي شده است تا فيزيك غربي امكان و خواست به چنگ آوردن آنچه را كه يك فرد طلب مي كند آزادي او مي خواند مشكل اينجاست كه اين «آزادي او» يا آزادي فردي را با آزادي به معنايي كلي يكي مي داند. آزادي اما نه فردي بل همگاني است (احمدي، ص۵۶۸) بحث آرنت در سنت فلسفي مطرح مي شود كه بين آزادي منفي و آزادي مثبت تفاوت قائل مي شود. از اين نظرگاه آزادي منفي آزادي از اقتدار و قدرتي برتر است اما آزادي مثبت امكان و توان مشاركت و تحقق كردن توانايي خويشتن است.

از نظرگاه آرنت آزادي راستين اين است كه فرد آزاد باشد. در ترك كردن خانه اش و حركت كردن به سوي فضايي سياسي (Villa, P185) در فقره مهمي در كتاب وضع بشري (1958, P.235) آرنت مي نويسد: «آزادي آشكار شدن توانايي فرد است براي اينكه كسي تازه شود و تنها به اهداف فردي و نظارت دستيابي به غايتهاي فردي نينديشد» (احمدي، ص۵۶۹) و اين آرمان جامعه اي است آزاد كه در Polis يوناني شكل مي گيرد. در چنين بستري آرنت عمل را با سياست، كثرت و آزادي پيوند مي زند و تلاش مي كند سنت يونان كلاسيك را در گريز از رنجهاي جهان آشويتس ساز مدرن و مرگ حوزه عمومي احيا كند. آرنت عناصر در هم تنيده عمل را اينگونه به تصوير مي كشد:

شبكه اي از روابط انساني، عرصه امور بشري، فضاي زايش، با ديگري بودن در حضور ديگران، به واسطه ديگران ديدن و شنيدن، تقسيم جهان و كردار با ديگران، آغاز خود به خودي چيزهاي جديد {پيش بيني ناپذيري}، تكثر، برابري، شباهت درنهايت تفاوت، خود آشكاري از راه قوه ناطقه، آزادانه سخن گفتن، آشكاري كس (Who) خودي كه هست، ظهوري عملي هويت فردي يگانه، تمايز و فرديت انساني، جرأت، جسارت، ارزشمندي، شأن، تحمل، ظرفيت انساني براي قدرت كه به واسطه عمل در جمع زاده مي شود، ظرفيت انساني براي آزادي كه زاده عمل است، وضع بشري متمايز، زندگي بر زمين و سكنا در جهان (Villa, P100)

در تعريف عمل نكته، آغاز خود به خود چيزهاي جديد، اشاره به پيش بيني ناپذيري دارد آرنت تأكيد مي كند كه عمل به عنوان آغازگري داراي خصلت پيش بيني ناپذيري است. خصلت آغازگري اين است كه وقتي چيزي جديد آغاز مي شود ديگر غايت و نتيجه آن روشن نيست عمل برخلاف كار كه آغاز و پاياني مشخص دارد فقط آغاز دارد ولي كنترلي بر پايان آن نيست {انصاري، ص۳۰} اين بي پاياني همان بي مرزي است كه آرنت از يك نظام آگورايي انتظار دارد، در مقابل نظامهاي توتاليتر. از نظرگاه آرنت نظامهاي توتاليتر حكومت فاقد قانون و يا شخص خودكامه نيست بلكه نظامهايي است كه قوانين جزمي مطلق و لايتغير دارد. يعني به عبارتي براي عمل سياسي حد ومرز قائل مي شود و آزادي و پيش بيني ناپذيري آن را مي كشد و شايد بتوان گفت سياستي كه اينگونه باشد اصلا ًسياست نيست چرا كه سياست در سامان انديشه آرنت با آزادي خلق مي شود. «آزادي علت همزيستي مردم در سازمان سياسي است بدون آن زندگي سياسي بي معنا خواهد بود علت وجودي سياست آزادي است. » {بشيريه، ص۱۳۲} نكته ديگر در تعريف آرنت از عمل، كثرت است كه دو وجه متضاد برابري و تمايز را به نمايش مي گذارد. كثرت بشري شرط اصلي هم عمل و هم سخن از خصلت دوگانه. برابري و تمايز برخوردار است اگر انسانها برابر نبودند نمي توانستند همديگر را درك كنند و آنهايي كه قبل از ديگران به دنيا مي آمدند نه طرحي براي آينده داشتند و نه مي توانستند به نيازهاي كساني كه بعد از آنها به دنيا مي آيند واقف باشند اگر انسانها متمايز از همديگر نبودند نيازي به عمل و سخن گفتن براي فهماندن خودشان نداشتند {انصاري، ص۳۱} اين حالت دوگانه را آرنت به خوبي در اين عبارت شرح مي دهد. كثرت تضادگونه {پارادوكسي} هستي هاي يگانه. عصاره بحثهاي آرنت و شرح و تفضيل اين سه گونه كنش و در يك كلام حيات فعال انساني را آرنت اينگونه مي نگارد:

زندگي بر روي زمين به انسان بخشوده شده است. وضع بشري زحمت خود زيست است وضع بشري كار معطوف به جهان است و وضع بشري عمل كثرت گونه است. (Villa, P 96)

 

انقلاب

آرنت در جست وجوي فضاي آرماني كنش انساني خويش به انقلاب روي آورد در كتاب انقلاب (On Revolution) آرنت از نظرگاهي فلسفي به تأويل انقلاب پرداخت و از اين لحاظ كار او از تئوريهاي جامعه شناسانه درباره انقلاب متمايز است. البته در سنت فلسفي غرب اين كار بي سابقه نيست و به طور مثال ارسطو نيز در كتاب سياست به بحث درباب انقلاب پرداخته است اما كار آرنت داراي جلوه هاي خاصي است كه در پيوند با ديگر مفاهيم فلسفي او شناخته مي شود و خواندن منفرد كتاب «انقلاب »آرنت آن را در نظر خواننده «پريشان و نامرتبط» جلوه مي دهد. انقلاب از نظر آرنت جلوه اي از كنش «عمل » (action) و فعاليت ناب سياسي انسان محسوب مي گردد. از نظر آرنت انقلاب نمادي از حضور انسان در عرصه عمل است. انقلاب فضاي سياسي در اختيار انسانهاي مدرن قرار داده تا بار ديگر وجوهي از فعاليت سياسي را به معناي واقعي تجربه كنند {انصاري، ص۱۴۸} آرنت در اين راستا مابين رهايي و آزادي تفاوت قائل مي شود كه اين همان تفاوت بنيادين آزادي ، منفي و آزادي مثبت در نگاه آرنت است. از نظر آرنت غايت انقلاب بايستي تأسيس آزادي باشد. آرنت در تمايز رهايي و آزادي مي نگارد:

ناگفته پيداست كه اولاً رهايي و آزادي يكي نيستند ثانياً رهايي ممكن است شرط آزادي باشد ولي بي هيچ رو خود به خود به آن نمي انجامد ثالثاً تصور آزادي كه به طور ضمني در رهايي نهفته است مي تواند تصوري صرفاً منفي باشد و بنابراين حتي تصور رهايي مساوي با تمناي آزادي نيست. علت اينكه اين مطلب بديهي غالباً از ياد مي رود آن است كه رهايي هميشه بزرگ در نظر آمده است حال آنكه بنيادگذاري آزادي يا به كلي پوچ و بي فايده دانسته شده يا دست كم لزوم آن مسلم نبوده است. {آرنت ، ،۱۳۶۱ ص ۳۹} اين تأسيس يا بنيادگذاري آزادي براي آرنت يك شعار يا مسأله فرعي نيست بلكه محوري قلمداد مي شود كه انقلاب تمام معنا و ارزش خود را از آن اخذ مي كند در نظر او انقلابها فقط در صورتي مشروعند كه به آرمان آزادي انساني كه در پهنه عمومي داستاني حاصل شده بود تقريب پيدا كنند استقرار همترازي و هم شأني {isonomy} ميان افراد برابر، آن هم صرفاً براي برخورداري از آزادي {بردشا، ص ۹۸} و باز هم در اين جست وجوي فلسفي آرنت چشمي به يونان كلاسيك دارد و آرمانشهر خويش را در پرتوي خاطره آن سامان مي دهد آرنت مي نويسد: آزادي به عنوان پديداري سياسي همزمان با ظهور در شهرهاي يونان پديد آمد... {كه در آنجا} ... برابري يا isonomy دولتشهر يونان، صفت خود دولتشهر بودند صفت آدميان. آدمي برابري را به بركت شهروندي كسب مي كرد نه از جهت آدميزادگي {آرنت ، صص ۴۱ ـ ۳۹} البته نبايد تصور شود كه انقلاب آرنت حالتي بازگشت گرايانه دارد البته چنين سوء تعبيري را آرنت پيشاپيش حدس مي زند و در توضيح مي نگارد اينكه كلمه انقلاب در اصل به «باز آوري» يا «بازگشت» دلالت مي كرد كه به عقيده ما درست عكس مفهوم آن است صرفاً يكي از شگفتيهاي معناشناسي نيست در نظر ما به موجب همه دلايل وشواهد انقلابهاي سده هاي هفدهم و هجدهم روح عصر جديد ر ا نمايان مي كنند اما در آن زمان قصد ونيت چنين بود كه انقلابهاي مذكور بازگشت محسوب شوند{آرنت، ص ۵۹} آرنت در جاي ديگر در باب همين «روح جديد» در انقلاب مي نگارد: «فقط جايي كه اين احساس نوآوري وجود داشته باشد ونوآوري نيز با مفهوم آزادي پيوند بيابد حق داريم از انقلاب صحبت كنيم» اين روح جديد و تأسيس آزادي براي آرنت آنقدر اهميت حياتي پيدا مي كند كه برخلاف حكم قبلي خودش كه : مطلب اين است كه خشونت اصلاً و في نفسه ناتوان از گفتار است اگر فلسفه سياسي درباره پديدار خشونت ساكت است و بحث را بايدبه كساني وا گذارد كه در فن خشونتگري دست دارند به علت همين گنگي خشونت است {آرنت ص ۲۰} اما يكباره با تغيير جهتي آشكار براي وضع حمل تاريخ آبستن انقلاب، خشونت را مجاز مي شمارد و آن را توجيه مي كند او مي نويسد: «فقط هنگامي مي توان از انقلاب سخن گفت كه دگرگوني به معناي آغازي تازه باشد وخشونت به منظور تشكيل حكومت به شكلي نو و ايجادسازمان سياسي جديدي براي جامعه به كار رود كه در آن رهايي از ستمگري به قصد استقرار آزادي صورت پذيرد» البته آرنت خشونت را در شورش، جنگ داخلي و كودتا نيز مشاهده مي كند و تأكيد مي كند كه اگر چه «قدر مشترك همه اين پديدارها با انقلاب اين است كه جملگي با خشونت به وجود مي آيند» اما خشونت در انقلاب اصالت ندارد وتنها وسيله اي است براي «تشكيل حكومت به شكلي نو» و الا نبايد پنداشت كه خشونت في نفسه ارزشمند محسوب مي گردد.

آرنت در تبيين انقلاب دو انقلاب فرانسه و آمريكا را مقايسه مي كند از نظر آرنت انقلاب فرانسه منحرف شده بود چرا كه از غايت اصلي آن كه تأسيس آزادي است به سمت مسأله اجتماعي فقر كشيده شده بود بدينسان اصالت و ماهيت خود را از دست داده و تبديل به حكومت وحشت وخشونت گشته بود كه آن نه «عامل انقلاب، بلكه محصول واكنش و انحراف انقلابها ست» چرا كه مسأله اجتماعي را نبايستي با وسايل سياسي حل كرد عرصه سياست بالكل محل مناقشات اقتصادي نبايستي باشد.آرنت مي نويسد: هيچ فكري منسوخ تر و بي فايده تر و خطرناك تر از فكر استفاده از وسايل سياسي براي رهانيدن بشر از چنگال فقر نيست تاريخ انقلاب هاي گذشته بي هيچ شبهه ثابت مي كند كه هر كوششي كه با وسايل سياسي براي حل مسأله اجتماعي انجام گرفته به حكومت وحشت انجاميده، و اخافه وارعاب همه انقلاب ها را به كام نيستي فرستاده است» {آرنت ، صص ۱۵۸ و ۱۵۶} آرنت از انقلاب فرانسه به عنوان نمونه كلاسيك انقلابي بالقوه ياد مي كرد كه با غرق شدن در جنگ عليه فقر و بدبختي از آغازي تازه خودش را محروم كرده بود زماني كه توجه از خلق فضايي تازه براي آزادي، معطوف رها كردن عده اي كثير از بدبختي جمعي شان شد، فرصت براي تدارك نهادها و كانالهاي تازه اي براي مبادله عقايد از دست رفت. انقلاب، زماني كه از بنيادگذاري آزادي روي به رهايي مردم از رنج آورد سدهاي تحمل را شكست ودر عوض نيروهاي ويرانگر بدبختي و بداقبالي را رها كرد {بردشا، ص۹۸} از نظر آرنت فقر و ثروت در حيطه مسائل اقتصادي و تلاش براي معاش قرار دارد و كنش اصيل انساني نيست همانگونه كه پيشتر ذكرش رفت آرنت اين مسأله را در عرصه كنش زحمت {labour} قرار مي دهد و فاقد اصالت مي داند و در آن تمايزي مابين انسان و حيوان قائل نيست فلذا انقلاباتي كه روي به مسائل اقتصادي و فقر (يا به بيان خود آرنت مسأله اجتماعي) بياورند غايت و اصالت خويش را از دست مي دهند به اين ترتيب در انقلاب فرانسه، روبسپير خودكامگي آزادي يعني ديكتاتوري به خاطر استقرار آزادي را كه خودمبدع آن بود در برابر حقوق سان كولوتها يعني لباس، غذا و توليدمثل رها كرد {آرنت، ص۳۸} اين پرهيز از غلبه علائق بدبختها بر «بنيادگذاري آزادي و تأسيس نهادهاي پايدار» از آن جهت است كه به خشونت اصالت مي بخشد و منجر به حكومت وحشت و ترور مي گردد. آرنت مي نويسد: هرگاه كه دلبستگي هاي مربوط به امر اجتماعي بر دلبستگي هاي مربوط به امر سياسي غلبه كرد. يعني هرگاه نيازهاي جسم قويتر از تمناي آزادي شدند ـ حاصلش به احتمال قوي سلطه ارعاب و وحشت خواهد بود، يگانه راه حل براي خشونت متمردانه و پرشور و حرارت توده ها {بردشا، ص۹۹} آرنت اين توجه به مسأله اقتصادي را به ماركس نسبت مي دهد و از او انتقاد مي كند كه همواره همچون نظريه پردازان بورژوا از كار و توليد والاترين ارزشها را ساخته و به گونه اي غيرنقادانه تسليم مفاهيم كار و توليد شده است {احمدي، ،۱۳۷۹ ص۱۲۰} به نظر وي گفته هاي ماركس تأثيري عظيم وغيرقابل انكار در سير انقلابها گذاشت كارل ماركس انقلابها و قيامها را به عنوان «جلوه هاي سياسي نيازهاي آمر محصول فقر توده ها» تعبير كرد. پس اين انحراف و واگشتن در انقلاب فرانسه امكان تأسيس آزادي و پيدايش حوزه عمومي را از آن سلب كرده است و «هر چند كه انقلاب فرانسه تاريخ جهان را رقم زد» اما از نظر آرنت به «فاجعه انجاميده است» در قياس با انقلاب فرانسه آرنت انقلاب آمريكا را قرار مي دهد كه در «جهت بنيادگذاري آزادي و تأسيس نهادهاي پايدار متعهد ماند و خارج از حدود و قوانين مدني هيچ كاري را براي كساني كه در اين جهت اقدام مي كردند جايز نشمرد» و علت آن از نظر آرنت آن است كه «محرك انقلابيون فرانسه تيره روزي نامتناهي مردم بود و همچنين ترحم بيكراني كه از مشاهده اين تيره روزي سرچشمه مي گرفت، اما اين مسأله در انقلاب آمريكا غايب بود و دلبستگي هاي مردم به انقلاب ناشي از نيازهاي اقتصادي و طلب نان نبود. آرنت فكر مي كردكه «موفقيت انقلاب آمريكا را مي توان نتيجه وفور نعمت در دنياي جديد دانست كه به آمريكائيها امكان مي داد تا حد زيادي از بار فقر رها باشند آمريكائيها از فقر و بدبختي كه در پايه انقلاب فرانسه چنان شاخص و چشمگير بود در رنج وعذاب نبودند» آنچه آنها را به پيش مي راند نياز نبود و فقر و بدبختي بر انقلاب سايه افكن نبود به همين دليل آرنت مي گفت دلبستگي هاي آنان بيشتر سياسي بود ونه اجتماعي {بردشا ص۹۹} البته مسأله اجتماعي گريبان گير تمامي انقلابها مي باشد و اين تنهامختص انقلاب فرانسه به شمار نمي رود همانگونه كه خود آرنت تأكيد مي كند: مسأله اجتماعي، يعني مشكل هولناك فقر توده ها كه حادترين و از نظر سياسي چاره ناپذير ترين مسأله در هر انقلاب ديگر به شمار مي رفت در انقلاب آمريكا تقريباً هيچ تأثيري نداشت. بدين سان و اگر دو واگشت انقلاب فرانسه و هر انقلابي ديگر آنجا بود كه: حقوق بشر به حقوق سان كولوت ها مبدل شد.

پس بطور كلي انقلاب از نظر آرنت كنش جمعي است كه در راستاي ايجاد حوزه عمومي باشد و در آن كثرت و آزادي مدنظر باشد و نه آنكه با استفاده از ارعاب و خشونت به دنبال حل مسائل اقتصادي و فقر توده ها حكومت ترور بر پا كند. انقلابي كه به دنبال تأسيس آزادي باشد در راستاي همان مفهوم عمل (action) انجام مي گردد كه باتأسيس يك نظام آگورايي امكان كنش سياسي اصيل را كه همانا گفت وگو و تفاهم است فراهم مي كند. آرنت تبلور اينگونه انقلاب را در انقلاب آمريكايي ديد؛ و ديگر انقلابي كه به دنبال حل مسأله اجتماعي فقر توده هاست و نه تنها به پيرايش حوزه عمومي و عرصه گفت وگو كمكي نمي كند بلكه بيشترين صدمه را نيز به آن مي زند و با برپايي «ديكتاتوريهاي انقلابي» جايي براي «استقرار قانون اساسي» و «بنيادگذاري آزادي» باقي نمي گذارد.

 

مأخذ

۱/ Villa, Dana, (2000), HANNAH A RENT, Cambrige up, Londan

آرنت، هانا، انقلاب، ترجمه فولادوند، تهران (۱۳۶۱)

انصاري، منصور، هانا آرنت ونقد فلسفه سياسي، تهران (۱۳۷۹)

احمدي، بابك، هايدگر و تاريخ هستي، تهران (۱۳۸۱)

ماركس و سياست مدرن، تهران (۱۳۷۹)

بردشا، لي، هانا آرنت، ترجمه ديهيمي، تهران (۱۳۸۰)

بشيريه، حسين، انديشه هاي سياسي قرن بيستم، تهران (۱۳۷۶)

فولادوند، عزت الله، خرد در سياست، تهران، (۱۳۷۷)

 

پی نوشت:

1) Elemente und Ursprünge der totalen Herrschaft.

2) Wahrheit und Lüge in der Politik.

3) Über die Revolution

4) Macht und Gewalt
 
 

    1125 بازديد     0 امتياز     19 مطلب


تصاوير
نام پوشه ارسالي براي تصاوير گالري اشتباه است يا وجود ندارد!

مطالعات موضوعي
●   فلسفه آلمان 
●   فلسفه سیاست 

مطالعات منطقه اي
●   آلمان 

عناوين به ترتيب تاريخ
   
 


←  توتالیتاریسم در اندیشه هانا آرنت /نويسنده: هادی جلالی
60 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  هانا آرنت 
388 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  آزادي در انديشه آرنت  /نويسنده: سيد حسين امامي
299 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  فرهـنگ بورژوايي؛ انـزوا، انـسان تـوده‌اي  
81 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  "قضاوت بعد از آرنت" منتشر شد  
131 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  ... و کاردهايشان را بيرون نياورند /نويسنده: امير فرخ پيام
92 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  هانا آرنت و هويت يهودي اش 
72 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  معناي انقلاب درانديشه هانا آرنت /نويسنده: فاطمه شهابي
444 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  هانا آرنت، مدرنيته، زوال انسان و ظهور توتاليتاريانيسم /نويسنده: انسيه اسلامي كتولي
269 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  چشم در چشم قدرت /نويسنده: بهرام محيی
159 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  رشتن و پنبه کردن 
135 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  علت وجودي سياست، آزادي است /نويسنده: سيد حسين امامي
241 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  دين و سياست /نويسنده: هانا آرنت
265 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  اقتدار، خشونت و تماميت خواهى /سخنران: هانا آرنت
185 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  انقلا ب مظهري براي آزادي /نويسنده: سيدعظيم اسماعيل زاده
451 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  آزادي علت وجودي سياست /نويسنده: نرگس ظهيري
204 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  مفاهيم قدرت و قهر در فلسفة سياسی هانا آرنت /نويسنده: بهرام محيی
512 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  ما پناهندگان /نويسنده: جورجو آگامبن
341 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز

←  آرنت و انسان سياسي /مترجم: اميد مهرگان
443 بازديد - 0 تعداد نظر - 0 امتياز



اين آرشيو هم اکنون داراي 19 مطلب در 1 صفحه مي باشد.
 
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت