| آ.اشلايشر A. Schleicher (1868-1821) حدود نوزده سال از پوت جوان تر بود. او نيز در همان مسيري گام نهاد كه پوت هموار ساخته بود. اشلايشر تحت نظر ف. ريچل (F.Rithschl)، يكي از همعصران پوت، به تحصيل پرداخت و از او تأثير پذيرفت. ريچل سرپرستي مؤسسه اي را بر عهده داشت كه در آن شيوة نقد متون به روش صوري آموزش داده مي شد؛ شيوه اي كه ميان نسل جوان رواج بيشتري داشت و به تدريج جاي خود را در نقد ادبي باز مي كرد. رابطة اشلايشر با ريچل بسيار نزديك بود و بدون ترديد نخستين تجربيات علمي اشلايشر تحت تأثير آراي ريچل، حتي اشتباهات و لغزشهاي او قرار داشت. مسلما وقتي دو نوشته مختلف از لغزشها و اشتباهات متشابهي برخوردار باشند، در ذهن خواننده اين تصور پديد خواهد آمد كه هر دو آنها از يك پيش نمونة واحد اسنتساخ شده اند، تاثيرگيري اشلايشر را از ريچل مي توان با مقايسه طرحي ثابت كرد كه آنها از شجرة نسب شناختي زبانهاي هند و اروپايي به دست داده اند. اشلايشر در همان دوران جواني به زيست شناسي و فرضيه تحول انواع از ديدگاه زيست شناسان پيش از داروين علاقه داشت و به همين دليل در نوشته هايش اوليه اش به مطالعاتي رده شناختي پرداخته است. علاوه بر اين، او نخستين پژوهشگري است كه به زبانهاي هند و اروپايي توجه داشته ولي خود را به سنت مطالعة زبانهاي داراي پيشينه ادبي اين خانواده محدود نساخته است. اشلايشر در طول اقامتش در بالتيك به جمع آوري و ثبت متون شفاهي زبان ليتوانيايي (Lithuanian) همت گشود و براي اين مجموعه، دستور و نمايه تهيه كرد. او از اين طريق به منابع زبانهاي هند و اروپايي افزود و در نتيجه بر حجم مسائل نظريي اضافه كرد كه به واقع از زمان پالاس به بعد، فرصتي براي بحث درباره شان پيش نيامده بود. در سال 1861 م. نخستين ويراستة كتاب مشهور وي، تحت عنوان چكيده دستور تطبيقي زبانهاي هند و اروپايي سنسكريت، يوناني و لاتين (Compendum of Comparative Grammar of the Indo-European Sanskrit, Greek and Latin Languages) انتشار يافت (در 2 مجلد؛ 1877-1874).
براي درك بهتر شخصيت اشلايشر بايد به اين نكته توجه داشت كه وي در آغاز فعاليتهاي پژوهشي اش دو مشغله فكري عمده داشته است؛ يكي واج شناسي كه بخش حجيمي از پژوهشهاي او را درباره دستور زبان ليتوانيايي به خود اختصاص داده بود؛ و ديگري طرح بندي شجره خانواده زبانهاي هند و اروپايي. اين دو كار در مفهومي كاربردي و به دليل زيرارتباط نزديكي به هم دارند. يكي از پيامدهاي مهم پژوهشهاي گريم و پوت اين بود كه ماهيت غيراتفاقي مطابقتهاي آوايي ميان دو زبان «خواهر»، پيش از پيش به مثابه اين نتيجه در نظر گرفته مي شد كه تغييرات آوايي در يكي از اين زبانها صورت مي پذيرفت، و در ديگري، همان صورت اوليه ثابت باقي مي ماند. اين نتيجه گيري در ساده ترين شكل ممكن به اين معني است كه مثلاً آواي t در برخي از واژه هاي يكي از اين دو زبان خواهر به صورت همان t باقي مي ماند و در شرايط هجايي متشابه، در برخي از واژه هاي زبان ديگر به d مبدل مي شود. به اين ترتيب، زبان اول ويژگي اصلي خود را حفظ كرده است و زبان دوم تابع نوعي نوآوري شده است. مسلما تمامي نوآوريهاي زبان را نمي توان آوايي دانست و به واقع تغييرات دستوري ومعنايي هم متنوع ترند و هم مهمتر؛ اما تنها در قلمرو آواهاست كه مي توان به روالي براي مقايسه دست يافت و به توصيف مرحله به مرحله آن پرداخت.
اشلايشر در عمل به زبانهايي توجه داشت كه بر روي شاخه اي از شجره نسب شناختي موردنظرش دست كم در يكي از نوآوريهاي آوايي وجه اشتراك داشته اند وي همسو با فضا و حال و هواي غالب بر پژوهشهاي عصر خود و نيز علايق شخصي اش به ارائه نوعي تفسير و تعبير تحولي دربارة زبانها همت گماشت. اين تعبيرات بدوا مبتني بر آراي پيش از نظرية داروين بودند و در مرحله بعد، با توجه به نگرش داروين تعديل شدند. اشلايشر پس از مطالعة اثر داروين او را بسيار شبيه به خود معرفي مي كند و طبيعتا پيروان و نيز مخالفانش همين نظر را داشته اند. اما اين ادعا از مبنايي به مراتب ژرف تر برخوردار است، زيرا اشلايشر به واقع از روش مقايسه منطقي نوآوريهاي آوايي زبانها و اشتباهات نوشتاري نسخه برداري از متون بهره مي گرفته است.
طرحي كه اشلايشر از شجره زبانها به دست مي دهد، به همان اندازه نوشته هاي ساير دانشجويان ريچل ساده انگاشته است. وي در كار خود به زيرشاخه هاي زبانها توجه نمي كند و بر اين اعتقاد است كه مثلاً اگر زبان الف از همان قانون آوايي موجود در زبان ب تبعيت مي كند و زبان پ تابع آن قانون نباشد؛ و اگر چنين اتفاقي افتاده باشد، يا مسئله بر سر نوعي الگوبرداري مستقل كاملاً تصادفي است يا عاملي ذاتاً احتمالي براي وقوع دوباره همان قانون آوايي وجود داشته است- و يا اينكه مسئله بر سر برخورد ميان زبانهاي خواهر است. به اعتقاد اشلايشر براي مقابله با اين دسته از احتمالات ضرورتاً بايد تمامي وجوه اشتراك و مشابهت ها جمع آوري شوند و حتي به لحاظ كيفي مورد بررسي و داوري قرار گيرند. بنابراين هر نكته اي بايد ابزاري براي توضيح اين دسته از اغلاط- منظور همان قوانين آوايي است- به حساب آيد. پس هدف كاملاً روشن است و چيزي نيست جز بازسازي تمامي مختصات نسخه پيش نمونه و زبان مادر (proto-language). در اين ديدگاه آرمان گرايانة اشلايشر، بازسازي تاريخ كامل واج شناسي زبانها از حال به گذشته، همانند تعيين و تبيين توزيع زبانها در شاخه هاي فرعي خانواده زبانهاست. به اين ترتيب او با «ستاره گذاري» زبانهاي فرضي كه امروزه نيز در زبان شناسي تاريخي- تطبيقي متداول است، طرحي از شجره خانواده زبانهاي هند و اروپايي را به روي كاغذ مي آورد.
براساس آنچه گفته شد، مي بينيم كه دستور تطبيقي اشلگل، جاي خود را به روالي منسجم و موثر داد، هرچند اين روش تازه به لحاظ فني محدودتر مي نمود. اين محدوديت به توجه صِرف به شكل آوايي اقلام واژگاني باز مي گشت كه چندان مورد تأييد زبان شناسان آن ايام نبود. اما انسجام همين روش در اين نكته نهفته بود كه چنين بازسازي محدودي مي توانست، بنا به ادعاي اشلايشر و پيرانش، مسائل مرتبط با اصل و تبار زبانها را به گونه اي نظام مند حل كند و تكليف نوع خويشاوندي زبانها را روشن سازد. علاوه بر اين چنين ادعايي ضرورتاً از مرزهاي تنگ زبان شناسي آن ايام پا فراتر مي نهاد و همين امر توجه مورخان و باستان شناسان را به خود جلب مي كرد. اين روش مطالعه، حوزه جانبيي را براي پژوهش فراهم مي آورد كه به فضاي بيرون از زبان شناسي كشيده مي شد و مي توانست براي پيروان رمانتيسم به عنوان ابزاري تازه در مطالعة دين و اسطوره هاي هند و اروپاييان مطرح باشد و اين امكان را پديد آورد كه آنان از طريق زبان به چنين پژوهشهايي رو آورند. شايد در اين ميان بتوان بويژه به مطالعات آ.كوهن (A.Kuhn) )188101812) اشاره كرد. به هرحال با افزوده شدن ساير جنبه هاي فرهنگي به اين دسته از مطالعات و نيز با درك اين واقعيت كه «ديرينه شناسي زبان» نمي تواند مستقل از ديگر پژوشهاي باستان شناسي باقي بماند، به تدريج اين احساس دلسرد كننده در ميان پژوهشگران نضج گرفت كه روش تطبيقي فوق الذكر براي تشخيص و بازسازي معاني ابزار مناسبي به دست نمي دهد. به اين ترتيب فن چگونگي دلالت واژه ها بر «چيز»ها در حوزة مطالعاتي قرار مي گرفت كه ربطي به پژوهش در زمينة زبانهاي هند و اروپايي نداشت.
به هرحال نتايج اصلي حاصل از اين پژوهشها به شاخه ها و رشته هاي مختلفي مربوط مي شد در چنين شرايطي كه بازسازي صورتهاي اوليه به شكلي ملموس درآمده بود، ماهيت «يكپارچگي» (unifomitarian) تاريخ يك زبان از هرگونه ترديدي به دور مي ماند و مي شد ادعا كرد كه زبانهاي مادر با زبانهاي اشتقاق يافته از آنها تفاوت داشتند، اما اين تفاوت الزاماً بيش از تفاوتهاي موجود ميان زبانهاي اشتقاق يافته نيست. اين دسته از زبانها را بايد صرفا «زبان» دانست و هرگونه تصوري مبني بر اينكه تغييرات بنيادين در تاريخ انواع زبانها در طي وقفه اي سطحي صورت پذيرفته باشد، حتي در قالب اين روش تازه و پالايش يافته، كاملاً اشتباه تلقي كرد. در چنين شرايطي بود كه بسياري از موضوعات بديهي و شناخته شده آن ايام مورد ترديد قرار گرفت و بحث دربارة منشأ زبانها در مجموعه مقالات نشستهاي انجمن زبان شناسي پاريس مردود تلقي شد. به اين ترتيب، روش كار محققان تغيير يافت و در عصر ويكتوريا، به گردآوري خستگي ناپذير داده ها و مطابقت آنها با روالهايي مبدل شد كه ديگر متداول و متعارف مي نمودند.
البته در اين ميان بايد اصول عملي كار از قاعده بندي اين اصول متمايز مي شد. اين واقعيت كه اشلايشر شخصاً نمي توانست در اين مورد خاص جايگاه خود را تعيين كند، از ارزش مساعي او و نيز البته از ارزش تغييراتي نمي كاهد كه در دهه ششم قرن نوزدهم در نوع نگرش به اين دسته از مطالعات رخ مي دهد. يك دهه پس از اين ايام بود كه آراي «نودستوريان» انتشار يافت و آنچه مطرح شد كمي بيش از نوعي اظهارنظر گنگ و سطحي مي نمود. همان اصل پاسخگويي به مسائل كه در آن روزها از طريق واج شناسي برتري خود را به اثبات رسانده بود، محققان را ملزم مي ساخت تا براي جايگزينيهاي آوايي از گذشته تا به حال قواعدي توصيفي به دست دهند؛ قواعدي كه جامعتر از شرح تغييرات فهرستي از واژه ها عمل كنند. براي نمونه قواعدي مانند اينكه تمامي kn هاي آغازين در انگليسي جنوبي و معيار، در دوره اي مشخص به n- مبدل شده اند، مثلاً k)now, (k)night , (k)not) و k)nee).
چنين تغييراتي «منظم » ناميده مي شدند وحتي براي آنها از اصطلاح تخصصي «تغيير آوايي» استفاده مي شده است. بنا به گفته لسكين (A. Leskien) (1916-1840)، به گونه اي كه در يكي از نوشته هايش به سال 1876 م. آمده، تغيير آوايي منظم تابع قاعده آواييي است كه استثناء ندارد و برعكس، مايه بسي تأسف است كه اين گفته لسكين براي مدتي حدود شصت سال مبناي مباحث نظري در اين زمينه قرار گرفته است، زيرا مسئله اصلي زبان شناسان آن ايام را كه در نوع خود بسيار مهم مي نمود و بايد با تعيين مواضع تاريخي و جمعيت شناسي وقع تغييرات آوايي مورد تبيين قرار مي گرفت به خلط مبحث كشاند. اين مسئله تا زمان پيدايش تحليل واج شناسي همزمان امكان طرح دقيق نيافت. در نتيجه، اين نكته قابل ذكر است كه لسكين نسبت به ساير همكارانش كه به مطالعة سنسكريت يا زبانهاي اروپايي دورة باستان مي پرداختند، دلايل بيشتري براي نگراني نسبت به ماهيت جايگزيني آواها داشت. او در مسير سنت اشلايشر در مطالعة زبانهاي اروپاي شرقي قرار داشت؛ جايي كه نمود الفبايي واژه ها، همواره داده اي واجي به حساب نمي آمد و از طريق گونه نوشتاري زبان امكان دستيابي به گونه گفتاري وجود نداشت.
اما آنچه لسكين مطرح ساخته بود، از سوي برخي ديگر محققان همعصر وي ابزاري براي كشف نكاتي تازه شد؛ محققاني كه بدون توجه به حكم جزمي لسكين به مفهوم بازسازيي گرايش يافتند كه در زيربناي اين حكم نهفته بود. از جمله اين پژوهشگران بايد به كارل ورنر (Karl Vernver) (1896-1846) اشاره كرد كه در همان سال 1876م. به كشف «قاعده مندي» ناپيداي «استثنائات» قانون گريم نايل آمد. همين كشف نشانه بارزي از «استثناءناپذيري» به حساب مي آمد. اگرچه ورنر همواره با ترديد به آراي خود نظر مي افكند، ولي ديگران بر پاية طرح وي كوس رسوايي مطالعات گذشتگان را به صدا درآوردند و ضعف الگوي شجره اي خانواده هاي زباني را با فريادهاي خود اعلام كردند. برخورد بعدي زبانهاي اشتقاق يافته مي تواند آن قدر وسيع باشد كه امكان هرگونه مرزبندي دقيق ميان زبانها را ناممكن سازد. اين ويژگي اگر روش شجره اي- تطبيقي را مورد ترديد قطعي قرار ندهد، به هرحال مي تواند براي چنين روشي مشكل آفرين باشد. پس از اينكه يوهانس اشميت (Johannes Schmidt) (1901-1843) اين دو جلمه اخير را بيان داشت، «نظريه موجي» (wave thory) وي براي مدتها جايگزيني مناسب براي نظرية شجره اي اشلايشر تلقي شد. به مراتب جالب تر از ديدگاه اشميت، نظري بود كه هوگو شوخارت (Hugo Schuchardt) (1927-1842) مطرح ساخت. وي تخصصي در زمينه مطالعه زبان هند و اروپايي نداشت و بيشتر به پژوهش درباره زبانهاي روميايي دل بسته بود. تزريق اطلاعات تازه وي به بدنه بحثهاي نظري آن ايام از اهميتي حياتي برخوردار بود. بررسي گونه هاي جغرافيايي و كشف ماهيت درجه بندي تفاوت هر يك نسبت به ديگري برحسب فواصل مكاني، عمدتا با مطالعة زبانهاي روميايي و ژرمني تحقق يافته بود و محققاني چون يوست وين تلر (Jost Winteler) (1929-1846) و ژول گيليرون (Jules Gilieron) (1926-1854)، طراح اطلس زباني فرانسه، سهم موثري در معرفي نظريه اي دربارة تغييرات زبانها داشتند كه در نوع خود به مراتب كمتر از ديدگاه اصلي و زيربنايي «نودستوريان» مخرب مي نمود (1932:231 Bloomfield,).
بي ثباتي و تزلزلي كه در مباحث روش شناختي مشهود و بود و اغلب نيز به مسائل اصلي اين دسته از محققان مربوط نمي شد، با آراي برخي از انديشمندان طراز اول آن ايام بيگانه بود. شايد در اين ميان بتوان بارزترين آنان را زبان شناس ايتاليايي، گراتسياديو ا.آسكولي (Graziadio I.Ascoli) (1907-1829) و انديشمندي سوييسي از نسل بعد از وي به نام فردينان دو سو سور (Ferdinand de Saussure) (1913-1857) م. و 1879 م. هسته مركزي مطالعات بعدي را تشكيل داد. هر دو آنها از نظرية حاكم بر زمانة خود ناراضي بودند و تا حدي از فضاي دانشگاههاي آن روز آلمان فاصله داشتند. نقطه قوت پژوهشهاي آسكولي مهار آميختن اطلاعات و داده هاي سامي و روميايي با پژوهش در زمينه زبان هند و اروپايي بود. دقت او در طرح مسائل در ميان معاصرانش بي نظير مي نمود. آنچه آسكولي را در كار خود مشهور ساخت معرفي مفهوم شالوده هاي قومي به مثابه «علت» تغييرات زبان بود. وي با طرح اين پرسش كه «چگونه بايد پيدايش زبانهاي مختلف را در سرزمين هاي زير سلطه امپرتوري روم ترسيم كرد؟» (1955:333 Arens). گامي مهم در مسيري نهاد كه از زمان هومبلت به بعد با بي توجهي روزافزون به مطالعة همزماني زبانها با وقفه مواجه شده بود.
هرمان پاول0020(Hermann Paul) (1921=1846) يكي از مهمترين نظريه پردازان بزرگ و شايسته نودستوري، با رواج تدريجي مطالعات غيرتاريخي در كتاب مباني تاريخ زبان خود باز هم بر اين امر پا مي فشرد كه تنها مطالعه تاريخي زبان از ارزشي علمي برخوردار است و بس. در آن ايام، چنين اظهارنظرهايي ديگر بي خطر جلوه مي كرد، زيرا مي توانست به سادگي ناديده گرفته شود. زمانة آواشناسي فرا رسيده بود. در اين دوره با نوعي همپوشي آراي دو شخصيت برجستة آن ايام، يعني ا.سيورس (E.Sievers) (1932-1850) و هنري سوييت (Henry Sweet) (1912-1845) مواجه مي شويم، هرچند با قاطعيت مي توانيم ادعا كنيم كه در انگلستان، اين سوييت است كه دانش تازه اي را با نام آواشناسي معرفي مي كند. دليل فراهم آمدن چنين امكاني در اين واقعيت نهفته بود كه آواشناسي مي توانست پلي ميان مطالعات همزماني و در زمانی به حساب آيد. در آن ايام هنوز دقيقاً معلوم نبود كه چگونه مي توان توصيف فيزيكي آواها را به واحدهايي نسبت داد كه از مكتوبات به شكلي الفبايي يا هجايي استخراج شده بود. مسلما نمود الفبايي، نوعي ساده سازي واقعيتي فيزيكي و بي انتها بود و هنوز هم چنين به نظر مي رسيد. بنا به دلايلي، آميختن ديرينه حروف و آواها را نبايد تنها مسبب چنين نگرشي دانست.
اين مسئله مورد توجه آن دسته از زبان شناساني قرار گرفت كه مطالعات تاريخي- تطبيقي را به پژوهشهاي «ميداني» پيوند زده بودند. در اين ميان مي توان به اشلايشر، لسكين، وين تلر، و نيز ا.بوتلينك (O. othlingk) (1904-1815) اشاره كرد كه پيوندي جالب و بديع ميان مطالعاتش در زمينه واژه نگاري زبان سنسكريت، دستور زبان هندي، سنت مطالعة زباني- قوم نگاشتي زبان روسي، و توصيف زبان ياكوت (Yakut)، يكي از زبانهاي تركي ناحية سيبري پديد آورده بود. آن گروه از زبان شناساني كه به مطالعه گويشهاي اروپايي مشغول بودند، با طرح بوتلينك مشكلي نداشتند، زيرا بسياري از آنان بيش از آنكه به حل مسائل اصلي توجه داشته باشند، به دنبال از پا درآوردن دشمنان نگرش نودستوري از طريق كاربرد سنجيده جزئيات آوايي بودند. در اين ميان مطالعه در برخي از زمينه هاي غيرهند و اروپايي، مثلاً پژوهش دربارة زبانهاي فينو- اويغوري، به دليل كاربرد بي مورد و لجبازانه مواد و داده هاي خام آوايي در طرح مسائل تطبيقي لطمه هاي فراوان خورد و به بيراهه كشيده شد.
عمق اين مسئله و مشكل عمده در شرق اروپا و از سوي دو متفكر لهستاني، ژ.بودوئن دوكورتني (J. Baudoin de Courenay) (1929-1845) و همكارش ن.كروژفسكي (N. Kruszewski) كشف شد. آنان با معرفي نقش تقابل يا تباين ميان طبقات آواها زمينه طرح نظريه اي واج شناختي را فراهم آوردند و در ميان بسياري مطالب ديگر، به اين نكته نيز اشاره كردند كه ثبت الفبايي داده ها، در شكل آرماني اش نمي تواند به تحريف زبان منجر شود، زيرا طرح جزئيات آوايي نوعي ساده سازي به حساب مي آيد و همين جزئيات آوايي مي توانند به لحاظ نقش شان در دو گروه واقعيتهاي مهم و غيرمهم طبقه بندي شوند. اين نكته آشكار بود، آنان كه به مطالعة زبانهاي برخوردار از پشتوانه ادبي مي پرداختند، برحسب سنت نظام نوشتاري و ويژگيهاي رسم الخط به تحليلهايي تلويحي و غيرصريح دست مي يافتند. همين امر باعث شد تا فردينان دو سوسور در درسهايش- كه با گردآوري يادداشتهاي دانشجويانش به سال 1916م. تحت عنوان دورة زبان شناسي عمومي منتشر شد- به رابطه ميان دو نوع مطالعة همزماني و درزماني اشاره كند و به توضيح آنها بپردازد. همين يك نكته كافي بود تا سوسور بنيانگذار زبان شناسي ساختگرا به حساب آيد. جنبه هاي واج شناسي اين نگرش بويژه از سوي ن. تروبتسكوي (N. Trubetskoy) (1938-1890) مورد بررسي دقيق قرار گرفت و با توجه به زبانهاي فاقد پشتوانه ادبي پخته و پرداخته شد. وي علاوه بر تسلط كامل به زبانهاي ناحيه قفقاز، از جمله متفكراني بود كه در توصيف همزماني و نيز تحليلهاي تاريخي تغييرات زبان كم نظير به حساب مي آمد.
آراي تروبتسكوي نه تنها در نگرش فلسفي به زبان، بلكه در رده شناسي زبانها از اهميت ويژه اي برخوردار و توانست جان تازه اي به مطالعات رده شناختي ببخشد به طور كلي مي توان ادعا كرد كه مطالعه درباره زبانهاي فاقد پشتوانه ادبي و «بدوي» از زمان هومبلت به بعد به دست فراموشي سپرده شده بود و تنها شخصيت بارزي كه در اين ميان از منظر زبان شناسي به چنين مواردي توجه نشان داده بود، ف.ن.فينك (F.N.Finck) (1910-1867) بود. كتاب جالب و خواندگي گونه هاي اصلي ساخت زبانها (Haupttypen des Sprachbaues) كه به سال 1910م. انتشار يافت، تنها نوشته در اين زمينه بود كه در آن ايام به چاپ رسيد و به اعتقاد بسياري از فلاسفه از و.ووندت (W.Wundt) گرفته تا ا.كاسيرر (E.Cassirer) در دوره اي كه همتايي براي اين كتاب وجود نداشت، شاخص ترين نوشته اي به حساب مي آمد كه از مباني صرفا تجربي برخوردار بود. تغيير در روش مطالعة زبانها با برپايي مكتب زبان شناسي پراگ به همت تروبتسكوي نيز آغاز مطالعات ف.بوآس (F. Boas) (1942-1858)، استاد مردم شناسي دانشگاه كلمبيا، در زمينه بررسي زبانهاي سرخپوستان امريكا بالیدن گرفت. بوآس با انتشار كتاب دوجلدي خود در سال 1912-1911م. با نام راهنماي زبانهاي سرخپوستان امريكا (Handbook of American ndian Languages) به بنيانگذار مكتب زبان شناسي توصيفي امريكا مبدل شد. وي با ثبت دقيق آواهاي مجموعه اي از اين زبانها و حتي بررسي ويژگيهاي نحوي و معنايي آنها، بدون اينكه الگويي از پيش موجود در اختيار داشته باشد، به كار شگرفي دست يازيد. ا.ساپير (E.Sapir) (1939-1884) و ل.بومفيلد (L. Bloomfield) (1949-1887) به مراتب بيش از بوآس به محافل علمي زبان شناسي نزديك بودند و هر دو وقت فراواني را صرف بررسي مسائل طبقه بندي نسب شناختي و نيز رده شناختي زبانها كردند. هر سه اين متفكران برجسته به ماهيت زبان به مثابه نوعي استعداد و نهاد اجتماعي توجه داشتند و براي طرح آراي خود از دانش رده شناختيشان بهره مي گرفتند. برخي از اين مفاهيم به شكلي مدون در نوشته هاي ب.ل.وورف (B.L. Whorf) (1941-1897) به چاپ رسيده است. وورف با توجه به ديدگاه هومبلت دربارة رابطه ميان ساخت زبان و نوع جهان بيني تقدم ساخت معنايي زبان و ويژگيهاي صوري اين ساخت را بر فلسفه متداول آن ايام، كه چندان هم ميان غيرمتخصصان متداول نبود، به عنوان محتوا مطرح ساخت، آن هم به اين شكل كه ساخت معنايي در هر زباني وجود دارد و در عين حال في نفسه نيز موجود است. با توجه به آنچه گفته شد و با در نظر گرفتن بحثي كه متعاقب آن مطرح گرديد، عدم آگاهي وورف از پيشينه تاريخي اين مسئله فلسفي كهن مشكلي به همراه نداشت.
نياز به حفظ زبان شناسي تطبيقي «كلاسيك» و ارتقاي آن به سطحي كه از مباني نظري برخوردار باشد، جنبه هاي ديگري را نيز شامل مي شد. يكي از اين جنبه ها، طبقه بندي فرآيندهاي تغيير زبان بر حسب اهداف روش شناختي موردنظر بود، كه در دهه ششم قرن نوزدهم با كمي بعد از آن تحقق يافت. جنبه بعدي تعبير اين طبقه بنديها از منظر مطالعة همزماني و حفظ عينيت تاريخي آنها بود. آسكولي براي نخستين بار به اين هدف دست يافت و گروهي به پيروي از او در همين مسير گام نهادند. از جمله اينان مي توان به چند متفكر برجسته فرانسوي اشاره كرد كه با آراي دوركهايم درجامعه شناسي آشنا بودند؛ براي نمونه، آنتوان مييه (Antoine Meillet) (1936-1866) كه مقاله مشهورش تحت عنوان «چگونگي تغيير معني واژه ها» (271-230 : 1958) نشانگر دقت و نبوغ وي دراين زمينه است. كتاب درآمدي بر زبان شناسي تطبيقي زبانهاي هند و اروپايي (Introduction to Indo-European Comparatve Linguistics) وي، اگرچه به ديدگاه نودستورياني چون ك.بروگمن (K. Brugmann) (1919-1949) و ب.دلبورك (B. Delbruck) (1922-1842) وابسته است ولي آن را نمي توان صرفا مطالعه اي نودستوري دانست. در آن ايام، اين مساعي به سمت و سوي پيدايش جامعه شناسي زبان در حركت بود؛ دانشي كه قرار بود به مطالعة ساخت زبان در جامعه بپردازد و بويژه از اين طريق به تغييرات زبان توجه كند. يكي از عواملي كه مي توانست در اين مورد قابل طرح باشد، مسئله وام گيري بود كه برحسب برخورد زبانها صورت مي پذيرفت و پديده اي به حساب مي آمد كه توانست توجه ا. واينرايش (U. Winreich) (1967-1926) را به خود جلب كند. بدون ترديد چنين نگرشي نيز در نوع خود امكان گسترش داشت. اين بار نيز مسائل و مفاهيم كهنه گذشته مجدداً امكان طرح يافتند و ديدگاه ا.يسپرسن (O.Jespersen) (1943-1860) درباره زبانهاي ميانجي آميخته (pridgin) و زبانهاي آميخته مادري (creole) معرفي شد.
مسلما دانش زبان شناسيي كه به تدريج در مسير صوري سازي قرار مي گرفت، نمي توانست با تحولات رياضيات و منطق بيگانه بماند. اين دسته از مطالعات تازه، بويژه در زمينه رابطه ميان معني شناسي فلسفي و معني شناسي زباني رفته رفته از فضاي كثرت و تنوع زبانها دور مي شد. البته در اين ميان، روشهاي آماري جديد براي حل مسائل مرتبط با تغييرات زبانها به كار گرفته شدند. م.سوارش (M. Swadesh) از جمله افرادي بود كه اين زمينه به مطالعات جالبي دست يازيد و ميزان عمق زماني اعضاي يك خانوادة زباني را برحسب گاهشماري زباني (glottochronology) محاسبه كرد. وي براي اين كار به تعيين فاصله زماني جايگزيني واژه هاي «پايه» پرداخت. در همين ايام، فعاليت در حوزه هاي تحليل محتوا يا ترجمه ماشيني نيز آغاز شد كه البته تأثير چنداني در نظريه پردازي دربارة زبانهاي طبيعي نداشت، ولي به شكلي غيرمستقيم مسائل تازه اي را در اين مورد مطرح ساخت.
نحو گشتاري (transformational syntax) كه در دو دهة پنجم و ششم قرن بيستم به شكل مدون خود انجاميده بود، نگرش تازه اي را دربارة تنوع زبانها معرفي مي كرد. ادعاي تازه اين بود كه تنوع زبانها به «روساخت» آنان مربوط مي شود و ژرف ساخت تقريباً يا كاملاً مشابهي دارند كه ذاتي است. برحسب اصطلاحي قديمي و كم و بيش مبهم،چنين ادعا شده است كه ژرف ساخت «جهاني» است، اما نه كاملاً در همان مفهومي كه اين برچسب براي اشاره به مختصات صوري يا زنجيره آنهابه كار رفته است. اين امر سبب شد تا در سلسله مراتب مفاهيم و اظهارات دستوري، مسئله تنوع رده شناختي و تاريخي به سطح پايين تري از اهميت تنزل يابد. اما درست به همين دليل شيوه هاي تغيير روابط نسبي، و طبقه بندي حوزه هاي رده شناختيي كه برحسب فرآيند هاي انتشار و برخورد زبانها پديد مي آيند، بايد مجدداً به تدوين در مي آمدند. آنچه در اين ميان كنجكاوي متخصص تاريخ روش شناسي را تحريك مي كند اين واقعيت است كه چرا در اين چهارچوب تازه، برخلاف گذشته، علاوه بر تغييرات آوايي به ديگر گونه هاي تغيير زبان نيز توجهي نمي شود. در متون مختلف اغلب به اين اظهار نارضايتي بر مي خوريم كه برداشتي دقيق و منظم از مطالعة تاريخي نحو و تغييرات معنايي وجود ندارد و حتي آثار كلاسيكي چون كتاب تقريراتي در باب نحو ي.واكرناگل (J. Wackernagel) (1938-1853) يا فرهنگ منتخب مترادفات ك.د.باك (C.D.Buck) (1955-1866) نشانگر همين ضعف اند.
زبان شناسي دانشي خودآگاه است. اين علم از زمان پيدايشش تا به امروز نه تنها به طرح نظريه هايي دربارة موضوع مورد بررسي خود، يعني زبان، پرداخته است، بلكه به نظريه پردازي دربارة خود نيز دست يازيده است. شايد نتايج حاصل از پژوهشهاي زبان شناختي نسبت به ساير علوم، كمتر دلگرم كننده نمايد. مسلما ارائه يك شرح حال، همراه با مقدمه چيني ها، ساده سازيها و بحث و جدلهايش از چندان جذابيتي برخوردار نيست و همين امر در تاريخ نگاري نيز صادق است. توجه به افرادي در مسير تاريخ و طرح اين پرسش ساده دربارة آنان كه چه مي دانستند و چه نمي دانستند، همواره مطرح بوده و هست. اين بررسيهاي مكرر مي تواند در نهايت به ما نشان دهد در چه موردي به خطا رفته بوديم و چگونه مي توانيم در مسيري مناسب تر قرار گيريم. برخي از مشكلات دستيابي به حقايق سطحي و برخي ديگر بسيار نامحسوس و عميق اند. براي نمونه،درك مواردي از آنچه در طول تاريخ در نوع نگرش متفكران پديد آمده است، براي نويسنده اين سطور امكان پذير نبوده و نيست، از جمله اين پرسش عمده كه مفهوم «تطبيق» چرا و چگونه به شكلي سرنوشت ساز و اين چنين قطعي تحول يافته و تغيير كرده است.
|