باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 20 بهمن 1388 كاربران برخط 39 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
زبان، قدرت، خشونت
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 03/12/1384 - به نقل از كتاب اسطوره‌ي سوپرمن (و چند مقاله ديگر)، تهران، انتشارات ققنوس، 1384

   ● نويسنده: اومبراتو - اکو

مترجم: خجسته - كيهان

 
 

رولاند بارت در هفدهم ژانويه 1977 در برابر مدعوين دستچين شده‌اي که رويدادهاي بزرگ اجتماعي را ارج مي‌نهادند، سخنراني کرد. سخنراني مزبور که به مناسبت دعوت از بارت براي کرسي نشانه‌شناسي ادبي در کولژ دوفرانس انجام مي‌گرفت و اخيراً در بيش از چهل صفحه به چاپ رسيده است، به سه بخش تقسيم مي‌شود. بخش نخست به زبان، بخش دوم به کارکرد ادبيات با نگاهي به قدرت و بخش سوم به نشانه شناسي، به ويژه نشانه شناسي ادبي، اختصاص دارد.


من در اين نوشته تنها به بخش نخست مقاله بارت مي‌پردازم و به بخش دوم اشاره‌اي مي‌کنم. چرا که بخش اول معضلي را مي‌شکافد که گستره‌اي فراخ را در بر مي‌گيرد و از ادبيات و فنون بررسي آن فراتر مي‌رود. معضل مورد نظر بارت پديده قدرت است، پديده‌اي که موضوع ساير کتاب‌هاي مورد اشاره اين مقاله نيز هست.


ساختار سخنراني بارت مبتني بر کاربرد شگفت‌انگيز فن بيان (رتوريک) است. وي با ستايش از مقامي که کولژ دو‌فرانس به او پيشنهاد کرده است مي‌آغازد.


شايد بدانيد که استادان کولژ دوفرانس فقط سخن مي‌رانند و دانشجويان نيز صرفاً از روي علاقه به گفتار آنان در تالارهاي سخنراني حضور مي‌يابند. در آن‌جا امتحاني درکار نيست و استادان براي قبولي يا رد دانشجويان نظر نمي‌دهند. از اين رو بارت با رضايت خاطر (فروتني و در عين حال غرور) مي‌گويد: «من به جايي آمده‌ام که فراسوي قدرت است.» البته خالي از ريا نيست زيرا تدريس در کولژ ‌دوفرانس يا توليد دانش، نشانه بالاترين قدرت فرهنگي در کشور فرانسه است.


بارت بعد از اشاره به ميشل فوکو، از حمايت و پشتيباني او در کولژ دوفرانس قدرداني مي‌کند. بنابراين مي‌داند که (طبق نظر فوکو) قدرت يگانه نيست، بلکه همچون شيطان چند‌گانه است و به شکل‌هاي مختلف ظاهر مي‌شود. بارت مي‌گويد: «... قدرت در ظريف‌ترين مکانيسم‌هاي ارتباطات اجتماعي حضور دارد. قدرت نه تنها در دولت، طبقات و گروه‌ها، که حتي در مد، افکار عمومي، فراغت، ورزش، اخبار، اطلاعات، خانواده، روابط خصوصي و نيز در غريزه‌هاي آزادي‌بخش که سر مقابله با اين همه را دارند حضور دارد. بنابراين به گمان من گفتمان قدرت هرگونه گفتماني است که به شنونده احساس تقصير و در نتيجه گناه را القا مي‌کند. انقلاب مي‌کنيد تا قدرت را نابود کنيد، در حالي که در اوضاع جديد قدرت بار ديگر متولد مي‌شود.


«قدرت انگل ارگانيسمي فرااجتماعي است که به تاريخ سراسر ارکان زندگي بشر وابسته است، نه تنها به تاريخ سياسي يا تاريخ رسمي او.


زبان به رغم ازليت انساني‌اش همچون شيئي است که قدرت بر آن حک شده است. زبان يا بهتر است بگويم ناگزيري بيان، حامل قدرت است. منظور زباني است که به آن سخن مي‌گوييم و مي‌نويسيم. يعني يک ژيان معين.


«اما اين توانايي سخن گفتن نيست که قدرت را نهادينه مي‌سازد، بلکه توانايي سخن گفتن به درجه‌اي است که توانايي مزبور را در نظمي منجمد مي‌کند و زبان را در سيستمي قالب مي‌‌گيرد. بارت مي‌افزايد: زبان مرا وا مي‌دارد تا در حالي که مقام فاعل را اشغال کرده‌ام، فعلي را بيان کنم. بنابراين از آن پس (من) هر چه که انجام دهم پي آمدي است از آنچه که هستم. زبان مرا وا‌مي‌دارد تا ديگري را تو يا شما خطاب کنم. من اين حق را نخواهم داشت که رابطه عاطفي يا اجتماعي خود را نامشخص باقي گذارم. در نتيجه بدين سان به دليل ساختار خاص خود، زبان من رابطه‌اي اجتناب ناپذير و از خود بيگانه را توليد مي‌کند.


«سخن گفتن يعني نهادن خود در مقام فاعل، زبان واکنشي کلي است. گذشته از آن نه ارتجاعي است نه پيشرو، بلکه زبان فاشيست است. زيرا فاشيسم سخن را ممنوع نمي‌سازد. بلکه انسان‌ها را به سخن گفتن وامي‌دارد.»


بايد اذعان داشت که آخرين فرازهاي بارت پس از ژانويه‌ي 1977 (زمان ايراد سخنراني)، بيش‌ترين واکنش‌ها را برانگيخته است. زيرا آنچه پس از آن گفته شده، پي آمد فرازهاي بالا درتاييد آن بود. شنيدن اين که « زبان قدرت است، زيرا مرا وامي‌دارد تا قالب‌هاي پيش‌ساخته را به کار برم، قالب‌هايي که خود واژه‌ها را نيز در برمي‌گيرند، و ساختار زبان چنان جبري است که ما درون آن همچون بردگانيم و برون از آن نمي‌توانيم به آزادي رسيم، زيرا برون از زبان هيچ نيست»، نبايد شگفتي ما را برانگيزد.


اما چگونه مي‌توان از آنچه بارت (به پيروي از سارتر) «فضاي ممنوعه» مي‌نامد گريخت؟ پاسخ ساده است. از راه حيله، هر زبان راهي به حيله مي‌برد و اين مگر سالم، شادي‌بخش ولي کذب‌آميز ادبيات نام دارد.


گفته‌ي بالا را مي‌توان طرح نظريه‌اي درباره‌ي ادبيات که چيزي جز نوشتار نيست. يعني بازي کلام با کلام. نوشتار در مفهوم گسترده‌اي که نه تنها ادبيات داستاني به معناي متعارف، بلکه متون علمي و تاريخي را نيز دربر مي‌گيرد. با اين حال از منظر بارت الگوي اين کنش آزادي‌بخش همواره آفرينش هنري بوده است. ادبيات زبان را به صحنه‌ي تئاتر زندگي مي‌برد و از فاصله‌گذاري آن بهره مي‌گيرد. معيار ادبيات فرازهاي پيش ساخته نيست، بلکه با موضوعي که عنوان مي‌کند، مزه‌ي واژه‌ها را مي‌چشاند. ادبيات چيزي مي‌گويد و در عين حال گفته‌اش را نفي مي‌کند. نشانه‌ها را نابود نمي‌کند، بلکه آن‌ها را به بازي وامي‌دارد و به بازي مي‌گيرد. اما اين‌که آيا ادبيات نيرويي در برابر سيطره‌ي زبان عرضه مي‌کند يا نه، به سرشت قدرت زبان بستگي دارد. نظر بارت در اين زمينه چندان روشن نيست. از اين گذشته از فوکو نه تنها مستقيماً به عنوان يک دوست، بلکه به طور غيرمستقيم، هنگامي که از چندگانگي قدرت سخن مي‌گويد، نام مي‌برد. و تا به امروز ايده‌اي که فوکو درباره‌ي قدرت پرورده است همچنان نه تنها درست‌ترين، که بحث‌انگيزترين مي‌نمايد. ايده‌اي که در سراسر آثار فوکو به چشم مي‌خورد و گام به گام ساخته و پرداخته شده است.


فوکو در آثار خود از طريق شرح رابطه‌ي ميان قدرت و آموزش و نيز ارتباط ميان گفتمان و ناگفتمان و بيان تفاوت‌هاي آن‌ها، ديدگاه خود را از قدرت به روشني چنان مطرح مي‌کند که دست‌کم ده ويژگي را در آن مي‌توان برشمرد: نخست اين‌که قدرت تنها در سرکوب و ايجاد ممنوعيت خلاصه نمي‌شود، بلکه نشويق به گفتمان و توليد دانش نيز لازمه‌ي آن است.


دوم اين‌که چنان که بارت نيز نشان دارد قدرت نه يگانه بلکه چندگانه و حجيم است. قدرت فرايندي يکسويه ميان يک واحد فرماندهي و توابع آن نيست، کوتاه سخن اين‌که قدرت بيش از اين‌که تعلق‌پذير باشد اعمال‌شدني است. قدرت امتياز طبقه‌ي حاکمه نيست که به دست آيد يا حفظ شود، بلکه تأثير سيطره‌ي مواضع راهبردي آن است. تأثيري که بر اثر موضع افراد زير سلطه آشکار و گاه گسترده مي‌شود. از اين گذشته قدرت تنها پديده‌اي قادر به اعمال زور يا ممنوعيت بربي‌قدرتان نيست. بلکه در آنان نفوذ مي‌کند و از طريق آنان تکثير و پخش مي‌شود. بر آنان فشار وارد مي‌آورد، در حالي که آنان در مبارزه عليه قدرت در برابر مشت قوي آن مقاومت مي‌کنند.


و اندکي بعد در کتاب خود توضيح مي‌دهد:


«مراد از قدرت آن دسته نهادها و مکانيسم‌هايي نيست که خدمات شهروندان يک کشور را تأمين و تضمين مي‌کنند ... بلکه در وهله‌ي اول چندگانگي روابط قدرت در هر حوزه‌ي کارکردي است که به آن روابط سازمان مي‌بخشد. و نيز فرايندي که از راه مبارزه و رويارويي پايان‌ناپذير آن روابط را دگرگون مي‌سازد، به آن نيرو مي‌بخشد يا آن را ويران مي‌کند. به علاوه حمايت روابط قدرت از يکديگر که به ياري آن به شکل زنجيره‌اي يا سيستمي عمل مي‌کنند يا بر عکس اختلافات و تضادهايي که آنان را از يکديگر دور مي‌کند. و سرانجام منظور کليه‌ي راهبردهايي است که روابط قدرت در چارچوب آن عمل مي‌کنند و طرح کلي يا نهادينه‌شان در دستگاه دولت يا فرموله‌کردن قوانين و هژموني‌هاي اجتماعي گوناگون تجلي مي‌کند. بنابراين قدرت نه مرکز سلطه بلکه در لايه‌هاي زيرين و متحرک روابط قدرت نهفته است که به سبب نابرابري مدام زاينده‌ي وضعيت‌هاي گوناگونند. وضعيت‌هايي همواره موضعي و ناپايدار ... قدرت در همه جا هست. نه به اين سبب که همه چيز را دربر مي‌گيرد، بلکه از اين روي که از همه چيز برمي‌خيزد. قدرت از پايين مي‌آيد. در خاستگاه روابط قدرت تضاد مطلق و فراگير ميان حکومت و اتباع وجود ندارد. بلکه بايد فرض کرد که گوناگوني روابط قدرت که در مکانيسم توليد، خانواده، گروه‌هاي محدود و نهادها شکل مي‌گيرد و نقش ايفا مي‌کند پايه‌ي تأثيرات و تقسيماتي است که در کل بدنه‌ي جامعه موجود است.»


اما اين تصوير قدرت يادآور ايده‌ي سيستمي است که زبان‌شناسان آن را «يک زبان معين» مي‌نامند. گو اين‌که يک زبان معين بازدارنده است (اين‌که بگويم «من آن مرد هست.» ممانعت مي‌کند زيرا جمله‌اي نامفهوم است و هيچ‌کس منظور مرا نخواهد فهميد.) اما بازدارندگي آن از تصميم فردي يا از مرکزي معين از چپ و راست قانون صادر کند ناشي نمي‌شود. زبان توليدي اجتماعي است که به‌صورت دستگاهي سازنده و از طريق پذيرش همگاني نشو و نما مي‌کند. افراد تمايلي به پيروي از قواعد دستوري ندارند، اما از ديگران توقع دارند هنگام سخن گفتن دستور زبان را مراعات کنند و همگي سرانجام، به آن تن در مي‌دهند زيرا به نفعشان است.


در اين‌که بتوان گفت يک معين ابزار قدرت است ترديد دارم (اگرچه زبان سيستمي منظم دارد و بنابراين از ارکان دانش است)، اما در اين‌که زبان الگوي قدرت است شکي ندارم. و نيز مي‌توان گفت از آن‌جا که زبان بالاترين دستگاه نشانه‌اي يا نخستين سيستم مدلسازي بشر است، خود الگوي ساير سيستم‌هاي نشانه‌اي قرارگيرد که در فرهنگ‌هاي مختلف به عنوان ابزارهاي قدرت و دانش ايجاد مي‌شوند.


اگر گفته‌ي بارت را در مفهوم بالا در نظر بگيريم، اگرچه «يک زبان معين» با قدرت در رابطه است، اما در نتيجه‌گيري او:


1. بنابراين يک زبان معين فاشيست است.


2. زبان همچون شيئي است که قدرت بر آن حک شده است.


جنبه‌ي تهديدآميز نادرست است. اشتباه نخست آشکار است و مي‌توان آن را به سادگي برطرف کرد. اگر قدرت چنان باشد که فوکو تعريف کرده است و اگر ويژگي‌هاي قدرت در يک زبان معين موجود باشند، اين‌که نتيجه بگيريم آن زبان معين فاشيست است تنها به ابهام دامن مي‌زند. زيرا در اين صورت اگر فاشيسم در همه‌جا و در همه‌ي وضعيت‌هاي قدرت و نيز در همه‌ي زبان‌هاي معين از آغاز زمان وجود و حضور داشته باشد، ديگر در هيچ کجا نيست. به سخن ديگر اگر نشانه‌هاي فاشيسم حاکم بر وضعيت انسان و همه‌ي انسان‌ها فاشيست باشند ديگر کسي را نمي‌توان فاشيست ناميد. چنين است که به خطر استدلال‌هاي توأم با لفاظي پي مي‌بريم، استدلال‌هايي که روزنامه‌نگاران مدام به کار مي‌برند بي‌آن‌که ظرافت بارت را دارا باشند. زيرا بارت با اين‌که مي‌دانست سخنانش حاوي ناسازه (پارادوکس) است، در چارچوب فن بيان چنين مي‌گفت.


اما اشتباه دوم ظريف‌تر است. قدرت بر يک زبان معين حک نشده است. حتي اگر بپذيريم که يک زبان معين ابزاري است که قدرت در هر کجا که نهادينه مي‌گردد توسط آن حک مي‌شود. براي روشنگري بيش‌تر به کتاب تازه‌ي ژرژ دوبي(1) درباره‌ي نظريه‌ي سه نظام رجوع مي‌کنيم. دوبي از تشکيل دولت و مجلس شورا در سپيده‌دم انقلاب کبير فرانسه آغاز مي‌کند که در آن سه گروه از مردم، يعني اشراف، روحانيون و پيشه‌وران عضويت داشتند. دوبي مي‌خواهد به منشأ نظريه (و ايدئولوژي) تقسيم‌بندي مردم به سه گروه پي ببرد و در حين پژوهش سرانجام آن را در متون کهن روحانيون کارولينگ مي‌يابد. براساس اين متون آفريدگان خداوند در سه نظام، بخش يا سطح قرار دارند: دعاگويان، جنگجويان و کارگران. در سده‌هاي ميانه تشبيه به گله و تمثيل شبانان رايج بود. بنابراين تمثيل مردم به سه دسته تقسيم مي‌شوند. گروه نخست همچون چوپانانند، گروه دوم به سگان گله و گروه سوم به گوسفندان مي‌مانند. به بيان ديگر، براساس تفسير سنتي از اين تقسيم‌بندي، در هر جامعه روحانيون رهبران معنوي، سربازان محافظ و مردم موظف به کار، توليد ثروت و تأمين زندگي دو گروه نخستينند.


اگرچه اين تقسيم‌بندي سه‌گانه ساده مي‌نمايد، اما دوبي از تفسير سنتي فراتر مي‌رود و در پيش از چهارصد صفحه با کند و کاو در فراز و نشيب‌هاي تاريخي و پيگيري انديشه‌ي روحانيون کارولينگ در اواخر قرن دوازدهم ميلادي درمي‌يابد که اين الگوي اوليه‌ي نظام اجتماعي هرگز عيناً تکرار نمي‌شود و در دوران‌ها و شرايط گوناگون با اندکي دگرگوني پديد مي‌آيد، در برخي موارد به تقسيم‌بندي چهارگانه بدل مي‌شود و گاه اسامي گروه‌ها تغيير مي‌کند. مثلاً سربازان را گاه جنگجويان يا سواره‌نظام مي‌خوانند يا به جاي روحانيون کشيشان مي‌گويند يا از دهقانان، کارگران يا بازرگانان سخن مي‌گويند.


واقعيت اين است که در طول سه قرن جامعه‌ي اروپا بسيار دگرگون شده و پيمان‌هاي گوناگون ميان گروه‌ها منعقد گشته است. از جمله پيمان ميان روحانيون شهري و زمين‌داران فئودال براي سرکوب مردم، ميان روحانيون و مردم براي گريز از آزار و ستم شاهان، ميان کشيشان و فئودال‌ها عليه روحانيون شهري، ميان روحانيون شهري و رژيم‌هاي پادشاهي ملي. ميان رژيم‌هاي پادشاهي ملي و فرقه‌هاي بزرگ مذهبي ... و فهرست مزبور تا بي‌نهايت ادامه مي‌يابد.


در واقع بحث و جدل‌هاي قرون وسطي که به ظاهر روشن به نظر مي‌رسند، بس ظريف و پيچيده‌اند. و دوبي در اثر خود جريان مانورهاي طرفين را آشکار مي‌کند.


واقعيت اين است که هر يک از وضعيت‌هاي مشابه و در عين حال متفاوت ياد شده در شبکه‌اي از روابط قدرت سامان يافته‌اند: شواليه‌ها بر مردم دهات مي‌تازند، مردم پشتيبان مي‌جويند و از فرآورده‌هاي زمين محافظت مي‌کنند. اما در ميان آنان برخي مالکند و مي‌خواهند اوضاع را به نفع خود تغيير دهند و غيره.


با اين حال اگر همين روابط قدرت در چارچوب يک ساختار، نظام نمي‌يافتند، بي‌شکل و تصادفي باقي مي‌ماندند. منظور نظامي است که همه آن را مي‌پذيرند و آماده‌اند تا خود را بخشي از ساختار آن بدانند. در اين‌جاست که فن بيان، يعني کارکرد نظام‌بخش و نمونه‌گذار زبان در راه رسيدن به هدف به‌کار مي‌آيد.


فن بيان با روش تأکيدگذاري يا تغيير در تأکيدگذاري بر برخي از روابط قدرت صحه مي‌نهد، در حالي که ديگران را ناروا و ناپسند جلوه مي‌دهد. بدين‌سان ايدئولوژي شکل مي‌گيرد و قدرت زائيده‌ي آن بر شبکه‌اي واقعي از وفاق همگاني، نخست در ميان لايه‌هاي زيرين جامعه، بدل مي‌شود. زيرا در اين مرحله روابط قدرت به روابط نمادين تعيير شکل داده‌اند.


در اين‌جا مي‌خواهم به تضادي اشاره کنم که ميان قدرت و نيرو وجود دارد و در بحث‌هاي امروز ناديده گرفته مي‌شود.


نخست بار ديگر به دو مرحله‌ي قدرت مي‌پردازم. در مرحله‌ي نخست تصور مي‌شد که قدرت داراي مرکز است (براي سهولت مي‌توان اين مرکز يا منشأ را به رئيسي خبيث تشبيه کرد که پشت رايانه‌اي نشسته و دستور حذف طبقه‌ي کارگر را صادر مي‌کند). از اين برداشت به قدر کافي انتقاد شده و نظريه‌ي فوکو نيز ضعف آن را نمايان کرده است، به طوري که نشانه‌هاي رد آن را حتي در تضادهاي دروني گروه‌هاي تروريستي مي‌توان يافت. بعضي از اين گروه‌ها هنوز قلب دولت را هدف حمله قرار مي‌دهند، در حالي‌که سايرين رگه‌هاي قدرت را در حاشيه و در نقاطي مي‌يابند که من آن را «گروه‌هاي قدرت از منظر فوکو» مي‌نامم.


اما مرحله‌ي دوم مبهم‌تر است زيرا در اين مرحله تميز نيرو از قدرت ساده نيست. به جاي نيرو مي‌توان واژه‌ي «عليت» را برگزيد. اما من به دلايلي که بعد خواهم گفت نيرو را به‌کار مي‌برم. اما چرا عليت؟ بعضي از چيزها باعث بروز چيزهاي ديگر مي‌شوند؛ مثلاً رعد و برق درختي را مي‌سوزاند، يا حيوان نر حيوان ماده را بارور مي‌کند. اين روابط يکسويه و برگشت‌ناپذيرند. درخت هيچ‌گاه رعد و برق را نمي‌سوزاند و ماده نر را بارور نمي‌کند. اما روابطي نيز وجود دارند که در آن يک فرد، ديگري را به انجام کاري وادار مي‌کند. چنين روابطي نمادينند. مرد بر آَن است که وظيفه‌ي شستن ظروف خانه بر عهده‌ي زن است. مأمور تفتيش عقايد (در سده‌هاي ميانه) حکم صادر مي‌کند که کفار را بايد سوزاند و تنها اوست که حق دارد کفر را تعريف کند. اين روابط بر راهبرد ويژه‌اي از زبان استوارند. به طوري که پس از شناختن روابط نيرو آن را به شکل سبوليک نهادينه مي‌کنند و بدين‌سان افراد زير سلطه را به وفاق جمعي وامي‌دارند. روابط نمادين دوسويه و برگشت‌پذيرند. در واقع اگر زن از شستن ظروف شانه خالي کند، مرد ناچار به شستن آن است. يا اگر جمع کفار مرجعيت مأمور تفتيش عقايد را مردود بشمارند، در آتش سوزانده نمي‌شوند. البته همه چيز به اين سادگي نيست. درست به اين دليل که گفتمان به طور نمادين نماينده‌ي قدرت، روابط ساده‌ي علت و معلولي را بيان نمي‌کند. چنين گفتماني براي تبيين ارتباطات پيچيده‌ي ميان نيروها به‌کار مي‌آيد. تفاوت ميان قدرت به عنوان واقعيتي نمادين، با رابطه‌ي عليت همين است: رابطه‌ي عليت برگشت‌پذير است، در حالي که رابطه‌ي قدرت را تنها مي‌توان مهار کرد يا به انجام رفورم دست زد (مثلاً برق‌گير اختراع مي‌شود و باروري با مصرف قرص مهار مي‌شود).


ناتواني در تشخيص ميان قدرت و عليت موجب بروز رفتارهاي کودکانه در سياست مي‌شود. همان‌طور که گفتيم مسائل چندان ساده نيستند. حالا بياييد واژه‌ي نيرو را به جاي عليت (که يکسويه است) به‌کار بريم. نيرويي عليه نيروي ديگر به‌کار مي‌رود. اما اين دو نيرو نه تنها يکديگر را خنثي نمي‌کنند، بلکه براساس قانون ويژه‌اي ترکيب مي‌شوند. بازي در ميان نيروها به رفورم مي‌انجامد و سازش مي‌آورد. اما در واقع بازي هرگز نه در ميان دو نيرو بلکه مابين نيروهاي بي‌شمار جريان دارد و ترکيبات نيروها را به اشکال چند بعدي و پيچيده درمي‌آورد. اين‌که کدام نيروها را بايد عليه ساير نيروها به‌کار برد، به تصميماتي بستگي دارد که نه تنها به بازي نيروها، بلکه به بازي قدرت وابسته است.


بايد در اين باره تامل کنيم و به دام شکل‌ها و واکنش‌هاي کودکانه در سياست نيافتيم. نمي‌توان خطاب به نيرويي گفت: «نه، من از تو اطاعت نمي‌کنم.» بلکه مي‌بايست فنوني را براي مهار کردن آن ابداع کرد. از سوي ديگر نمي‌توان به يک رابطه قدرت نيز با زورگويي و اعمال نيرو پاسخ گفت. زيرا قدرت بسيار پيچيده‌تر است، از وفاق همگاني بهره مي‌گيرد و زخمي را که در نقطه‌اي حاشيه‌اي خورده است، همواره مداوا مي‌کند. به اين لحاظ است که همواره مجذوب انقلاب‌هاي بزرگ مي‌شويم. زيرا پس از گذشت زمان همچون اعمال نيرو يا ضربه‌اي يگانه مي‌نمايند که بر اثر وارد آمدن به نقطه اي به ظاهر نه چندان پر اهميت، وضعيت قدرت را ناگهان بر تمامي محور خود مي‌چرخاند و دگرگون مي‌کند. فتح زندان باستيل، حمله به قصر زمستاني و حمله به پادگان مونکارا از اين جمله‌‌اند. به همين سبب نيز انقلابيون جوياي تکرار کنش‌هاي شاخصي از اين دستند و از اين‌که بر اثر اجراي آن به پيروزي نمي‌رسند به شگفتي مي‌آيند. واقعيت اين است که ضربه تاريخي بر خلاف آنچه مي‌نمايد کنشي نمادين و به مثابه آخرين پرده از يک نمايش تئاتري است که بحران روابط قدرت را به پايان مي‌رساند. بحراني که از مدت‌ها پيش در پايين‌ترين اقشار جامعه ريشه دوانده بوده است. بدون چنين پس زمينه‌اي اعمال خشونت و ورود ضربه از نيروي نمادين تهي مي‌شود و بجز در منطقه‌اي محدود به کار نمي‌آيد.


اما قدرت که از گستره جامعه و شبکه‌ي آن تغذيه مي‌کند چگونه نابود مي‌شود؟ اين پرسشي است که فوکو درکتاب تاريخ جنسيت طرح مي‌کند: «آيا بايد گفت که ما همواره درون قدرت جاي داريم، هيچ راه گريزي نيست و بيرون بودن از قدرت مطلقاٌ بي‌معناست، زيرا در هر حال هر يک از ما ناچاريم از قانون تبعيت کنيم؟» اگر در اين باره بيانديشيد پي مي‌بريد که اين همان تأکيد بارت است که مي‌گفت از زبان نمي‌توان گريخت.


پاسخ فوکو اين است:


«باور بالا به اين مفهوم است که ما سرشت کاملاً عقلايي روابط قدرت را درک نکرده‌ايم. وجود اين روابط به کثرت نقاط مقاومت بستگي دارد که نقش حريف، هدف يا پشتيبان را ايفا مي‌کنند ... بدين‌سان جايگاه خاصي براي شورش يا قانوني براي انقلاب وجود ندارد. بلکه چندگانگي گره‌هاي مقاومت نقش ايفا مي‌کنند، در حالي که هر يک وضعيتي خاص و يگانه دارند: مقاومت‌هاي ممکن، لازم، ناممکن، مقاومت‌هاي خودبخودي، نابهنگام، تک‌افتاده، همگاني، سرايتگر يا خشونت‌آميز و ساير انواع مقاومت‌ها که سازشکار، منفعت‌طلب يا توأم با فداکاري‌اند .... نقاط، گره‌ها يا نقاط عطف مقاومت در زمان و مکان با فراواني‌هاي گوناگون گسترده‌اند و در گروه‌ها يا افراد به شکل‌هاي مختلف بروز مي‌کنند و لحظاتي از زندگي را به آتش مي‌کشند. اما در بيش‌تر موارد نقاط مقاومت جنبده و بي‌دوامند و در جامعه تقسيماتي جابجا شونده ايجاد مي‌کنند، گروه‌بندي‌ها را نو مي‌کنند و افراد را دو نيمه مي‌کنند و سپس دوباره مي‌سازند ...».


بر اساس اين ديدگاه قدرت (قدرتي که ما در چنبره‌ي آن جاي داريم) بر اثر برهم خوردن وفاق همگاني که از دروني‌ترين لايه‌هاي وجود آن سرچشمه مي‌گيرد نابود مي‌شود.


آنچه مي‌خواهم بيش از هر چيز در محدوده‌ي اين نوشتار تذکر دهم اين است که فرايندهاي مداوم شکست و نابودي (که فوکو تنها به آن اشاره مي‌کند) با کارکردي که بارت به ادبيات نسبت مي‌دهد همان است. از منظر بارت کارکرد اصلي ادبيات را مي‌بايست در درون سيستم زبان‌شناسي و قدرت مطلق آن جستجو کرد.


شايد بارت (هنگامي که مي‌گويد اين امکان تنها از آن نويسندگان نيست بلکه مورخان و دانشمندان نيز از آن برخوردارند) ادبيات را تمثيلي از رابطه‌ي مقاومت و انتقاد از قدرت در پس‌زمينه‌ي گسترده‌تر زندگي اجتماعي مي‌داند. آنچه روشن مي‌نمايد اين است که فن مقاومت در برابر قدرت که همواره درونزا و گسترده است، با تکنيک‌هاي ضديت با نيرو که لزوماً شخصي و برونزا هستند شباهتي ندارد. ضديت با نيرو همواره پاسخي فوري مي‌يابد. چيزي مثل تلافي دو توپ بيليارد، در حالي که مقاومت در برابر قدرت با واکنش‌هاي غيرمستقيم روبرو مي‌شود.


در اين‌جا حکايتي تمثيلي را نقل مي‌کنم که به فيلم‌هاي آمريکايي دهه‌ي سي بي‌شباهت نيست. در محله‌ي چيني‌نشين نيويورک گروهي گانگستر به وسيله‌ي قدرت‌نمايي، زورگويي و سرکوب از مالکان لباسشويي‌هاي منطقه اخاذي مي‌کنند: وارد مي‌شوند، با تحکم درخواست پول مي‌کنند و اگر متصدي لباسشويي اطاعت نکند، شيشه‌ها را مي‌شکنند و دست به تخريب مي‌زنند. البته مالک لباسشويي مي‌تواند زور را با زور پاسخ گويد و مشتي حواله‌ي چانه‌ي يکي از گانگسترها کند. ولي در اين صورت نتيجه اين خواهد بود که گانگستر ناچار است روز بعد نيروي بيش‌تري به‌کار برد.


بازي قدرت مي‌تواند به بروز تغييراتي در زندگي محله منتهي گردد. مثلاً مالکان لباسشويي‌ها را به سيستم زنگ خطر مجهز کنند يا اين‌که در آهني کار بگذارند.


اما ساکنان محله رفته‌رفته به جو محيط خو مي‌گيرند: صاحبان رستوران‌ها زودتر تعطيل مي‌کنند، مردم با فرا رسيدن تاريکي شب در خانه‌ها مي‌مانند، صاحبان ساير فروشگاه‌ها به اين نتيجه مي‌رسند که بهتر است باج بدهند و در عوض در امان بمانند ... در اين مرحله روابط ايجاد شده در جهت موجه نمودن قدرت گانگسترهاست و همه‌ي ساکنان محله، حتي آنان که سيستم ديگري را ترجيح مي‌دهند بي‌اختيار در اين راه همکاري مي‌کنند. اکنون قدرت گانگسترها براساس روابط نمادين اطاعت شکل مي‌گيرد. روابطي که در آن مسئوليت اطاعت‌شوندگان همانند اطاعت‌کنندگان است. زيرا اين سيستم براي هر يک به گونه‌اي منافعي را دربر دارد.


نخستين گسست در پذيرش همگاني مي‌تواند از سوي گروهي از جوانان ايجاد شود. آن‌ها مي‌خواهند هر شب جشن بگيرند و در خيابان آتش‌بازي به راه بياندازند. چنين اقدامي که مي‌توان آن را نوعي قدرت‌نمايي دانست تا آن‌جا مؤثر است که در راه عبور يا فرار گانگسترها مانع ايجاد کند و اين کم‌ترين ممانعت است. اما به عنوان اقدامي براي مقاومت در برابر گانگسترها، برگزاري جشن حاکي از اعتماد به نفس جوانان است زيرا نشانه‌ي عدم اطاعت و موجب گسست پذيرش ديکته شده از سوي قدرت است. پي‌آمد چنين اقدامي نمي‌تواند فوري باشد. با اين حال اگر رويکردهاي حاشيه‌اي و هماهنگ با برگزاري جشن يا شيوه‌هاي ديگر عدم اطاعت از سوي ساکنان محله پديدار نشود، واکنش جوانان به تنهايي نتيجه‌بخش نخواهد بود. در فيلم موردنظر ما اقدام شجاعانه‌ي يک روزنامه‌نگار رويکردي هماهنگ است. اما باز هم ممکن است فرايند مقاومت به نتيجه نرسد. اگر سيستم باج‌گيري و مافيايي گانگسترها موفق شود تاکتيک‌هاي مقاومت را در خود جذب و حل کند، بايد به شتاب آن‌ها را رها کرد... در اين جا به تمثيل خود پايان مي‌دهم زيرا از آن جا که موضوع يک فيلم خيالي است، ممکن است ناچار شوم پايان خوشي براي آن بيافرينم.


نمي‌دانم آيا مي‌توان برگزاري جشن و آتش‌بازي را مثيلي براي ادبيات از ديدگاه بارت دانست يا اين که ادبيات مورد نظر بارت و برگزاري جشن تمثيلي از بحران در سيستم‌هاي قدرت از منظر فوکو به شمار مي‌آيند. در ين جا نکته ديگري پرسش‌برانگيز است: زبان معين» بارت تا کجا از مکانيسم‌هاي مشابه با سيستم‌هاي قدرت تعريف شده از سوي فوکو پيروي مي‌کند؟


بياييد زبان معين را به‌سان يک سيستم قوانين در نظر بگيريم. منظور نه فقط قواعد دستوري بلکه قوانين پراگماتيک يا کاربردي است. مثلاً اين قانون محاوره که پرسش را بايد به گونه‌اي پاسخ داد که مربوط به آن باشد و اگر کسي اين قاعده را مراعات نکند فردي بي‌ادب، لوس يا خشن شناخته مي‌شود، يا مخاطب گمان مي‌کند که طرف مقابل از بيان آشکار طفره مي‌رود و مي‌خواهد به اشاره بسنده کند.


ادبياتي که به زبان معين با حيله برخورد کند يا به آن حقه بزند فعاليتي شناخته مي‌شود که قواعد متعارف را مي‌شکند و قوانين تازه و ناپايداري را به اهل زبان تحميل مي‌کند که فقط در آزمايشگاه ادبي معتبرند. بدين‌سان اوژن يونسکو در نمايشنامه‌ي خواننده‌ي کچل با خلق شخصواره‌هايي که به نحوي خاص سخن مي‌گويند، به زبان معين حقه مي‌زند. اما اگر هرکس در روابط روزمره مانند خواننده‌ي کچل سخن بگويد نظام جامعه مختل مي‌شود. با اين حال انقلاب در زبان تحقق نمي‌يابد زيرا لازمه‌ي انقلاب واژگوني روابط قدرت است و اگر همه‌ي مردم دنيا مانند شخصواره‌هاي يونسکو سخن بگويند چيزي واژگون نمي‌شود بلکه رفتار درجه‌ي اِن (يعني خلاف صفر يا شماري نامعين) به وجود مي‌آيد و از آن پس حتي خريد نان از نانوايي ناممکن مي‌شود.


اما زبان معين چگونه در برابر اين خطر از خود دفاع مي‌کند؟ به گفته‌ي بارت زبان در صورت رويارويي با نقض قواعد، به وسيله‌ي بازسازي روابط قدرت، وضعيت تازه را جذب مي‌کند (زبان عجيب نويسنده تبديل به معيار همگاني مي‌شود). جامعه نيز از زبان معين به وسيله‌ي بازخواني ادبيات دفاع مي‌کند. ادبياتي که از موضع زبان معين در موارد خاصي انتقاد کرده است. بدين‌سان در زبان هرگز انقلابي به وقوع نمي‌پيوندد. گو اين‌که به انقلاب تظاهر مي‌شود. مثلاً بر روي صحنه‌ تئاتر، جايي که همه چيز مجاز است، به نحو خاصي سخن گفته مي‌شود. اما در پايان همه‌ي تماشاگران در حالي که به‌طور عادي گفتگو مي‌کنند و به زبان روزمره سخن مي‌گويند به خانه‌هاي خود بازمي‌گردند. بهتر است بگوييم که استحاله‌اي ضعيف و بطئي در جهت رفورم زبان همواره در جريان است و پيش مي‌رود.


بنابراين ويژگي‌هاي زبان معين با سناريوي قدرت به زعم فوکو يکسان نيست. بسيار خوب، اما علت اين‌که ميان ابزارهاي زبان‌شناسي و ابزارهاي قدرت چنين همگوني مي‌يابيم چه مي‌تواند باشد؟ از اين گذشته مشاهده کرديم که دانشي که قدرت از آن تغذيه مي‌کند به وسيله‌ي زبان توليد مي‌شود. در اين‌جا به گمان ديگري مي‌رسم. شايد علت تفاوت ميان زبان معين و قدرت اين نباشد که قدرت جايگاه انقلاب است، در حالي که در زبان انقلاب ممکن نيست. شايد درست‌تر اين باشد که بگويم قدرت با زبان از اين رو همگون است که قدرت طبق تعريف فوکو هرگز نمي‌تواند جايگاه انقلاب باشد. به سخن ديگر در قدرت هرگز فاصله‌اي ميان رفورم و انقلاب وجود ندارد چرا که انقلاب زماني به وقوع مي‌پيوندد که فرايند کند و بطئي تطابق‌ها ناگهان دچار حالتي مي‌شود که رنه تم آن را فاجعه مي‌نامد. انقلاب چرخشي ناگهاني است. اما به همان مفهوم که حرکات لايه‌هاي زمين ناگهان زلزله توليد مي‌کنند. انقلاب نقطه‌ي پايان شکستن چيزي است که در گذشته ترک برداشته بود. بنابراين انقلاب را مي‌توان نقطه اوج يا برآيند فاجعه‌آميز حرکات کند رفورم ناميد که مستقل از اراده‌ي مردم ايجاد مي‌شود. انقلاب معلول گرد مدن نيروهاي تابع راهبرد تطابق‌ها‌ي نمادين است که در زماني دراز پخته شده‌اند. معناي اين گفته آن است که روشن نيست قدرت از منظر فوکو (که بارت با نبوغ خود آن را در زبان معين پياده مي‌کند) ديدگاهي نو _ انقلابي است که اختلاف مابين اين دو برداشت را از ميان برمي‌دارد تا ما به ناچار درباره‌ي ايده‌ي قدرت و کنش سياسي دوباره بيانديشيم.


واقعيت اين است که در اين بازنگري ايده‌هاي تازه‌اي از قدرت، نيرو، شورش ناگهاني و تطابق آرام از طريق حرکات حاشيه‌اي در جهاني بي‌مرکز، جايي که همه چيز حاشيه است و قبلي وجود ندارد، شکل مي‌گيرد.


به قول فوکو معضلاتي وجود دارند که به يک موضوع فرو کاستني نيستند، مگر اين‌که از ادبيات و روايت ادبي ياري جوييم.


 


پيوست:


1. تاريخ‌دان معاصر فرانسه. _ م.



 

    336 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   خشونت 
●   زبان 
●   قدرت 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:03/12/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب