پيش از آنكه وارد بحث شويم، به چند نكته بايد توجه كنيم تا اين بحث در حد مقدور فايده بخش باشد. نكته اي كه بحث عدالت در مورد نظام مدرن، يعني داوري درباره جايگاه و سرنوشت عدالت در نظام مدرن را دشوار مي كند، اين است كه ما در يك موقعيت و تمدني قرار داريم كه شايد بيش از هر تمدن ديگر، درباره عدالت يا به تعبير ديگر در باب حق و حقوق انساني و حقوق بشر سخن گفته شده است. درواقع مشكلي كه در موقعيت كنوني بيشتر كشورها براي پيش بردن سخن خود با آن مواجه هستند، اين است كه طرف مقابل پشت سپري بسيار ارزشمند به نام حقوق بشر پناه ميگيرد و وقتي با چنين وضعي مواجه ميشويد، كارها بيسار دشوار مي شود؛ يعني اگر بعضاً به عالم توجه كنيد، ممكن است يك گونه داوري كنيد و از طرف ديگر اگر به كلام، سخن، بيان و ميزان حجم مطالب نظريه پردازي ها و اقوالي كه در باب حقوق بشر گفته مي شود نگاه كنيد، آن وقت ممكن است در نظريهي ابتدايي خود كه براساس وقايع گفته شده بود، ترديد كنيد.
نكته ديگري كه كار داوري درباره غرب را از نقطه نظر عدالت دشوار مي كند، دستاوردهاي مادي اين تمدن است. هميشه اين طور است كه بسياري از وضعيت ها و ارزشها همديگر را آلوده مي كنند؛ يعني غرب ممكن است كه در قبال بهره هاي مادي فراواني كه از قبل صنعت، علم و ... براي بشر حاصل كرده، انسان را در داوريهايش در مورد عدالت غرب دچار مشكل نمايد و اينها ورطههايي است كه ما بايد براي داوري در اين مورد، از آن پرهيز كنيم. البته از جهاتي هم داوري در مورد وضع عدالت در غرب آنچنان كه معمول است و در بحث هاي سياسي و روزنامهها هم گفته مي شود، چندان هم ساده نيست و يك وضعيت بسيار پيچيدهاي است. ما نيز بايد مقداري بيشتر تلاش كنيم و از ديدگاههاي متفاوتي مسئله را دنبال كنيم.
اما بحث در مورد سرنوشت عدالت در غرب و يا تجدد، از يك جهت هم، بحث ساده و راحتي نيست و داوري بسيار كلاني را از گوينده يا مخاطب مي طلبد؛ يعني ما حداقل چهار زمينه بحث متفاوت در اين قلمرو داريم. يك جهت، بعد تئوريك آن است؛ يعني در مقام نظر و به اصطلاح نظريه پردازي مي توانيم سؤال كنيم كه تجدد، غرب يا كل فلسفه سياسي موجود در غرب چه نوع مواجهه اي با مسئله عدالت كرده است. آيا بر عدالت اهتمام ورزيده يا اينكه از آن غفلت كرده است ؟ آيا سطح بحث و سطح درك ما را از اين مقوله افزايش داده است يا اينكه كاهش داده است ؟ آيا روش ها و راهكارهاي دستيابي به عدالت را روشنتر و واضح تر بيان كرده است يا نه؟ در هر صورت امر از نقطه نظر گفتماني، يعني نظري و مفهومي چه دستاوردي براي نظريه عدالت داشته است؟ نظريه عدالتي كه شايد بتوان گفت با تاريخ بشر همراه است. يعني از آن زماني كه قابيل، هابيل را كشت، حداقل اين مفهوم در ذهن بشر شكل گرفته است كه تا امروز و كمابيش اينجا و آنجا در باب آن نظريه پردازي شده است.
يك بعد ديگر بحث، بعد عيني و واقعي مطلب است كه اين ناظر به اعمال و كردار يا آثارونتايج حاصل از آن چيزي است كه ما به اسم قلمرو غرب مي شناسيم كه الزاماً اين قلمرو محدود به جغرافياي خاصي نميباشد، بلكه بيشتر ناظر به يك فرهنگ و يك تمدن خاص است. هرچند كه نسبتي هم با يك جغرافياي خاص دارد. پس ميتوان هر تمدني را از جهات مختلف ارزيابي كرد كه عملكرد آن در زمينه عدالت چگونه بوده است. در واقع اين جنبه عملي ارزيابي ماست؛ يعني بعد عملي و واقعي هر دوي اين ابعاد ممكن است هر كدام دو بعد يا دووجه پيدا كند. وجه اول اين است كه آن تمدن و فرهنگ در رابطه با خودش چگونه عمل كرده، نه در رابطه با كل بشريت. چون به طور معمول تمدنها وفرهنگها ناظر به اوضاع واحوال داخلي خودشان نيستند؛ يعني يك تصويري از انسان و يك چارچوب كلي از يك فرهنگ مشخص، جامع و معين دارند كه در راستاي آن عمل و نظريه پردازي مي كنند. اما بعد مهم ارزيابي هر تمدني از اين منظر، رابطه، آثار و كردار عدالت خواهانه و عدالت پرورانه اش با ديگر اقوام و جمعيت هاست؛ يعني اشخاصي كه بيرون از حوزه آن تمدن و فرهنگ قرار مي گيرد.
اگر از اين مقوله يعني جايگاه و سرنوشت عدالت در دنياي مدرن يا دنياي متجدد، به تاريخ برگرديم يا اصلا به شيو? نظري تامل كنيم، ميبينيم كه تمدنها و فرهنگ هاي جوامع مختلف، اساسا تمايز بنيادي و محوري خود را از بعضي مقولات غايي به دست مي آورند. هرتمدني و فرهنگ هرجامعه اي، در واقع به يك معنا هم برساخته از يك معنا و يا يك يا چند ارزش غايي محدود است و هم صورت خارجي آن معاني و ارزشهاي غايي است. گويي كه اگر ما به تاريخ نگاه كنيم، ميبينيم اين سيستم در ربط به اين معنا شكل گرفته و پيش مي رود و در واقع معاني غايي را در جهان عيني محقق مي كند. در غير اين صورت نميتوان وجه تمايزي بين جوامع، فرهنگها و تمدنها پيدا كرد. چرا يك تمدن با تمدن ديگر فرق دارد؟ چرا علم يك جامعه، دانش يك جامعه، فرهنگ يك جامعه، طرز پوشش يك جامعه و حتي خوردن، خوابيدن، نفرت و لذت بردنش، با يك جامع? ديگر متفاوت است؟ و چرا شأنيت علم تجربي در دوران قرون وسطي در غرب اينقدر پايين مي آيد و برعكس در دوره بعد، آنقدر بالا مي آيد كه به نحوي بر همه جهات ديگر غلبه مي كند. هم? اين صورت هاي تمدني كه در يك تمدن ظاهر مي شود، از قبيل نهادها، اشكال مختلف رفتاري و تحولاتي كه در درون يك تمدن ظاهر مي شود، حول ارزشهاي غايي شكل مي گيرد. يعني هر تمدن را بايد به شكل يك هرم تصور كنيد كه در راس آن هرم، بعضي از آن ارزشهاي غايي وجود دارد كه آن ارزشهاي غايي خرد مي شود به سطوح پايين اين هرم ميريزد؛ تا جايي كه به رفتارهاي جزئي مي رسد. يعني هررفتار جزئي، هر عمل و هر جريان يك نهاد، به نحوي با اين ارزش غايي ربط پيدا مي كند.
هر تمدني يك فراگفتماني را متناسب با خودش شكل مي دهد كه اين فراگفتمان ها، در واقع همان چهارچوب هاي مفهومي هستند كه در درون آن، معناي غايي و اساسي سوالات و جوابهاي ناظر به آن طرح مي شود و متناسب با حقيقت آن جامعه يا تمدن پاسخ گرفته مي شود كه البته اين فراگفتمان در سطح كلاني است و درون اين فراگفتمان، گفتمان هايي فرعي مثل ادبيات، علم و ... وجود دارد.
با اين مقدم? مختصر درواقع ما به اين نقطه مي رسيم كه هر تمدني، يك گفتمان يا يك فراگفتمان خاص براي خود ايجاد مي كند و پرورش مي دهد؛ به نحوي كه موجوديتش را توضيح مي دهد و اين امكان را به آن مي دهد كه به صورت خاصي عمل كند. با اين تفاسير، فراگفتمان غرب، چه نوع فرا گفتماني است و فراگفتمان تجدد چه نوع فراگفتماني؟ آيا فراگفتمان غرب يا تجدد، گفتمان عدالت است و يا اگر نيست، گفتمان عدالت به عنوان يك گفتمان فرعي، چه نسبتي با اين گفتمان دارد. اگر يك گفتماني گفتمان عدالت باشد، مسئله اصلي آن گفتمان در تمام حوزه هاي زيرمجموع? آن گفتمان، از جمله فلسفه سياسي، زيبايي شناسي، ادبيات و ... حل و فصل مسائل ناظر به عدالت است؟ يعني به عنوان مثال در ادبيات مي خواهد عدالت را تشريح كند؟ به عبارتي كليه ادبيات و كارهاي داستاني و ادبي، ناظر به اين است كه اين معنا را تشريح كند. ابعاد مختلف عدالت و عدالت ورزي، نبود عدالت و ظلم را تشريح و منعكس كند. گفتمان تجدد، گفتمان عدالت نبوده و نيست؛ هرچند كه مفهوم اين سخن اين نيست كه در تجدد سخني در باب عدالت به حق گفته نشده يا تلاش نشده كه نظريه اي را به نام عدالت براي عدالت پرورانده باشد؟ در هر صورت گفتمان عدالت، گفتمان تجدد نيست و گفتمان تجدد هم گفتمان عدالت نيست. يعني حاكميت اين تمدن و درنتيجه در درون فراگفتمان ناظر برآن يعني مجموعه معارف ويا نوشته ها و دانسته ها، عدالت محوريت و مركزيت ندارد. اما گفتمان تجدد چيست كه ما از آن جا بتوانيم نسبت عدالت را با اين گفتمان روشن كنيم و بعد برويم ابعاد مختلف ديگر آن را بررسي كنيم. در واقع گفتمان تجدد، گفتمان رهايي و سلطه است. اگر من بخواهم با بيان مثبت تري كه معمول است بگويم - كه اين بيان مثبت تر در عين حال واقعي تر هم نيست - بايد بگويم كه گفتمان تجدد، گفتمان آزادي و قدرت است، نه عدالت و البته در تعبير درستش گفتمان رهايي و سلطه است. رهايي وسلطه چه چيزي و يا آزادي و قدرت چه كسي؟ اين گفتمان يا تمدن از درون يك تجربه اي تأسيس شده كه غايت و هدف آن يا معناي اساسي و بنيادي آن، رهاسازي فرد و رساندن فرد است به اوج اقتدار و ثروت است. قدرت، صورت ها و نمودهاي مختلفي پيدا دارد. دو صورت خيلي بارز و مشهود آن كه در تجدد، يعني در غرب ظاهر شده، يكي ثروت اقتصادي است و ديگري قدرت سياسي و البته قدرت نظامي. يعني اين تمدن به اقتضاي خود در حوزه نظريه پردازي تاسيس شده است، براي اينكه اين امكان را به فرد بدهد كه در رابطه با خودش و جهان به شكل مطلق عمل كند كه اين آزادي و رهايي است و در عين حال اين موجود به اوج اقتدار برجهان طبيعت، برخودش و ثروت و هر نوع مقوله اي كه در حوزه سلطه مي گنجد، ميرسد.
در مقام استدلال چند مثال ذكر ميكنم تا مشخص شود كه اين تمدن، از اساس براي چه چيزي به وجود آمده و نيروها و محركه هاي اصلي يا غايات تاريخي اين تمدن كه در پرتو آن بايد همه تحولات و حالاتش را شناخت، چيست؟ احتمالا شنيده ايد كه گفته شده ماكياول، هم بنيان گذار گفتمان تجدد است و هم بنيان گذار علوم اجتماعي جديد؛ به عبارتي در بحث هاي مربوط به شناخت غرب و تجدد، ماكياول را نقطه آغاز و ظهور فكر و انديشه اي ميدانند كه بعدها در غرب بسط و گسترش پيدا كرد و باعث به وجود آمدن يك چارچوب و يك نوع نگاه در غرب شد كه ما در صورت كلي از آن به اسم تجدد ياد مي كنيم. مظهر اوليه يا نمود ابتدايي و مشهور اين نگاه، ماكياول است. چون اشخاص ديگري شبيه ماكياول هم در آن مقطع بودند. البته اگر اين تعبيري كه ما مي گوييم بخواهيم درست باشد، نبايد همه چيز را محدود به يك نفر كنيم و البته همين طور هم بود؛ يعني عده زيادي همان فكر و حرف ماكياول را زدند، هر چند كه اشتهار اين سخن و نظر، از آنِ ماكياول شد.
از يك منظر ديگر اگر نگاه كنيد، كسي به نام دكارت ميآيد كه به نوعي از منظر فلسفي بنيان گذار تجدد مي شود؛ يعني به عنوان كسي كه فكر فلسفي جديدي را تاسيس كرده و مباني آن را ايجاد كرده به آن نگاه مي كنند. در هر مورد اگر توجه كنيد، اساس فلسفه ها، فكرها و... دوچيز است. از يك بعد رهايي و از بعد ديگر قدرت است. البته نظريه ماكياول كه در كتاب معروف شاهزاده بسط وگسترش پيدا كرده است، اساسا استوار بر اين است كه چه طور ما قدرت دنيايي به دست آوريم و چگونه حفظش كنيم كه البته او نظريه خود را در حوزه سياست مطرح مي كند. از ديد ماكياول كه به عنوان شيطان تاريخ لقب گرفته است، اگر كسي بخواهد به قدرت برسد و قدرت را تاسيس كند، لازم است پيشاپيش از هر قيد و بندي جز قيد و بند وجود خودش رها باشد. در دكارت نيز عينا اين را مي بينيد با اين تفاوت كه در دكارت، اين ميل برعكس است؛ در ماكياول ميل به قدرت اصل است، يعني در اولين انسان جديد و اولين نظريه جديد، ميل به رهايي خفيت و در پشت يا به عنوان مقدمه عمل مي كند، اما در دكارت برعكس ميل به رهايي، اصل به ميل قدرت به شكل فرعي ظاهر مي شود. مي دانيد كه دكارت نقطه آغاز كار خود را شك تاريخي گذاشت. البته باز هم اين نظريه مختص به دكارت نبود؛ در هر صورت غرب از اواخر قرون وسطي دچار يك شك مفرط و فزاينده اي شد ؛ در همه چيز،در خدا در عالم،در هستي در بود ونبود خودش وكل موجوداتي كه در اين عالم وجود دارد، شك ميكرد. اما راه حلي كه دكارت براي اين پيدا كرد آن جمله معروف من مي انديشم پس هستم بود. يعني اين انسان اوليه اي كه براي اولين بارساحت وجود شناسانه ي انسان جديد را مشخص ميكند، اگر ماكياولي ساحت سياسي و عمل سياسي انسان جديد راروشن ميكند، مشخص كند كه ساحت وجودشناسانه اين انسان چه چيز است و به چه شكلي است. اصلاً اين عالم از نقطه صفر شروع مي شود؛ يعني عالمي وجود ندارد. اين موجود، موجودي است رها از كليت؛ وجودش اصل و خود نيز مؤسس وجود است. اين آدم كه دكارت باشد مي گويد من نمي دانم خوابم يا بيدارم،نمي دانم اصلا ًجايي هست يا نيست ؟اصلاً من در خوابم ؟دارم در خوابم فكر مي كنم؟ اين عالم چيست؟ هيچ چيز نيست، هيچ چيز را من نمي توانم، هيچ حقيقتي را، هيچ واقعيتي را در اين عالم نمي توانم بپذيرم، پس نيست. تنهاچيزي كه وجود داره دو چيز است يكي فكر كردن من كه اين فكر كردني كه مؤسس وجود من است، پس وجودي تاسيس مي كند كه رهاست و خودش سر سلسله وجود است.
البته دكارت در بحث هاي ديگرش در حوزه تعريف علم روشن مي كند كه از نظر او و در اين حال، اين آدم پايه ي غايت ديگرش قدرت است. از نظر سنت علم، في نفسه به عنوان حقيقت بازنمايي وقابع عالم، بايد انسان آن را دريابد و خود را با آن هماهنگ كند نه اينكه به وسيل? آن در عالم تصرف كند. ولي از نظر دكارت اين طور است كه علم فقط به خاطر كاربرد و بهره هاي دنيايي ارزشمند است. گفتمان تجدد، گفتماني است كه قرار است طي آن، اين امكان براي انسان و جامعه فراهم شود كه انسان رها باشد و به اشكال مختلف قدرت دست پيدا كند.
آدمها و متفكرين مختلفي نظير هانس، كانت، مونتسكيو، رسو و هر متفكر ديگري در واقع هر كدام از اين ها در درون اين گفتمان يك روايت فرعي مي شوند. پس اگر اين گفتمان،گفتمان عدالت و آزادي است، به طور طبيعي بايد از آن توقع داشته باشيد كه به عدالت در اين عالم منتهي شود نه اينكه به ثروت و قدرت بيشتر منتهي شود و رهايي بيشتر انسان و فرد را به دنبال داشته باشد؛ ولي برعكس اين قضيه است و اين چيزي است كه مادر تجدد ديده ايم. يعني هيچ تمدني تا به حال به اندازه تمدن موجود، قدرت نظامي بشر، ثروت بشر و قدرت و قابليت هاي آن را به تصرف خود درنياورده است؛ چه در تصرف حوزه انساني و چه در تصرف در حوزه طبيعت. يعني شما هيچ تمدني را در عالم پيدا نمي كنيد كه اينقدر به فرد امكان داده باشد كه تمام خط قرمزها و حدود مجاز عالم را بشكند و ديگر هيچ حد و مرزي را نشناسد. حالا با اين بيان، عدالت در درون اين تمدن چه شده است؟ پس دراين حال مفهومش اين نيست كه نظريه عدالت پروريده نشده است؛ زيرا نظريه عدالتي كه در اين تمدن پرورانده شده است، از آن جهت كه بايد در سازگاري با كانونهاي اقليتي حيات و ممات و فكر غربي باشد، بزرگي هاي خاصي پيدا كرده است.
پس مشخص شد كه گفتمان تجدد، گفتمان عدالت و آزادي نيست؛ ولي در درون تجدد، نظريه هايي در باب عدالت پروريده شده است. همگي ما افلاطون را به عنوان نظريه پرداز عدالت مي شناسيم و همچنين ارسطو را، ولي اينها در واقع نظريه پردازعدالت نيستند؛ ماكياولي هم نظريه پرداز عدالت نيست و همينطور اگر به جلو بياييم، در قرن نوزدهم براي اولين بار در حوزه نظريه پردازي كساني را مي بينيم كه در غرب به عدالت اهتمام مي ورزند، اما اينها خود در درون گفتمان تجدد، حاشيه اي يا فرعي هستند. آنها چه كساني هستند، سوسياليست ها، كومونيست ها يا آنارشيست ها؟ معمولا آنارشيست ها يك لفظ بديست ولي آنها به عنوان يك ايدئولوژي، يك بيان متيني دارند. اينكه اجرا شدني باشد يا نباشد بحث ديگري است" آنارشيست يعني كسي كه دولت را نفي مي كند. بنابراين آنارشيست ها به معناي هرج و مرج هستند؛ ولي آنارشيست ها به دنبال ساختار هايي هستند كه به جاي دولت، خود مردم باشند. حالا اين درست است يا نيست بماند. اما فقط از قرن 19 و اوايل قرن 19 است كه نظريه پردازيهايي را ميبينيم كه كانون توجه و تمركز و مسئله اصلي شان عدالت است. مثل ماركس، بردن و ... نظريه پردازهايي كه همگي در حوزه سوسياليست ها كار مي كنند.
تا اين مقطع تنها مسئله اي كه مورد توجه بود، مسئله رشد و ثروت بود؛ يعني كل سيستم غرب همين بود و دليلشان هم اين بود كه وقتي ثروت جمع شود، عدالت هم تحقق پيدا مي كند. البته بعضي ها مي گفتند به طور خود به خود محقق مي شود و بعضي مي گفتند وقتي جامعه كاملاً رشد كند، مثلا در حوزه عدالت اقتصادي، مسلماً ديگران هم بهره مي شوند. ولي عمدتا قضيه اين است كه طرح عدالت در اين مقطع تاريخي غرب، مساوي بود با دعوت به شورش در امريكا. در مقاطع مختلفي هم در غرب من جمله در امريكا، خيلي از آدم ها را به صرف اينكه از عدالت سخن مي گفتند، متهم به سوسياليست و كمونيسم مي كردند يا زندانيشان مي كردند.. به همين دليل نظريه پردازي در باب عدالت هم منتفي شد.
اما در عمل تحت تاثير دو يا سه تحول، يكي وجود تهديد شوروي و بلوك شرق و ديگري آثار اقتصادي موجود در خود نظام هاي سرمايه داري و بحرانهاي سرمايه داري كه در دهه سي ظاهر شد، (در دهه سي ميلادي اگر شنيده باشيد، كل اقتصاد جهان خوابيد كه محصول اين كار هم به وجود آمدن فاشيست بود) يك برنامه و نظريهاي مطرح شد كه البته اين نظريه در حوزه اقتصاد ناظر به عدالت نبود و كما بيش ناظر به مسئله رشد بود و در حوزه اقتصاد برنامه اي توسط رزورت مطرح شد به اسم نيويل كه بنيانگذار دولت رفاه در غرب شد و دولت رفاه درواقع همان چيزيست كه مرحوم شريعتي از آن تحت عنوان به سر عقل آمدن سرمايه داري ياد مي كند؛ يعني از حيث ساختاري، نابرابريها و بي عدالتيهايي كه سوسياليستها و كمونيست ها مرتكب مي شدند، به شكل غير ساختاري اين مشكلات رفع شود. دولت كه تا آن موقع هيچ نوع مسئوليتي در مورد عدالت نداشت، از اين به بعد مسئوليت پيدا كرد كه بعضي اقدامات تاميني را انجام دهد و از اين زمان به بعد يك دولت، يعني يك نظريه اي جديد به وجود آمد. نوعي دولتي به وجود آمد كه اسم آن دولت رفاه شد.
پيدايي دولتهاي نئومحافظه كار مثل تاچر و ريگان كه سياست گذاري هاي آنها كل جهان را تغيير داد، تحت عنوان سياست هاي تعديل و ساختاري و خصوصي سازي است. شخصي ليبرالي نظريه اي داد به اسم نظريه عدالت كه از آن به بعد مسئله عدالت به حوزه فلسفه سياسي برگشت. يعني به عنوان يك مسئله كانوني محوري در فلسفه سياسي در آمد. اما در عمل اوضاع بدتر شد؛ يعني آن دولت رفاهي كه قرار بود يك سري ترميم هايي انجام دهد، كاملا حذف شد. اگر به لحاظ نظري نگاه كنيد مي بينيد كه گفتمان عدالت يا نظريه عدالت به عنوان يك نظريه حاشيه اي و فرعي مطرح بوده است. ماكياول اصلا يكي از تدبيرهايي كه ارائه داد اين بود كه حاكم يعني شاهزاده، چگونه بتواند عدالت نكند. براي عدالت مقياسي وجود ندارد كه شما جامعه را براساس آن ارزيابي كنيد. زماني كه ما براي برقراري عدالت قراردادهايي مي بنديم و توافقهايي مي كنيم، عمل به آن توافق ها عدالت است.
تحول اساسيتري كه در عدالت در غرب به وجود آمده، اين است كه غرب به اقتضاي آن ويژگي هاي گفتماني مخصوص به خود كه نظريه تجدد است، فرضي خيالي و فردگرايانه دارد و با نظريه پردازي خود نقطه شروع جامعه، جمع نيست بلكه فرد است. اينها نگاه نمي كنند كه جامعه اي هست و اين جامعه بايد به چه شكل سازمان يابد و ساختارش چگونه باشد و عدالت در آن به چه معنا است. بلكه مي گويند ابتداي حيات بشري جامعه وجود نداشته است، بلكه جنگل بوده است. آنها تنها چيزي كه مي بينند فرد است نه جامعه. آنها بايد بدانند كه عدالت آن چيزي نيست كه ما براي بشر توافق مي كنيم، بلكه معياري است كه خودمان را با آن مي سنجيم. عدالت امر متاخر از جامعه است، يعني جامعه است كه مشخص مي كند عدالت چيست.
در تجدد اصولا جامعه عادل، جامعه اي است كه هيچ گونه معياري براي عدالت ندارد. و بنابراين در تجدد جامعه عادل آن جامعه اي است كه هيچ فرضي در باب عدالت نداشته باشد. نكته قابل توجه اين است كه فلسفه غرب نظريه عدالتش نظريه فرد گرايانه است. اين به معناي آن است كه تمام حق و حقوقي را كه ما ممكن است براي افراد در نظر بگيريم، آنها اين را حذف ميكنند. در غرب در مقام حرف ونه در مقام عمل، سه دسته نظريه داريم؛ اعلاميه حقوق بشر و حقوق شهروندي كه در سال 1879 صادر شد، اولين اعلاميه اي است كه در واقع مي شود گفت كه نظريه عدالت غرب را در خودش منعكس كرد. دومين حركت حركتي است كه توسط سازمان ملل مطرح شد و در واقع به عنوان نسلهاي مختلف حقوق بشر گفته ميشود كه اساسا نظريه عدالت در غرب هم در اين خلاصه مي شود و به امور ديگر نمي پردازد كه اين نظريه در شوروي به اسم حقوق اجتماعي اقتصادي زمينه شد. جريان نئوليبراليسم از دهه هشتاد به بعد در كل جهان مطرح شد. نظريه سوم حقوقي را براي انسان قائل شد به اسم حقوق فرهنگي كه درواقع هرچند در لسان فردي است، ولي زمينه اي است كه مفهوم جامعه و اجتماع را هم در برمي گيرد. در هر صورت عدالت در غرب اولا ماهيت فردي داشته است و ثانيا عمدتا ناظر بر حقوق سياسي بوده كه طبقات بالا از آن بهره مي بردند و به آن اهتمام داشتند.
حال بايد ببينيم رابطه غرب با جهان غير غرب چگونه است. در عمل و در نظر غرب چقدر غير را در طرح و تصوير خودش وارد كرده و به گونه اي نظريه پردازي كرده تا جهان عادلانه باشد. يعني شان و سهم غير غربي ها را در عالم تا چه اندازه لحاظ كرد است. چند نوع عدالت در غرب وجود دارد؛ تا همين يكي دو دهه اخير كه تحت تاثير جهاني سازي و از باب اقتضاعات و نيازهاي خود غرب براي اداره جهان نظريه عدالت در حوزه بين المللي هم مطرح شد، آن هم به صورت پراكنده. تا همين اواخر در حوزه بين الملل رئاليست ها كه يك گروه خواصي از نظريه پردازها هستند و فكرو ذهنشان بر كل فكر و عمل سياسي حاكم است، مي گفتند كه عنصر اصلي در عالم روابط بين الملل، قدرت و بازيگر اصلي، حاكميت و عدالت است. مسئله اصلي در روابط بين الملل است و اين مسئله فقط از طريق موازنه نيرو به دست مي آيد و هركس قدرتمند تر است، تعيين كننده است.
اين واقعيت جهان است و خيلي هم روشن و واضح است كه آن چه قبلا در جهان ديده مي شد، عدالت نبود، بلكه محصول توازن قدرت بود. يعني ترس از انقلاب بوده است كه غرب را وادار كرده د رداخل خودش به اصلاح خودش دست بزند و غرب را وادار كرده كه يك مقدار انساني تر با جهان غير غربي برخورد كند. |