● منبع: روزنامه - شرق - به نقل از Critical resoning. Ann Thompson. Routledge 2005
حتماً تا به حال با عبارات يا سخنانى روبه رو شده ايد كه با ساختارى به ظاهر دقيق، سعى دارند انديشه اى را به ما بقبولانند، انديشه هايى پوك با ظاهرى پاك كه براى شناخت آنها بايستى مهارت هايى را در خود پرورش دهيم. براى اين منظور از دو شيوه مى توان استفاده كرد: ۱- نشان دادن ساختار يا شكل خاص استدلال كه مى تواند با استدلالاتى درباره موضوعات ديگر يكسان باشد. ۲- توجه به اصول كلى اى كه مى تواند براى هر استدلالى به كار رود. اين دو شيوه را «شناخت استدلالات موازى» مى گويند. بدين طريق مى توانيم نادرست بودن اينگونه عبارات يا سخنان را مشخص سازيم. در واقع برخى اوقات با موضوع استدلال آشنايى نداريم و صحت يا سقم آن را نمى توانيم از طريق موضوع آن بررسى كنيم اما مى توانيم قالب يا شكل خاص استدلال را مشخص سازيم و سپس با جايگزينى موضوعات آشنا (براى ما) در اين قالب، درستى يا اعتبار استدلال اصلى را دريابيم. البته هر استدلالى با اين شيوه قابل بررسى نيست. معمولاً استدلالات كوتاه را مى توان از اين طريق بررسى كرد. به مثال زير توجه كنيد: «نويسنده اى كه خوانندگانش را فريب نمى دهد مى تواند نويسنده بدى باشد.»
ممكن است نتيجه، درست باشد و ما فكر كنيم كه دليل خوبى براى آن ارائه شده است.
در واقع جمله اول دليل خوبى براى پذيرش نتيجه نيست. به اين مثال كه مشابه مثال بالا است (استدلال موازى) توجه كنيد: «شخصى كه بچه ها را آزار نمى دهد مى تواند با اين حال پرستار كودك بدى باشد. بنابراين كسى كه بچه ها را آزار مى دهد مى تواند با اين حال پرستار كودك خوبى باشد». در اين جا صريحاً مى توانيم بگوئيم كه نتيجه صادق نيست، چون كسى كه كودكان را آزار مى دهد نمى تواند پرستار كودك خوبى باشد. اگر نتيجه كاذب باشد پس اين استدلال خوبى نيست (غير معتبر است) هرچند كه دليل ارائه شده براى آن دليل درستى باشد. بى شك دليل ارائه شده درست است براى آن كه كسى كه پرستار كودك خوبى باشد بايستى معيار هاى ديگرى نيز داشته باشد. اما استدلال بد است چون دليل ارائه شده براى برقرارى نتيجه كافى نيست. اين قالب مشابه مثال اول است و مى تواند براى نادرستى استدلال اول (استدلال نويسنده) به كار رود.
حال به اين مثال توجه كنيد: «چون معتادان به هروئين معمولاً نشانه هاى تزريق سرنگ بر بازوهايشان دارند و على هم اين نشانه ها را بر روى بازويش دارد بنابراين على هم احتمالاً معتاد به هروئين است». اين استدلال قالب زير را دارد: «چون هر A معمولاً خصوصيت B را دارد و C هم خصوصيت B را دارد بنابراين C احتمالاً A است». در اين مثال A مساوى با معتادان به هروئين، B مساوى با نشانه هاى تزريق سرنگ بر روى بازو و C مساوى با على است. آيا چنين استدلالى درست است؟ مى توانيم اين قالب را در اين مثال نشان دهيم: «چون دانشجويان معمولاً زير ۲۵ سال سن دارند و على هم زير ۲۵ سال سن دارد بنابراين على هم احتمالاً دانشجو است». اين دو مثال كاملاً قالب يكسانى دارند و نادرستى استدلال دوم آشكار است.
برخى اوقات استدلال ها به اصول كلى اى متوسل مى شوند كه دلالت هايى وراى موضوع خود استدلال دارند. حتى ممكن است استدلالى از اين اصول كلى استفاده كند بدون آنكه صريحاً از آنها نامى ببرد. بنابراين بايستى آگاه باشيم كه جملات يك استدلال ممكن است كاربردى فراتر از موضوع تحت بررسى داشته باشند. اين اصول متنوع است و ممكن است قوانين حقوقى، اصول اخلاقى، قواعد تجارت و نظاير آن باشد و مى توانند به عنوان دلايل، فرضيات بيان نشده در استدلال و حتى نتايج به كار روند. مهارت مشخص كردن اصول بسيار ارزشمند است چون ممكن است اصلى كه از آن به عنوان دليل استفاده شده آنچنان كاربرد وسيعى داشته باشد كه نيازمند جرح و تعديل در آن اصل باشيم. مثلاً فرض كنيد كسى براى استدلال بر عليه مجازات اعدام از اين دليل استفاده كند كه «كشتن نادرست است.» طبعاً ارائه اين دليل بدون هيچ قيد و شرطى بسيار كلى است و براى تمام موارد كشتن به كار مى رود و اگر آن را به عنوان دليل بپذيريم، بدين معنى است كه كشتن در زمان جنگ و يا كشتن در هنگام دفاع از خود هم نادرست است. بنابراين بايستى در اين دليل جرح و تعديلى به كار ببريم تا براى منظور ما مناسب باشد. معمولاً در مباحث اخلاق پزشكى توجه به اين نكته بسيار مهم است. چون دلايلى كه له و عليه مثلاً سقط جنين، اتانازى، كلونينگ و نظاير آن آورده مى شود غالباً دچار اين مغالطه اند.