خاستگاه نهضت مشروطيت
تاريخ مشروطيت ايران، پر است از حماسه و ايثار، ارشاد و هدايت، ازخودگذشتگي و مبارزه، شهادت و پيروزي. اين نهضت، حماسه توفنده مردم مسلمان عليه بي عدالتيها، وطن فروشيها، كشتارها، شكنجه ها و ديگر اعمال شنيع سلسله قجر بود تا زمام امور را از دست آنان خارج سازند و راه تعالي را بپيمايند.
آگاهي و شركت مردم مسلمان ايران در جريانات سياسي و اجتماعي، مدتي قبل از نهضت مشروطيت شروع گرديد. نخستين حركت خشمگينانه مردم مسلمان ايران كه تحت لواي اسلام و مرجعيت به منصه ظهور رسيد، خروش ايثارگرانه عليه امتياز منحوس تنباكو بود. در اين نهضت، زنان نيز همدوش مردان به مبارزه برخاستند. پيروزي در مقابله با انحصار تنباكو، درواقع نويد مي داد كه اگر تشكل مردمي و رهبري اسلامي باشد، پيروزي عليه استبداد و استعمار نيز تحقق خواهد يافت و درحقيقت همين امر، موجبات اصلي شركت مردم در نهضت مشروطيت را فراهم آورد.
مشروطيتٍ ايران، حماسه آميز و پرشكوه بود. مردم مسلمان، بار ديگر تحت رهبري مرجعيت، به مبارزه برخاستند. و عوامل زيادي دست به دست هم دادند تا نهال مشروطيت سرانجام به بار نشست و البته خونهاي گرم و جوشنده مجاهدان، سيراب كننده اين نهال بود.
زادگاه اين انقلاب، كوچه پس كوچه هاي شهرهاي مسلمان نشين بود. حتي اگر بپذيريم كه لفظ مشروطيت از زبان خارجيان و بنا به اهداف ويژه اي در ميان مردم انتشار يافت (حال آنكه مدارك و دلايلي وجود دارند كه نشان مي دهند مردم ايران و هيات حاكمه، حتي قبل از انقلاب مشروطيت، با لفظ مشروطه و مشروطيت آشنا بودند)[i] بازهم هيچ مشكلي را متوجه اصالت رويشگاه انقلاب نمي كند و به جرأت مي توان گفت، اگر لفظ مشروطه و مشروطيت به ميان نمي آمد، مردم مسلمان به اسم و عنوان ديگري مي خروشيدند. صبر به نهايت خود رسيده بود و تحمل، بيش ازآن امكان نداشت! بي انصافي است اگر نهضت مشروطيت را آشِ پخته شده در سفارت فلان كشور خارجي بدانيم. اگر چنين بود، حماسه ها، ايثارها، ازخودگذشتگيها، تحمل زندانها و شكنجه ها (همچون حماسه پرشكوه مقاومت تبريز؛ بمباران مجلس؛ دستگيري، شكنجه و قتل افرادي همچون طباطبايي، بهبهاني، ملك المتكلمين، صوراسرافيل و...) چگونه معقول مي بود؟ اگر نهضت مشروطيت سوغات اجنبي بود، چرا مردم و رهبران، تا آخرين لحظه ايستادند و بمباران و حمله به مجلس روي داد؟ ممكن نيست مردم ايران در انقلاب مشروطه، آلت دست بيگانه شده باشند؛ چون آنان نسبت به دسايس و نقشه هاي اجنبي و خائنين داخلي بسيار حساس بودند و نويسندگان و روشنفكران و رهبران انقلاب، جهت روشن ساختن مردم به راه و اهداف مبارزه، از هيچ كوششي دريغ نمي كردند. اگر مردم بازي خورده بودند، به هرحال سرانجام بايد از آن دست برمي داشتند، اما چنين نشد! درواقع مردم براي آزادي و استقلال و نجات از استبداد و بي عدالتي، تحت رهبري مرجعيت اسلامي، قيام را آغاز نمودند. متاسفانه بايد اذعان داشت، دستهاي خائنِ داخلي و خارجي سرانجام اين انقلاب مردمي را منحرف ساختند و همين انحراف، باعث دلسردي مردم و رهبران و روي كارآمدن افرادي شد كه كعبه آمالشان پرنمودن جيب و رضايت ارباب بود! لذا انقلاب، فرزندخور شد و ترورها و دسيسه ها نهضت را آلود. دخالتٍ دستهاي خائنِ داخلي و خارجي، در آغاز و زايش نهضت نبود، بلكه در ادامه نهضت پديد آمد.
انقلاب مشروطيت، رهبران بزرگ و ازجان گذشته اي داشت كه بسياري از آنها، جان بر سر آن باختند و نام خود را جاودانه ساختند. همسايه شمالي، در كوبيدن مشروطيت نوپا بسيار كوشيد و سرانجام نيز به دخالت نظامي روي آورد. البته روسها در اين قبيل اعمال وحشيانه، از رضايت آشكار يا پنهان همسايه جنوبي ايران، يعني انگليس، سود مي جستند. روسها خطه دلاوران، مجاهدان و حافظان انقلاب، يعني آذربايجان را به يورش گرفتند، گويي مي خواستند انتقام حفظ انقلاب را از آذربايجانيان بگيرند. شهر تبريز به اشغال درآمد و خونها بر جويها رفت. در عاشوراي همان سال، يكي از رهبران مشروطيت، سربدار شد و صفحه اي خونين بر تاريخ خونبار مشروطيت افزوده گرديد. اين شخص والا، مرحوم زنده ياد شهيد ثقة الاسلام تبريزي بود.
ثقة الاسلام كيست؟
ميرزاعلي آقا ثقة الاسلام، فرزند حاج ميرزاموسي ثقة الاسلام، در ماه رجب سال 1277.ق در تبريز ديده به جهان گشود و زير نظر و مراقبت پدر به تحصيل علوم شرعي و مشي در طريقه روحانيت كوشيد. پس ازآنكه علوم مقدماتي فارسي و عربي را آموخت، ازدواج نموده به سال 1300.ق با همسر خود به عتبات عاليات رهسپار شد و در حوزه درس شيخ محمدحسين فاضل اردكاني و شيخ زين العابدين مازندراني به تكميل معارف اسلامي پرداخت تا به مقام اجتهاد نايل گشت و پس از هشت سال، در سال 1308.ق به تبريز بازگشت.
ثقة الاسلام چون در اثر مطالعه روزنامه هاي مهم عربي، اطلاعاتي از نظامات جديد اجتماعي به هم رسانيده و روحاني روشنفكري بود، در مساجد تبريز، بر منبر مي رفت و با نطق و موعظه، در هدايت افكار مي كوشيد.
در ماه رمضان 1319.ق، ميرزايوسف ثقة الاسلام درگذشت و از طرف مظفر الدين شاه، به پيشنهاد وليعهد (محمدعلي ميرزا) لقب ثقة الاسلام به ميرزاعلي آقا داده شد و وي بر مسند حكومت روحاني نشست و رياست فرقه شيخيه را در تبريز عهده دار گشت.
ثقة الاسلام پس از آغاز مشروطه خواهي، در صف حاميان آن درآمد. وي مردم را به آثار حيات بخش حكومت ملي آشنا نموده و اساس حكومت مشروطه را با فلسفه و مفهوم حكومت در اسلام تطبيق مي داد و درهمان حال، مردم را از تندروي و افراط برحذر داشته و پيوسته مجاهدان آذربايجان را به آرامش و ملايمت دعوت مي كرد.[ii]
اشغال آذربايجان توسط قواي روس
در دوران استبداد صغير محمدعليشاهي، عين الدوله به عنوان واليِ آذربايجان به تبريز رفت اما در مواجهه با آزاديخواهان تبريزي، مجبور شد به باسمنج (روستاي بزرگي در نزديكي تبريز) بازگردد. او تبريز را در محاصره گرفت و در نتيجه شهر دچار قحطي شد. جنگهاي خونين ميان قواي دولتي و آزاديخواهان تبريزي روي داد. در طي يكي از اين نبردها، «باسكرويل» معلم امريكايي مقيم تبريز كه به آزاديخواهان پيوسته بود، كشته شد. عاقبت، دو كنسول روسيه و انگلستان، به بهانه حفظ جان اتباع خارجي و نيز رفع محاصره و قحطي، متفق گشتند كه ارتش روس به سوي تبريز حركت نمايد. آنان ادعا مي كردند ورود ارتش تزاري براي اعاده امنيت و تامين آسايش اهالي بوده و پس از انجام اين وظيفه، به روسيه مراجعت خواهد كرد. ثقة الاسلام با ابراز نگراني از اين حوادث، شديدا با حضور قواي روسيه در ايران مخالف بود؛ چنانكه مي گفت: «راضي هستم مرا در سيبري به شكستن سنگ چخماق وادار نمايند، اما بيرق روس در اين مملكت نباشد.»[iii] وي با اقدام به تماسهاي مكرر با عين الدوله، تلگرافهاي مفصلي به محمدعليشاه مخابره كرد و نزديكي خطر را گوشزد نموده و افتتاح مجلس و اعاده رژيم مشروطه را خواستار گرديد. شاه، سعدالدوله (رئيس الوزرا) را مامور مذاكره با وزراي مختار روسيه و انگلستان نمود تا از ورود قشون روس به تبريز جلوگيري شود، و نيز از انجمن آذربايجان درخواست كرد راه را براي ورود عين الدوله به شهر بازكنند تا امنيت برقرار گردد. اما نه سفارتين روس و انگليس و نه انجمن، هيچ كدام به پيشنهاد شاه روي موافق نشان ندادند و در نتيجه، راه ورود سپاه روس به شهر تبريز گشوده شد.
قشون چندهزار نفري روسيه در سال 1327.ق وارد آذربايجان شده، تبريز را اشغال نمودند و ژنرال استارسلسكي (فرمانده ارتش روس) طي انتشار اعلاميه اي، از مجاهدان خواست فورا اسلحه را به زمين گذارند. سپاهيان روس سنگرهاي داخل شهر را تخريب مي كردند و باغشمال را مركز ستاد خود قرار داده بودند. ستارخان و باقرخان و گروهي ديگر از مجاهدان، به شهبندرخانه عثماني پناهنده شدند.[iv]
در اين ايام پرمحنت، ثقة الاسلام مرجع رفع مشكلات و تيره روزيهاي مردم بود. وي در برابر تعديات قواي روس، آرام نگرفت. از جمله در برابر تبعيد شيخ علي اصغر ليل آبادي و تخريب خانه يوسف مجاهد (از طرف سپاهيان روس) و بعضي تعديات ديگر، از ميللر (كنسول روس) استيضاح نموده و چون پاسخ قانع كننده دريافت نكرد، از تعديات سپاهيان تزاري به نيكلاي دوم تزار روسيه شكايت نموده، چند تلگراف مخابره كرد و توسط صمدخان ممتازالسلطنه (وزيرمختار ايران در فرانسه)، شكايت خود را در روزنامه هاي پاريس منعكس ساخت.[v]
در موردي ديگر نيز، يكي از سربازان روس به دست مرحوم ثقة الاسلام مسلمان شده در منزل وي پنهان گرديد. قضيه فاش شده و بلايف (عضو نظامي كنسولگري روسيه) با عده اي سالدات وارد منزل ثقة الاسلام گشتند اما سرباز مذكور از در ديگري فرار نمود. باز ثقة الاسلام تلگراف شكايت به امپراتور نموده و در نتيجه، بلايف مجبور شد از مرحوم ثقة الاسلام عذرخواهي كند.[vi]
اولتيماتوم روسيه به ايران
سال 1330.ق، سال سياهي براي ملت ايران محسوب مي شود. مدتي قبل، حكومت مشروطه جهت نظم دادن به امور ماليه ايران، مستر مورگان شوستر امريكايي را استخدام نموده بود و او نيز با دقت به انجام وظيفه مي پرداخت. اقدامات شوستر ضربه مهمي بر منافع نامشروع انگليس و روس در ايران وارد مي كرد؛[vii] لذا دولت روس در واكنشي شديد، با همراهي و حتي تحريك انگلستان،[viii] ضمن اولتيماتومي به دولت ايران، اخراج مستشاران امريكايي و از جمله شوستر را خواستار شد و تهديد نمود اگر ظرف چهل وهشت ساعت درخواستهايش عملي نگردد، قواي روس به طرف تهران پيشروي خواهند نمود. درحقيقت، قصد اصلي روسها از اولتيماتوم، به دست آوردن بهانه اي بود كه قشونشان نقاط شمالي ايران را اشغال و تصرف نمايند.[ix]
در مقابله با تهديد روسيه، مجلس تحت تاثير نطق مهيج يكي از علماي انقلابي، اولتيماتوم را رد نمود.[x] درنتيجه، قواي تازه نفس روسي به طرف آذربايجان و تهران حركت نمودند. دولتٍ وقت، بنا به مصلحت، مجلس را منحل و اولتيماتوم را قبول نمود و از روسها عذرخواهي كرد. اين چنين پيشروي قواي روس متوقف گشت.[xi]
مبارزه ثقة الاسلام عليه مظالم روسها
همزمان با اين وقايع، سربازان تزار (كه آذربايجان را منطقه نفوذ روسيه مي دانست) در تبريز شروع به آزار و اذيت مردم نمودند، به نواميس مردم دست درازي كرده و حتي از كشتن زن و بچه دريغ نمي كردند.[xii] عاقبت كاسه صبر مردم لبريز گرديده، ثقة الاسلام در برابر اين ددمنشيها، به كنسول روسيه شديدا اعتراض نمود ولي كنسول، ترتيب اثري به اعتراض وي نداد. در مقابل، اميرحشمت (مسئول نظميه شهر) از ثقة الاسلام اجازه و فتواي شرعي مبني بر مقابله با قواي متجاوز روس گرفته، به كمك قواي خود و مجاهدين به مقابله برخاست. از صبح اول محرم 1330.ق، سربازان روس با مقاومت شديد روبرو شدند و در نتيجه، جمعي از روسها كشته و مجروح گشتند. هزار نفر از مجاهدين در ارك (محل مصلاي كنوني) موضع گرفته و در مقابلِ چهارهزار قشون روسي مجهز به توپ ايستادگي مي كردند.[xiii] اين زدوخورد چهار روز طول كشيد و روسها با برجاي گذاشتن هشتصدوپنجاه نفر كشته، از شهر بيرون رانده شدند. البته از جانب مجاهدين نيز افراد زيادي كشته و زخمي شده بودند.[xiv]
ثقة الاسلام براي جلوگيري از قتل نفوس و ايجاد امنيت، به تلاش برخاسته و چندبار با كنسول روس و انگليس مذاكره نمود. قرار بر اين شد كه مجاهدين اسلحه را بر زمين گذارند يا از شهر بيرون روند. چون اين شروط اجرا شد، روسها با اقدام به نيرنگ، قواي تاز ه نفسي را كه در راه داشتند، وارد شهر كرده و شهر را به توپ بستند! ثقة الاسلام به ديدار كنسول روس شتافت اما كنسول با وي با خشونت و بي اعتنايي برخورد نمود. وقتي ثقة الاسلام بازگشت، به مردم گفت روسها خيال كشتار در شهر دارند، بهتر است شبانه شهر را ترك كرده و خود را به جاي امني برسانيد. مردم گفتند: شما خودتان چه خواهيد كرد؟ جواب داد: «من كار خود را به خدا باز مي گذارم.»[xv]
وحشت و اضطراب عجيبي بر شهر حكمفرما شد و سران قوم و مجاهدان، هركدام كه مي توانستند، از شهر بيرون رفتند. از طرف حكومت روسيه، به فرماندهان نظامي و كنسولهاي روس در شهرهاي تبريز، رشت، انزلي و مشهد اختيارات تام داده شد كه مقصرين اغتشاش عليه روسها را دستگير و مطابق قوانين نظامي روسيه مجازات كرده و مراكز مقاومت را ويران سازند.[xvi]
محرم سال 1330 در تبريز
در روز هفتم محرم، ثقة الاسلام توسط يكي از نزديكان اطلاع يافت كه روسها درصدد دستگيري او هستند. از آن مرحوم خواسته شد جهت حفظ جان، به شهبندرخانه عثماني پناهنده شود اما وي با امتناع از پذيرش اين پيشنهاد، گفت: «هنگامي كه در زمان شكست عباس ميرزا، آقا ميرفتاح جلو افتاده، شهر تبريز را به دست روس سپرد [تا قتل و خونريزي نشود]، از آن زمان صدسال مي گذرد و هميشه آقا ميرفتاح به بدي ياد مي شود. شما چگونه خرسندي مي دهيد كه در اين آخر زندگي، از ترس مرگ خود را به پناهگاهي كشم و ديگران را در دست دشمن گذارم.»[xvii]
عصر روز نهم محرم، ثقة الاسلام به خانه يكي از دوستانش مي رفت كه معاون كنسولگري روس سوار بر درشكه كنسولگري جلو او ايستاده و جهت شركت در جلسه كنسولگري كه قرار بود راجع به امنيت شهر در آن گفت وگو شود، از ثقة الاسلام دعوت نمود و آن مرحوم همراه وي رفت. كنسول روس در برخورد با ثقة الاسلام خشمگينانه او را به تحريك مجاهدين عليه روسها متهم نمود اما ثقة الاسلام تقصير را متوجه روسها ساخت. ميللر (كنسول روس) ورقه اي به ثقة الاسلام نشان داده، تكليف نمود كه براي نجات جان خود زير آن را امضا نمايد. مفاد نوشته چنين بود: «نخست مجاهدان تبريز به روي ارتش تزاري اسلحه گشوده، جنگ آغاز كردند و روسها براي حفظ جان اتباع خود ناچار به جنگ و تصرف تبريز گشتند!» مقصود ميللر اين بود كه مجوزي براي اقدامات نظامي و تصرف آذربايجان تحصيل كند. اما مرحوم ثقة الاسلام با امتناع از اين خواسته او، گفت: «اين شهادت، خلاف واقع است و مسلمان شهادت خلاف واقع نمي دهد.»[xviii]
پس از گفت وگوهايي، ميللر راضي شد ثقة الاسلام گواهي كند كه «تا وقتي دولت ايران قادر به حفظ امنيت آذربايجان نيست، توقف ارتش تزاري در تبريز ضرورت دارد.» اما بازهم ثقة الاسلام با امتناع از امضاء، جواب داد: «شما آذربايجان را تخليه كنيد، من قول مي دهم امنيت كامل در اينجا برقرار شود.»
ميللر عصباني شده، دستور داد ثقة الاسلام را زنداني كنند. روز بعد (روز عاشورا) او را به دادگاه نظامي ــ كه چند افسر روس قاضي آن بودند ــ برده و از او خواستند يكي از دو نوشته اي را كه كنسول گفته بود، امضا نمايد و از اعدام نجات يابد. اما ثقة الاسلام همچنان امتناع مي نمود. اتهام آن روحاني وارسته، تحريك مردم بر ضد قشون تزاري و فتواي جهادي بود كه براي اميرحشمت نوشته بود. ثقة الاسلام دادگاه را صالح نديد و از دادن هرگونه پاسخ به سوالات آنان خودداري كرد. عاقبت، حكم اعدامش صادر شد. البته او خود، از همان آغاز مبارزه با روسها، در نوشته اي به مشكوة الملك، اين حكم را پيش بيني كرده بود.
منصور دار عشقم و دانم كه عاقبت
بر پاي دار مي كشد اين پايداريم[xix]
روز دهم محرم، مردم گرفتار و وحشتزده تبريز، روي ايمان و علايق مذهبي مشغول انجام مراسم عزاداري حضرت سيدالشهداء(ع) بودند و گروهي بر آن شدند كه به سربازخانه محل توقف ثقة الاسلام حمله نموده، وي و ديگر آزاديخواهان را آزاد نمايند. به همين احتمال، روسها از نيمه شب ششصد سالدات مسلح در اطراف سربازخانه متمركز ساختند.
روز عاشورا، اول صبح، در سربازخانه چوبه دار دسته جمعي برپا شد و بعدازظهر آن روز خونين، نُه نفر دستگيرشدگان را از باغشمال به سربازخانه آوردند تا به داركشيدن آنها، صداي آزاديخواهي مردم تبريز خاموش كند.
مرحوم ثقة الاسلام ديگر ياران را دلداري مي داد و ميگفت: «رنج ما دو دقيقه بيش نيست، پس از آن به يكبار خوش و آسوده خواهيم بود. ما را چه بهتر كه در چنين روزي به دست دشمنان دين كشته شويم.»[xx]
ثقة الاسلام مشغول نماز شد. چون نماز خود را به اتمام رساند، با پاي خويش بالاي چهارپايه رفت. دژخيمان طناب را به گردنش انداختند و بالا كشيدند. پس از چند لحظه، زندگي پرافتخار آن عالم جليل القدر و روحاني آزاده خاتمه پذيرفت و چنين بود كه برگ خونين ديگري بر تاريخ ايثارگريهاي آذربايجان افزوده گشت. اما چندسال نگذشت كه آه سوزان و خون به ناحق ريخته شده مظلومان، سراسر روسيه را آتش زد و آن آتش، حتي خانواده تزار را سوزاند و امپراتوري بزرگ روسيه را درنورديد.
جنازه مطهر آن روحاني وارسته در گورستان مقبرة الشعراي تبريز به خاك سپرده شد. هم اكنون وسايل شخصي ثقة الاسلام در موزه مشروطيت تبريز نگهداري مي شود.
پي نوشت ها:
[i]ــ عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت، تهران، اميركبير، فصل دوم.
[ii]ــ ابراهيم صفايي، رهبران مشروطه، تهران، جاويدان، 1363، ج2، صص 294ــ 293
[iii]ــ ابراهيم صفايي، اسناد سياسي دوران قاجاريه، تهران، چاپخانه رشديه، 1352، ص383، نامه ثقة الاسلام به ميرزاحسن مشكوة الملك.
[iv]ــ يادداشتهاي ميرزااسدالله ضميري (ملازم خاص ثقة الاسلام)، به كوشش سيروس برادران شكوهي، تبريز، ابن سينا، 1362، ص38
[v]ــ ابراهيم صفايي، رهبران مشروطه، همان، ص314
[vi]ــ مهديقلي خان مخبرالسلطنه هدايت، خاطرات و خطرات، تهران، كتابفروشي زوّار، 1363، ص202
[vii]ــ در مورد اقدامات شوستر ر.ك: «اختناق ايران» تاليف مورگان شوستر، ترجمه موسوي شوشتري، تهران، صفيعلي شاه، بي تا.
[viii]ــ تريا ايرانسكي پاولويچ، سه مقاله درباره انقلاب مشروطه، ترجمه: هوشيار، تهران، حبيبي، 1357، ص120. ايوانف: انقلاب مشروطيت، ترجمه: تبريزي، ص 96. مرحوم ثقة الاسلام در نامه اي مي نويسد: «روس در دست انگليس آلتي بيش نيست. هرچه مي گويد او (روسيه) همان را مي گويد و چرخ پولتيك در دست انگليس است و همه اين كارها را او فراهم مي آورد.» ابراهيم صفايي: اسناد سياسي دوران قاجاريه (اسناد رژي)، همان، ص383
[ix]ــ مهديقلي خان مخبرالسلطنه هدايت، گزارش ايران (قاجاريه و مشروطيت)، تهران، نشر نقره، 1363، ص259 و مورگان شوستر، همان، ص210
[x]ــ حسين مكي در كتاب «مدرس قهرمان آزادي»، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1358، ج 1، ص103 و نيز در كتاب «مدرس»، تهران، بنياد تاريخ انقلاب اسلامي، بي تا، مقدمه جلد اول، روحاني مذكور را شيخ محمد خياباني معرفي نموده است. اما دكتر علي مدرسي در «فصلنامه ياد»، بنياد تاريخ انقلاب اسلامي، شماره 21، زمستان 1369، ص72، روحاني ذكرشده را شهيد سيدحسن مدرس مي داند.
[xi]ــ احمد كسروي، تاريخ هجده ساله آذربايجان، تهران، اميركبير، 1353، صص260ــ256
[xii]ــ يحيي دولت آبادي، حيات يحيي، تهران، عطار و فردوسي، 1362، ج3، ص203. يادداشتهاي ميرزااسدالله ضميري، همان، صص48ــ47؛ مورگان شوستر، همان، صص259ــ258
[xiii]ــ سيدعلي محمد دولت آبادي، خاطرات، تهران، فردوسي، 1362، ص64؛ مورگان شوستر، همان، ص259
[xiv]ــ احمد كسروي، همان، صص275ــ265؛ ابراهيم صفايي، رهبران مشروطه، همان، ص317
[xv]ــ احمد كسروي، همان، صص 305ــ 304؛ ابراهيم صفايي، رهبران مشروطه، همان، ص319
[xvi]ــ مورگان شوستر، همان، ص259؛ ابراهيم صفايي، رهبران مشروطه، همان، ص320؛ احمد كسروي، همان، ص312؛ سيدعلي محمد دولت آبادي، همان، ص64
[xvii]ــ احمد كسروي، همان، ص305
[xviii]ــ ابراهيم صفايي، رهبران مشروطه، همان، ص323؛ احمد كسروي، همان، ص317؛ يادداشتهاي ميرزااسدالله ضميري، همان، صص73ــ72
[xix]ــ ابراهيم صفايي، رهبران مشروطه، همان، ص324
[xx]ــ احمد كسروي، همان. ص310