باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 21 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
جامعه و فرهنگ در آمريكا
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سيد محسن - فاطمي

منبع: ماه نامه - غرب در آيينه فرهنگ - شماره 29

 
 

روش هاي فرهنگ شناسي

براي شناخت فرهنگ يك جامعه دو شيوه درنظر گرفته مي شود: شيوه درون فرهنگي و شيوه برون فرهنگي . بعضي از محققان معتقدند تنهابا حضور در درون يك جامعه و درك ويژگي هاي فرهنگي آن است كه مي توانيم تحليل و شناخت صحيحي از آن فرهنگ به دست آوريم . درحالي كه عده ديگر از محققان استدلال مي كنند كه بودن در فرهنگ موردنظر مانند بودن در جنگل است كه نمي توان تصوير كاملي از جنگل به دست آورد اما كسي كه در خارج قرار دارد مي تواند ديد كاملي داشته باشد. در اين زمينه خانم ايلن نيجر معتقد است هنگامي كه فرد درمعرض تكرار يك موضوع قرار مي گيرد و موضوع برايش تكراري مي شود نسبت به بسياري از موارد از جمله موارد جزيي و ريز آن بي توجه مي شود و حساسيت خود را نسبت به آن مسأله از دست مي دهد.اساساً فرض بر اين است كه انسان محصول و توليد شده فرهنگي است كه در آن رشد يافته است.

فرهنگ به طور كلي مجموعه اي از مؤلفه هايي است كه هنرهاي متعالي يك جامعه را مشخص مي كند. معناي ديگر آن كه به صورت عام مطرح مي شود، عبارتند از هرگونه عضويت به يك فرقه كه مي تواند منشأ يكسري از تفكرات و جريانات باشد. از طرف ديگر براي شناخت هر فرهنگي نياز به ابزارهايي وجود دارد كه از جمله مي توان به جهان بيني و چگونگي انديشه محققان وانديشمندان يك جامعه اشاره كرد. ودوم اينكه بايد با ادبيات ، اشعار و داستان هاي آن جامعه ارتباط داشته باشيم و سوم اين است كه فيلم هاي سينمايي مي تواند انديشه ها وپارامترهاي يك جامعه را به روشني نشان دهد.

يكي از مشكلات فرهنگي آمريكا اين است كه از گذشته تاريخي و ريشه فرهنگي برخوردار نيست و در بسياري از داستان ها و فيلم هاي سينمايي تلاش مي شود فرهنگ قابل قبولي براي آمريكا بسازند كه موضوع به ويژه در ساخت فيلم هاي وسترن ديده مي شود. فرهنگ كنوني آمريكا به نوعي فرهنگ اروپايي است . اروپايي كه بعداً خود آمريكاييان در برابر آن ايستادند. در مقابل اين فرهنگ ، فرهنگ سياهان است كه خودشان معتقدند فرهنگ آفريقايي است كه در آمريكا ناديده گرفته مي شود. راس كراس يكي از محققان آمريكايي مي گويد فرهنگ غالب غرب برخاسته از سرمايه داري اروپايي بوده كه اجازه نداد سياهان حرفي بزنند و حتي مواردي مانند برده داري و بعداً تبعيض نژادي در آمريكا از آن فرهنگ ناشي شد.

مسأله ديگر در مورد فرهنگ آمريكا اين است كه چون فرهنگ آنها فرهنگ نويني بود از قبل هيچ پيش زمينه مثبت و يا منفي نداشت كه بخواهد مانع حركت آمريكاييان شود و بنابراين توجه آنها از ابتداي شكل گيري تاكنون حركت به جلو و پيشرفت بود. مؤلفه ديگر فرهنگ آمريكا اين است كه فرهنگ آمريكا فرهنگ بازي است و نسبت به فرهنگ هاي ديگر تحمل و تساهل زيادي دارد و مي تواند نكات مشترك و مثبت فرهنگ هاي ديگر را جذب كند. البته از ايالتي به ايالت ديگر تفاوت هاي فرهنگي زيادي وجود دارد كه نوع برخوردهاي متفاوتي راايجاب مي كند. براي نمونه در جنوب آمريكا در قسمتي كه به آن Dixie گفته مي شود كه يك منطقه كشاورزي است دسته هايي از مردم (Redneck) بسيار متعصب اند و ديگران را چه آمريكايي و چه خارجي تحمل نمي كنند. به گونه اي كه در برخورد اول تهاجمي هستند در حاليكه آمريكاييان در مناطق شمالي و شمال غربي بسيار ليبرال هستند و باز و گشاده رو برخورد مي كنند.

از طرف ديگر از آنجا كه فرهنگ آمريكا با مهاجرت ساخته شده است فرهنگ كنوني جامعه با فرهنگ هاي جديد برخورد تهاجمي ندارد وحتي گرمي خاصي در بعضي نقاط آمريكا نسبت به خارجي ها دارند. در حالي كه در كشورهاي اروپايي فرد معمولاً به عنوان يك خارجي وبيگانه نگريسته مي شود. البته نمي توان اين خصوصيت را به كل آمريكا تعميم داد.

 

تفاوت فرهنگ و تمدن در آمريكا

از قرن 18 بين فرهنگ و تمدن در آمريكا جدايي ايجاد شد. از اين قرن به بعد با گسترش عقلانيت و وجود مدرنيزاسيون انديشمندان سعي كردند روش هاي علوم تجربي و فيزيكي را در علوم انساني به كار ببرند كه باعث مي شود بر روي عقلانيت ويژه اي در اين حوزه تأكيد شود كه در نهايت برترطلبي تمدن غرب را در پي داشت . حتي كساني مانند زيگفرويد در كتاب "روح ملت ها" مي گويد: يكي از اين مو بورهاي چشم آبي كه در خيابان قدم مي زند مي تواند يك مملكت را اداره كند در حالي كه عده كثيري از شرقيان از اداره يك مملكت كوچك عاجزند. چنين برداشت هايي به روحيه برتري طلبي غربي برمي گردد. در همان زمان هم كساني مانند مونتسكيو تمدن هاي كشورهاي شرقي را برجسته وحتي همگون با تمدن غرب ذكر مي كنند. تمامي اين حس برتري به اين موضوع برمي گشت كه عقلانيت و تمدن انسان را از وحشي بودن درآورده و هر كس در اين پروسه قرار ندارد بربر و وحشي است . با چنين برداشت هاي متناقضي بود كه عده اي اين عقلانيت را زير سؤال بردند. مهم ترين آنها ژان ژاك روسو بود كه به نوعي او را پايه گذار پست مدرنيسم مي دانند.

اين عده بحث فرهنگ را مطرح مي كنند كه فرهنگ در برابر تمدن مي ايستد. به اين معني كه فرهنگ تنها يك فرهنگ آن هم فرهنگ مدرنيستي غرب نيست بلكه فرهنگ مي تواند تكثر داشته باشد.

از طرف ديگر مي توان فرهنگ را به دو بعد تقسيم كرد: فرهنگ متعالي (Sublime Culture) و فرهنگ عمومي يا عامه (PopulareCulture). فرهنگ متعالي شيوه تفكر نخبگان است كه بورژوازي را منحط و جزو طبقات پايين مي داند كه اين فرهنگ در ادبيات و هنر يك جامعه تجلي مي يابد. اما فرهنگ عامه فرهنگي است كه هر كس در هر طبقه و نژادي آن را داراست و به ويژه طبقه بورژوا را متجاوز به حقوِ خود مي دانند. در حالي كه بورژواها در آمريكا خود را طلايه دار فرهنگ متعالي آمريكا مي دانند. از قرن 19 به بعد رشته هايي مانند"انسان شناسي فرهنگي " و "مطالعات فرهنگي " به وجود آمد كه بعضي از محققان تنها فرهنگ متعالي را در نظر گرفتند اما عده اي هم استدلال كردند كه براي فهم فرهنگ يك جامعه تنها نمي توان به شناخت ادبيات و هنر آن تكيه كرد به ويژه كه در آمريكا فيلم هاي سينمايي و تلويزيون نقش مهمي در فرهنگ و زندگي اكثريت مردم آمريكا بازي مي كند.

از طرف ديگر قطب گرايي و دوقطبي بودن يكي از ويژگي هاي بارز فرهنگ آمريكاست . به اين معني كه از مؤلفه هاي خوب و يا بد استفاده مي شود. اينكه هر كه با ما نيست بر ضد ماست و يا خود را مثبت مي دانند و طرف مقابل را منفي . در كنار خوب و بد، چپ و راست هم درآمريكا با هم رقابت مي كنند. راست ها معمولاً در داخل آمريكا روي مسايلي كار مي كنند كه كل سياست آمريكا را دربرمي گيرد ولي چپ هاروي زمينه هاي اقتصادي و اجتماعي توجه دارند. راستي ها و محافظه كاران تبعيض نژادي و تبعيض جنسي را مسايل مهم آمريكا نمي داننددر حالي كه چپ ها اين گونه مسايل را مسايل مهم آمريكا تلقي و روي آن سرمايه گذاري مي كنند. به اين خاطر گروه هاي فمينيستي بيشتر ازطرف گروه هاي چپ آمريكا حمايت مي شوند. از نظر توجه به جامعه مدني نيز راست ها توجه به جامعه مدني را باعث ناديده گرفته شدن دولت و تضعيف آن مي دانند. در حالي كه چپ ها معتقدند جامعه مدني هم احقاِ حق گروه ها و اقليت ها و هم منافع عمومي را دربردارد و نبودآن باعث مي شود منافع گروه ها و مسايل حاد اجتماعي و اقتصادي آمريكا فراموش شود.

اين حالت دو بعدي و دو قطبي بودن فرهنگ آمريكا حتي در سياست هايي مانند مهار و دومينو نيز ديده مي شود كه نيروهاي خارجي رابه نحوي محدود كند كه به جاي اينكه آنها روي شما كنترل داشته باشند شما روي آنها كنترل پيدا كنيد. به ويژه اين سياست در برابر جهان كمونيست پيگيري شد. در بعد داخلي زماني كه سربازاني به مناطق كمونيستي فرستاده مي شدند به رغم همه تأكيدها بعضي به كمونيسم گرايش مي يافتند. در برابر اين مشكل دو موضع گيري به وجود آمد: اول اينكه دائماً در مورد بدي هاي كمونيست ها در اماكن عمومي وآموزشي صحبت شود و دوم اينكه در ابتدا مقدار كمي از خوبي هاي كمونيست ها حرف بزنيم و بعد همان حرف ها را نقد كنيم و ضد آن را بگوييم كه در واقع استفاده از يك جنبه بيولوژيك براي مصون سازي جامعه بود. اين روش به نام "زهر و پادزهر" در عمل بسيار مفيد بود.

در رسانه هاي جمعي امروزه هنوز از اين روش در قالب هاي مختلفي به ويژه در تبليغات تلويزيوني استفاده مي شود. يكي از آنهاSubliminal است كه در پيام هاي تلويزيوني يك پيام كلي مطرح مي شود و مطلبي هم در حاشيه آورده مي شود. اين موضوع حاشيه اي دربسياري از موارد مهم ترين موضوع براي بيننده است . براي نمونه در جنگ اسراييل و فلسطين بسياري از مجامع از جمله سازمان ملل بيانيه صادر مي كنند كه با وجودي كه مطلب اصلي را در پاراگراف اول به توصيف حوادث اختصاص مي دهند در پاراگراف هاي بعدي از فعل مجهول استفاده مي كنند كه در واقع كننده بودن و فاعل بودن اسراييل را در حوادث تحت الشعاع قرار مي دهد. روش ديگر Sublimation است كه درفارسي معناي والايش مي دهد و از روانكاوي فرويد گرفته شده كه زماني كه انگيزه هاي فرد توسط نورم ها و هنجارهاي جاري جامعه سركوب مي شود فرد براي اينكه نورم هاي رفتاري اش قابليت پذيرش عامه را داشته باشد، آنها را تغيير مي دهد.

 

پارادوكس هاي فرهنگي آمريكا

در مورد فرهنگ آمريكا هم در ابتدا بايد گفت فرهنگ اين جامعه تركيبي از پارادوكس هاي مختلف است . يعني موارد متناقض و مبهمي درآن وجود دارد كه با هم مغايرت دارند. فرهنگ آمريكا روي صلح و دوستي تأكيد دارد اما از طرف ديگر آمريكا در چهار جنگ عمده جهان شركت داشته و در قرن گذشته حداقل 24 عمليات نظامي بزرگ را در نقاط مختلف جهان رهبري كرده است . آمريكا خود را جامعه اي رفاه گرامي داند اما از طرف ديگر بر روي جنگ تأكيد مي كند. در فرهنگ اين كشور بر فرديت تأكيد شده اما عده اي از محققان ، آمريكاييان را ملتي گوسفندوار (nation of sheep) معرفي مي كنند كه به صورت گله اي جلو مي روند. آمريكا به ويژه بر برابري و تساوي تأكيد دارد اما ما شاهدبروز اختلاف هاي فرقه اي ، سياسي و نژادي در اين كشور هستيم . آمريكاييان به شدت به آموزش اهميت مي دهند اما به موارد ضد آموزشي در عمل براي پرداخت هزينه آموزش و در مواردي ضديت با روشنفكري برمي خوريم . اين موارد نمونه هايي از وجود فرهنگ تناقض وپارادوكس در فرهنگ آمريكاست .

فرانسيس تسو معتقد است "تكيه بر خود" مي تواند تا اندازه زيادي سازش بين پارادوكس ها ايجاد كند. از اين نظر مفهوم تكيه بر خوديكي از مؤلفه هاي مهم فرهنگي آمريكاست . اين پارادوكس ها به ويژه زماني بروز مي كند كه اصول مورد قبول مردم ناديده گرفته مي شود و يابه آن تجاوز مي شود.

اساساً ويژگي مهم فرهنگ آمريكا تنوع است كه در 51 ايالت خود و در شهرهاي مختلف فرهنگ هاي متنوع و مختلفي ديده مي شود. درحالي كه در مقابل ، فرهنگ اروپايي فرهنگ يكدست تري است . البته فرهنگ آمريكا فرهنگ بازي است و به خاطر ويژگي گرايشش به مسايل نو مي تواند با فرهنگ هاي ديگر همخواني پيدا كند و نكات مشترك آنها را جذب نمايد.

جوامع براساس يك نوع تقسيم بندي به سه طبقه تقسيم مي شوند: طبقه پايين (lower clase)، طبقه متوسط (middel clase) و طبقه بالا (upper clase). شاخص اكثر مطالعات آمريكاشناسي بر روي طبقه متوسط و يا average American قرار دارد و بسياري از نمودهاي فرهنگ آمريكايي در فيلم هاي سينمايي ، كتاب ها و موارد ديگر برگرفته از شاخصه هاي اين طبقه است . حتي بسياري از آمريكاييان مايل انددر اين طبقه قرار بگيرند و يا خود را متعلق به اين طبقه بدانند. آلن ولف يكي از محققان آمريكايي در تحقيق خود در سال 1994 دريافت كه 72 درصد مردم آمريكا ترجيح مي دهند جزو طبقه متوسط قلمداد شوند.

 

ويژگي هاي طبقه متوسط در آمريكا

اين طبقه ويژگي هاي خاص خود را در فرهنگ آمريكايي دارد. سفيدپوست بودن ، آنگلوساكسون بودن و پروتستان بودن مهم ترين ويژگي اين طبقه است . از طرف ديگر طبقه متوسط آمريكا داراي سه ويژگي اساسي است كه عبارتند از: منظم و تميز بودن ، سعي و كوشش و مسأله انطباِ و هماهنگي . مهم ترين ويژگي اين طبقه در اين سه مورد انطباِ است . مارگارت ميلد معتقد است اين همگوني و انطباِ بدان معناست كه افراد به دنبال همسان شدن با ديگر افراد در اين طبقه هستند. ديويد رايسمن نيز استدلال مي كند مردم با انطباِ سعي دارندخود را با ديگران بسنجند و در واقع خود را شبيه ديگران كنند. همچنين فرانسيس تسو كه يك محقق چيني تبار است معتقد است در همه جوامع مردم به دنبال همگوني و انطباِ هستند اما شكل اين انطباِ متفاوت است . وي ضمن مقايسه آمريكا با چين ، هماهنگي و انطباِچيني ها را درون خانواده و از افراد خانواده ذكر مي كند. از طرف ديگر در آمريكا مردم به شدت به مسايل نو و تازه گرايش دارند و در هرموردي از لباس و آرايش موي سر گرفته تا در مورد آشپزي تمايل دارند چيزهاي نو و تازه را تعقيب كنند. در واقع اگركسي خود را با اين مواردانطباِ ندهد فردي ناهمگون شناخته شده و از جامعه طرد مي گردد. مكس لندر يكي از محققان آمريكاشناسي اين انطباِ و گرايش به نوشدن را ناشي از سير تصاعدي كامپيوتر و ماشين درآمريكا مي داند. به ويژه اتومبيل نقش مهمي بر مؤلفه هاي رفتار آمريكاييان دارد به گونه اي كه اتومبيل ها را حتي مطابق شخصيت افراد مي سازند و تبليغ مي كنند. براي مثال آدم هايي كه از نظر روحي و جسمي ضعيف هستندماشين هاي بزرگ و سنگين را انتخاب مي كنند. روان شناسي تبليغات هم از اين مورد استفاده مي كند و در هر موردي بر تازه و نو بودن موضوع تحقيق تأكيد مي شود.

سياهان و ديگر اقليت ها نيز تا زماني كه معيارها و شاخصه هاي زندگي متوسط آمريكايي را رعايت كنند جزو اين طبقه تلقي مي شوند.يعني زماني كه از نظر معيارهاي زندگي ، شكل ظاهر، لباس ، خانه و موارد ديگر با ديگر افراد در طبقه متوسط هماهنگي داشته باشند به عنوان طبقه متوسط معرفي مي شوند. توجه به همگوني و انطباِ به حدي است كه بسياري از مردم خواهان تصويب قوانيني براي رعايت همگوني هستند و به اين خاطر است كه در بعضي كلوب ها و باشگاه ها مقررات خاصي براي اعضا در نظر گرفته مي شود. گروه هاي خاصي كه حقوِ زنان و سياهپوستان را به صورت افراطي مطرح مي كنند ناهمگون تلقي مي شوند.

همگوني و انطباِ در ايالات متحده به ويژه با اروپا بسيار تفاوت دارد. در اروپا مردم با سنت ها و آداب و رسوم خود را تطبيق مي دهند وقرابت زيادي بين همگوني و سنت وجود دارد اما در آمريكا مسأله نو بودن و پيروي از چيزهاي جديد ديده مي شود. روحيه نوگرايي آمريكايي باعث شده كه شركت ها در تبليغات خود بر جديد بودن كالاها بيش از هر چيز ديگري تأكيد كنند. از طرف ديگر اين امر در آمريكا توجه به متخصصان و كمك گرفتن از متخصصان را در هر موردي ايجاب مي كند.

در دهه هاي 1960 و 1970 گروهي از جوانان درمقابل انطباِ و هماهنگي با پدران و مادران خود قرار گرفتند و ارزش هاي زندگي آمريكايي را زير سؤال بردند. اين عده به ويژه در نهضت هاي اعتراضي و جنبش هاي دانشجويي ظاهر شدند كه در قالب جنبش حقوِ مدني بر ضد موضوعاتي مانند جنگ ويتنام تظاهرات مي كردند و با وجود آنكه سياستمداران آمريكايي و از جمله نيكسون معتقد بودند اين جنبش ها اثري بر سياست و جامعه آمريكايي ندارد اثرات زيادي را بر جاي گذاشتند. امروزه بسياري از همان افراد به سطوح بالاي ايالات متحده دست يافته اند. مارگارت ميلد مي گويد كه آنها فرزندان الكترونيك و زندگي ماشيني بودند كه با پدران و مادران خود مخالفت كردند وهمين جوان ها آمريكا را تغيير دادند. نماد ظاهري اين گروه از جوانان در نوع لباس پوشيدن آنها مشخص است كه عمدتاً لباس هاي ژنده وكهنه همراه با موها و ريش هاي بلند را براي خود برگزيده بودند كه از آنها به عنوان هيپي ها ياد مي شود. اين جنبش ها به سرعت در موسيقي و آوازهاي آمريكايي اثر گذاشتند. در واقع دليل جامعه شناختي اين نوع نمادها تلاش آنها براي نشان دادن غيرتشان و تفاوتشان با پدران ومادرانشان بود.

جوان ماندن و يا حفظ ظاهرجوان از ديگر مشخصات آمريكاييان به ويژه طبقه متوسط است كه مايل اند حتي با انجام اعمال جراحي برروي پوست خود و از بين بردن چين و چروك ها جوان جلوه كنند كه آمار اين نوع عمل هاي جراحي در آمريكا بيش از هر جاي ديگر است .تمايل به بقا و اميد بالا به زندگي به حدي است كه در هيچ سطحي حرفي از مرگ و پير شدن زده نمي شود. اين موضوع روي سياست ها وبخش هاي مختلف اين كشور تأثير مي گذارد.

يكي ديگر از خصوصيات آمريكاييان غيرسياسي بودن آنهاست و مي توان گفت مردم ارتباط روشني با سياست ندارند. از نظر فرهنگي آنها براي مشكلات پيچيده راه حل هاي ساده ارائه مي دهند. حتي گاهي اوقات هيچ عقلانيتي بين موضوع و راه حل ارائه شده نيست .

خصوصيت ديگر رابطه بين سخت كوشي و موفقيت است . سخت كوشي در آمريكا نه تنها يك ابزار بلكه يك هدف است به طوري كه اگربه يك آمريكايي شغلي با دستمزد برابر با شغل كنوني اش اما با سخت كوشي و تلاش بيشتر پيشنهاد شود آن را انتخاب مي كند. به اين جهت ، كساني كه كاري انجام نمي دهند و يا گدايي مي كنند به شدت مورد تنفر قرار مي گيرند. از طرف ديگر دائماً تأكيد مي شود كه "تومي تواني اين كار را انجام دهي " و يا "تو بايد بتواني ". در صورت عدم موفقيت فرد هم به جاي همدردي طرد مي شود و در نهايت شعاراين است كه تو بايد كاري را انجام دهي و در آن موفق شوي .

يكي ديگر از مؤلفه هاي فرهنگي آمريكا توجه به سرعت است . سريع انديشيدن و سريع فكر كردن در آمريكا مورد تأكيد همه مردم قراردارد. به همين خاطر در بعضي از شهرها مانند نيويورك بر روي حرف زدن مردم تأثير گذاشته كه مردم بسيار سريع صحبت مي كنند. دررسانه ها نيز عامل سرعت تأثيرگذاراست . به گونه اي كه تأكيد مي شود بيشترين اطلاعات بايد در كمترين زمان ممكن منتقل شود. حتي درسؤالاتي كه خبرنگاران از سياستمداران مي كنند سعي دارند به سرعت اساسي ترين نكات را مطرح كنند كه جايي براي فرار از جواب دادن نماند.

 

عادي بودن (common men) در فرهنگ آمريكا

عنصر هماهنگي و انطباِ به خصوص در توجه آمريكاييان به عادي بودن و معمولي جلوه كردن ديده مي شو كه حتي در سياستمداران آمريكايي هم اثر دارد. ممكن است يك آمريكايي وضع مالي خوبي داشته باشد و احساس خوشبختي خود را بيان كند اما هرگز خود را بهتر ازديگران نمي داند و هميشه به برابري و عادي بودن خود مانند ديگر مردم تأكيد دارد. زيرا بدترين حالت بين مردم آمريكا تأكيد كسي بر برتري نسبت به بقيه است كه باعث تنفر و انزجار مردم مي شود. اين موضوع به ويژه در انتخابات رياست جمهوري آمريكا مشهود است كه هر يك از كانديداها سعي مي كنند خود را بسيار عادي و همرنگ مردم جلوه دهند. فرانكلين روزولت در مبارزات انتخاباتي خود تأكيد مي كرد كه كشاورز است و با كشاورزان و طبقات پايين رفت و آمد دارد در حالي كه خانه اش هيچ شباهتي به خانه كشاورزان نداشت و منتقدان به ويژه به جاسيگاري گران قيمت وي اشاره مي كردند كه با طبقات پايين هماهنگي ندارد.

همچنين كارتر براي اينكه در بين مردم عادي جلوه كند به برادر خود اشاره مي كرد كه بهره هوشي اش بالا نيست و زندگي عادي دارد و به خواهرش كه در كليسا كار مي كرد اشاره مي كرد. به ويژه مذهبي بودن خود و پايبندي اش به كليسا را مورد تأكيد قرار مي داد.

رونالد ريگان هم در مبارزات انتخاباتي خود وجوهي از عادي بودن را انتخاب كرده بود. از جمله گذاشتن كلاهي مستعمل كه نشان دهد اوهم مانند مردم عادي است كه البته در همان زمان هم ريگان بسيار ثروتمند بود و با ادعايش هماهنگي نداشت . به ويژه ريگان در مبارزاتش از جملاتي استفاده كرد كه كمك كرد تا وي را انسان معمولي نشان دهدمثل make my day وtell it to the marines. بيل كلينتون كه خودرا بسيار به طبقه متوسط و حتي پايين آمريكا نزديك مي دانست در سخنراني هايش از دردها و مشكلات خود صحبت مي كرد و به ويژه مي گفت : "من با دردهاي آدم هاي عادي جامعه آشنا هستم ." در مورد عنصر عادي بودن ديويد پاتر با توجه به تحقيقاتش مي گويد كه داشتن تحصيلات دانشگاهي و عالي اشكالي ندارد اما اگر در وضع ظاهري و در لهجه ، فرد حالت خاصي به خود بگيرد، طرد مي شود و يا داشتن مستخدم چيز بدي نيست اما اگر اين مستخدم با پوشيدن لباس مخصوص مستخدمي براي آن شخصيت كار كند، با واكنش منفي مردم روبرو مي شود.

البته عنصر عادي و معمولي بودن مشكلاتي ايجاد مي كند كه مهم ترين آن در رابطه با اقتدار است . چون اگر قرار باشد همه حتي مديران و رؤسا نيز عادي باشند ديگر اقتدار و نفوذ معني ندارد. اقتدار يكي از چهار روش تأثيرگذاري است (سه عنصر ديگرارعاب ، همكاري و نفوذاست ). البته اقتدار حوزه مشخصي دارد كه فرد وراي آن نمي تواند عمل كند و از طرف ديگر اقتدارش بايد توسط مردم به رسميت شناخته شده باشد. مفهوم عادي بودن در تمامي عرصه ها تشويق مي شود اما در روابط مافوِ و زيردست به ويژه در ارتش اشكال ايجاد مي كند. به اين خاطر است كه موارد سرپيچي از دستورات و از مافوِ در آمريكا از هر كشور ديگري بيشتر است . در واقع هم زيردست حدود خود رانمي داند كه چه چيزي بايد بگويد و چگونه بايد عمل كند كه با دو معيار عادي بودن و اقتدار همخواني داشته باشد.

ديويد پاتر در مقايسه كاريكاتورهاي روزنامه هاي آمريكايي و ايتاليايي استنباط مي كند كه بيشتر اين كاريكاتورها به مسخره كردن مافوِو مدير مي پردازد كه در اثر توجه به مؤلفه معمولي بودن در آمريكاست . اين مشكل حتي در خانواده هاي آمريكايي هم ديده مي شود كه باتبليغ فرديت و عادي بودن باعث شده هيچ اقتداري در خانواده ها ديده نشود كه خود يكي از دلايل نافرماني فرزندان از پدران و مادران وحتي از هم پاشيدن خانواده هاست .

علت رواج گرايش مردم به معمولي قلمداد شدن به سه عامل برمي گردد: اول اينكه ، آمريكا همواره با كمك اقتدارگريزي و عدم اطاعت ازمافوِ به نحوي اعتراض خود را به اروپا نشان مي دهد كه اين اعتراض ريشه در ضمير ناخودآگاه آمريكاييان دارد كه اروپا را زير سؤال بردند.دوم اينكه ، در زمان تشكيل آمريكا و تشكيل كلوني هاي اوليه هر كس مالك زمين و ديگر متعلقاتش بود و از هر گونه اطاعت از ديگران خودداري مي كرد چون اين اطاعت مي توانست به معناي از دست دادن دارايي هايش باشد. و سوم اينكه اصولاً دموكراسي در مفهوم آمريكايي اش ارتباط مستقيمي با اقتدارگريزي دارد كه يكي از مؤلفه هاي مهم اين دموكراسي است .

 

آموزش در آمريكا

مفهوم آموزش در آمريكا تنها سيستم آموزشي و مدارس نيست بلكه مفهومي بسيار گسترده را دربرمي گيرد. آمريكاييان آموزش را كليد حل تمامي مشكلات مي دانند و در تمامي سطوح درباره به روز بودن آموزش در تمامي زمينه ها تأكيد دارند. به اين جهت شركت هاي آمريكايي تمايل دارند كه به صورت مرتب كلاس هايي را براي آموزش تكنيك هاي جديد كاري و يا فنون جديد مذاكره كردن و بسياري ازمسايل ديگرترتيب دهند. يكي از ايرادهايي كه به بوش پسر در حال حاضر گرفته مي شود بي توجهي وي به امر آموزش است در حالي كه در دوران كلينتون بودجه قابل توجهي به اين امر اختصاص يافته بود. اما در همين جا بايد تأكيد شود كه در بسياري ازخانواده ها با اختصاص هزينه هايي براي آموزش فرزندانشان به ويژه تا سطوح عالي مخالفت هايي دارند. به خصوص كه بيشتر آمريكاييان مايل اند در مواردي آموزش ببينند كه بتوانند به صورت عملي آن را به كار ببرند.

البته گرايش دقيق مردم به مطالعه در انگلستان 55 درصد، درآلمان 34 درصد، در استراليا 33 درصد و در آمريكا تنها 17 درصد مردم رادربرمي گيرد كه علاوه بر آن مطالعه درآمريكا معمولاً سطحي است . به اين خاطر بسياري از علماي آموزشي آمريكا در مورد آن ابراز نگراني كرده اند. البته بايد تأكيد كرد كه آمريكا از نظر نشر كتاب و نشريات در جهان بي رقيب است و به طور متوسط يك آمريكايي دو برابر يك اروپايي به ابزارهاي تكنولوژيكي يادگيري و آكادميكي دسترسي دارد. طبق آمار در سال 2000 از هر هزار آمريكايي يك نفر حداقل يك مقاله نوشته است در حالي كه اين رقم در ايران يك نفر از هر 120 هزار نفر است .

مسأله ديگري كه چه در بعد آموزشي و چه ابعاد اجتماعي وجود دارد نوع نقد كردن است . در آمريكا معمولاً در نقد علمي متداول نيست كه انتقادات بسيار منفي از فرد شود. از آنجا كه انتقادهاي منفي معمولاً باعث مي شود كه فرد حالت دفاعي به خود بگيرد، مانع پيشرفت فرد وجلوگيري از حل مشكل مي شود. روش انتقاد در آمريكا معمولاً به صورت مدل ساندويچ است كه ابتدا نكات مثبت گفته مي شود، در مرحله بعدي پيشنهادهايي براي بهتر شدن كار ارائه مي شود كه ممكن است نكات منفي را نيز در قالب خود داشته باشد. در نهايت نيز دوباره برنكات مثبت تأكيد مي شود. درست مانند يك ساندويچ كه نكات مثبت مانند نان ساندويچ و پيشنهادها مانند قسمت وسط ساندويچ است .در اين نوع انتقاد امكان اصلاح موضوع مورد انتقاد و پيشرفت فرد وجود دارد و به فرد امكان مي دهد در كار خود تجديدنظر كند.

 

مذهب در آمريكا

از نظر مذهب بايد گفت اساساً كاتوليك مذهب ها مانند اروپا از جايگاه مهمي در آمريكا برخوردار نيستند و به ويژه كليسا كه در اروپا نمادقدرت آنها به حساب مي آيد و نقش زيادي در تصميم گيري ها دارد درآمريكا از اهميت زيادي برخوردار نيست و حتي نقش آن حاشيه اي وفرعي است . به طور كلي مذهب تأثير مستقيمي بر سياست ندارد. مذهب و سياست دو نهاد كاملاً متفاوت را تشكيل مي دهند. براي روحاني وكشيش شدن در آمريكا هيچ نيازي به داشتن تحصيلات بالا نيست و هر كس در هر موقعيت مي تواند فعاليت هاي مذهبي داشته باشد. اكثرآمريكاييان نيز مسيحي و پروتستان هستند كه شاخه هاي مذهبي زيادي از آن به وجود آمده است . اما با وجودي كه مذهب نقش مهمي درزندگي آمريكاييان ندارد و جامعه آمريكا جامعه دين گريزي نيست اما هرگز در آمريكا نهضت هاي ديني شكل نگرفته است . عدم شركت بسياري از مردم هم در كليسا به خاطر عناد و دشمني آنها با دين نيست بلكه به نوعي مي خواهند بي تفاوتي خود را نسبت به مذهب نشان دهند.

از طرف ديگر بين ارزش هاي اجتماعي و مذهب رابطه مستقيمي وجود دارد. تحقيقات زيادي نشان داده است كه فرزندان خانواده هايي كه به تعاليم مذهبي در آنها توجه شده كمتر به سمت جرم وجنايت كشيده شده اند و دقيق تر كار مي كنند. در اين تحقيقات تقريباً همه حتي كساني كه طلاِ گرفته اند و يا ازدواج نكرده اند خانواده را يك ارزش مثبت مي دانند و ارتباط مذهب رابا خانواده مثبت مي دانند. محققان اجتماعي به نظرات پارسونز استناد مي كنند كه يك جامعه بيش از هر چيز براي دوام خود نياز به يكپارچگي (integration) دارد و مهم ترين عاملي كه آن را محقق مي سازد، مذهب است . از طرف ديگر پارسونز معتقد است هر چقدر بتوانيم نهادهاي اجتماعي را براساس مذهب ايجاد كنيم آسيب هاي كمتري از نظر اجتماعي خواهيم داشت . عامل مذهب حتي در سطح سياستمداران آمريكايي ديده مي شود. براي نمونه كارتر بر مذهبي بودن خود تأكيد داشت و يا كلينتون در موارد مختلف از مردم آمريكا مي خواست كه دعا كنند.

مذهبيون در آمريكا در فرِ مذهبي مسيحي و غيرمسيحي فعاليت مي كنند و مي توانند براي پيشبرد برنامه هاي خود برنامه هاي راديويي و حتي تلويزيوني داشته باشند. حتي بسياري از روحانيون در برنامه ها و ميزگردهاي تلويزيوني شركت و برنامه هاي دولت را نقد مي كنند.مسلمانان هم درسطوح مختلف فعال اند. اسلام در آمريكا در اشكال گوناگوني ديده مي شود. براي مثال الجين محمد رهبري جنبش مسلمانان را در جورجيا دنبال مي كرد كه براي پيروانش پيامبر تلقي مي شد. عده اي از مسلمانان هم هستند كه معتقدند كه هر كس مي تواندقرآن را بدون نياز به ائمه و يا سنت تفسير كند. مانند اديان ديگر اسلام هم در آمريكا فرقه هاي مختلفي دارد كه از جمله مي توان به وهابيون ،فرِ مختلف اهل سنت و شيعه اشاره كرد كه در سراسر آمريكا فعاليت دارند و در مورد موضوعات مختلف مثل تروريسم گردهمايي سراسري تشكيل مي دهند. اسلام در حال گسترش در آمريكاست و نظر بسياري را در حوزه هاي مختلف به خود جلب كرده است .

امروزه گرايش مردم آمريكا به مسايل معنوي بسيار زياد شده است حتي در زمينه گرايش به مذاهب بودايي و حتي مولوي شناسي . علت عمده آن به خلاء معنوي برمي گردد، زيرا كه توجه صرف به مسايل مادي انسان را به بن بست مي كشاند. به اين علت است كه هر كس مطلب مذهبي در آمريكا عنوان كند به سرعت مورد استقبال مردم قرار مي گيرد. به اين خاطر يكي از كارهايي كه شرِ كه از نظر مذهبي بسيار قوي است ، مي تواند انجام دهد ايجاد مراكز فرهنگي در آمريكاست كه در اين زمينه يهوديان بسيار فعال اند و براي هر يك از مراسم مذهبي خودده ها عنوان كتاب دارند در حالي كه مسلمانان چندان در اين زمينه فعال نيستند.

به رغم اينكه از دهه 1920 به بعد مذهب به صورت رسمي درآمريكا افول پيدا كرد اما همچنان دراذهان مردم وجود دارد. در آمريكا به ويژه از كلمه خدا God چه در محاوره هاي روزمره و چه در سطح سياسي زياد استفاده مي شود. البته دركنار توجه به مذهب و مسايل معنوي توجه مردم به خرافات و پيشگويي بسيار زياد شده است . به گونه اي كه در روزنامه ها و كانال هاي تلويزيوني تبليغ مراكز فالگيري به وفور ديده مي شود. در بعضي شهرهاي آمريكا مانند نيواورلئان گرايش به اين موضوعات بسيار شديدتر از جاهاي ديگر است . حتي در بعضي نقاط گرايش به جادو و جادوگري به ويژه فرقه هاي شيطان پرستان ديده مي شود. اين امر به گرايش مردم به معنويت و مسايل ماوراءالطبيعه بازمي گردد كه گاهي به اين شكل بروز مي كند. بعد از انفجار اكلاهما مردم علاوه بر هراس و بي اعتمادي به دولت فدرال ، توجه زيادي نيز به مذهب كرده اند. اين گرايش با وقوع حوادث 11 سپتامبر در نيويورك و واشنگتن دي سي تشديد شده است .

 

مفهوم فرديت در آمريكا

در آمريكا فرد بيشتر به منافع خودش فكر مي كند و روحيه بي تفاوتي نسبت به جمع دارد. در حالي كه در ديگر كشورها منافع جمعي مهم است به گونه اي كه در فرهنگ شرقي فرد خود را فداي جمع مي كند در حالي كه در آمريكا فرد است كه اهميت دارد. از طرف ديگر در آمريكااتحاديه ها مي توانند منافع فردي را دنبال كنند و برايش مبارزه كنند در حالي كه در شرِ و براي نمونه در ژاپن و چين اتحاديه معنا ندارد.

فرزندان در خانواده نيز بر اين اساس بزرگ مي شوند و به ويژه بر استقلال عاطفي و مالي آنها تأكيد مي شود. بچه ها معمولاً اتاِ جداگانه و وسايل جداگانه دارند و در متمول ترين خانواده ها كودكان به انجام كار و پول درآوردن تشويق مي شوند. همچنين بچه ها در بيشتر موارد بايدبتوانند مشكلاتشان را خودشان حل كنند. فرانسيس تسو مي گويد: "مفهوم تكيه بر خود تنها راه نجات فرد از مشكلاتش است ." بدترين مشكل براي يك آمريكايي جدا شدنش از اين فرديت است . داشتن وسايل مشخص و جدا از ديگران ، ماشين و حتي شماره كارت اعتباري مختص يك فرد تأكيدهايي ديگر بر مفهوم فرديت است . در اين بين بدترين سؤال از يك آمريكايي سؤال كردن از زندگي خصوصي و درآمداوست . اين گونه سؤالات باعث ناراحتي فرد مي شود هر چند ممكن است با متانت پاسخ دهد اما مانع برقراري رابطه ميشود. اين مسأله به قدري مهم است كه دوستان صميمي هم در اين زمينه محافظه كارند.

 

خانواده در آمريكا

از دهه 1920 به بعد مفهوم فرد در ارتباط با خانواده دستخوش تغيير شده است . در دهه 20 در خانواده هاي آمريكايي فردي به جز اعضاخانواده در خانه زندگي مي كرد كه معمولاً پدر بزرگ و مادر بزرگ و يا اقوام ديگر بودند. در حالي كه امروزه اين گونه زندگي بسيار نادر شده ، به گونه اي كه حتي وجود فرد ديگري در خانه را باعث ايجاد استرس مي دانند. بنابراين رفت و آمدهاي فاميلي تشويق نمي شود. از طرف ديگرآمار طلاِ اكنون نسبت به دهه 20 سه برابر شده است و نيمي از ازدواج ها با طلاِ روبرو مي شود. ارتباط خانواده ها با فاميل نيز بسيار كم شده به گونه اي كه بسياري از افراد اصلاً نمي دانند كه پسر عمو و يا ديگر وابستگان فاميلي آنها چه كساني هستند.

فرد در خانواده به خانواده اش فكر نمي كند بلكه فرد چه براي ازدواج و چه طلاِ روي منافع فردي خود انرژي مي گذارد، به طوري كه مهرو علاقه به فرزندان كمتر شده است . ديويد سوانگر معتقد است كه فرهنگ آمريكا كه امكان بچگي كردن را از بچه ها مي گيرد در واقع بچه خفه كن است و بسياري از ناهنجاري هاي افراد در آمريكا را ناشي از اين مي داند به بچه ها اجازه بچگي كردن داده نشده است . پدر و مادرهامي خواهند بچه ها زود بزرگ شوند و استقلال پيدا كنند.

تنها علتي كه فرد در آمريكا ازدواج مي كند خودش است اينكه فكر مي كند با ازدواج كردن خوشبخت مي شود و برخلاف فرهنگ هاي شرقي دليل اجتماعي و اقتصادي ندارد. عشق رمانتيك علت اصلي ازدواج در آمريكاست . زوجين هم فكر مي كنند شناخت دقيقي از هم دارنداما مدت كوتاهي بعد به طلاِ كشيده مي شود در حالي كه يك زوج شرقي و براي نمونه ژاپني معمولاً تا پايان عمر با هم زندگي مي كنند حتي اگر از ابتدا هم عاشق هم نبوده اند. محققان علت طلاِهاي زودهنگام در آمريكا را به اين مسأله مربوط مي دانند كه پسر و دختر در آشنايي بايكديگر واقعيت ها را درنظر نمي گيرند و در واقع شناخت عميق و واقعي نسبت به هم ندارند و صرفاً فرد به خودش فكر مي كند. در حالي كه درشرِ ازدواج با عناصري مثل تحمل و فداكاري براي يكديگر مرتبط مي باشد.

به اين دليل نه تنها فرد خود را فداي خانواده نمي كند بلكه خانواده توسط فرد استثمار مي شود. از طرف ديگر فرزندان زود از پدر و مادرجدا مي شوند و از نظر عاطفي روابطشان با خانواده قطع مي شود و حتي پدر و مادر هم به راحتي از هم جدا مي شوند. مسأله خوشبختي وشادي با فرديت آمريكايي ارتباط دارد. عده اي هم معتقدند اين فرد است كه به نحوي در اين روابط له و نابود مي شود.

طلاِ گرفتن در آمريكاي شمالي به وفور و بسيار آسان صورت مي گيرد. در واقع نهاد خانواده اصلاً مورد تأكيد جامعه نيست و روي تقويت خانواده سرمايه گذاري نمي شود. در تحقيقاتي كه انجام شده ، تأكيد بر فروپاشي نهاد خانواده در غرب است . اين مسأله با افزايش ناهنجاري هاي اجتماعي ارتباط مستقيم دارد. البته هيچ محققي تأثير خانواده را بر شكل گيري شخصيت فرد رد نمي كند. براي مثال در يكي از بررسي ها مشاهده شد كه حتي زماني كه بچه ها از 12 سالگي در محيطي غير از خانواده زندگي كرده اند، در تصميم گيري هاي عمده درزندگي خود از روش هايي استفاده مي كنند كه قبلاً در خانواده ياد گرفته اند. بايد تأكيد كرد كه هر چند كه حمايت هاي پولي و قانوني زيادي ازخانواده مي شود به طور كلي نهاد خانواده مورد احترام قرار نمي گيرند.

البته اين موضوع در همه آمريكا رايج نيست و در كنار ازدواج هاي ناپايدار زوج هايي نيز هستند كه تا پايان عمر زندگي پايداري دارند اما به طور كلي دوام خانواده نسبت به جوامع شرقي بسيار كم شده است . عوامل مختلفي براي اين موضوع ذكر مي كنند كه مهم ترين آن رضايت برگرفته شده از فرد است . هر زمان كه فرد احساس رضايت و خوشبختي نكرد زوجش را ترك مي كند. در پيوند خانوادگي به نظر مي رسدمذهب نقش كاتاليزور را داشته باشد. به گونه اي كه محافل مذهبي بر نقش مذهب در تحكيم مودت خانوادگي تأكيد دارند.

سه عامل براي موفقيت زندگي زناشويي در نظر گرفته مي شود: اول اينكه ، زن و شوهر برخورد تدافعي نسبت به هم نداشته باشند و به مجردي كه احساس ناراحتي از هم كردند آن را در قالب ناسزا به طرف مقابل نگويند. بلكه روي رفتار و گفتار خود كنترل داشته باشند. دوم اينكه ، زبان ما به زبان من تغيير يابد و فرد تقاضا و قصد خود را صريح بيان كند. و سوم اينكه ، بر روي اصلاح ارتباطات بين اعضا خانواده تأكيد شده تا سوء تفاهم ها از بين برود. به طور كلي به خاطر وجود عنصر فرديت نگراني هاي زيادي براي زوجين در خانواده وجود دارد كه كاري نكنند كه با مشكل مواجه شوند. براي مثال بزرگ ترين گناه يك شوهر اين است كه روز تولد همسرش و يا سالگرد ازدواجش رافراموش كند كه عدم رعايت آن مي تواند حتي به از هم پاشيدن خانواده اش منجر شود.

از طرف ديگر روي برخوردهاي فرد نيز نسبت به طرف مقابل كار مي شود. در اين مورد سه نوع برخورد وجود دارد: اولين برخورد، برخوردانفعالي (Passive) است كه فرد به خاطر رفتار طرف مقابل به ظاهر آرام است اما در واقع بسيار عصباني است . برخورد دوم ، برخوردپرخاشگرانه (Aggerssive) است كه فرد در مقابل هر موضوعي عصباني شود و برخورد سود، برخورد با صلابت و در عين حال آرام (Assertive) است كه فرد به مسأله پيش آمده حمله مي كند و نه طرف مقابلش كه هم مسأله پيش آمده حل شود و هم هيچ برخوردي بين طرفين ايجاد نشود. روي روش سوم كار مي شود كه مي تواند نقش مهمي در حفظ روابط خانوادگي باشد درحالي كه دو برخورد اول عقلاني نيست .

 

تكنولوژي در آمريكا

مؤلفه تكنولوژي و ماشين يكي از مهم ترين مؤلفه هاي اجتماعي در آمريكاست . در تفكر آمريكايي تكنولوژي بيش از هر چيز در مسايل اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي نمود دارد. به گونه اي كه بسياري از محققان آمريكاشناس معتقدند سبك زندگي و تفكر آمريكايي تا اندازه زيادي تحت تأثير ماشين و تكنولوژي است . از طرف ديگر يك آمريكايي نسبت به يك اروپايي دو يا سه برابر بيشتر به ابزار تكنولوژيكي دسترسي دارد. حتي در زمينه آموزش زماني كه بحث ارتقا آموزش مطرح مي شود، در خريد بيشتر كامپيوتر و ديگر تجهيزات نمود پيدامي كند.

توجه بيش از حد به كامپيوتر در جامعه آمريكا مشكلاتي را به همراه دارد. بحث هاي توصيفي و آماري نشان مي دهد آمريكاييان تا اندازه زيادي تحت تأثير ماشين هستند كه نه تنها روي مسايل اجتماعي و اقتصاديشان بلكه در سبك شناخت و برخوردشان با مسايل زندگي تأثيرگذار است . از طرف ديگر اين موضوع روي استعاره ها نيز تأثير گذاشته است . به گونه اي كه امروزه از استعاره هايي استفاده مي شود كه برگرفته شده از كامپيوتر و ماشين است و در محاوره معمولي استفاده مي شود. استعاره هايي مثل Output، Processor و Networking همه نشان دهنده حاكميت كامپيوتر بر زندگي مردم آمريكاست . در واقع اين استعاره آنقدر به ذهن انسان نزديك شده كه از اصل موضوع فاصله گرفته و به عنوان موضوع اصلي نمود مي يابد. در واقع عده اي از محققان معتقدند ماشين و كامپيوتر فرض كردن انسان و ذهن انسان به جامعه و به افراد صدمه مي زند. با وجودي كه برخوردهاي ماشيني دقت انسان را بالا برده است باعث شده فرد بيش از حد در آن غرِ شود.

از طرف ديگر گسترش تكنولوژي در عرصه علوم انساني بحث هاي اثبات گرايان را به وجود آورد كه با الهام از قوانين علمي بتوانيم رفتارانسان را پيش بيني ، تحليل ، تعديل و حتي كنترل كنيم . اين روش تا دهه 1990 رايج بود اما در عمل اثبات گرايان شكست خوردند وپيش بيني هاي آنها در مورد انسان درست از آب درنيامد و بعد از اين دوران است كه بحث هاي پست مدرنيسم در مقابل اثبات گرايان مطرح شد. در واقع از آنجايي كه اين استعاره مسلم فرض شد جهت آموزش و رفتارهاي مردم با يكديگر تغيير كرد. در اين زمينه مي توان به تحقيقي اشاره كرد كه روي مفهوم زمان و ارتباط آن با تكنولوژي و ماشين در آمريكا با جزاير ساموئا مقايسه شده است . قبلاً آمريكاييان قصد داشتند يك مركز مراقبت از معلولان در اين جزيره ايجاد كنند كه به شدت مورد انتقاد و حتي مقاومت مردم اين جزيره واقع شد.بررسي ها نشان داد مفهوم معلول در اين جزيره با آمريكا متفاوت است . به اين جهت كه در آمريكا معلولان جدا از جامعه و حتي خانواده نگهداري مي شوند در حالي كه در جزيره ساموئا معلول جزوي از خانواده است و بودن يكي از اساسي ترين مفاهيم زندگي در اين جزيره است .مردم جزيره هرگز از فعل گذشته استفاده نمي كنند. حتي براي كساني كه مرده اند نيز فعل حال استفاده مي شود، به گونه اي كه گويي فردمتوفي هنوز در خانواده زندگي مي كند.

مسأله ديگر در اين تحقيق مسأله سنجش و اندازه است كه در آمريكا به شدت به آن توجه دارند و در هواشناسي و يا مسابقات جزيي ترين اندازه ها مورد توجه مردم اند و معني دارند. در حالي كه در جزيره ساموئا سنجش و زمان چندان اهميتي ندارد و سر وقت انجام نشدن كار و يا برنامه اي امري رايج است . حتي در بررسي ساختاري جامعه مشاهده شده كه در ساختن خانه ها از ابزار اندازه گيري دقيقي استفاده نمي شود و به اين خاطر خانه ها اندازه معين و مشخصي ندارند. در حالي كه در آمريكا دقيق نبودن اندازه ها و سنجش ها باعث نگراني مردم مي شود.

يكي از مهم ترين انتقادات به تسلط تكنولوژي بر زندگي مردم در آمريكا اين است كه توجه بيش از حد به تكنيك و روش هاي علمي باعث شده كه فرد به خود موضوع و مسأله موردنظر بي توجه شود. در واقع توجه بيش از حد به رفتار باعث شده ارتباط معنا و رفتار انكار شود.اين امر باعث شده تا در دهه 1990 گريزي از روش هاي كمي و توجه به روش هاي كيفي به وجود آيد. در حالي كه هنوز در بسياري ازكشورهاي درحال توسعه به روش كمي كه درغرب در حال منسوخ شدن است ، توجه مي شود. از طرف ديگر تكنولوژي و ماشين نقش عمده اي در تبيين و توصيف پديده ها دارد به ويژه مفهوم اتومبيل در آمريكا بسيار مهم است كه حتي در تبليغات با در نظر گرفتن خصوصيات فردي افراد به تبليغ مي پردازند. براي مثال در مورد انسان هاي كمال گرا بر كامل و بي نقص بودن اتومبيل تأكيد مي شود. در واقع بر طبق نظرفرانسيس تسو انتخاب و خريد اتومبيل با شخصيت افراد بستگي دارد. حتي در يك تحقيق جديد مشخص شده است كه با حضورصندوِهاي ماشيني در سراسر آمريكا، مردم در واقع با خريد خود هويت مي خرند و خود را با اين نوع خريد شناسايي مي كنند.

تسلط تكنولوژي بر ابعاد مختلف زندگي آمريكايي باعث شده تا روابط خانوادگي ، محاوره هاي عادي و رفتارهاي معمولي بر اين اساس ارزيابي شود. از طرف ديگر امروزه فرد با توجه به دارايي هايش تعريف مي شود و معنا مي گيرد و بر اين اساس زماني كه چيزي را نسبت به بقيه ندارد احساس ناراحتي و اضطراب مي كند كه اين موضوع روي اعتماد به نفس يك آمريكايي هم تأثير دارد.

 

اخلاق در آمريكا

يكي ديگر از مؤلفه هاي فرهنگي آمريكا مؤلفه اخلاِ است . در واقع يكي از مهم ترين زمينه هاي آسيب پذيري جامعه آمريكا مسايل اخلاقي و مذهبي است كه افول ارزش هاي اخلاقي و معنوي مشكلات زيادي براي اين جامعه ايجاد كرده است . داستان ورود اولين مهاجران به آمريكا به ويژه با تأكيد آنها بر جنبه هاي اخلاقي و مذهبي است . به خصوص كه معتقد بودند خدا ناظر كارهاي انسان است و بايد در همه رفتارهاي فردي و اجتماعي اين مؤلفه ها را در نظر گرفت . امروزه آمريكا از نظر تكنولوژيكي و اقتصادي به پيشرفت هاي زيادي رسيده وتوانسته توانمندي هاي زيادي را كسب كند به طوري كه از ديگر كشورها متمايز شده است . اما از نظر اخلاقي در سال هاي اخير دچار انحطاط اخلاقي شده است . اين موضوع را مي توان در تم هاي انتخاباتي آمريكا مشاهده كرد. در دهه 1960 جان كندي بحثي را مطرح مي كند كه نپرسيد آمريكا براي شما چه مي كند بلكه بپرسيد شما براي آمريكا چه كاري انجام مي دهيد. در واقع در اين زمان بحث آمريكاي بزرگ و والاGreat Society مطرح است كه به مرور در سال هاي بعدي و در دهه 1980 به جاي اين مسايل اين بحث مطرح است كه وضع مالي مردم نسبت به قبل به چه صورتي تغيير كرده است .

بحث ديگر در مورد اخلاِ برمي گردد به اينكه گاهي تنها يك مسأله اخلاقي صرف در نظر است مثل خوب بودن و دروغ نگفتن و گاهي اين مسأله مطرح است كه چرا بايد خوب بود و يا چرا نبايد دروغ گفت . بحثي كه در غرب به سقراط برمي گردد كه در بحث اخلاِ خود معناي حقيقت و درستي را بررسي مي كند و بعداً نتايج اخلاقي آن را يادآور مي شود. از دهه 1920 هر چه به زمان حاضر نزديك مي شويم به جاي توجه به اخلاقيات بيشتر توجه بر روي جريان هاي مادي محض و سوداگر است و يا زماني كه از روياي آمريكايي صحبت مي شود يكي ازاصلي ترين عناصر آن خشونت است كه به ويژه از مفهوم غرب وحشي گرفته شده است .

امروزه جامعه آمريكا با مسايل اخلاقي فاصله زيادي گرفته است . به ويژه در خانواده ها كه ديگر پدر و مادر مقيد به مسايل مذهبي واخلاقي نيستند اما در مقابل علت دور شدن فرزندانشان از خانواده و حتي اعمال جرم را در نبود ارتباط معنوي و روحي ميان فرزندان وخانواده ارزيابي مي كنند.

 

بازگشت به جامعه مدني

افول ارزش ها و از هم پاشيدن سيستم هاي خانوادگي و اجتماعي در كنار پيشرفت فوِالعاده اقتصادي ، نظامي و تكنولوژيكي بسياري ازمحققان را واداشته تا براي اين بحران چاره انديشي كنند. مهم ترين راه حل در تحقيق ها و بررسي هاي مختلف بازگشت به جامعه مدني است كه قادر است مشكلاتي نظير افول اخلاقي و فروپاشي نهاد خانواده را تعديل كند. براي از هم پاشيدن خانواده ها اين عده نظر مي دهند كه بايدبر روي اين مسأله كار شود كه طلاِ گرفتن را از نظر قانوني مشكل كنند زيرا كه معتقدند جامعه با آسان گيري براي طلاِ خود زمينه از هم پاشيدن خانواده ها را فراهم مي كند. عامل ديگر را وجود تلويزيون و جدا شدن عاطفي خانواده ذكر مي كنند. اين عده به خصوص عامل نابودي انجمن ها و جوامع كوچك Community را عامل مهمي در از هم پاشيدن خانواده ها مي دانند.

يكي از مهم ترين عناصري كه براي بازگشت به آينده بر آن تأكيد مي شود، مفهوم آزادي است . در گذشته در آمريكا آزادي بسيار مسؤولانه و مقدس بود. همچنين داراي نظم خاصي بود و هدفش اين بود كه آنچه عادلانه است را دنبال كند. اما امروزه مفهوم آزادي تغيير كرده وبيشتر بر خودمختاري هاي افسار گسيخته فردي تأكيد مي شود. جناح چپ و راست در آمريكا برداشت هاي متفاوتي امروزه نسبت به مفهوم آزادي دارند. جناح چپ بر آزادي بي قيد و بند تأكيد داردكه هر كس بتواند

هر چه مي خواهد انجام دهد. در حالي كه جناح راست بر آزادي هاي اكتسابي تأكيد دارد كه به ويژه پول و

مسايل مالي را به عنوان ارزش والا و برتر معرفي

مي كنند.

در آمريكا چه در قانون اساسي و چه در هر نهادي تأكيد زيادي بر مفهوم آزادي مي شود و جزو مشخصه هاي فرهنگي اين كشور است . اماامروزه اين مفهوم تنزل يافته و از نظر بسياري از محققان نياز به بازگشت به گذشته و زنده كردن دوباره مفهوم آزادي است . در صورتي كه اين مفهوم به صورت صحيح باز تعريف شود مي تواند تأثير مثبتي بر مفاهيم ديگر مانند اقتدار داشته باشد. چنين بازگشتي از ديد محققان به عنوان "رجوع به آزادي مسؤولانه " ناميده مي شود.

 

نمودهاي رفتاري

در روان شناسي ، روابط اجتماعي به سه صورت انجام مي گيرد: مؤلفه آوايي ، گفتاري و تصويري . اين مؤلفه ها در هر سطحي و در هر جامعه اي ديده مي شود. در مؤلفه آوايي ، صدا مهم ترين عامل برقراري روابط اجتماعي تلقي مي شود. اما تنها صدا مهم نيست بلكه تأكيدها و تن صداهم مي تواند عامل مهمي باشد. در مؤلفه گفتاري كه به گزينه هايي برمي گردد كه فرد از نظر اجتماعي آنها را در محاوره خود با ديگران به كارمي برد. سومين مؤلفه هم مؤلفه تصويري است كه نوع لباس پوشيدن يا حالت بدن و صورت در انتقال پيام مؤثرند. زماني كه اولين مناظره تلويزيوني در آمريكا بين جان كندي و ريچارد نيكسون در سال 1960 جريان داشت ، بسياري ناهماهنگي لباس نيكسون را با رنگ استوديوو برعكس تطابق رنگ لباس كندي را با رنگ پيش زمينه دليل قدرتمند به نظر

رسيدن كندي و در مقابل ناتوان به نظر رسيدن

نيكسون دانستند كه اين موضوع يكي از موضوعات پراهميت در روان شناسي تبليغات در تلويزيون هاي آمريكا شده است .

هر كدام از حالت ها و ژست ها در روابط اجتماعي مي تواند معناي خاصي را دربرگيرد. به ويژه اين حالت ها بسيار مورد توجه آمريكاييان قرار دارد. در اين جا مي توانيم به چند مورد اشاره كنيم . در مورد دست دادن زماني كه فرد از بالا دست مي دهد به دنبال كنترل و تسلط برطرف ديگر است و اگر طرف مقابل از پايين دست دهد نشانه پذيرش اين تسلط و اگر او هم از بالا دست دهد اين است كه فرد به دنبال تسلط بر ديگري است . اگر در هنگام دست دادن دو نفر به هم نزديك باشند هم نشان دهنده خصومت و يا دوستي طرفين است . در حالي كه اگر با فاصله با هم دست دهند مي تواند نشان دهنده كناره گيري عاطفي و يا راحتي فرد نسبت به طرف مقابل و يا حتي عدم اطمينان به طرف مقابل باشد.

اولين جايي كه مردم مي توانند برداشت تصويري از آن داشته باشند، قرص صورت و حالت هايي است كه در آن ديده مي شود. به همين خاطر است كه تأكيد مي شود در هنگام صحبت كردن سخنران بايد به موضوع سخنراني علاقه مند باشد و در هنگام صحبت بايد طوري به افراد نگاه كند كه هر كس فكر كند مهم ترين شخص براي سخنران است . اين موارد به ويژه در مبارزات انتخاباتي در آمريكا بسيار مورد توجه است . البته كلام را بهتر مي توان كنترل كرد اما كنترل حركات بدن و يا صورت بسيار مشكل است و تنها كسي مي تواند اين حركات را كنترل كند كه داراي مهارت زيادي باشد. يا به قول بعضي زبان مي تواند دروغ بگويد اما حركات بدن معمولاً نمي تواند دروغ بگويد. حتي در يك مورد وزير دفاع پيشين آمريكا كه در يك جلسه سعي كرد با قفل كردن دست ها و تمركز مصمم بودن خود را نشان دهد در حالي كه يكي ازمحققان با بررسي وضعيت انقباض دست ها معتقد است كه نوعي نگراني در اين شخص به رغم تظاهر به تسلط به موضوع ، وجود دارد.

البته بايد تأكيد كرد كه هركدام از اين ژست ها و حركات بايد در جاي مناسب خود به كار رود و نابجا استفاده كردن از اين حركات به اندازه استفاده نكردن از آنها در جامعه آمريكا مشكل زاست .

 

مؤلفه زبان

دو ديدگاه متمايز در مورد زبان وجود دارد: يكي كه زبان را تنها ابزاري براي منتقل كردن معنا مي داند و ديگري كه زبان را نه تنها يك ابزار كه آن را عين هستي و عين بودن در نظر مي گيرد. ديدگاه دوم كه بيشتر ديدگاه هابرماس ، هايدگر و ريكور است ، تأكيد دارد اينكه ما بتوانيم وجودخود را بفهميم به كمك مقوله زبان است . از اين نظر زبان تنها براي بازنمايي نيست بلكه خود به خلق پديده ها مي پردازد. از طرف ديگر هرمفهومي كه ايجاد مي شود با گفتماني سر و كار دارد كه آثار اجتماعي خاص خود را به همراه دارد. روياي آمريكايي American Dream ياسرزمين فرصت هاي طلايي الهام بخش بسياري در خارج از آمريكا شد كه براي كسب مزايايي مانند آزادي به اين كشور مهاجرت كنند.مفهومي كه تنها مظاهر مادي و پول را دربرمي گيرد و هرگز بحث تعالي و معنويت انسان را مطرح نمي كند.

يكي ديگر از مهم ترين مشكلات فرهنگ آمريكا خالي شدن انسان ها از انديشه هاي عميق است كه به خاطر تسلط تكنولوژي بر زندگي مردم به وجود آمده است . بعضي محققان نجات از اين وضعيت را ارجاع به تفكر عميق از جمله در شعرهاي فلسفي مي دانند. از طرف ديگردر بحث مؤلفه زبان ديدگاه دوم معتقد است كه هر ارتباطي كه در آن با معناپذيري ارتباط داشته باشد زبان تلقي مي شود. براي نمونه ازسياهان در آمريكا انتقاد مي شود كه قدرت زباني آنها از ديگران پايين تر است كه بعضي آن را ناشي از پست تر بودن آنها ذكر مي كنند. در حالي كه بر طبق نتايج يك تحقيق جديد مشخص شد كه با وجودي كه سياهپوستان داراي گويش هاي خاصي هستند و يك زبان استاندارد ندارنداما در به كار بردن اين گويش هاي ويژه هم نوعي خلاقيت ديده مي شود.

 

رسانه هـــا

رسانه ها در آمريكا (Mass Media) اشكال گوناگوني را دربرمي گيرند كه مي توان به تلويزيون ، اينترنت ، راديو، روزنامه ها، مجله ها، ژورنال ها،فيلم ، تئاترو ديگر اشكال هنر اشاره كرد.

اينترنت يكي از جديدترين رسانه هاي جمعي است و اطلاعات بسيار زيادي را تقريباً در همه زمينه ها در خود دارد. امروزه رشته جديدي در آمريكا در حال شكل گيري است كه نقش اينترنت را به صورت آكادميك بر فرهنگ آمريكا بررسي مي كند. يكي از مفاهيمي كه به عنوان عامل اثرگذار در نظر گرفته شده است ، انفجار زبان Explosion Language است . در اين مفهوم زباني كه در اينترنت به