غربت فردید
يكي از اوصاف مرحوم دكتر فرديد، غربت ایشان بود. از حدود 50 سال پيش كه با او آشنا شدم، ایشان تا پايان عمرش غريب بود. هم اكنون هم اين غربت ادامه دارد. خيلي اصرار بر خودنمايی ندارم اما يكي از نشانه هاي غربت دكتر فرديد این است كه هيچ كس به مجلس بزرگداشت او اهميت نمي دهد. كسي كه گفته مي شود 30 سال در جمهوري اسلامي حكومت را تعيين مي كرد؛ نمايندگان و شاگردانش زمام امور مملكت را تا چند سال در دست داشتند. متأسفانه اينجا از رجال حكومتي خبري نيست. من هم كه اينجا حاضرم فقط يك معلم پير فلسفه هستم. با فلسفه زندگي كرده ام و مي كنم و با فلسفه هم مي ميرم. اصلاً هم اهل سياست نيستم. بنابراين دوستان ديگر من هم كه در این مراسم حاضرند اگر هم در حكومت سهمي دارند به علت مبارزات اسلامي شان بوده و به شاگردي دكتر فرديد اصلاً ربطي ندارد.
بيشتر از هر شاگرد ديگري به دكتر فرديد احترام مي كردم و احترام مي كنم. هرچه از ايشان ديدم، پذيرفتم و تحمل كردم. سخت هم نبود. وقتي 40 سال از كسي چيزي مي آموزي گاهي ممكن است در مناسبات و روابط مشكلي پيش بيايد.
من درد دل مي كنم. مي گويند كه هايدگري ها در ايران نفوذ سياسي دارند. ممكن است مقاله نوشته شود كه هايدگر در ايران چه شد و چه كرد.
بيشتر حاضران مجلس جوانند. در زمان جواني من، گوستاو لوبون فرانسوي دوستي داشت كه افکار او را در بين كساني كه صاحب قلم و شهرت سياسي بودند پخش مي كرد. لوبون پزشكي فرانسوي بود كه جامعه شناسي را به زبان ساده و آسان مي نوشت. من به ياد نمي آورم كه در آنجا كسي مي گفت گوستاو لوبوني هایی كه در مسند قدرت قرار دارند.
آقاي دكتر فرديد صاحب نظر بودند. كساني هم از ابتداي تدريس ايشان به او گوش دل دادند و آنهايي كه سياسي ترند هم اكنون با ايشان مخالفند. آنهايي كه به او ارادت دارند نه در فلسفه ايران و نه در سياست ايران چندان نفوذي ندارند. ممكن است در مراكز درجه 2 و 3 كارهايي داشته باشند. شاگردان مرحوم دكتر فرديد كساني بودند كه اكنون با ايشان مخالفند. شاگردان آقاي دكتر فرديد كه من تعجب مي كنم چرا با ايشان مخالفند.
ما بارها اينجا (منزل مرحوم فرديد ) مي آمديم و ايشان سخن مي گفتند و متكلم وحده بودند و ديگران هم سر تا پا گوش بودند. اگر آن روز بيانات ايشان گوش دادني بود و حالا درك كرديد كه آن سخنان به چيزي نمي ارزيد، بايد اعتراف كنيد كه آن روزگار نمي فهميدید. نمي شود كه آن روز خوب بود و حالا خوب نيستند!
ملاك شما فلسفه است يا سياست؟ اگر ملاك شما فكر است و اگر اهل تلورانس ايد، كسي صاحب نظر بوده و به سياستي پيوسته و شما آن سياست را قبول نداريد. به خودتان رجوع كنيد كه آن روزگار حرف هاي فرديد را تصديق مي كرديد.
ببينيد كه حرف هاي او با چه سياستي تطابق داشت. سياستي كه شما داريد يا سياستي كه شما با آن مخالفيد؟
تكليفمان را با خودمان معلوم كنيم. من در كلاس دكتر فرديد شاگرد او بودم و به آموخته هاي او احترام مي گذارم. زيرا از او بسيار چيزها آموختم. هر سال هم به مناسبت سالروز بزرگداشت او اينجا حاضر مي شوم. ديگران هم تكليفشان را معين كنند. آن روزي كه در كلاس درس مرحوم فرديد شركت مي كردند و اسم كلاس را "فرديديه" گذاشته بودند آن روز چه نسبتي با فرديد داشتند؟
اصلاً چرا اسم مجلس را فرديديه گذاشته بودند؟ كساني كه در آن مجلس حاضر شده و سراپا گوش بودند؛ آن روز مي فهميدند كه از اين سياست و فلسفه، فاشيسم بيرون مي آيد؟ نازيسم مي آيد؟
اگر مي فهميدند چرا حاضر مي شدند و اگر نمي فهميدند يك كلمه اعتراف! بگويند ما اشتباه كرديم. ما فلسفه نمي فهميديم!
اعتراف بالاتر اينكه ملاك ما سياست است. به فلسفه كاري نداريم. ميزان ما سياست است. هر كس با آنچه كه ما در سياست مي گوئيم موافق است؛ فيلسوف و متفكر و دانشمند و شاعر بزرگي است و هر كس نيست، نيست.
ملاك من اين نيست. من دانشجوي فلسفه ام. من با سياست در مورد اشخاص حكم نمي كنم. نه مي توانم با كسي از نظر سياسي مخالف باشم و به فلسفه اش گوش فرا دهم و نه مي توانم با نظر سياسي كسي موافق باشم و او را صاحب فكر و صاحب فلسفه ندانم.
مگر همه سياست مداران اهل سياست و تفكراند؟ البته سياست مداران صاحب تفكر هستند. ما اين دو مورد را اجمالاً از هم جدا كنيم.
گروه هايدگري و فرديدي در ايران وجود ندارد. به خصوص اگر كساني كه قبلاً شاگرد فرديد بودند نه حزبي و نه مرام نامه و اساسنامه و نه همديگر را مي بينند. اينكه استادي، عده اي شاگرد داشته و اينكه عده اي او را و تفكر او را قبول دارند مي شود حزب و قدرت سياسي؟
هر استادي كه مقداري سواد دارد و مقداري معلمي بلد است؛ هنگام وفاتش از او ياد مي كنند. اين رسم تاريخ است. تاريخ افراد را بزرگ مي كند. كساني هم بايد باشند كه حامل ياد اين بزرگان باشند. يعني عده اي نمي توانند تحمل كنند كه در ايران 100 نفر بگويند فرديد صاحب نظر بود؟ در حالي كه بود. اگر دكتر فرديد يك كلمه غربزدگي را گفته بود با توصيفي كه ايشان داد جريان تازه اي شكل گرفت.
ما از تلورانس دم مي زنيم در حالي كه اگر كسي مخالف ما حرف بزند فاشيست است. اگر كسي آنچه كه ما بگوئيم تفسير نكند اگر استاد فلسفه هم باشد باز نزد ما فيلسوف نيست.
تلورانس يعني اينكه هر چه من مي گويم و مي خواهم، بگوئيد. خود من كه متهم به مروج فاشيسم و خصومت در ايران هستم از همه اين مدعيان تلورانس، بيشتر اهل تلورانسم.
اينكه گروه فرديدي و هايدگري وجود دارد يك وهم است. من به كساني كه به چنين وهمي مبتلا هستند مي گويم كه شما اهل سياست ايد. تجربه ده ها سال ژورناليسم دارید. صاحب اطلاعات و معلومات هستيد. بگوئيد اين گروه كجاست؟ چه مي كند؟ شايد از وهم خارج شويد. و يا شايد به وهم مبتلا نيستيد. پس چه نتيجه اي از اين كار مي گيريد كه به يك گروه معدود و محدود 50 نفري مي گوئيد در قدرت و خشونت دست و دخالت دارید؟
از اين اتهام چه بهره سياسي عايدتان مي شود؟ همكاري در جايي مي خواست درباره غربزدگي دكتر فرديد صحبت كند، اما چون نوشته اي از دكتر فرديد نداشت، گفت من نوشته هايي از داوري مي آورم، زيرا مي خواهم مستند حرف زده باشم!
ما داريم مستند و سند را هم بي صورت مي كنيم.
مي خواهد درباره دكتر فرديد صحبت كند، مي آيد نوشته من را مي خواند تا مستند حرف زده باشد!؟
در فلسفه وكالت وجود دارد؟ در فلسفه كسي وكيل و وصي كس ديگري است؟ آيا در فلسفه كسي عيناً حرف هاي استادش را بيان مي كند؟ و هر چه شاگرد گفت به پاي استاد نوشته می شود؟
اينقدر نمي دانند حرف هايي كه مرحوم دكتر فرديد مي گفت، نزد من است؟ من اميدوارم وهم باشد چون اگر وهم نباشد، سخن فكر نشده و نسنجيده اي است. اگر هم تدبير است، تدبير بدي است.
من از جانب كسي حرف نمي زنم، از خودم مي گويم.
فردید و سیاست
فلسفه در كشور ما ضعيف است. درك فلسفه در كشور ما هم ضعيف است. زيرا همه چيز را با عينك سياست مي بينيم. همه سخن ها را با گوش سياست مي شنويم. نمي گويم سياست زده ايم چون بارها مرحوم فرديد ملامتم مي كرد كه سياست زده يعني چه؟
فلسفه براي ما سياست است. همه چيز براي ما سياست است. به اين جهت كارهاي سياست بي سامان مي شود و فكر سياسي ما هم مغشوش مي شود.
سياست بي بنياد نيست. فلسفه، بنياد سياست است. اگر رورتی اين بنياد را قبول ندارد، جهاتي ديگر دارد. او مي خواهد امريكاي امروزي را که مستقل از فلسفه بنا كرده و ليبراليسم امريكايي را مستقل از فلسفه موجوديت بخشد.
ما رابطه سياست و فلسفه را معكوس كرده ايم. ما مي خواهيم با سياست، فلسفه بسازيم و آن وقت فكر مي كنيم. اگر كسي دو كلام فلسفه گفت، مقصود و مقصدش سياست است. چون ما فلسفه را در استخدام سياست و كنيز او قرار داديم. فكر مي كنيم هر كس ديگر هم كه فلسفه بگويد اغراض سياسي دارد.
ممكن است اين طور باشد. شايد؛ سياسي بودن كه بد نيست. همه ما سياسي هستيم. مگر مي شود كسي نظر سياسي نداشته باشد. اما فلسفه را كنيز سياست قرار دادن موضوع ديگري است. من به عنوان معلم فلسفه معتقدم هيچ كس حق ندارد چنين كاري كند.
خود هم سعي كردم چنین نكنم. البته هيچ كس از لغزش مبرا نيست. اگر بنده هم چنين كاري مرتكب شده ام هيچ گاه قصد نداشتم تا فلسفه را تابع سياست كنم. زيرا معتقدم اين كار عاقبت ندارد و هر كس به اين كار مبادرت ورزد از ابتدا شكست خورده است.
من شاگرد فلسفه ام و در مورد دكتر فرديد هم بعد از آشنايي و ارادت و شاگردي ايشان، هيچ مسأله سياسي مطرح نبوده است.
هر كس در زندگي موضع گيري سياسي خاصي دارد. حال اگر اصرار كنيم كه او هر جا و در هر مورد موضع گيري خاصي ابراز مي كند نتيجه فلسفه اوست، شما به هوليسم مبتلا شده ايد.
اگر پيوستگي بين مطالب آنقدر باشد كه هر كس هر چه گفت، آن را متصل به فلسفه او بدانيد، شما از موضع هوليسم سخن مي گوئيد.
اگر عَلم پلوراليسم را به دست مي گيريد به كسي كه در فلسفه و سياست دو موضع متفاوت ابراز مي كند، حق بدهيد. وگرنه كار خيلي دشوار مي شود. اگر كار من در فلسفه دشوار است به خاطر اين است كه من هوليست هستم. آن وقت هوليسم من را به توتاليتاريسم ربط مي دهند و من مي شوم توتاليتاريست!
من نمي دانم چگونه مي توانم توتاليتر باشم!
من به آقاي دكتر فرديد هميشه احترام مي گذاشتم و مي گذارم. به همه شاگردانش هم توصيه اكيد مي كنم و به خصوص آنها كه فرديدي مي نويسند، به پاس سال ها تلمذ نزد دكتر فرديد حرمت ايشان را نگاه دارند و اگر اختلاف سياسي دارند آن را در ميدان سياست حل كنند و بر اين نزاع اسم فلسفه نگذارند.
هايدگر در ايران بد و كج تفسير شده است. حال اين چه داعيه اي است كه وقتي من حرف مي زنم مي گويند هايدگر چنين چيزي نگفته است. من به قول فرديد از منظر انساني خاورميانه اي حرف مي زنم. حالا شما مي گوئيد هايدگر چنين چيزي نگفته است.
مگر من سند سپرده ام و باید اجازه بگيرم كه هايدگر چه گفته و هر چه او گفته، من بگويم؟ مي گويند آقاي دكتر فرديد چيزهايي گفته كه هايدگر نگفته بود؟!
او حرف خود را صريح مي زد. شما در حرف مي گوئيد: انظر الي ما قال و لا تنظر الي من قال؛ اما گوشتان با انظر الي من قال و لا تنظر الي ما قال است. اين كه نمي شود؟!
دكتر فرديد صاحب نظر بوده و حرفي زده است. اگر شما نمي پذيريد او را نقد كنيد. شما حرف را نقد كنيد؛ به شخص چه كار داريد؟ اگر من بخواهم درباره حافظ تحقيق كنم كه صله ارحام به جا مي آورده يا نه؟ و يا اگر نمي آورده شعرش را نخوانم بسيار آدم كج سليقه و بي ذوقي ام. من چه كار دارم رمبو چگونه زندگي مي كرده و با كه بوده است؟
ژان پل سارتر در كتاب بودلر مي گويد: حق بودلر اين نبود كه اين، اين باشد. حق بودلر اين نبود كه اينگونه زندگي كند. من چه كار دارم كه بودلر چگونه زندگي كرده و چه رابطه اي با مادرش داشته است؟ كجا مي رفته و با كي بوده است؟ من نمي خواهم درس اخلاق بدهم. اگر بخواهم جاي ديگري دارد. اگر راجع به شعر بودلر حرف مي زنم بايد به آن معاني كار داشته باشم. ما مدام اخلاق مي گوئيم و نصيحت مي كنيم و همان اصول را زير پا مي گذاريم. اگر زير پا مي گذاريد، بگذاريد اما اسم آن را آزادي و آزادگي نگذاريد. هر كس هر كاري دلش مي خواهد انجام دهد به داوري مربوط نيست. داوري در كار هيچ كس مداخله نمي كند اما در مورد هر كس ، هر چه مي خواهيم مي گوئيم آن را براي آزادي و شرف و انسانيت و نجات مي گوئيم و براي نجات مي گوئيم. اين داعيه هاي قلبي ام است.