مردم لهستان با عملكرد خود در گدانسك در آغازين دهه هشتاد در قالب جنبش كارگري «همبستگي» و رهبران اين كشور در سال هاي اوليه هزاره سوم با يكپارچه سازي سرزمين هاي اروپاي شرقي در حمايت از حمله آمريكا به عراق، نشان داده اند، در جست وجوي جايگاه متمايزي هستند تا موقعيت خود را در اروپا و جهان تثبيت كنند.
اما پيشتازي متضمن پذيرش هزينه است چرا كه قدم برداشتن در جهت دگرگون ساختن قواعد حاكم، متحول ساختن تصورات بازيگران نافذ، تغيير ارزش هاي پذيرفته شده و ارائه نگرش نوين به نقش ها، محققاً ضرورت برناديده انگاشتن و در بسياري از موارد به چالش گرفتن مقاومت هاي سرسختانه را طلب مي كند. تاريخ به وضوح ثابت كرده است كه كشورهايي تاثيرگذار بر روند حوادث و در بستر آن تامين كننده منافع ملي خود هستند كه فرصت ها را به سرمايه سياسي و سرمايه سياسي را به ارتقاي جايگاه بين المللي تبديل نمايند. لهستان به لحاظ ماهيت ارزشي كه تنيدگي وسيع با حيات مذهبي كاتوليك دارد و از سويي ديگر به لحاظ وجود تعداد وسيعي از مهاجران لهستاني در آمريكا در طول دوران جنگ سرد هميشه بيشترين ميزان علقه رواني و روحي را در حمايت از ارزش هاي آمريكايي و سياست هاي آمريكا در قبال اتحاد جماهير شوروي در بين مردم خود شاهد بود. با توجه به اين مسئله بود كه در بين مردم و تصميم گيرندگان آمريكايي هم در طول اين دوران بيشترين ميزان حساسيت به لهستان و مردم اين كشور وجود داشت به گونه اي كه در انتخابات سال 1966 رياست جمهوري آمريكا زماني كه جرالد فورد در مناظره با جيمي كارتر ادعا كرد كه لهستان تحت نفوذ و سيطره اتحادجماهير شوروي نيست با آنچنان واكنش خصمانه اي در بين مطبوعات ليبرال و محافظه كار، نخبگان و مردم آمريكا روبه رو گرديد كه در نهايت به عنوان يك عامل تعيين كننده، شكست او را در برابر فرماندار سابق جورجيا كه فاقد كمترين تجربه سياست قابلي بود به تصوير كشيد. آمريكا به عنوان مذهبي ترين كشور جهان غرب و لهستان مذهبي ترين كشور اروپاي شرقي در كنار اينكه آمريكا پذيرنده بالاترين تعداد لهستاني در جهان است و مردم لهستان، مجذوب ترين مردم اروپاي شرقي در رابطه با افكار، عقايد، كالاها و ارزش هاي آمريكايي هستند، نشان دهنده اين است كه پس زمينه رواني براي نزديكي استراتژيك بين دو كشور وجود داشت. سقوط كمونيسم و دگرگوني در تفكرات ژئوپلتيك و ژئواستراتژيك رهبران آمريكا به لحاظ ماهيت الگوهاي حاكم بر صحنه جهاني از يكسو نگاه ساكنان كاخ سفيد را به جست وجوي متحدين بالقوه براي قوام دادن و استحكام موقعيت جديد يكه تازانه اين كشور سوق داد و از سويي ديگر فرصت را براي كشورهايي فراهم كرد كه خواهان ايفاي نقش وسيع تر و دستيابي به جايگاهي متمايزتر در نظام بين المللي بودند. در اين چارچوب است كه علايق، نيازها، منافع، ارزش ها و ملاحظات جهاني نخبگان سياسي آمريكايي و لهستاني با يكديگر تلاقي پيدا كرد.
حمله آمريكا به عراق، واقعيات حاكم بر اروپا و ماهيت جديد قدرت در اين منطقه را به گونه اي ملموس هويدا ساخت. اروپاي بعد از سقوط شوروي همچنان بر اساس معيارهاي دوران جنگ سرد و انگاره هاي قدرت دوران تضاد ايدئولوژيكي به تحليل گرفته مي شد در حالي كه به لحاظ تغيير ماهيت نظام بين الملل ضرورتاً مي بايستي جابه جايي جايگاه كشورها در بستر نظم مبتني بر هژموني آمريكا را مشروعيت داد. ساختار دوقطبي از يكسو و نقش كليدي فرانسه و آلمان در ايجاد جامعه ذغال و فولاد در سال 1951 كه هسته اوليه شكل دهنده اتحاد اروپا بود منجر به اين گشته بود كه پاريس و بن از جايگاه برتر و تعيين كننده در شكل دادن به سياست هاي اروپايي در سطح منطقه اي و جهاني برخوردار گردند. بدين جهت بود كه اينان از اهميت استراتژيك در سياست خارجي آمريكا بهره مند بودند كه اين خود عملاً منجر به ايجاد حق وتو براي فرانسه و آلمان در رابطه با سياست گذاري هاي اروپايي و جهاني آمريكا گشته بود. اين جايگاه برتر كه به تبع خود تاثيرگذاري فراوان براي رهبران فرانسه و آلمان ايجاد كرده بود در مسئله ايجاد خطوط لوله گاز از سيبري به اروپاي غربي كه با مخالفت شديد آمريكا با همكاري آلمان و فرانسه با اتحاد جماهير شوروي در خصوص ايجاد آن در دوران رهبري رونالد ريگان به اوج خود رسيد به وضوح مشخص و معلوم گرديد. آنچه عملكرد رهبران اروپاي شرقي به رهبري لهستان در مناقشات بين آمريكا با فرانسه و آلمان در سازمان ملل به نمايش گذاشت، به نيكي نشان داد كه دوران جديد در نظام بين الملل بايد به رسميت شناخته شود و شرايط متفاوت جهاني به اين مفهوم است كه به لحاظ ضرورت قدرت و منافع آمريكا، مركز ثقل قدرت در اروپا از غرب به شرق در حال حركت و قوام است. اعلاميه هشت كشور اروپاي شرقي در مشروعيت بخشيدن به اهداف آمريكا در عراق و چالش رسمي رهبر لهستان با استدلال هاي ژاك شيراك و گرهارد شرودر، مسير و اجتناب ناپذير بودن اين حركت را مشخص كرد. ايستادگي لهستان كه ژاك شيراك را در اوج عصبانيت وادار به اين كرد كه عملكرد اين كشور و همراهان را «بچه گانه و غيرمسئولانه» بنامد، دگرگوني در اروپا را رسميت داد. تصميم آمريكا به سپردن اداره بخشي از خاك عراق به لهستان و حضور بيش از هفت هزار سرباز لهستاني براي انجام اين مهم در مركز و شمال غربي عراق، نماد كاملاً واضحي از اين واقعيت است كه ورشو به محور سياست هاي آمريكا در اروپا در حال تبديل شدن است. در اين راستا است كه آمريكا درصدد انتقال پايگاه هاي خود از آلمان به لهستان است كه نهايتاً اين كشور را همراه انگلستان به «طبيعي ترين متحد» در اروپا ارتقا خواهد داد. رهبران لهستان از فرصت تاريخي كه در اختيار آنها قرار گرفت؛ با اقتدار كامل و جسارت در راستاي تامين منافع ملي خود فزون ترين بهره را گرفتند كه مي تواند درسي مفيد براي رهبران بسياري از كشورها گردد.