باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 31 مرداد 1387 كاربران برخط 131 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
صورت باوري تهي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


موضع معرفت  شناسانه كانت كه آن را استعلايي مي  ناميد، منجر به شكاف ميان فاعل شناسا و متعلق شناسايي شد. با چنين نگرشي عقل انسان صرفا در حدود پديدارها قادر به شناسايي است. هگل نگرش استعلايي كانت را به چالش كشيد. مقاله حاضر، نقد هگل بر معرفت  شناسي كانت است كه از نظرتان مي  گذرد.

 
   ● نويسنده: جهانداد - معماريان

منبع: ماه نامه - ويژه نامه ماه همشهري

 
 

۱) صورت نظري نخستين سئوالات معرفتي آدمي بيشتر بدين شكل بوده است: كدام احكام در مورد x صادق است يا به عبارت مختصرتر آيا p صادق است يا كاذب پاسخ اينگونه پرسش  ها نيز البته گزاره  هايي بود در مورد x يا تاييد (يا نفي) p. اما آدمي در اين مرحله متوقف نمانده و بتدريج اين پرسش (كه در واقع جنبه فلسفي بحث بود) براي او مطرح شد كه من چه مي  توانم در مورد x بدانم آيا مي  توانم به اين معرفت دست يابم كه بدانم آيا p صادق است يا كاذب دلايل چندي براي اين انتقال و گذار آدمي از پرسش  هاي دسته اول (پرسش  هاي درباره اشيا) و پرسش  هاي دسته دوم (درباره شناخت، ماهيت و محدوده آن) مي  توان ذكر كرد. نخست اينكه آدمي همواره با باورهاي متفاوت در ميان آدميان گوناگون يا حتي در مورد فرد خودش با باورهاي متفاوت در دوران  هاي گوناگون زندگي  اش، مواجه مي  شود؛ به عبارت مختصرتر باورهاي آدمي يكي پس از ديگري رد مي  شوند.

در اين ميان به نظر مي  رسد يافتن معياري براي تميزدادن باورهاي درست و صادق از باورهاي نادرست و كاذب امري ضروري مي  نمايد. يعني دقيقا همان انديشه  اي كه دكارت را ملزم ساخت تا پيش از بالا رفتن از تنه درخت معرفت و برچيدن ميوه  هاي آن، به جست  وجوي معياري براي تميز شناخت حقيقي از شناخت دروغين برآيد،اما جست  وجوي معياري با چنين خصوصيتي از همان آغاز با شكست روبه  روست.

يافتن معياري براي تميز حقيقت از ناحقيقت، مستلزم آن است كه پيش از آن نخست ما به نحوي مستقل از اين معيار، حقايق را از ناحقايق تميز و تشخيص داده باشيم و پس از آن خود اين معيار را مورد بررسي قرار داده، دريابيم آيا در همه اين موارد كارايي كافي خود را دارد يا خير به ديگر بيان، جستن معياري براي تميز نهادن و تشخيص حقيقت از ناحقيقت، متوقف بر همين تميز و تشخيص است (PS,52ff). بيهوده نبود كه دكارت، عاجز از دست يافتن به معيار مذكور به نحوي مستقل، خود را ناگزير از توسل به صداقت و راست كرداري الهي ديد. درواقع بايد گفت ثمره نهايي اين جست  وجو، همان شكاكيت است.

برحسب طريق ديگري از تفكر درباره مشكل پيش روي معرفت، مي  توان مدعي شد كه شناخت حقيقي، مبتني بر دليل و مقدمه  اي است كه آن را موجه مي كند. اكنون مي  توان سئوال را متوجه خود همين دليل يا مقدمه كرد و از درستي آن پرسيد. مي  توان به دو صورت پاسخ داد؛ يا آنكه اين دليل و مقدمه را مبتني بر دليل و مقدمه  اي ديگر ندانست يا آنكه خود آن دليل و مقدمه را بر دلايل و مقدماتي ديگر مبتني دانست. در صورت نخست، به نظر هگل، ما با صرف يك فرض (assumptio-) روبه  روييم. در صورت دوم، دليل و مقدمه به ناچار بايد به دليل و مقدمه  اي برسد كه من آن را مسلم گرفته  ام، در غير اين صورت دلايل و مقدمات من تا بي  نهايت پيش مي  رفتند، اما در اين صورت نيز باز به چيزي بيش از صرف فرض نرسيده  ايم.

به نظر هگل مشكل فرض آن است كه وقتي پاي فرض به ميان آيد، ديگر نمي  توان از ترجيح يك فرض بر فرض ديگر و حتي بر نقيضش تبييني به دست داد (EL SS10). (شايد بر هگل اين ايراد را وارد كنند كه برخي فرض  هاي ما غير قابل ترديدند، چراكه خود، توجيه خود به شمار مي  آيند، خاصه در اين مورد مي  توان تجربه  هاي حسي بي  واسطه را مثال آورد كه مي  توان از آن به عنوان بنياد شناخت بهره برد، اما هگل ادعا خواهد كرد كه او اين راي اصالت تجربي را در بحث و بررسي خود از يقين حسي، در پديدارشناسي روح رد كرده است. بنا به راي هگل حتي ادراك حسي نيز بي  واسطه و بنابراين يقيني نيست. از اين لحاظ هگل بيشتر در سنت افلاطوني قرار دارد تا سنت اصالت تجربي افرادي چون جان لاك. يقين بر اساس حس از لحاظ شناسايي، انتزاعي  ترين و از لحاظ حقيقت، فقيرترين نوع آن است... (مجتهدي، ص 52). در اين مورد نيز بايد راه اين طرز تفكر را به سوي شكاكيت ديد.

توصيه هگل آن است كه پيش از هرگونه اعتماد به فرض طبيعي و تحقيق مقدماتي در قواي شناختي مان و بدگماني به توانايي آن به خود همين بدگماني بدگمان شويم

از سوي ديگر، تصور عمومي از وضعيت و رابطه قوه شناختي ما در پيوند با عين مورد شناخت، شكافي پرناشدني ميان آن دو قرار مي  دهد، شكاف و گسستي مابين فاعل شناسا (شناسنده) و قلمرو اعيان (متعلقات) كه مستقل و متمايز از فاعل شناسا وجود دارند، به طوري كه هرگز نمي  توان دريافت آن حالات و وضعيت  هايي كه در فاعل شناسا به عنوان معرفت نام بردار شده با عين و متعلقي در نفس  الامر مطابقت مي  كند يا نه. در اينجا و خصوصا نظر به تدقيق  هاي كانت، دشوار به نظر مي  رسد بتوان ذهن را آيينه  اي محض دانست كه صرفا و تنها واقعيت بيروني را به صورت دقيق و قابل اعتمادي انعكاس مي  دهد. دستگاه شناختي آدمي مجهز به تجهيزات و لوازمي است (مقولات كانتي) كه بر آنچه از عين به دست مي  آورد (ماده)، صورت مي  بخشد به نحوي كه در نهايت، تصوير شكل گرفته حاصلي از تركيب ماده و صورت است. از آنجايي كه امكان داشت اين تجهيزات (مقولات) شناختي، يكسره متفاوت از آنهايي باشند كه اكنون داراييم، تصوير من از جهان نيز صرفا يكي از آن بسيار تصويرهايي است كه مي  توانست بر حسب وجود مقولات متفاوت شكل بگيرد.

همه اين شقوق گوناگون تفكر درباره مسائل مربوط به معرفت آدمي، حاصلي بود كه فلسفه از زمان افلاطون و خاصه از روزگار دكارت به بعد، در اختيار هگل قرار مي  داد؛ وضعيتي شكاكانه كه هگل به عنوان يك فيلسوف، درصدد هماوردي فكري با آن برآمد.

 

۲ ) مشكل پيشاروي هگل را وقتي مي  توان به صورت جدي  تري فهميد كه هدف و قصد كلي نظام پرطول و پهناي هگل را مورد توجه قرار دهيم.

هدف و غايت نهايي فلسفه از نظر هگل، رساندن اين معناست كه جهان عقلاني است، كوششي تا اين عقلانيت به سطح آگاهي درآيد و آدمي به فهم كاملا بسنده و منسجمي (adequate) از واقعيت دست يابد (PS: Preface) طبيعت در درون خودش عقلاني است،... شناخت بايد به بررسي و كاوش اين عقل بالفعل كه در آن حضور دارد، بپردازد و به صورت مفهومي آن را درك كند، يعني مشغول بررسي شكل  ها و امور ممكن كه در سطح آن قابل رويت  اند، نشود، بلكه هماهنگي سرمدي طبيعت را كه به عنوان قانون ذات حال در آن تصور شده، مورد پژوهش قرار دهد (PS: Preface 12).

منظور هگل از اينكه واقعيت عقلاني است، در درجه اول اين است كه در خود واقعيت چيزي نيست كه براي عقل شك  برانگيز، حقيقتا غير قابل فهم، متناقض يا تبيين  ناپذير باشد. (به نظر هگل وقتي توانستيم به چنين دركي از جهان برسيم، به شناخت مطلق رسيده  ايم، در غير اين صورت معرفت ما محدود يا مشروط است.) مسئله از همين جا شروع مي  شود.

اين واقعيت كه جهان عقلاني است، سبب نمي  شود كه ما نيز واجد اين شناخت، يعني شناخت مطلق شويم. كسب شناخت مطلق بستگي به نحوه نگاه ما به جهان دارد. اگر به نحو صحيحي به جهان ننگريم، جهان در نظر ما واجد عناصري غير قابل فهم، متناقض و بيگانه خواهد نمود، امري كه نهايتا مايه ياس و نااميدي ما را فراهم خواهد آورد. كوشش و طرح (پروژه) هگل، تمهيد نحوه، نگاهي به چيزها و جهان است كه در پرتو آن مشكلاتي از اين دست ديگر لاينحل باقي نمانند و بتواند جهان را آنگونه كه ذاتا هست، فارغ از اين مشكلات به ما نشان دهد. از اين رو به نظر هگل بزرگترين خدمتي كه فلسفه مي  تواند براي ما انجام دهد، كمك به ماست تا بر اين نااميدي چيره شويم، آن هم از طريق فراهم آوردن طريق جديد و تازه انديشيدن به واقعيت به نحوي كه ما دوباره احساس كنيم جهان جايي معقول است، جايي كه ما در آن احساس درخانه بودن كنيم.

من در جهاني كه آن را مي  شناسد در خانه است و اگر آن را بفهمد بيشتر در خانه است (PR:SS4Z P:36). به تعبير ديگر او هدف شناخت آن است كه جهان عيني را كه در مقابل ما قرار دارد، از بيگانگي تهي سازد، به نحوي كه در آن احساس در خانه بودن كنيم. (EL:SS194z,P:261).

براي دست يافتن به اين هدف به نظر هگل كاملا ضروري مي  رسد كه عقل با اتخاذ موضعي متاملانه، آن صورت  هايي از تفكر كه ما را به برداشتي عقلاني و عملي از جهان سوق مي  دهند كه مانع ظهور عقلاني بودن آن ما مي شود، بخوبي بشناسد و از آنها دوري كند. فلسفه بايد درصدد تصحيح ديدگاه  هايي باشد كه جهان را براي ما جايي پر از معماهاي حل ناشدني مي  نمايانند و نشان دهد كه چگونه اين ديدگاه  ها ناشي از بروز گونه  اي انحراف در تفكر است كه بايد بر آن غلبه كرد. اگر فلسفه نتواند اين نقش خود را انجام دهد، در آن صورت يا به اين نتيجه خواهيم رسيد كه خود جهان اساسا عقلاني نيست يا آنكه اگر هم جهان عقلاني باشد، بدين صورت بر ما ظاهر نمي  شود. در هر دو حال آدمي هرگز نمي  تواند احساس در خانه بودن كند. به نظر هگل يكي از موارد اينگونه تفكر كه به شكاكيت و نااميدي مي  انجامد، معرفت  شناسي است كه از دكارت به بعد و خاصه با كانت قوتي تمام گرفته است.

 

۳ ) مشكلاتي كه در بند 1 در خصوص معرفت بدان اشاره رفت، طبيعتا اين راه حل را مطرح مي  سازند كه فرد بايد موقتا دست از تامل بر باورهاي خود درباره جهان و اشيا برداشته، پيش از هركار به بررسي و كندوكاو قواي معرفتي و شناختي خود پرداخته، تا دريابد آيا اين قوا اساسا قادر به دانستن چيزي هستند يا نه و در صورتي كه قادر به دانستن هستند، آيا محدوده و مرزي براي اين دانستن وجود دارد يا آنكه شناخت او قلمروي بي  انتها را دربرمي  گيرد به تعبير هگل، مي  توان اين وضعيت را به حالت دانشمندي تشبيه كرد كه پيش از به كار بستن ابزار و آلات علمي، وظيفه خود مي  داند كه آنها را مورد بررسي و دقت نظر قرار دهد (EL: SS10, PS: pp46ff). هگل نماينده بارز اين موضع را بدرستي كانت مي  داند و دقيقا بر سر همين نكته است كه هگل از همان ابتداي پديدارشناسي - مقدمه - به مخالفت با كانت درمي  افتد.

يافتن معياري براي تميز حقيقت از ناحقيقت، مستلزم آن است كه پيش از آن نخست ما به نحوي مستقل از اين معيار حقايق را از ناحقايق تميز و تشخيص داده باشيم و پس از آن خود اين معيار را مورد بررسي قرار داده، دريابيم آيا در همه اين موارد كارايي كافي خود را دارد يا خير

 

۴ ) مقدمه پديدارشناسي به مانند پيشفگتار آن، قصد و نيتي جدلي دارد. هگل در اينجا نيز مي  كوشد نشان دهد كه چرا و چگونه بايد رويكرد جديدي نسبت به رويكردهاي نادرست فيلسوفان مقدم بر او اتخاذ كرد. اگر فلسفه نتواند با طرح سرآغازي نو به وعده خود مبني بر يافتن عقل در جهان عمل كند، نتايج آن كاملا مشخص است: نيروهاي ضد فلسفه با پيروزي خود طليعه  اي خواهند شد بر بازگشت به عقل ناباوري شكاكانه (Sceptical irratio-alism)، بازگشت به اين راي خودبينانه كه مي  فهمد چگونه هر حقيقتي را كوچك كند، بدين منظور كه فلسفه به جانب خودش عطف توجه كند و بر اين فهم خود شادماني كند كه مي  داند چگونه هر فكري را منحل سازد و همواره همان من (خود) بي  ثمر (barre- Ego) را در عوض هرگونه محتوايي دريابد (نقل به مضمون، PS:25  ).

به هر روي، در حالي كه مجادله هگل در پيشگفتار پديدارشناسي عليه اين عقل ناباوري، آن را بيشتر حاصل عدم بلوغ و صورت باوري تهي (empty formalism) مي  دانست كه مواضع فيلسوفان پس از كانتي دچار آن بود، در مقدمه سعي دارد چالشي بنيادي  تر را مطرح سازد، بدين عنوان كه عقل ناباوري را ثمره و محصول

فرض طبيعي(PS:46) (-atural assumptio-) در روش پژوهش فلسفي بداند. از ديد هگل، به مجرد پذيرفتن اين فرض طبيعي ديگر گريزي از عقل ناباوري شكاكانه نيست. از اين رو او مي  كوشد نشان دهد كه چرا اين فرض طبيعي اساسا طبيعي نيست، بلكه نيرنگي ناموجه است.

هگل در آغاز مقدمه به توضيح و بيان اين فرض مسئله  دار مي  پردازد. اين فرض دائر بر اين معناست كه: ما پيش از دست به كار شدن براي يافتن عقل در جهان ، ضروري است گامي به عقب برداشته و به بررسي اين مسئله بپردازيم كه آيا عقل ما توانايي فهم اين امر را دارد در غير اين صورت ترس آن هست كه ما مشغول به طرحي (پروژه  اي) شويم كه چشم  انداز آن يكسره عاري از هرگونه اميد موفقيت است.

هگل درجايي ديگر گفتاري از لاك و توصيه او به اين روش را نقل مي  كند (FK:68-9). لاك لازم مي  دانست كه ما به بررسي فاهمه خود بپردازيم و قواي خودمان را مورد كندوكاو قرار دهيم و دريابيم آنها با چه چيزهايي تناسب و سازگاري يافته  اند. (Locke 1975:46). به تعبير لاك در مقدمه جستار درباره فاهمه انساني (بند 1): فاهمه، همانند چشم، درحالي كه سبب مي  شود ما ديگر چيزها را ببينيم و درك كنيم، خودش را مورد توجه قرار نمي  دهد.

هنر و زحمتي لازم است تا آن را در فاصله قرار داده و ابژه خودش بسازيم. هر اندازه هم كه بر سر راه اين پژوهش، دشواري  هاي گوناگون قرار گرفته باشند، به هر علتي تاكنون ما تا اين اندازه نسبت به خود در جهالت و تاريكي نگاه داشته شده باشيم، به نظر من نوري كه اين پژوهش در ذهن ما مي  تواند بيندازد و شناسايي كه از فاهمه خود به دست خواهيم آورد، نه تنها خوشايند خواهد بود كه فوايد بسياري در جهت دادن به پژوهشمان در مورد اشيا نصيبمان خواهد ساخت. (تاكيد از من)

اين طرز تلقي البته مخصوص لاك نبود و در واقع سنگ بناي اين روش و فرض طبيعي را دكارت استوار كرده بود: براي جلوگيري از اينكه همواره در حالتي از عدم يقين درخصوص قواي ذهني  مان باقي بمانيم، براي جلوگيري از به هدر رفتن كوشش  هاي ذهني  مان در راه  هاي آشفته و نادرست، لازم است كه پيش از مشغول شدن به تحصيل شناخت در مورد اشيا به طور خاص، يك بار در زندگيمان با دقت تمام بررسي كنيم كه عقل آدمي قادر به كسب چگونه شناختي است. (1985:30Descartes) اگرچه هگل در مقدمه پديدارشناسي به صورت مشخصي از هيچ فيلسوفي ذكري به ميان نمي آورد، اما مي توان فهميد كه نقد او بويژه متوجه كانت است، چراكه هرچند نمي توان لاك را شكاك يا ايده آليست دانست، اما به نظر هگل، كانت در نهايت امر هم شكاك بود و هم ايده آليست.

در واقع اين امر با نظر به نقطه شروع لاكي فلسفه كانت، مطلقا گريزناپذير بود، چراكه به مجرد پذيرفتن اين رويكرد، تلقي ما از شناخت به تلقي ما از يك ابزار يا واسطه با محدوديت هاي ذاتي آن بدل مي شود و ناگزير با اين انديشه مواجه مي شويم كه قواي شناختي مان ميان ما و واقعيت قرار مي گيرند، به نحوي كه دسترسي ما به واقعيت يا به عبارت كانتي شيء في نفسه ، به نظر غيرممكن مي رسد. به بياني واضح تر اگر شناخت ابزار است، از كجا كه اين ابزار معيوب نبوده و تاثير اعوجاج آور نداشته باشد. حتي اگر در اين مورد نتوان از سالم يا معيوب بودن ابزار سخن گفت، به هر صورت نمي توان دانست كه آيا اين ابزار تغييري در واقعيت داده است يا نه.

هگل مي گويد: حتي اگر استعاره ابزار را نيز به كناري نهيم و شناخت را صرفا واسطه اي انفعالي تلقي كنيم، باز هم واقعيت از مسير و مجراي اين واسطه گذشته است. به عبارت ديگر هرچه دست به سوي واقعيت دراز مي كنيم، با واقعيت از مسير قواي شناختي ما عبور كرده (پديدار) مواجه مي شويم و نه خود واقعيت. با اين طرز تلقي از شناخت، در يك كلام بايد گفت راهي به شيء في نفسه يا به تعبير هگل، مطلق، نداريم.

اما هگل هرگز قصد دنبال كردن اين خط فكري و لغزيدن در سراشيبي عقل ناباوري شكاكانه را ندارد و بنابراين درصدد يافتن راه حلي براي اين معضل است. به نظر هگل تا وقتي شناخت و قواي شناختي را همچون ابزار تلقي كنيم، هرگز نمي توانيم از نتيجه گريزناپذير آن، شكاكيت، دوري كنيم. كانت به اشتباه گمان مي كرد با جدا شدن و فاصله گرفتن از قواي شناختي و بررسي آنها، به همان صورت كه يك دانشمند ابزار خود را مورد بررسي قرار مي دهد تا كاستي ها و انحرافاتي را كه در واقعيت ايجاد مي كند بازشناسد، مي توان به نتيجه مطلوبي رسيد. براي مثال مي توان به رصدگر ستارگان و ابزار آن اشاره كرد. ستاره شناس از آنجايي كه با ابزار خود، تلسكوپ و قوانين آن آشنايي دارد، مي داند تصويري از آسمان كه در عدسي چشمي او ظاهر مي شود، بنا به قوانين نور و عدسي ها معكوس است و از اين رو براحتي مي تواند با اين مشكل كنار آيد. اما در مورد شناخت نيز آيا مي توان درست به همين گونه عمل كرد

هگل تناقض نهفته در معرفت شناسي را دقيقا در همين جا رديابي مي كند. در مورد ابزار، مثلا همان تلسكوپ، اين خود ابزار نيست كه به بررسي ابزار مي پردازد، بلكه ستاره شناس بدون استفاده از آن ابزار،ساختار آن را بررسي مي كند، اما در مورد بررسي و پژوهش قواي شناختي آدمي، اينجا خود همين قواست كه بايد به بررسي خود بپردازد. به عبارت ديگر اينجا با ابزاري روبه روهستيم كه خود از خود فاصله گرفته و در عين حال به وسيله خود به بررسي خود مي پردازد. به نظر هگل اين فاصله گرفتن غير ممكن است. هرگونه عمل شناختن مستلزم به كار بردن قواي شناختي است، حال اين شناختن چه شناختن جهان و اشيا باشد و چه شناختن خود شناخت و قواي معرفتي انسان.

فاصله گرفتن از شناخت و آن را ابژه ساختن نمي تواند به معناي حذف و كسر خود فعل شناختن تلقي شود. در اين صورت چگونه شناخت مي تواند خود را مورد سنجش و بررسي قرار دهد در حالي كه براي اين سنجش و بررسي، صرفا و فقط مي تواند از خود استفاده كند يا آنگونه كه نيچه بيان مي دارد چگونه يك ابزار مي تواند خود را نقد كند، در حالي كه براي نقد و سنجش تنها مي تواند خود را به كار ببرد. (Will to power, SS486)

از اين رو به نظر هگل، بايد گامي به عقب برداشت و خود، توصيه اين فيلسوفان به تقدم دادن بحث در خصوص شناخت (توصيه اي كه مي توان روش شناختي نقادانه ناميد)، يعني فرض طبيعي را به زير سئوال برد. ما مجبور و ملزم به فرض گرفتن اين فرض ذاتا متناقض نيستيم. اگر استدلال اين فيلسوفان براي روش شناختي نقادانه، آن بود كه اين روش بدون هيچ فرضي است، چراكه هيچ پيش فرضي در خصوص توانايي هاي قواي شناختي ما در شناخت جهان را فرض نمي گيرد، بايد اذعان كرد كه اين فيلسوفان به خطا رفته اند. روش شناختي نقادانه در واقع بدون پيش فرض هم نيست. اين روش پيشاپيش تلقي ابزاري از شناخت و نيز اينكه توانايي آن را داريم كه گامي به عقب برداشته و خود اين ابزار را با موفقيت مورد بررسي قرار دهيم، فرض مي گيرد. سواي آنكه اين روش از پيش فرض گرفته كه چيزي به نام واقعيت وجود دارد، فرض گرفته كه فاعل شناسا از واقعيت جدا و مجزاست، چراكه در اينجا شناخت همچون ابزار و واسطه اي ميان ما و واقعيت تلقي شده است. به تعبير هگل در منطق، اگر ادعا اين است كه پيش از دست به كار شناخت وجود حقيقي چيزها شدن بايد محدوديت هاي عقلمان را مورد ارزيابي قرار دهيم، در آن صورت بايد گفت كه پيش از آغاز كردن همين ارزيابي و بررسي محدوديت هاي عقل ما نيز بايد توانايي و محدوديت هاي عقل را براي چنين پژوهش و شناختي مورد بررسي و ارزيابي قرار داده و به همين ترتيب تا بي نهايت مسئله ادامه پيدا مي كند، چراكه بررسي شناخت و قواي شناختي تنها به ياري خود آنها امكانپذير است . عبارت هگل در اينجا شايان نقل است:

كانت مي گويد نخست بايد با ابزار آشنا شويم و سپس به كاري بپردازيم كه قرار است از ابزار در آن استفاده كنيم، زيرا اگر ابزار كفايت نكند، تمام زحمتمان بيهوده خواهد بود... ، ولي وارسي معرفت فقط با عمل شناخت امكانپذير است. وارسي اين (به اصطلاح) ابزار عينا همان شناخت آن است، اما شناخت پيش از شناخت پيدا كردن همان قدر باطل است كه تصميم خردمندانه اسكولاستيكوس به خودداري از داخل شدن در آب پيش از شنا ياد گرفتن. (EL, SS10)

استدلال هگل در برابر اين نظر كانت در پديدارشناسي كاملا سرراست است: چرا ما بايد قبل از شروع تحقيق مان، نيازمند به اطميناني از اين گونه باشيم چرا نبايد پژوهشمان را شروع كنيم و ببينيم تا كجا پيش مي رويم بدين ترتيب توصيه هگل آن است كه پيش از هرگونه اعتماد به فرض طبيعي و تحقيق مقدماتي در قواي شناختي مان و بدگماني به توانايي آن، به خود همين بدگماني، بدگمان شويم.

 

۵ ) توجه به اين نكته بسيار مهم است كه هدف هگل در وهله اول مواجهه با نظر روش شناختي نقادانه است كه اين فرض را فرض طبيعي مي داند. بدين معنا كه تقدم پژوهش در طبيعت قواي شناختي مان را سرآغازي بديهي و مبتني بر عقل سليم براي هرگونه تلاش فلسفي لحاظ مي كند. به نظر مدعيان اين راي، با اين تحقيق مقدماتي مي توانيم در برابر اين خطر كه به جاي آسمان حقيقت ابرهاي خطا را درك كنيم و اين ترس كه چيزي را مفروض گرفته باشيم، خود را حفظ كنيم.

حال باتوجه به اين شواهد بر محدوديت هاي شناختي مان، به نظر معقول مي رسد كه نخست بفهميم قواي شناختي ما با چه محدوديت هايي روبه روست و پس از شناخت اين محدوديت ها سعي كنيم از قلمرو آنها پا فراتر نگذاريم. اين بيان از روش شناختي انتقادي، با استفاده از مثال خود هگل، به فردي مي ماند كه در ميانه امواج سهمگين دريا در حال غرق شدن بوده، اكنون پس از نجات از آن امواج سهمگين ضروري مي بيند كه نخست توانايي ها، امكانات و حدود خود را در شنا كردن بررسي كند تا ديگر بار به چنين حادثه اي دچار نشود. بدين ترتيب نمي توان گفت استدلال هگل دراينجا مي تواند به اين نحوه تقرير روش شناختي انتقادي ايرادي وارد كند. البته هگل در برخي آثار ديگر خود به اين ادعاي كانت كه تفكر متافيزيكي نشان دهنده محدوديت عقل در شناخت چيزي به نام شيء في نفسه است، نقدهاي جدي تر و مهمتري وارد مي سازد.

۶ ) باتوجه به آنچه بيان شد مي توان گفت كه دو اصل بنيادين فلسفه هگل يكي تاكيد بر وحدت عقل و وجود است يا همان وحدت مقام اثبات و ثبوت (به تعبير فلسفه اسلامي)، بدين معنا كه اين دو عالم با يكديگر تطابق دارند و ديگري تاكيد بر اين نكته است كه عقل آدمي (عقل انسان نوعي در سير تاريخي خود) بدون هيچ گونه كمكي از بيرون قادر است اين تطابق را كشف كند.

هگل با اصل اول صراحتا قصد دارد تا دوپارگي ميان فاعل شناسا و متعلق شناسايي كه در معرفت شناسي جديد تا آن حد مسئله دار شده است را از ميان بردارد. به نظر او پاسخ كانت مبني بر اينكه در خود عالم عين (ابژه) دوپارگي ميان پديدار و ذات معقول (شيء في نفسه) وجود دارد و شناخت عيني ما (عينيت) محدود به عالم پديدار و متصف به صفت پديداري است، قابل قبول نيست. چنين راه حلي در واقع همچنان دست ما را از عالم نفس الامر مطلق هگل، كوتاه ساخته و هگل به چيزي كمتر از اين شناخت راضي نيست.

كانت فرض كرده بود كه تعارضات عقل محض (a-ti-omies) نشان مي دهند كه قلمروهايي وجود دارند كه بر عقل ما بسته است. براي نمونه در خصوص اينكه آيا جهان متناهي يا نامتناهي است، به نظر كانت مي توان استدلالي جدلي الطرفين بيان كرد. اينكه هر دو طرف اين استدلال اثبات مي شوند، در واقع مويد اين مطلب است كه هيچ طرف آنها اثبات نمي شود. به نظر كانت تنها نتيجه گيري منطقي از اين اثبات ها آن است كه ما به پرسش هايي همچون تناهي يا عدم تناهي مكاني و زماني جهان نمي توانيم پاسخ دهيم. چنين تعارضاتي نشان دهنده ناتواني عقل آدمي در شناختن قلمرويي است كه كانت قلمرو ذات نامعقول يا شيء في نفسه مي خواند؛ قلمرويي كه براي انسان ناشناختني باقي خواهد ماند، اما هگل هرگز نمي خواهد چنين نتيجه اي بگيرد. به نظر هگل تعارضات عقل محض درواقع اثبات نمي كنند كه عقل ما محدود به قلمرو ظواهر و پديدارهاست. مهمترين و برجسته ترين اشكال هگل بر معرفت شناسي كانت نيز در همين تاكيد او بر عدم وجود شيء في نفسه خلاصه مي شود. به نظر هگل فرض شيء في نفسه خود نهايت ناسازگاري و تناقض را با خود دارد:

از يك سو ادعاي اينكه فهم تنها فرانمودها را مي شناسد و از سوي ديگر تاكيد بر اين راي كه اين شناخت، چيزي مطلق است، بدين معنا كه شناخت نمي تواند فراتر رود و اين حد طبيعي و مطلق آگاهي انساني است، در نهايت ناسازگاري با يكديگرند... فرد تنها وقتي از چيزي به عنوان يك نقص، يك حد آگاهي دارد و حتي آن را احساس مي كند كه در عين حال فراسوي آن باشد. (EL, SS60)

برخلاف راي كانت، هگل معتقد است كه عناصر و شرايط لازم براي درك و فهم اين وحدت ميان عالم وجود و عقل در درون عقل ما قرار دارد، اگرچه منظور او از عقل، عقل انسان فردي نيست، بلكه عقل انسان نوعي در بستر تاريخي خود است.

پي  نوشت ها در دفتر مجله موجود است.

 

    131 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   معرفت شناسي (55)

افراد مرتبط
●  كانت   امانوئل(67)
●  هگل   گئورگ ويلهلم فردريش(8)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:05/05/1384

تاريخ شمسی نشر:00/00/1384
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب