رابطه غربيان و مسلمانان رابطه اي ويژه است. رابطه اي كه از يك هزاره تنش و تنازع و تسلط و در عين حال گفتگو و تفاهم و آموزش متقابل تمدني و فرهنگي حكايت مي كند. در اين رابطه ويژه هم جنگ هاي سهمناك صليبي هست و هم مناسبات پيچيده سياسي و ديپلماتيك. هم استعمار هست و سلطه و هم گفتگوي نجيبانه علما و دانشمندان.
امروزه در نوشته ها و سخنراني ها و سمينارها و كنفرانس هاي برگزار شونده درباره روابط اسلام و مسلمانان با غرب و اروپا غالباً بر اين نكته تاكيد مي شود كه غربيان و از جمله اروپائيان شناخت درستي از اسلام و مسلمانان ندارند و اگر دانش و درك آنان از تمدن و فرهنگ اسلامي افزايش يابد و متقابلاً مسلمانان نيز بيشتر با فضاي انديشه ها و نگرش هاي غربي آشنا شوند. بدون شك تنش و مناقشه ميان غربيان با مسلمانان و اسلام از ميان برخواهد خاست و بدبيني و نفرت جاي خود را به ملاحظه و همزيستي و احترام متقابل و امثال آنها خواهد داد. آيا اين نگرش صحيح است؟
تصور مي كنم منصفانه نباشدكه قدرت كلام منطقي و گفتگوي متفكرانه را در حل و فصل سوء تفاهم ها و مشكلاتي كه ميان انسان ها چه افراد انسان و چه مجموعه هاي انساني اعم از گروه ها و اقوام و ملت ها و تمدن ها وجود دارد ناديده بگيريم و يا دست كم بشماريم. ترديدي نيست كه اگر انسان ها از اين توانايي ذاتي و خدادادي خود براي مفاهمه بهره نمي گرفتند دنياي بشري تفاوتي با حيات وحش نمي داشت. در واقع همه معارف ارجمند بشري محصول گفتگوي مداوم اذهان بشري در طول تاريخ است كه بصورتي انباشته و بسامان به دست ما رسيده است.
با وجود اين ، تجربه تاريخي به روشني نشان مي دهد كه مسائل و مشكلات موجود در مناسبات غربيان با اسلام و مسلمانان را نمي توان صرفاً به ناآشنايي تمدني و فرهنگي ميان اين دو حوزه نسبت داد. حتي شايد اين ادعا مطرح شود كه آشنايي و شناخت اروپائيان از مسلمانان و آئين اسلام بيش از ساير تمدن ها و فرهنگ هاي قديمي است و چه بسا همين شناخت و آگاهي عامل برخورد غير منصفانه با مسلمانان و اسلام در اروپا باشد.
جهان اسلام و جهان مسيحيت يا به عبارت ديگر مسلمانان و اروپاييان همسايگاني بسيار قديمي هستند كه بيش از هزار سال جنگ و نزاع و روابط سياسي و اقتصادي و نهادي و ديپلماتيك ميان مسيحيان اروپايي و مسلمانان برداشت هايي به نسبت پايدار در هر دو طرف نسبت به ماهيت و عملكرد طرف ديگر به وجود آورده است كه به آساني قابل تغيير و اصلاح نخواهد بود. در اين مدت طولاني دو طرف البته از يكديگر تأثيرات شگرفي پذيرفته و نگرش هاي روزبه روز عميق تر و دقيق تري نسبت به هم بدست آورده اند ولي اين تأثيرات هرگز به اندازه اي نبوده است كه بتوان انتظار داشت نوعي ادغام و يا همجوشي واقعي ميان آنها پديد آيد. برعكس برحسب يك قاعده روانشناسي اجتماعي تمايل به حفظ هويت جداگانه و يگانه اروپايي و اسلامي در هر دو تمدن و فرهنگ موجب شده است تا نزديكي و تماس هرچه بيشتر دو تمدن نوعي حالت دفاعي و ترس از ذوب شدن و قلب ماهيت در طرفين بوجود آورد و لذا امروز پس از هزار و اندي سال مراوده بي وقفه ميان جهان اسلام و مسيحيت اروپايي مي بينيم كه شديدترين اسلام هراسي (Islamophobia) در درون جوامع اروپايي مشاهده مي شود نه در آسيا و آفريقا و يا حتي در ايالات متحده آمريكا. در طول سيزده قرن روابط ميان جهان مسيحي و اسلامي در زير سايه خشونت ها و منازعات شديد اعم از حملات مسلمانان به اروپا و پيشروي آنان تا قلب فرانسه و تصرف بخش هاي عمده اي از اروپا، جنگ هاي خونبار صليبي، استعمار و سلطه طولاني و بي رحمانه غرب بر اغلب جوامع مسلمان و غارت بي محاباي ثروت هاي ملي و تضعيف حيات معنوي و فرهنگي آنان قرار داشته است و در اين عرصه تعاملات فرهنگي و علمي نيز جريان داشته و دارد كه در مقايسه با نقش عوامل ديگر جنبه تبعي و ابزاري بخود گرفته است. به نظر مي رسد اين تعاملات فرهنگي و تمدني نتوانسته است به گفتگويي منطقي و تفاهمي واقعي ميان اروپا و مسلمانان منجر شود. شايد مهمترين علت اين موضوع آن باشد كه شناخت هر چه بيشتر مسلمانان و اروپائيان از يكديگر به جاي آن كه موجب احساس نزديكي و تساهل بيشتر ميان آنها شود، روزبه روز بدبيني و بيم متقابل را دامن زده است. شايد هر دو طرف به اين تصور رسيده اند كه تمدن و فرهنگ آنها توانايي هضم و پذيرش مباني و مفاهيم بنيادي تمدن و فرهنگ ديگر را ندارد. هم اينك در بيشتر جوامع اسلامي اين تصور ريشه دوانده است كه اسلام با مباني تفكر و نگرش ليبراليسم غربي اساساً ناسازگار و متباين است و از طرف ديگر در غرب نيز ايده قابل جمع نبودن اسلام با نگرش غربي به زندگي سكه رايج است.
امروز در جوامع غربي با مسلمانان بعنوان شهروندان درجه دوم رفتار مي شود. اين موضوع چنانكه پيشتر گفتيم در اروپا بيش از هر جاي ديگر حتي آمريكا مشاهده مي شود. گذشته از ابعاد تاريخي چه عواملي در اين امر موثرند؟
واقعيت اين است كه مسلمانان در كشورهاي اروپايي اقليت بزرگي به شمار نمي آيند ولي در هر كشور بزرگ اروپايي كه زماني بخشي از آفريقا و يا آسيا را زير سلطه استعماري خود داشت اقليت هاي مسلماني از مهاجران وارد شده از همان كشورهاي مستعمره زندگي مي كنند كه بسياري از آنها وارد نسل دوم و حتي سوم شده اند. مثلا مسلمانان فرانسوي اكثرا از مهاجران الجزايري و مراكشي و امثال آنها هستند و مسلمانان انگلستان غالبا ريشه خاورميانه اي و عربي و يا پاكستاني دارند. نكته عجيب اين است كه به رغم تفاوت زياد منشاء جغرافيايي و قومي و نژادي اقليت هاي مسلمان در كشورهاي مختلف اروپايي تفاوت چنداني ميان آنها از نظر نوع برخورد با آنها در اين جوامع وجود ندارد و مشكل همه اين اقليت ها از ديدگاه جامعه شناختي يكسان است. اين مشكل يكسان همانا ناتواني و يا بي ميلي آنها به جذب و ادغام در جوامع اروپايي و ضعف سيستم اجتماعي و سياسي اين جوامع در حل و جذب و هضم اين اقليت ها و جامعه پذير كردن آنهاست. عجيب تر اينكه بر اساس مطالعات جامعه شناختي بي ميلي به ادغام در جامعه بومي در بين افراد نسل دوم و سوم مهاجران بيش از نسل اول مهاجران مسلمان است كه در گذشته وارد اين كشورها شده اند. چرا اينگونه است؟
نخستين نكته اي كه در اين زمينه بايد بدان اشاره كرد اين است كه مناسبات تاريخي اروپا با اسلام و مسلمين در طي قرن هاي گذشته همواره مناسبات با عنصري بيگانه و خارجي بوده است كه در چهره «تمدني ديگر» ، «فرهنگي ديگر» و «جهاني ديگر» خودنمايي كرده است.
در نتيجه آنچه رابطه مسلمانان و غربيان را شكل مي دهد خاطرات تلخ تاريخي مسلمانان از غرب و نگاه تحقير آميز اروپا به انسان مسلمان است. اروپاييان اتفاقاً اسلام را بخوبي مي شناسند و به همين جهت در قوانين موضوعه و سياست هاي فرهنگي خود شرايط و زمينه هاي خاصي را ايجاد كرده اند كه مسلمانان نتوانند از حقوق برابر با ديگران در جوامع اروپايي بهره مند شوند.
آگاهي اروپاييان از اسلام بسي بيش از آن است كه ما تصور مي كنيم. حداقل طي دو سده گذشته اروپاييان هزاران كتاب و دهها هزار مقاله و گزارش علني و سري در باره كليه ابعاد ريز و درشت زندگي مسلمانان و مفاهيم و ديدگاه هاي اسلامي و طرز تفكر علماي اسلام و تصورات و رفتارهاي آئيني توده هاي مردم مسلمان توليد و بازتوليد كرده اند و از اين ذخيره علمي و فرهنگي براي سياستگذاري در جهت مبارزه با اسلام و مسلمانان بهره گرفته اند.
نكته متناقض نما اينكه همين اطلاع و آگاهي گسترده و عميق است كه اروپا را نسبت به مسلمانان در حالت زنگ خطر و نگراني مداوم نگاه مي دارد. اگر در ايالات متحده كمتر از دو دهه است كه نگرش منفي و تعصب آميز به مسلمين رشد كرده و در پي رويداد يازدهم سپتامبر به اوج خود رسيده است در اروپا اين نگرش منفي و متعصبانه ريشه اي هزار ساله دارد.