باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 19 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فرهنگ‌ و روابط‌ بين‌الملل‌
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: رضا - داوري اردکاني

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

عنوان‌ فرهنگي‌ و روابط‌ بين‌الملل‌ قدري‌ مبهم‌ است‌ و اگر در ذيل‌ اين‌ عنوان‌، از روابط‌ فرهنگي‌ ميان‌ ملل‌ و تبادل‌ و تهاجم‌ فرهنگي‌ بحث‌ شود، بي‌وجه‌ و بي‌ مناسبت‌ نيست‌. همچنين‌ ممكن‌ است‌ مسئله‌ به‌ اين‌ صورت‌ مطرح‌ شود كه‌ فرهنگ‌ در روابط‌ بين‌الملل‌ چه‌ اثري‌ دارد يا اينكه‌ قوام‌ روابط‌ بين‌الملل‌ به‌ چيست‌ و آنچه‌ اكنون‌ به‌ نام‌ روابط‌ بين‌الملل‌ خوانده‌ مي‌ شود چه‌ سوابق‌ داشته‌ و در چه‌ شرايطي‌ پديد آمده‌ است‌. اولين‌ كاري‌ كه‌ در اين‌ مقام‌ بايد كرد روشن‌ كردن‌ طرح‌ مسئله‌ است‌. هيچ‌ يك‌ از تعابير و الفاظ‌ «روابط‌ بين‌الملل‌» و «فرهنگ‌» برخلاف‌ آنچه‌ در ظاهر به‌ نظر مي‌آيد، معناي‌ صريح‌ و روشن‌ ندارند و بايد پرسيد كه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ به‌ اين‌ مفاهيم‌ صراحت‌ و روشني‌ بخشيد. 

اگر فرهنگ‌ را امري‌ مجزا و منفك‌ از تاريخ‌ و موجودي‌ در رديف‌ ديگر موجودات‌ متعلق‌ به‌ عالم‌ هر روزي‌ بدانيم‌ در رفع‌ ابهام‌ توفيق‌ به‌ دست‌ نمي‌آوريم‌. زيرا با اين‌ كار از حقيقت‌ فرهنگ‌ دور شده‌ايم‌. مي‌دانيد چرا اين‌ همه‌ اختلاف‌ در بيان‌ و تعريف‌ فرهنگ‌ وجود دارد؟ زيرا هر يك‌ از صاحبان‌ تعريف‌ فرهنگ‌ را در يكي‌ از مظاهر آن‌ ديده‌ و شايد هم‌ توجه‌ نداشته‌ است‌ كه‌ اين‌ موجود در مظهر ديگر به‌ صورتي‌ متفاوت‌ ظاهر مي‌شود. اين‌ اختلاف‌ يك‌ امر طبيعي‌ است‌ و نبايد انتظار و توقع‌ داشت‌ كه‌ روزي‌ به‌ اتفاق‌ رأي‌ و نظر بينجامد، زيرا فرهنگ‌ همواره‌ در چيزي‌ ظهور مي‌كند و در هر جا و در هر چه‌ ظهور كند، نسبت‌ به‌ آنجا و آن‌ چيز به‌ صورتي‌ خاص‌ ظاهر مي‌شود. 

اگر اين‌ معني‌ را در نسبت‌ ميان‌ فرهنگ‌ و روابط‌ بين‌الملل‌ منظور كنيم‌. نمي‌توانيم‌ فرهنگ‌ متعلق‌ به‌ روابط‌ بين‌الملل‌ را جدا و مفارق‌ از آن‌ ببينيم‌، اما ممكن‌ است‌ في‌المثل‌ كسي‌ بپرسد كه‌ فرهنگ‌ مسيحي‌ يا اسلامي‌ در روابط‌ بين‌الملل‌ چه‌ اثري‌ داشته‌ يا دارد. براي‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ اين‌ پرسش‌ بايد ببينيم‌ «روابط‌ بين‌الملل‌» يعني‌ چه‌ اثري‌ داشته‌ يا دارد. براي‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ اين‌ پرسش‌ بايد ببينيم‌ «روابط‌ بين‌ الملل‌» يعني‌ چه‌ و ظاهراً اين‌ پرسش‌ پرستشي‌ ساده‌ و حتي‌ زائد است‌، زيرا معني‌ روابط‌ بين‌الملل‌ را همه‌ مي‌دانند اقوام‌ و ملتها از قديم‌ با هم‌ رفت‌ و آمد داد و ستد دوستي‌ و دشمني‌ و صلح‌ و جنگ‌ داشته‌اند و معارف‌ و عقايد و علوم‌ از سرزميني‌ به‌ سرزمينهاي‌ ديگر و از زباني‌ به‌ زبانهاي‌ ديگر منتقل‌ مي‌شده‌ است‌. اشاره‌ به‌ بعضي‌ مصاديق‌ اين‌ قبيل‌ روابط‌ از دو جهت‌ لازم‌ است‌: يكي‌ اينكه‌ بدانيم‌ روابط‌ در عالم‌ قديم‌ هم‌ پيچيده‌ بوده‌ و ديگر اينكه‌ «روابط‌ اقوام‌» با «روابط‌ بين‌الملل‌» به‌ معني‌ اصطلاحي‌ آن‌، يكي‌ نيست‌. 

چنان‌ كه‌ گفته‌ شد اقوام‌ و كشورها از وقتي‌ پديد آمده‌اند، بعضي‌ با بعضي‌ روابط‌ دوستي‌ و دشمني‌ داشته‌اند و اين‌ روابط‌ را در حدود سياست‌ و جنگ‌ و غلبه‌ نبايد محدود دانست‌. اصلاً تمام‌ جنگها براي‌ غلبه‌ يا صرفاً براي‌ غلبه‌ نبوده‌ است‌. «شاهنامة‌» فردوسي‌ بيشتر جنگها، جنگ‌ ميان‌ خير و شر و گاهي‌ جنگ‌ ميان‌ دو خير است‌. جنگ‌ ايران‌ و توران‌ صرفاً بر اثر اختلافات‌ سياسي‌ نيست‌، بلكه‌ جنگ‌، جنگ‌ نور و ظلمت‌ و حق‌ و باطل‌ است‌. اصلاً تا قومي‌ داعيه‌ نداشته‌ باشد به‌ جنگ‌ بر نمي‌خيزد، اما اين‌ داعيه‌ را با فرهنگ‌ نبايد اشتباه‌ كرد. داعيه‌ گاهي‌ در يك‌ فرهنگ‌ ظهور مي‌كند چنان‌ كه‌ يونانيان‌ در فرهنگ‌ و با فرهنگ‌ خود خود را از اقوام‌ ديگر ممتاز مي‌ديدند و مدعي‌ برتري‌ بودند؛ اما مغولان‌ كه‌ به‌ غرب‌ هجوم‌ كردند و تا اروپا پيش‌ رفتند و مدتها در ايران‌ حكومت‌ كردند، انگيزه‌ و داعيه‌شان‌ از جهانگيري‌شان‌ جدا نبود و شايد بهتر آن‌ باشد كه‌ بگوييم‌ عين‌ آن‌ بود، چنان‌ كه‌ دستور عملشان‌ سعني‌ «ياساي‌ چنگيزي‌» نيز با تأسيس‌ مغولستان‌ بزرگ‌ پديد آمد. از اين‌ گذشته‌، ياساي‌ چنگيزي‌ فرهنگ‌ نبود و مغولان‌ به‌ چيزي‌ بيش‌ از آن‌ نياز داشتند. شايد حتي‌ بتوان‌ گفت‌ كه‌ آنها در طلب‌ فرهنگ‌ بودند و خيلي‌ زود در عالم‌ اسلام‌ و در ايران‌ آن‌ را يافتند و بعضي‌ از آنان‌ صاحب‌ فرهنگ‌ و مروج‌ آن‌ شدند. 

يك‌ مثال‌ ديگر بياورم‌: دارمستتر، ايران‌ شناس‌ نامدار، در جايي‌ نوشته‌ است‌ كه‌ اسكندر مي‌خواست‌ ايران‌ را يوناني‌ كند، اما يونان‌ را ايراني‌ كرد. ما نمي‌دانيم‌ آيا واقعاً اسكندر مي‌خواسته‌ است‌ ايران‌ را يوناني‌ كند يا نه‌ زيرا يونانيان‌ ديگر اقوام‌ را شايسته‌ برخورداري‌ از فرهنگ‌ هلني‌ نمي‌دانستند كاري‌ به‌ منشا و معني‌ و مقصود سخن‌ دارمستتر نداشته‌ باشيم‌. حتي‌ اگر دارمستتر چنين‌ سخني‌ نگفته‌ بود، ما نمي‌توانستيم‌ در اين‌ نكته‌ ترديد كنيم‌ كه‌ جهانگشاي‌ مقدوني‌ و سرداران‌ و جانشينان‌ او به‌ هر حال‌ حاملان‌ فرهنگ‌ يوناني‌ بوده‌اند و گروهي‌ از آنان‌ كه‌ به‌ نام‌ سلوكي‌ها در ايران‌ حكومت‌ كردند، ايراني‌ شدند. شايد نظر دارمستتر هم‌ به‌ همين‌ معني‌ بوده‌ است‌. 

البته‌ صورت‌هاي‌ ديگري‌ از روابط‌ فرهنگي‌ ميان‌ اقوام‌ نيز وجود داشته‌ است‌. فلسفة‌ يونان‌ به‌ روم‌ و مصر و ايران‌ منتقل‌ شد و از ايران‌ از طريق‌ بيزانس‌، با بي‌واسطه‌ و به‌ نحو مستقيم‌ به‌ اروپا برده‌ شد. ايراني‌ها نه‌ فقط‌ به‌ يونان‌، بلكه‌ به‌ چين‌ و هند هم‌ توجه‌ داشتند. ابوريحان‌ به‌ هند رفت‌ و با زبان‌ و ادب‌ و فرهنگ‌ و عقايد و علوم‌ و دين‌ و هندوان‌ آشنا شد و اين‌ همه‌ را در كتاب‌ بسيار مهمي‌ گرد آورد. در عصر صفوي‌ نيز ميرابوالقاسم‌ فندرسكي‌ سعي‌ ابوريحان‌ را تجديد و در مواردي‌ تكميل‌ كرد. لشكركشي‌ محمود غزنوي‌ و نادرشاه‌ افشار، هر چند با نيت‌ غلبه‌ صورت‌ گرفته‌ باشد، منشا آثار مهم‌ فرهنگي‌ بوده‌ است‌. با اين‌ لشكركشي‌ها، اسلام‌ و زبان‌ فارسي‌ به‌ هند راه‌ يافت‌ و در آنجا مقبول‌ قرار گرفت‌، تا آنجا كه‌ زبان‌ فارسي‌، زبان‌ ادب‌ و فرهنگ‌ اسلامي‌ در شبه‌ قاره‌ هندوستان‌ شد. 

منتهي‌ اينها كه‌ ذكر شد مثال‌ نسبت‌ و رابطه‌ ميان‌ اقوام‌ و كشورها در گذشته‌ بود و شايد به‌ اين‌ جهت‌ در ذيل‌ عنوان‌ كلي‌ «روابط‌ بين‌الملل‌» قرار نگيرد. اگر به‌ كتب‌ تخصصي‌ روابط‌ بين‌الملل‌ رجوع‌ كنيم‌ مي‌بينيم‌ به‌ نظر غالب‌ نويسندگان‌ آن‌ كتب‌، تاريخ‌ روابط‌ بين‌الملل‌ از زماني‌ آغاز مي‌شود كه‌ در اروپا و در ديگر مناطق‌ جهان‌ «دولت‌ها و حكومتهاي‌ ملي‌» تأسيس‌ شد. اين‌ سخن‌ در ظاهر با شواهدي‌ كه‌ ذكر كرديم‌ بي‌ وجه‌ و نادرست‌ به‌ نظر مي‌رسد. زيرا اقوام‌ و حكومتها از همان‌ زمان‌ كه‌ به‌ وجود آمده‌اند با يكديگر نزاع‌ و كشمكش‌ و دوستي‌ و اتحاد و داد و ستد داشته‌اند و اگر اين‌ طوور است‌ پس‌ چگونه‌ مي‌توان‌ روابط‌ بين‌الملل‌ را يك‌ امر تازه‌ و متعلق‌ به‌ دورة‌ جديد تاريخ‌ دانست‌؟ آنچه‌ تاكنون‌ گفته‌ شد اين‌ بود كه‌ در گذشته‌ بعضي‌ حكومتها و كشورها با بعضي‌ ديگر روابط‌ داشته‌اند و اين‌ روابط‌ روابط‌ صرف‌ سياسي‌ و نظامي‌ و اقتصادي‌ نبوده‌ است‌ و اصولاً در سابق‌، اين‌ شئون‌ از يكديگر، و بخصوص‌ از عقايد فرهنگ‌، به‌ دشواري‌ تفكيك‌ مي‌شد. ولي‌ به‌ هر حال‌ روابط‌ ايران‌ و يونان‌ و ايران‌ و روم‌ هر چه‌ بود. صورتي‌ از روابط‌ بين‌الملل‌ نبود، زيرا تاريخ‌ «تاريخ‌ جهان‌» نبود. روابط‌ بين‌الملل‌ از وقتي‌ به‌ وجود آمد كه‌ طرح‌ «تاريخ‌ جهان‌» ريخته‌ شد. 

اول‌ گفتيم‌ كه‌ روابط‌ بين‌الملل‌ با پيدايش‌ ملتها و حكومتهاي‌ ملي‌ مقارن‌ بود و اكنون‌ مي‌گوييم‌ كه‌ اين‌ روابط‌ با طرح‌ تاريخ‌ جهان‌ قوام‌ يافته‌ است‌. مگر ميان‌ طرح‌ تاريخ‌ جهان‌ و پيدايش‌ حكومتهاي‌ ملي‌ چه‌ مناسبت‌ وجود دارد؟ در ظاهر جدايي‌ طلبي‌ ملي‌ و استقلال‌ از كلسيا را نمي‌توان‌ ورود در تاريخ‌ جهان‌ دانست‌. يكي‌ از جامعه‌شناسان‌ فرانسوي‌ در آستانة‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ نوشت‌ كه‌ پرچم‌ جاي‌ صليب‌ را گرفته‌ است‌ ـ اگر چه‌ اين‌ حادثه‌ خيلي‌ زودتر اتفاق‌ افتاده‌ بود. آيا قوتي‌ پرچم‌ جاي‌ صليب‌ را گرفت‌، اختلافهاي‌ تازه‌ به‌ وجود نيامد يا اختلافهاي‌ كهن‌ شدت‌ پيدا نكرد؟ چگونه‌ ممكن‌ است‌ مليت‌ جاي‌ مسيحيت‌ را بگيرد و با اين‌ واقعه‌، يعني‌ دور شدن‌ از چيزي‌ كه‌ وجه‌ اتحاد بود، ورود به‌ تاريخ‌ واحد جهاني‌ آغاز شود؟ 

مسئله‌ چندان‌ دشوار نيست‌؛ اكنون‌ ديگر مي‌توانيم‌ به‌ اين‌ قبيل‌ پرسش‌ها پاسخ‌ دهيم‌. در بعضي‌ تاريخهاي‌ گذشته‌، و بخصوص‌ در دين‌ پذيرفته‌ و حتي‌ تعليم‌ مي‌شد كه‌ مردمان‌ از جهت‌ رنگ‌ پوست‌ و تعلق‌ به‌ قوم‌ معين‌ و از حيث‌ نحوة‌ زندگي‌، امتياز بر يكديگر ندارند و بيان‌ مطلب‌ اين‌ بود كه‌ همه‌ از منشا واحدند و پروردگار واحد دارند؛ اما از قرن‌ هجدهم‌، «خرد» جاي‌ «سنت‌» را گرفت‌ و يك‌ صورت‌ مثالي‌ از بشر و زندگي‌ بشري‌ به‌ وجود آمد كه‌ تاريخ‌ مي‌بايست‌ در جهت‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ آن‌ سير كند. انقلاب‌ فرانسه‌ راه‌ تاريخ‌ را باز كرد. با انقلاب‌ فرانسه‌ در عين‌ حال‌ كه‌ ناسيوناليسم‌ فرانسوي‌ و ناسيوناليسم‌ اروپايي‌ نضج‌ گرفت‌، تصويري‌ از عالم‌ و آدم‌ فراروي‌ اروپاييان‌ قرار گرفت‌ كه‌ همه‌ مي‌بايست‌ به‌ سمت‌ آن‌ بروند و اگر نمي‌رفتند. يا نمي‌توانستند بروند از دايرة‌ آدميت‌ و فرهنگ‌ خارج‌ بودند و ديگر تاريخ‌ نداشتند. زمام‌ امور اين‌ تاريخ‌ واحد را منورالفكر قرن‌ هجدهم‌ به‌ دست‌ داشت‌ و او بود كه‌ آن‌ را به‌ دست‌ «انقلابي‌» سپرد و ديري‌ نگذشت‌ كه‌ نژاد سفيد اروپايي‌ و پرولتاريا پرچم‌ رسالت‌ و مأموريت‌ تاريخ‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ و سپس‌ روشنفكران‌ سخنگوي‌ آينده‌ و تاريخ‌ شدند و اكنون‌ كه‌ روشنفكري‌ گرفتار بحران‌ شديد شده‌ است‌، استراتژها ميدان‌دار شده‌اند. 

در طرح‌ تاريخ‌ جهان‌ و با پذيرش‌ ايدئال‌ قرن‌ هجدهم‌ به‌ عنوان‌ كمال‌ مطلوب‌ و مسير تاريخ‌ بشر، به‌ طور كلي‌ غلبة‌ غرب‌ و صورتهاي‌ مختلف‌ استعمار نيز توجيه‌ شد. اگر مثال‌ بشر بشر غربي‌ است‌ و تاريخ‌ بشر راهي‌ است‌ كه‌ غرب‌ در آن‌ رفته‌ است‌ و مي‌رود. همه‌ بايد ولايت‌ غرب‌ را بپذيرند، زيرا آنهاي‌ ديگر تاريخ‌ ندارند. تاريخ‌، تاريخ‌ جهان‌ است‌ و اين‌ تاريخ‌ نظمي‌ دارد كه‌ از آن‌ مي‌توان‌ به‌ نام‌ «روابط‌ بين‌الملل‌» تعبير كرد. منتهي‌ در بازي‌ روابط‌ بين‌الملل‌ هر يك‌ از كشورها جايي‌ دارند و بايد از قواعد بازي‌ متابعت‌ كنند. قدرتها هم‌ در اين‌ ميدان‌ بازي‌ به‌ وجود مي‌آيند و از هم‌ مي‌پاشند يا جا به‌ جا مي‌شوند. پرسش‌ مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ نظام‌ چگونه‌ پديد آمده‌ و ساخته‌ و پرداخته‌ دست‌ كدام‌ قدرت‌ است‌ و آيا اصولاً يك‌ قدرت‌ سياسي‌ مي‌تواند قواعد بازي‌ نظم‌ جهاني‌ و روابط‌ بين‌الملل‌ را املا كند. 

اگر بپذيريم‌ كه‌ روابط‌ بين‌الملل‌ به‌ معني‌ خاص‌ آن‌ از پايان‌ قرن‌ هجدهم‌ به‌ وجود آمده‌ و مركز و محور اين‌ روابط‌ نيز در غرب‌ قرار داشته‌ است‌. بايد جاي‌ استثمار و استعمار تو را در اين‌ روابط‌ معين‌ كنيم‌ زيرا از همان‌ زمان‌ قدرت‌ غرب‌ قدرت‌ استعماري‌ بوده‌ است‌. مشكل‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ نظم‌ جهاني‌ با انقلاب‌ پديد آمده‌ بود و انقلاب‌، انقلاب‌ ضد استبدادي‌ و براي‌ برقراري‌ آزادي‌، برادري‌ و برابري‌ بود. اگر چنين‌ بود پس‌ چگونه‌ فرزندان‌ چنين‌ انقلابي‌ اقوام‌ ديگر را در بند رقيت‌ استعماري‌ مي‌كشيدند؟ آيا آنها در دعوي‌ آزادي‌ خواهي‌ خود صادق‌ نبودند؟ 

آسان‌ترين‌ پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ بگوييم‌ غرب‌ آزادي‌ را براي‌ خود مي‌خواسته‌ و اين‌ آزادي‌ را با غارت‌ اقوام‌ و سرزمينهاي‌ ديگر حفظ‌ مي‌كرده‌ است‌. ماركس‌ كه‌ سرمايه‌داري‌ را نظامي‌ مي‌دانست‌ كه‌ در ان‌ همه‌ چيز بشر در معرض‌ بيع‌ و شري‌ قرار گرفته‌ است‌، در استعمار اثر تمدن‌ بخشي‌ مي‌ديد و آن‌ را وسيله‌ نزديك‌ كردن‌ «وحشيان‌» و «دزدان‌ دريايي‌» به‌ طريق‌ ترقي‌ مي‌دانست‌ و يكي‌ از اخلاف‌ معاصر او يعني‌ يورگن‌ هابرماس‌، معتقد است‌ كه‌ ما هنوز در راه‌ تحقق‌ ايدئالهاي‌ قرن‌ هجدهم‌ هستيم‌. اين‌ سيستم‌ عقلي‌ و عقلانيتي‌ كه‌ بشر را با عالم‌ بشري‌ بيگانه‌ كرده‌ است‌ تنها يك‌ صورت‌ عقل‌ است‌ كه‌ منورالفكران‌ قرن‌ هجدهم‌ آن‌ را يافته‌ بودند؛ صورت‌ ديگر آن‌ ـ كه‌ عقل‌ آزادي‌ بخش‌ باشد ـ در راه‌ است‌ و بايد از طريق‌ بحث‌ آزاد تحقق‌ يابد. هابرماس‌ مي‌تواند استعمار را به‌ حساب‌ عقل‌ افزاري‌ و شأن‌ استخدام‌گر عقل‌ بگذرد، اما علاقه‌اي‌ به‌ اين‌ قبيل‌ مسائل‌ ندارد. 

من‌ راي‌ ماركس‌ را در باب‌ استعمار نقل‌ كردم‌ كه‌ از پيش‌ پاسخي‌ داده‌ باشم‌ به‌ كساني‌ كه‌ ممكن‌ است‌ بگويند استعمار ربطي‌ به‌ علايق‌ آزادي‌ خواهي‌ ندارد بلكه‌ از لوازم‌ نظام‌ اقتصادي‌ عالم‌ جديد بوده‌ است‌. صفت‌ اقتصادي‌ استعمار را نمي‌توان‌ انكار كرد اما اگر بريتانيايي‌ و اروپايي‌ خود را لايق‌ آزادي‌ و آفريقايي‌ و هندي‌ را محتاج‌ قيم‌ و صاحب‌ نمي‌دانست‌، چگونه‌ استعمار در نظر اروپاييان‌ معتقد به‌ آزادي‌ موجه‌ مي‌شد و مشروعيت‌ مي‌يافت‌؟ 

قبلاً اشاره‌ كردم‌ كه‌ نظام‌ روابط‌ بين‌الملل‌ با اين‌ تلق‌ قوام‌ يافت‌ كه‌ اروپا از مرحله‌ كودكي‌ گذشته‌ و واجد قوه‌ تصرف‌ و تملك‌ شده‌ است‌ و آنها كه‌ هنوز صغيرند بايد قيم‌ و سرپرست‌ داشته‌ ب‌ اشند. استعمار هم‌ بر اين‌ مبنا پديد آمد و استوار شد و پيدايش‌ و بسط‌ پژوهش‌هاي‌ تاريخي‌ و مطالعات‌ شرق‌شناسي‌ و ايدئولوژي‌هاي‌ مروج‌ برتري‌ نژاد اروپايي‌ نيز با اين‌ حادثه‌ مقارن‌ و ملازم‌ بودند و در مشروعيت‌ بخشيدن‌ به‌ آن‌ دخالت‌ تام‌ داشتند. در حقيقت‌، عقل‌ و آزادي‌ و استعمار در غرب‌ چيزهايي‌ مستقل‌ و جدا افتاده‌ نبود كه‌ اتفاقاً در كنار هم‌ قرار گرفته‌ باشد؛ عقلي‌ كه‌ در غرب‌ اصالت‌ يافت‌، آزادي‌ و استعمار را با خود آورد و چون‌ اين‌ عقل‌ به‌ نهايت‌ خود رسيد آزادي‌ و استعمار هر دو در يك‌ مرحله‌ بحراني‌ وارد شدند. اكنون‌ ديگر نه‌ آزادي‌ غربي‌ آينده‌ دارد و نه‌ استعمار هابرماس‌ بيهوده‌ منتظر است‌ كه‌ آزادي‌ ديگري‌ كه‌ هنوز در عقل‌ قرن‌ هجدهم‌ بالقوه‌ باقي‌ مانده‌ است‌ در آينده‌ بروز و ظهور كند اين‌ آرزو وجهي‌ از قبول‌ منطق‌ منورالفكري‌ است‌ و اتفاقاً عجيب‌ اين‌ است‌ كه‌ او مي‌خواهد آزادي‌ حقيقي‌ در همين‌ نظمي‌ كه‌ او آن‌ را مورد نقادي‌ قرار داده‌ است‌ پديد آيد. 

در طي‌ دويست‌ سال‌ اخير تنها معدودي‌ مثل‌ ماركس‌ متعرض‌ اساس‌ نظم‌ جديد شدند و طرح‌ انقلاب‌ در انداختند. اما آنه‌ هم‌ در تشخيص‌ اساس‌ در قرن‌ نوزدهم‌ و اوايل‌ قرن‌ بيستم‌ اشتباه‌ كردند و آرا و نظرياتشان‌ در حد انتقاد از غرب‌ محدود ماند. البته‌ پيروان‌ ماركس‌ اين‌ نكته‌ را در نيافتند و اگر چه‌ سوداي‌ انقلاب‌ و كمونيسم‌ و جامعه‌ بي‌ طبقه‌ آثار سياسي‌ در جهان‌ به‌ بار آورد، اما نظم‌ جهان‌ و روابط‌ بين‌الملل‌ با آن‌ دگرگون‌ نشد. انقلاب‌ اكتبر گر چه‌ تا اين‌ اواخر داعية‌ تأسيس‌ نظم‌ جديد داشت‌ و استالين‌ در كتاب‌ «قانون‌ اساسي‌ سوسياليسم‌» پيش‌بيني‌ كرد كه‌ در دهه‌ 1980 كمونيسم‌ برقرار خواهد شد و شعار «از هر كس‌ به‌ انداز تواناييش‌ و به‌ هركس‌ به‌ اندازة‌ نيازش‌» تحقق‌ خواهد يافت‌. اما در واقع‌ اثر جز اين‌ نداشت‌ كه‌ شوروي‌ به‌ عنوان‌ رقيب‌ در بازي‌ روابط‌ بين‌الملل‌ وارد شود. شوروي‌ نمي‌توانست‌ اساس‌ نظم‌ ديگري‌ بگذارد اما آنهايي‌ كه‌ انقراض‌ كمونيسم‌ در شرق‌ و شمال‌ اروپا و شمال‌ آسيا را شكست‌ در برابر نظام‌ غربي‌ مي‌دانند نيز متوجه‌ نسيتند كه‌ اين‌ شكست‌ همان‌ گاه‌ روي‌ داد كه‌ آشكار شد نه‌ فقط‌ بلشويسم‌ بلكه‌ ماركسسيسم‌ به‌ طور كل‌ در مقابل‌ نظمي‌ كه‌ از قرن‌ هجدهم‌ پديد آمده‌ بود قرار ندارد. ماركس‌ صرفا مشكلي‌ در راه‌ تحقق‌ ايده‌هاي‌ منورالفكري‌ ديده‌ بود و در رفع‌ آن‌ مي‌كوشيد هر چند كه‌ نظام‌ شوروي‌ نمي‌توانست‌ آن‌ مشكل‌ و بحران‌ را رفع‌ كند. هنوز نظام‌ شوروي‌ از هم‌ نپاشيده‌ بود كه‌ بعضي‌ از علماي‌ علوم‌ اجتماعي‌ غرب‌ نظام‌ موجود را «نظام‌ سرمايه‌داري‌ جهاني‌» مي‌خواندند و البته‌ شوروي‌ هم‌ در اين‌ نظام‌ سهمي‌ داشت‌. 

ممكن‌ است‌ بگويند با اين‌ نظر غرب‌ يك‌ قدرت‌ شكست‌ ناپذير قلمداد مي‌شود كه‌ همه‌ بايد در برابر قهر آن‌ تسليم‌ شوند اما حاصل‌ آنچه‌ در اينجا گفته‌ شده‌ اين‌ است‌ كه‌ غرب‌ هم‌ اكنون‌ شكست‌ خورده‌ است‌. غرب‌ حتي‌ در بهترين‌ دوران‌ تاريخ‌ خود بدون‌ كابوس‌ به‌ سر نبرده‌ است‌؛ غرب‌ كابوس‌ را در درون‌ خود مي‌پرورده‌ است‌. از 1848 تا 1917، انقلاب‌ و شبح‌ كمونيسم‌ كابوس‌ غرب‌ بود. با انقلاب‌ بلشويك‌ها، خواب‌ پريشان‌ غرب‌ به‌ صورتي‌ تعبير شد و بعد نوبت‌ به‌ ناسيونال‌ ـ سوسياليسم‌ رسيد كه‌ دملي‌ بر پيشاني‌ غرب‌ بود و حتي‌ وقتي‌ جنگ‌ دوم‌ جهاني‌ با شكست‌ آلمان‌ و ژاپن‌ پايان‌ يافت‌. نگراني‌ غرب‌ رفع‌ نشد بعد هم‌ نهضت‌هاي‌ ملي‌ و ضد استعماري‌ كه‌ به‌ ايدئولوژي‌ ناسيوناليسم‌ متكي‌ بودند خواب‌ غرب‌ را پريشان‌تر كردند و اينكه‌ دين‌ ماية‌ اضطراب‌ و نگراني‌ آن‌ است‌. 

باز مي‌گويند مگر غرب‌ تمام‌ اين‌ مشكلات‌ و نگراني‌ها را از سر راه‌ برنداشته‌ و رفع‌ نكرده‌ است‌. گر چه‌ خاصيت‌ و صفت‌ نظم‌ جهاني‌ موجود اين‌ است‌ كه‌ هر مخالفتي‌ را در خود هضم‌ و حل‌ مي‌كند، اما اين‌ امر تا وقتي‌ مسير است‌ كه‌ در اساس‌ آن‌ رخنه‌ و تزلزلي‌ وارد نشده‌ باشد. وقتي‌ نهضت‌هاي‌ ضد استعماري‌ اوج‌ گرفت‌، يك‌ مورخ‌ انگليسي‌ نوشت‌: 

شايد بهتر آن‌ باشد كه‌ ... اروپاي‌ غربي‌ ـ يا حتي‌ ملتهاي‌ سفيد پوست‌ به‌ طور كلي‌ ـ از سيطره‌ بر جهان‌ روزگار معاصر دست‌ بكشند ... دنياي‌ خارج‌ از اروپا ياد گرفته‌ كه‌ چگونه‌ با ماشينهاي‌ ما كنار بيايد؛ ] اما [ هنوز بايد بر انديشه‌هاي‌ ما نيز راه‌ يابد. كمترين‌ حاصلش‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ كار و وظيفه‌ تا پنجاه‌ سال‌ آينده‌ منافع‌ و اشتغال‌ فراهم‌ خواهد آورد. و اين‌ همه‌ بهتر از آن‌ است‌ كه‌ با انسان‌ قرون‌ وسطايي‌ كه‌ در سال‌ 1000 ميلادي‌ پايان‌ جهان‌ را انتظار مي‌كشيد به‌ رقابت‌ برخيزيم‌، و در انديشه‌ و تأمل‌ نوميدانه‌ فاجعه‌اي‌ همگاني‌ بنشينيم‌ كه‌ شايد پيش‌ از سال‌ 2001 از راه‌ برسد. 

اين‌ چند جمله‌، آخرين‌ جملات‌ كتاب‌ «عظمت‌ و انحطاط‌ اروپا» اثر جي‌. پي‌. تيلر است‌ . يك‌ بار ديگر عبارت‌ را بخوانيد تا دريابيد كه‌ مورخ‌ انگليسي‌ چه‌ نگراني‌ بزرگي‌ دارد و چه‌ راه‌ حلي‌ پيش‌ پاي‌ غرب‌ مي‌گذارد. مورخ‌ معاصر خطاب‌ به‌ غرب‌ مي‌گويد بياييد از خر شيطان‌ پياده‌ شويم‌ و همه‌ عالم‌ را با انديشه‌ و فرهنگ‌ خود آشنا كنيم‌ و آنها را با خود شريك‌ سازيم‌ تا عالمي‌ بيرون‌ از عالم‌ غربي‌ باقي‌ نماند كه‌ موجوديت‌ ما را به‌ خطر اندازد! اين‌ مورخ‌ به‌ صراحت‌ مي‌گويد: «مگذاريد مردم‌ مناطق‌ آسيا و آمريكاي‌ لاتين‌ و آفريقا قرون‌ وسطايي‌ باقي‌ بمانند. آنها را در عصر جديد وارد سازد.» غرب‌ كم‌ و بيش‌ اين‌ نصيحت‌ را گوش‌ كرده‌ است‌؛ اما اكنون‌ شايد ديگر وقتي‌ براي‌ به‌ كار بستن‌ اين‌ اندرز باقي‌ نمانده‌ باشد. 

در ميان‌ علماي‌ علوم‌ اجتماعي‌ و انساني‌ غرب‌، كساني‌ فكر مي‌كنند كه‌ تا اساس‌ و بنيان‌ تاريخ‌ فعلي‌ غرب‌ مورد تعرض‌ قرار نگيرد و سست‌ نشود، نظام‌ موجود باقي‌ خواهد ماند. به‌ نظر اينان‌، در قرن‌ شانزدهم‌ در اروپا نظامي‌ پديد آمد كه‌ در قرون‌ هجده‌ و نوزده‌ بسط‌ يافته‌ و به‌ تدريج‌ بر سراسر روي‌ زمين‌ تسلط‌ يافته‌ است‌. در اين‌ نظام‌، ديگر اقتصاد مستقل‌ وجود ندارد بلكه‌ هر كشوري‌ جزئي‌ از سيستم‌ اقتصاد جهاني‌ است‌. از اين‌ بيان‌ بر مي‌آيد كه‌ غرب‌ در صورت‌ و هيئت‌ اقتصاد و تكنولوژيك‌ در سراسر عالم‌ منتشر شده‌ است‌ گويي‌ موجوديت‌ آن‌ به‌ تكنولوژي‌ و اقتصاد تحويل‌ شده‌ است‌. به‌ اين‌ جهت‌ عدة‌ ديگري‌ از محققان‌ مي‌گويند ديگر هيچ‌ قومي‌ نمي‌تواند در فرهنگ‌ اروپايي‌ و تجدد سهيم‌ شود. تأكيد اين‌ سخن‌ بيشتر بر اين‌ است‌ كه‌ فرهنگ‌ تجدد ديگر نيروي‌ بسط‌ و انتشار ندارد و اين‌ آغاز انديشه‌ پست‌ مدرنا ست‌. 

در اين‌ دوران‌، روابط‌ بين‌الملل‌ دستخوش‌ بحران‌ و دچار تزلزل‌ است‌. نظم‌ نوين‌ جهاني‌ را هيچ‌ كس‌ جدي‌ نگرفته‌ است‌. حتي‌ كيسينجر و برژينسكي‌ گفته‌اند كه‌ معني‌ نظم‌ نوين‌ جهاني‌ را نمي‌دانند. نظم‌ نوين‌ جهاني‌ نه‌ فقط‌ مبناي‌ فكري‌ و فلسفي‌ ندارد بلكه‌ مشتي‌ الفاظ‌ تو خالي‌ و الفاظي‌ تبليغاتي‌ است‌. جورج‌ اورول‌ زمانه‌اي‌ را وصف‌ كرده‌ بود كه‌ در آن‌ جنگ‌ صلح‌ است‌ و ظلم‌ را عدل‌ مي‌خوانند. اكنون‌ نظم‌ نوين‌ جهاني‌ را بر چهار پايه‌ قرار داده‌اند كه‌ يكي‌ از آنها عدالت‌ است‌، يعني‌ آمريكا با ديگران‌ بر اساس‌ عدالت‌ رفتار مي‌كند! وقتي‌ دروغ‌ در زبان‌ خانه‌ مي‌كند، هيچ‌ رابطه‌ و نسبتي‌ نسبت‌ طبيعي‌ و سالم‌ نيست‌ و البته‌ كه‌ در بنيان‌ روابط‌ بين‌الملل‌ نيز سستي‌ و تزلزل‌ راه‌ مي‌يابد. 

به‌ اشاره‌ گفتيم‌ كه‌ اساس‌ روابط‌ بين‌الملل‌ در تفكر قرن‌ هجدهم‌ و نوزدهم‌ نهاده‌ شده‌ و استحكام‌ يافته‌ است‌ اما نظم‌ موجود هيچ‌ پشتوانه‌اي‌ در تفكر ندارد. حتي‌ فيلسوفاني‌ كه‌ مي‌خواهند از وضع‌ موجود دفاع‌ كنند، در تفكر خود اساسي‌ براي‌ اين‌ وضع‌ نمي‌يابند چنان‌ كه‌ في‌المثل‌ ريچارد رورتي‌، فيلسوف‌ معاصر آمريكايي‌ گفته‌ است‌ كه‌ آزادي‌ و عدالت‌ به‌ اساس‌ فلسفي‌ نياز ندارد. كدام‌ عدالت‌ و آزادي‌؟ اگر مراد رورتي‌ عدالت‌ و آزادي‌ موجود است‌ درست‌ اين‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ عدالت‌ و آزادي‌ از اساس‌ فلسفي‌ خود منقطع‌ شده‌ است‌ نه‌ اينكه‌ به‌ اساس‌ فلسفي‌ نياز ندارد. به‌ هر حال‌ رورتي‌ سخن‌ خود را در زماني‌ گفته‌ است‌ كه‌ براي‌ نظام‌ روابط‌ بين‌الملل‌ مبناي‌ فلسفي‌ نمي‌توان‌ يافت‌. 

مطالبي‌ نظير آنچه‌ فوكوياما گفته‌ است‌ هم‌ فلسفه‌ نيست‌ و اصولاً استراتژها اگر به‌ فلسفه‌ رجوع‌ كنند قصدشان‌ استخدام‌ فلسفه‌ و قرار دادن‌ آن‌ در خدمت‌ سياست‌ است‌. فوكوياما نيز با توسلبه‌ فلسفة‌ هگل‌،نظام‌ موجود روابط‌ بين‌الملل‌ را پايان‌ تاريخ‌ و نظام‌ هميشگي‌ زندگي‌ بشر مي‌خواند. بعد از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ عده‌اي‌ از سياست‌ انديشان‌ اروپايي‌ كه‌ نامدارترين‌ آنها در ايران‌ كارل‌ پوپر است‌. مي‌گفتند كه‌ ايدئاليسسم‌ هگل‌ منشا ايدئولوژي‌ فاشيست‌ و ره‌ آموز حزب‌ نازي‌ بوده‌ است‌. اكنون‌ كسي‌ كه‌ در دستگاه‌ سياست‌ آمريكا صاحب‌ منصبي‌ بوده‌ است‌ مي‌گويد «پايان‌ تاريخ‌» كه‌ هگل‌ گفته‌ است‌ همين‌ ليبراليسم‌ و نظام‌ سرمايه‌داري‌ كنوني‌ است‌. هيچ‌ يك‌ از اين‌ دو استنباط‌ درست‌ نيست‌ و فلسفه‌. چه‌ هگلي‌ باشد و چه‌ غير هگلي‌ اين‌ خاصيت‌ را ندارد كه‌ بتوان‌ با آن‌ اهوا و مقاصد گروهي‌ را توجيه‌ كرد؛ اصلا از هيچ‌ فلسفه‌اي‌ نمي‌توان‌ بقا و دوام‌ يك‌ نظم‌ سياسي‌ را استنباط‌ كرد. نظم‌ كنوني‌ نه‌ فقط‌ جاويدان‌ نيست‌. بلكه‌ هرگز تا اين‌ اندازه‌ بي‌آينده‌ نبوده‌ است‌. 

من‌ گمان‌ نمي‌كنم‌ هيچ‌ فيلسوفي‌ در هر طريقي‌ از تفكر كه‌ باشد استنباط‌ فوكوياما را يك‌ امر جدي‌ تلقي‌ كند. فوكوياما وسيله‌اي‌ براي‌ توجيه‌ وضع‌ موجود مي‌جسته‌ و اين‌ وسيله‌ ار در فلسفه‌ هگل‌ يافته‌ است‌. ولي‌ هيچ‌ يك‌ از فيلسوفان‌ معاصر حتي‌ هگلي‌هاي‌ حوزه‌ فرانكفورت‌ به‌ صراحت‌ از وضع‌ موجود دفاع‌ نكرده‌اند. آدورنو و هوركهايمر و ماركوزه‌ نظم‌ موجود را قفس‌ و زندان‌ آدمي‌ مي‌دانستند و هابرماس‌ كه‌ نسبت‌ به‌ آنها بايد محافظه‌ كار شمرده‌ شود، در سوداي‌ رسيدن‌ به‌ جوهر نامكشوف‌ تجدد است‌ و نجات‌ از بحران‌ كنوني‌ را موقوف‌ به‌ آن‌ مي‌داند. 

استراتژهاي‌ ديگر بيشتر از پژوهشها و آراي‌ علماي‌ علوم‌ اجتماعي‌ و انساني‌ استفاده‌ مي‌كنند تا راه‌ حلي‌ براي‌ مسائل‌ سياسي‌ عصر نشان‌ دهند. هانتينگتون‌ كه‌ در سالهاي‌ اخير شاهد رشد نهضت‌هاي‌ ديني‌ بوده‌ است‌ مسئلة‌ آينده‌ را مقابله‌ با اين‌ نهضت‌ها مي‌داند و براي‌ اينكه‌ به‌ مسئله‌ صورت‌ كلي‌ بدهد مي‌گويد جنگ‌ آينده‌ جنگ‌ فرهنگ‌هاست‌ و در اين‌ غرب‌ پيروز مي‌شود. او ديگر در صدد اين‌ نيست‌ كه‌ روشن‌ كند جنگ‌ فرهنگ‌ها يعني‌ چه‌ و چگونه‌ فرهنگها آماده‌ جنگ‌ مي‌شوند و اين‌ مقابله‌ و جنگ‌ چگونه‌ جنگي‌ است‌ و غرب‌ چرا و از چه‌ راه‌ پيروز مي‌شود. فوكوياما هم‌ به‌ اين‌ مسائل‌ كاري‌ ندارد منتهي‌ چون‌ كساني‌ گفته‌اند كه‌ نظم‌ روابط‌ بين‌الملل‌ از اساس‌ فكري‌ خود دور و منقطع‌ شده‌ است‌ او كوشيده‌ است‌ كه‌ به‌ طور تصنعي‌ يك‌ اساس‌ فلسفي‌ براي‌ داعية‌ دوام‌ غرب‌ بيابد. 

من‌ نمي‌گويم‌ غرب‌ قدرت‌ ندارد بلكه‌ مي‌گويم‌ استيلاي‌ خود را با نام‌ عدالت‌ و آزادي‌ موجه‌ جلوه‌ مي‌دهد. غرب‌ هنوز قوي‌ است‌ اما قدرتش‌ ابدي‌ نيست‌. وقتي‌ بوش‌ رئيس‌ جمهوري‌ سابق‌ آمريكا خطابه‌ «نظم‌ نوين‌ جهاني‌» را ايراد مي‌كرد آثار نگراني‌ در چهره‌اش‌ ديده‌ مي‌شد و اين‌ نگراني‌ بي‌وجه‌ نبود. چندين‌ ماه‌ پس‌ از اعلام‌ نظم‌ نوين‌ جهاني‌ ديديم‌ در مرفه‌ترين‌ شهر دنيا و مركز فرهنگ‌ و هنر آمريكا يعني‌ كشوري‌ كه‌ حكومتش‌ خود را ناظم‌ نظم‌ نوين‌ مي‌داند شورشي‌ بزرگ‌ پديد آمد. اين‌ شورش‌ نشانه‌ بود نشانه‌اي‌ از بحران‌ جامعه‌ مرفه‌ آمريكا و سستي‌ و بي‌بنيادي‌ نظم‌ نوين‌ جهاني‌. 

گفتيم‌ كه‌ روابط‌ بين‌الملل‌ يك‌ نظم‌ و قاعده‌ مقرردارد بحث‌ در اينكه‌ اين‌ قاعده‌ چگونه‌ مقرر شده‌ است‌ مجال‌ ديگر مي‌خواهد. آنچه‌ در اينجا اجمالاً مي‌توانم‌ بگويم‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ نظم‌ را ابرقدرتها به‌ وجود نياوردند هر چند كه‌ بازيگران‌ عمده‌ آن‌ بودند. وقتي‌ آمريكا و شوروي‌ بر سر تقسيم‌ مناطق‌ نفوذ چانه‌ مي‌زدند در چانه‌ زدنهاي‌ خود ناچار مي‌بايست‌ قواعد بازي‌ را رعايت‌ كنند. البته‌ در بازي‌ گاهي‌ بعضي‌ بازيگران‌ از بعضي‌ قواعد تخلف‌ مي‌كنند، ولي‌ نمي‌توانند از نظم‌ بازي‌ سر بتابند. اكنون‌ هم‌ كه‌ شوروي‌ رفته‌ است‌ چنين‌ نيست‌ كه‌ آمريكا هر چه‌ بخواهد در جهان‌ بكند. حتي‌ در زماني‌ كه‌ آمريكا قدرت‌ روحي‌ داشت‌ مي‌بايست‌ شرايط‌ بازي‌ را در نظر بگيرد. 

روزولت‌ و كندي‌ سياست‌ آمريكا را با افكار خود پيش‌ نبردند. كندي‌ در كتاب‌ «استراتژي‌ صلح‌» نوشته‌ بود كه‌ معمولاً سگ‌ دمش‌ را تكان‌ مي‌دهد اما تايوان‌ كه‌ دم‌ آمريكاست‌ مي‌خواهد صاحبش‌ را به‌ اين‌ سو و آن‌ سو بكشاند. نيكسون‌ كه‌ در انتخابات‌ رقيب‌ او بود از اين‌ گفته‌ استفاده‌ تبليغاتي‌ كرد ولي‌ وقتي‌ كندي‌ رئيس‌ جمهور آمريكا شد به‌ شدت‌ از تايوان‌ (يعني‌ چين‌ ملي‌) حمايت‌ كرد و سالها بعد كه‌ نيكسون‌ به‌ رياست‌ جمهوري‌ رسيد با اينكه‌ مخالف‌ نظر كندي‌ درباره‌ تايوان‌ (چين‌ ملي‌ آن‌ زمان‌) بود به‌ پكن‌ رفت‌ و چين‌ كمونيست‌ را به‌ رسميت‌ شناخت‌. كندي‌ كه‌ مي‌خاست‌ چين‌ كمونيست‌ را به‌ رسميت‌ بشناسد از عهدة‌ اين‌ كار بر نيامد و نيكسون‌ كه‌ مي‌خواست‌ از چين‌ ملي‌ حمايت‌ كند چين‌ كمونيست‌ را به‌ رسميت‌ شناخت‌. اين‌ هر دو نمايندگان‌ قدرت‌ برتر آمريكا بودند اما در حقيقت‌ بايد آنها را بازيگران‌ بازي‌ روابط‌ بين‌الملل‌ دانست‌. 

اگر گفته‌ شود كه‌ سياستمداران‌ را مؤسسات‌ بزرگ‌ سوداگري‌ راه‌ مي‌برند نمي‌توان‌ آن‌ را نادرست‌ خواند اما بحث‌ در محدوديت‌ قدرت‌ است‌. اگر در عالم‌ عزم‌ و همت‌ و روح‌ نباشد مؤسسات‌ سوداگري‌ و غير سوداگري‌ هم‌ راه‌ را گم‌ مي‌كنند و تدبيري‌ ندارند كه‌ اجراي‌ آن‌ را به‌ سياستمداران‌ سفارش‌ يا تحميل‌ كنند. هر تمدني‌ با فرهنگ‌ و نشاط‌ فكري‌ و فرهنگي‌ بنا مي‌شود و قوام‌ و استواري‌ مي‌يابد و چون‌ اين‌ نشاط‌ به‌ پژمردگي‌ مبدل‌ شود. قدرت‌ مادي‌ و سياسي‌ و اقتصادي‌ از درون‌ خلل‌ مي‌يابد و البته‌ تا اين‌ فتور و سستي‌ ظاهر شود و به‌ هر چشمي‌ بيايد مدتي‌ طول‌ مي‌كشد. 

 

    307 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   روابط بین الملل (170)
●   غرب (36)
●   فرهنگ (406)
●   نظم نوين جهاني (77)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:29/12/1381

تاريخ شمسی نشر:16/11/1381
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب