هانتينگتون در كتاب جديد خود، اين نظريه را كه «ايالات متحده آمريكا جامعهاي متشكل از مهاجراني است كه از نظر نژاد، تبار و فرهنگ متفاوتند» رد ميكند و در مقال معتقد است آمريكايياني كه استقلال آمريكا از استعمار بريتانيا را در اواخر قرن هجدهم ميلادي اعلام كردند، گروهي يكدست از ساكنان بريتانيايي و پروتستان آمريكا بودند؛ كساني كه از اروپا بهويژه بريتانيا به دنياي جديد (آمريكا) مهاجرت كردند تا در آن مستقر شوند و آن را براي هميشه آباد سازند. وي همچنين معتقد است اين افراد اساس جامعه آمريكايي را با تكيه بر مباني و فرهنگ انگلوپروتستاني پيريزي كردند و اگر فرهنگ انگلوپروتستاني نبود، آمريكايي كه امروز شاهد آن هستيم هرگز به وجود نميآمد. بنابراين از ديدگاه هانتينگتون، آمريكا هويت مشخصي دارد و اين هويت را از ساكنان بريتانيايي پروتستان خود وام گرفته است. از نظر او اين هويت بر چهار ركن استوار است:
1. نژاد سفيد
2. تبار انگليسي
3. دين مسيحي پروتستان
4. فرهنگ انگلوپروتستاني
به اعتقاد هانتينگتون اين چهار مورد تقريباً تا اواخر قرن نوزدهم بر روح جامعه و حكومت آمريكا حكمفرما بود و در كنار چهار ركن فوق دو ركن فرعي نيز وجود داشته است كه از نظر تاريخي در شكلدهي به هويت آمريكايي مؤثر بودهاند. ركن فرعي اول، دشمناني هستند كه آمريكاييها در طول تاريخ با آنها جنگيدهاند؛ از بيم سرخپوستها، استعمارگران فرانسوي و استعمارگران بريتانيايي و روسيه در جريان جنگ سرد. مبارزه آمريكاييها با استعمارگران فرانسوي و بريتانيايي در نتيجه تلاش تاريخي و مستمر آنها در راستاي متمايز ساختن خود و محافظت از استقلالشان در برابر قاره اروپا بهطور كلي و نيروهاي استعماري اروپايي بهطور ويژه بود.
در اينجا هانتينگتون به صراحت بيان ميكند كه دشمني با ديگران در شكلگيري هويت هر گروه و دستهاي نقش اساسي را ايفا ميكند و به نظر او جنگهايي كه اروپاييها در قرون وسطي و پيش از آغاز عصر حكومت ملي درگير آن شدند، براي شكلدهي به هويت كشورهاي مختلف اروپايي ضروري بوده است.
اما ركن فرعي دوم از نظر هانتينگتون، عقيده سياسي آمريكاييها در طول تاريخ بوده است. آمريكاييها براي آن كه حساب خود را از اجداد بريتانيايي خود جدا كنند، تلاش كردند تا فرهنگ سياسي مستقلي را در قبال فرهنگ فئودالي و تبعيضآميز اروپاييها (فرهنگي كه سبب شد اروپا را ترك كنند و به آمريكا مهاجرت كنند) رواج دهند.
از نظر هانتينگتون اصولي چون آزادي، برابري، دمكراسي پارلماني، احترام به حقوق و آزاديهاي ديني و مدني و قانونسالاري از مهمترين عناصر عقيده سياسي آمريكاييهاست.
تهديدهايي كه متوجه هويت ملي آمريكاست
هانتينگتون معتقد است هويت آمريكايي در خلال دهههاي گذشته به ويژه در نيمه دوم قرن بيستم با برخي از تهديدات جدي و فوقالعاده خطرناك مواجه شده است.
مهمترين آنها از نظر او عبارتند از:
1. پيشرفت ابزارهاي ارتباطي و حمل و نقل: به عقيده هانتينگتون اين امر منجر به پيوند مهاجران جديد آمريكا با جوامع قديميشان به شكل گسترده و بيسابقهاي شده و همچنين سبب شده است كه روند آميختگي اين عده از مهاجران با ديگر اعضاي جامعه آمريكا به كندي صورت گيرد. پديده مذكور ارتباط و نزديكي مهاجران جديد با جوامع اصليشان را آسان نموده و اين امر به نوبه خود سبب تشويق افراد جهت محافظت از فرهنگ و هويت اصلي خود كه نسبت به فرهنگ و هويت اصلي آمريكايي بيگانه است و ترويج آن ميان آنهايي كه به سرزمين مادريشان منتسباند و در آمريكا زندگي ميكنند، گشته است.
از سويي ديگر به عقيده هانتينگتون، پيشرفت ابزارهاي ارتباطي و حمل و نقل و نيز روند جهانيشدن، انعطاف صاحبان شركتهاي بزرگ اقتصادي آمريكا را در زمينه هويت ملي پديد آورده است، چنان كه اين افراد اقدام به شكلدهي هويتهاي فراملي نمودهاند. نگرش هيأتهاي اقتصادي نسبت به هويت خود، نگرشي جهاني است كه تنها به منافع اقتصادي گسترده در نقاط مختلف دنيا وابسته است.
2. نفوذ ليبرالهاي آمريكايي و فرهنگ پلوراليستي آنها: هانتينگتون جناح چپ ليبرال در آمريكا و دعوتهاي پيوسته آن مبني بر پلوراليسم و بازنگري هويت آمريكايي و غربي را مورد انتقاد قرار ميدهد؛ زيرا به اعتقاد او فرهنگ پلوراليستي اين جناح در رشد و رواج هويتهاي فرعي آمريكايي بهويژه هويت آمريكاييهاي آفريقاييتبار و هويت آمريكاييهايي كه زبانشان لاتين است، كمك فراواني كرده است. جناح چپ همچنين در قبال فرهنگ انگلوپروتستان موضعي انتقادي اتخاذ كرده است، بهويژه در قبال بخش مذهبي آن، ليبرالها پيوسته برتري ارزشهاي سكولاريستي و جدايي دين از حكومت و زندگي عمومي آمريكا را تبليغ ميكنند و از نظر هانتينگتون اين امر به تضعيف عنصر مسيحي، به عنوان عنصر سازنده هويت آمريكا، انجاميده است.
3. سياستهاي جديد آمريكا در زمينه مهاجرت: هانتينگتون اين سياستها را مورد انتقاد قرار ميدهد؛ زيرا به نظر او سياستهاي مذكور سبب شده است از دهه 60 تا به حال ميليونها مهاجر به آمريكا سرازير شوند؛ بدون آنكه قوانين كافي و مؤثر جهت تضمين پيوند و تلفيق موجهاي جديد مهاجران در سايه فرهنگ پلوراليستي موردنظر جناح چپ ليبرال در آمريكا كه از نيمه دوم قرن بيستم تلاش در ترويج آن دارد، وضع شود. هانتينگتون همچنين به شدت از مهاجرتهاي لاتيني زبانها به آمريكا و اجازه تدريس زبان اسپانيايي و به كارگيري آن به عنوان زبان رسمي دوم در بسياري از شهرها و ايالتهاي آمريكا انتقاد ميكند. اينجا نگراني ويژه هانتينگتون نسبت به تأثير مهاجران لاتيني زبان آمريكا بر هويت آمريكايي آشكار ميشود. بهويژه با توجه به اين مطلب كه آنها امروزه 12 درصد از جمعيت آمريكا را تشكيل ميدهند و ارتباط تنگاتنگي با سرزمينهاي مادري خود كه به ايالات متحده آمريكا نزديك است، دارند. از اين رو هانتينگتون دعوت به شناسايي زبان اسپانيايي به عنوان زبان رسمي دوم آمريكا را يكي از مهمترين و جديترين تهديدات كه متوجه هويت آمريكايي است، برميشمارد. به عقيده او اين امر ميتواند به تبديل آمريكا به كشوري داراي هويت زباني دوگانه (اسپانيايي و انگليسي) بينجامد.
4. فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و عدم شكلگيري دشمن جديد براي ايالات متحده آمريكا: به نظر هانتينگتون اين امر در تضعيف اقبال آمريكاييها به هويتشان و اتحاد در سايه آن نقش جدي داشته است.
سناريوهاي چهارگانه براي آينده هويت آمريكايي
هانتينگتون معتقد است تهديدات چهارگانه فوق ممكن است به يكي از پيامدهاي چهارگانه زير نسبت به هويت آمريكايي در آينده منجر شود:
1. از بين رفتن هويت آمريكايي و تبديل آمريكا به جامعهاي متشكل از فرهنگ و اديان متعدد در كنار محافظت از ارزشهاي بنيادين جامعه. بسياري از ليبرالهاي آمريكايي خواهان چنين سناريويي هستند اما اين، سناريويي آرماني نيست و تحقق آن بسيار دشوار است.
2. تبديل آمريكا به كشوري با هويت دوگانه انگليسي ـ اسپانيايي.
3. انقلاب آمريكاييهاي سفيدپوست جهت قلع و قمع هويتهاي ديگر. هانتينگتون معتقد است در حال حاضر وقوع اين امر كاملاً محتمل است. او در فصل ماقبل فصل پاياني كتاب خود به احتمالات و انگيزههاي وقوع اين سناريو به شكل مبسوط ميپردازد.
4. تأكيد مجدد بر هويت آمريكايي از جانب همه آمريكاييها و اتخاذ اين ديدگاه مبني بر آن كه آمريكا سرزميني مسيحي است كه در آن اقليتهاي ديگري نيز زندگي ميكنند كه بايد از ارزشهاي انگلوپروتستاني و ميراث اروپايي و عقيده سياسي آمريكايي به عنوان اساس اتحاد همه آمريكاييها، پيروي كنند.
آيندة هويت آمريكايي و نقش اسلام در نقشدهي آن در مقابل اين تهديدات و سناريوها، هانتينگتون راهكاري جديد براي شكلدهي و محوريت مجدد هويت آمريكايي ارايه ميكند. اين راهكار مبتني بر ملاحظه برخي تغييرات ريشهاي مثبت و فوري در جامعه آمريكا در چند دهة اخير است؛ تغييراتي كه روح هويت ملي را زنده كرده است. منظور هانتينگتون از اين تغييرات دو تحول اساسي زير است:
الف) بازگشت آمريكاييها به دين مسيحيت و افزايش نقش مسيحيت در زندگي عمومي آمريكاييها.
ب) نقشي كه دين اسلام به عنوان دشمن اصلي و جديد آمريكا ميتواند ايفا كند.
در مورد نقش مسيحيت، هانتينگتون مظاهر بيداري ديني در ايالات متحده به ويژه در خلال دهه نود را برميشمرد. بيدارياي كه فرقههاي مختلف مذهبي در آمريكا را دربر گرفت و اوج آن در دهه نود بود، چنانكه برخي از اين فرقهها موفق شدند سازمانهاي سياسي كارآمدي را تأسيس كنند.
هانتينگتون بر اين نكته تأكيد ميكند كه در ميان جوامع غربي، مردم آمريكا بيشتر از همه به مسيحيت پايبندند. با توجه به اين مطلب زمينه بسيار مساعدي در آمريكا براي بازگشت مسيحيت وجود دارد، هانتينگتون ميگويد امروزه بازگشت عمومي به دين در آمريكا تحقق يافته و اين امر در داستانها و رمانهاي آمريكايي منعكس و در شركتها و مؤسسات اقتصادي ظاهر شده است. به عقيده او بازگشت عمومي به دين، در زندگي سياسي آمريكا نيز تأثير گذاشته است. او در تأييد اين مطلب به حضور تعداد قابل توجهي از افراد متظاهر به مسيحيت در دولت رئيسجمهور فعلي، جورج دبليو بوش و توجه و پيگيري دولت مزبور نسبت به بسياري از مسائل مذهبي اشاره ميكند. به عقيده هانتينگتون بازگشت به مسيحيت ـ كه يكي از اركان اساسي هويت آمريكا محسوب ميشود ـ عامل بسيار مهمي در راستاي حمايت از هويت آمريكايي و ترويج آن در دوران حاضر است.
همچنين مطابق تحليل هانتينگتون، بيداري مسيحي ميتواند نقش مساعدي در صحنه سياسي بينالملل بهويژه در شناساندن دشمن جديد آمريكا؛ يعني اسلام ايفا كند. با توجه به مطلب فوق هانتينگتون دشمني «اسامه بن لادن» با آمريكا را دشمني با مسيحيت برميشمرد و بيان ميكند هر چند آمريكاييها معتقد نيستند كه اسلام، دشمن آنهاست اما «اسلامگرايان مسلح»، بنا به تعبير هانتينگتون، آمريكا و ملت آن همچنين دين و تمدن آن را دشمن اسلام ميدانند. در نتيجه هانتينگتون معتقد است تنها راهحل براي آمريكاييها آن است كه آنها نيز اسلامگرايان مسلح را دشمن خود بهشمار آورند.
هانتينگتون سپس شروع به توصيف نفوذ اسلامگرايان مسلح ميكند و ميگويد اين عده يك شبكه بينالمللي تشكيل دادهاند كه عوامل و عناصر متعددي در نقاط مختلف دنيا دارد. اين افراد در انتخابات برخي از كشورها شركت ميكنند و همواره سعي در جذب مسلمانان غرب در واحدهاي نظامي خود دارند. اين عده معمولاً مساجد را به عنوان پايگاه و نيز مخفي نگه داشتن فعاليتهاي خود انتخاب ميكنند.
هانتينگتون در ادامه، تفاوتهاي اسلامگرايان مسلح با اتحاد جماهير شوروي را برميشمرد و بيان ميكند اسلامگرايان مسلح برخلاف اتحاد جماهير شوروي داراي حكومتي واحد كه به دور آن گرد آمده باشند نيستند، همچنين آنها بر خلاف شوروي در صدد ارائه راهكار سياسي و اقتصادي جهاني براي غرب نيستند؛ چرا كه هدف اساسي آنها نابود ساختن غرب است. هانتينگتون پس از بيان مطلب فوق ميگويد: مسلمانان در دهههاي اخير با ورود به جنگهاي متعدد، پروتستانها، كاتوليكها، مسلمانان ديگر، هندوها، يهوديان، بوداييان و چينيها را مورد حمله قرار دادهاند، همچنين مسلمانان در كوزوو، بوسني، چچن، كشمير، فلسطين و فيليپين جنگيدند. به علاوه احساسات ضد آمريكايي آنها در دهه نود افزايش يافت.
او اضافه ميكند كه ملتهاي مسلمان پس از 11 سپتامبر با آمريكاييها همدردي نكردند. به عقيده هانتينگتون دشمني عميق ملتهاي مسلمان با آمريكا به خاطر اسراييل نيست بلكه اين دشمني ريشه در كينه اين ملتها نسبت به ثروت آمريكا و سيطره آن بر دنيا و نيز ريشه در دشمني اين ملتها با فرهنگ آمريكايي هم از ناحيه سكولاريستي و هم از ناحيه ديني، دارد.
هانتينگتون در پايان پيشبيني ميكند كه آمريكا در سالهاي آينده با برخي از كشورها و گروههاي اسلامي وارد جنگ شود؛ بنابراين هانتينگتون بهطور آشكار اسلام را به عنوان دشمن اساسي و بزرگ آمريكا به منظور اتحاد آمريكاييها در جريان مبارزه با آن و بازگشت به هويت اصلي خود، معرفي ميكند و قدم در مسيري ميگذارد كه براي صلح جهاني بسيار خطرناك است.