باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 16 شهريور 1387 كاربران برخط 128 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مارکس منتقد برابری گرایی است!
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


از 1980 استاد فلسفه در دانشگاه کورنل آمريکا بوده است. از اثرهای او «اخلاق دينی کانت» (1970). «الهی شناسی عقلی کانت» (1978)، کارل مارکس (روتلج وکگان پل، 1981) و «انديشه اخلاقی هگل» (1990) شهرت زياد دارد.

آلن وود از فيلسوفانی است که علی رغم هياهوی ُمد روز و سطحی نگری برخوردی علمی با مارکس دارد. و ديدگاههای او را بر پايه مجموع اثرهای وی نقد و بررسی کرده است.

 
   ● نويسنده: آلن - وود

منبع: سایت های خبری - آفتاب نیوز

 
 

در بازار آشفته ای که بوی انکار مطلق همه ارزش های عدالتخواهانه به مشام می رسد، آلن وود به هسته های پرتو ا فکن انديشه مارکس توجه دارد که در کنکاش های فلسفی و علمی در شمار مبناهايی برای راه يافتن به عرصه های جديد تفکر فلسفی و اجتماعی است.

آلن وود در نامه ای که به درخواست ژاک هوآرو مترجم فرانسوی مقاله زير پيرامون توضيح هدف نوشتن اين مقاله و موضع های خاص خود نگاشته، تصريح کرده است:

«نتيجه گيری های من آشکارا به بيان موضع مارکس اختصاص دارد و موضع خاص مرا بيان نمی کند. پس اين موضعگيری مستقيم سياسی شخصی من نيست. موضع گيری های اساسی سياسی من در اين مقاله در بخش «نقش برابری در مبارزه با ستم» که در عين حال نقد جزيي از مارکس است، توضيح داده شده؛ هر چند اين موضع گيری ها در اين تلاش نيستند از خواست های برابری خواهانه ای دفاع کنند که با برداشت های مارکس در تعارض نباشند.

بديهی است، انکار نمی کنم که يکی از هدف های من در اين مقاله همچون ديگر نوشته هايم درباره مارکس بيان علاقه هايم نسبت به فکر مارکسيستی است. و اين در صورتی است که شما فکر مارکس را از آن نتيجه گيری کنيد. با اينهمه، هيچيک از نوشته هايم بطور مستقيم اين مسئله را که در وضعيت سياسی کنونی چه برخوردی با فکر مارکس بايد داشت، مطرح نمی کند. از يک سو می بينيم که امروز طبقه کارگر جهانی سازمان يافته وجود ندارد. به بيان درست، فکر نمی کنم که از 1914 به اين سو، چنين چيزی وجود داشته است. مدت مديدی (دست کم نيم قرن) است که واضح گرديد که بر خلاف انتظار اتحاد شوروی (سابق) و يا ديگر حزب های متحد آن در ديگر کشورها هيچج انقلاب پرولتری به مفهوم مارکسيستی روی نداده است.

از سوی ديگر، فکر می کنم که پيروزی جنبش های راديکال در جهان که هدف آنها دگرگونی ريشه ای يا زدودن سرمايه داری و امپرياليسم است، يگانه اميدی است که ناگزير از چيزی داشته ايم که به آينده به ظاهر آراسته برای نوع بشر شباهت دارد. اغلب اين جنبش ها نوشته های مارکس را به عنوان منبع اساسی الهام اخذ کرده اند و من فکر می کنم که آنها در اين کار حق داشته اند. اما روندها و رويدادها «در کشورهای سوسياليستی» در مقياسی است که آنها نه تنها به بی اعتبار کردن امپرياليسم شوروی و استالينيسم بلکه متأسفانه در مجموع به بی اعتبار کردن انديشه مارکسيستی و انديشه سوسياليستی انجاميده اند که مايه زيان های بی شمار است. در کوتاه مدت، من نسبت به جريان سياست جهانی بدبينم. دليل های خوش بينی ام تنها مبتنی بر اين واقعيت است که انتقاد مارکس از سرمايه داری همواره بطور بنيادی درست و عادلانه است. تضادهای اساسی سرمايه داری از بين نرفته اند؛ زور و ستم فوق العاده زيادی که بعنوان بيماری مزمن اين سيستم بروز می کند، هميشه وجود خواهد داشت که بايد زدوده شود. بديهی است که انديشه مارکس می تواند در ديدگاه بسياری از افراد بی اعتبار جلوه کند، اما حقيقتی که او روشن گردانيده است، تکذيب نشده اند و در معرض چنين تکذيبی قرار ندارند. دير يا زود بشريت به آن روی خواهد آورد.

من برخوردم را نسبت به رويدادهای تازه با برخورد کانت نسبت به انقلاب فرانسه (که غالباً بد فهميده شده) مقايسه می کنم. اين دو برخورد بنا به ملاحظه های معينی عکس يکديگرند. کانت بطور کلی انقلاب را تأييد نمی کرد و اميد نداشت که انقلاب فرانسه نتيجه های خوبی ببار آورد. اما برخورد جالب توجه او باعث حضورش در اين انقلاب و الهام بخشيدن به شاهدان آن گرديد. کانت فکر می کرد علاقه هايي که طبقه های فرهيخته اروپا نسبت به انقلاب نشان می دهند. نشانه ای معتبر برای آينده تمدن اروپاست.

برخورد من به دگرگونی اروپای شرقی درست عکس آن است. من فکر می کنم که اين دگرگونی ها مفيد واقع شوند و از اين رو به آن درود می فرستم. اما از سوی ديگر، نسبت به واکنش کسانی که در اين دگرگونی ها شرکت دارند، سخت در شگفتم. به زعم آنها اين رويدادها مارکسيسم و بطور کلی سوسياليسم انقلابی را بی اعتبار کرده اند. اين واکنش چنانچه ادامه يابد، به يقين در درازمدت مصيبت های به مراتب بدتری در مقايسه با رويدادهای گذشته ببار می آورد.

نمی دانم چگونه بين توضيح های متفاوت من که شما انگيزنده آن بوديد، انتخاب انجام می گيرد. بنا به دليل هايي که اکنون با توضيح های من در بالا بايد روشن شده باشد. من خود را يک خوشبين اصلاح ناپذير تلقی نمی کنم؛ اما اشکال کار را در انتخاب موضع همجون يک راديکال آشتی ناپذير نمی بينم. من کم توانم، اما سرگشته نيستم، چرا که انديشه هايم ُمد روز نيست. انديشه هايی را در نظر گيريد که در کشورم ُمد روزند. البته، هيچ شخص شايسته ای به ُمد روز بودن رغبت ندارد. به يقين برداشت من اين نيست که راديکاليسم برای پيروزی انتخاب می شود. اما اگر مسئله پيروزی در اساس منتفی باشد، در اين صورت نوع بشر بايد درانتظار آينده فوق العاده تيره و تاری بسر برد. اگر روشنفکران راديکال آمريکا بهر شکلی متلون و درجا زده بمانند، احساس نمی کنم که چيزی در ميان باشد که يکی از ما بتواند يا بايد برای تغيير آن انجام دهد. اگر مايليم چنين نباشد بايد کوشش خود را در تغيير وضع روحی اشخاص ادامه دهيم؛ بگونه ای که انديشه های ما برای آنها ديگر اين چنين متلون نباشد».

لازم به يادآوری است که «راديکال» در ايالات متحد نمايشگر جريان انقلابی است.

مقاله آلن وود شامل يک مقدمه و پنج بخش بشرح زير است:

1- انگلس و برابری

2- مارکس و توزيع در «نقد برنامي گوتا»

3- برابری توزيعی و برآوردن نيازها

4- نقش برابری در مبارزه با ستم

5- مارکس مخالف ستم و مخالف برابری گرايی

 

مقدمه

جامعه سرمايه داری برای مارکس در اساس يک جامعه طبقاتی و جامعه ای است که پويايی عمده آن بنا بر ستم يک طبقه به طبقه ديگر برانگيخته می شود. مارکس همواره مخالف آشتی ناپذير ستم در همه شکل های آن بود. رسالت اساسی پرولتاريا آنطور که مارکس آن را درک می کرد، محو ستم طبقاتی از راه محو اختلاف های طبقاتی است که آن را ممکن می سازد. با اينهمه، تقسيم جامعه به طبقه ها و بويژه ستم يک طبقه به طبقه ديگر همواره مستلزم نابرابری های شديد اجتماعی، نابرابری ها در ثروت و امکان ها، قدرت و اعتبار، آزادی و برآوردن آرزوها، درک خويش، رضامندی و خوشبختی است. بر عکس، جامعه بدون طبقه ها بنظر می رسد قبل از هر چيز جامعه برابرهايی باشد که در آن همه بطور برابر در خرج و دخل زندگی اجتماعی سهيم اند. کسانی که با ستم در همه شکل های آن مبارزه می کنند، اغلب مبارزه خود را به مثابه مبارزه برای برابری تلقی کرده اند. آنها خواسته های شان را در ارتباط با ايده آلها يا اصول برابری که عبارت از برابری حقوق صوری و شناسايي قطعی آن از طرف جامعه يا برابری فرصت ها در زمينه آموزش و پرورش و تحقق آرزوها يا تقسيم برابر ثروت و رفاه است، بيان کرده اند.

اين امر می تواند ما را به اين فرضيدن سوق دهد که مارکس يک برابری خواه و رزمنده برابری است و چون به جامعه برابرها می انديشيد در سودای جامعه بدون طبقه ها بود. ولی با اينهمه، اين را می دانيم که هيچ تأييد صريح و بدون ابهام نسبت به مفهوم برابری در نوشته های مارکس وجود ندارد. در نوشته های انگلس، بويژه در تحليل های او پيرامون نخستين جنبش های راديکال مانند جنگ دهقانی در قرن شانزده در آلمان به اظهارهايي بر می خوريم که علاقه به گونه های مختلف خواست های برابری خواهانه را نشان می دهد. البته در نوشته های اين دو انديشمند، انکارهای کاملاً صريح و انتقادهايی از برابری خواهی وجود دارد. آنها در نوشته های خود تأکيد می کنند که «برابری» در اساس يک انديشه بورژوايي است و در بيان خواسته ها يا هدف های طبقه کارگر جايي ندارد. با تکيه بر متن ها، من فکر می کنم که ما بايد مارکس را با وجود اين واقعيت که مخالف همه شکل های امتياز اجتماعی و ستم بود، بعنوان مخالف ايده آل برابری تلقی کنيم. مارکس انديشه برابری را رد می کند. چون آن را در پراتيک به مثابه دستاويزی برای ستم طبقاتی می داند. به گمان من ديدگاه های مارکس درباره اين مسئله ها شايسته پژوهش و کند و کاو است. با توجه به اينکه ما بشدت کوشيده ايم فکر کنيم که مارکس بايد يک برابری خواه باشد، اين می تواند برای ما در اين کشف که چرا مارکس برابری خواه نيست، آموزنده باشد.

«برابری» اغلب مفهومی ناروشن است. در آغاز می توان آن را همچون يک حق يا هدف اجتماعی نگريست. برابری خواهان می توانند به تصديق اين نکته پردازند که افراد بنا بر ملاحظه های معين حق دارند بطور برابر مطرح شوند و يا حق دارند به نسبت های برابر از ثروت های معين اجتماعی بهره مند گردند. به بيان ديگر، برابری خواهان می توانند ياريگر و خواهان جامعه ای باشند که در آن افراد برابرند يا کميت های برابر از چيزی دريافت کنند، بی آنکه تصديق کنند که افراد حق مقرری برابر يا سهم های برابر دارند و حتی بی آنکه سيستم حقوقی ای رادر نظر گيرند که به اعتبار آن توزيع در برابری وضعيتی تحقق خواهد يافت که جستجو می شود. برابری خواهان اغلب اين دو روش بررسی برابری رادر هم می آميزند و يا به ناروا می پندارند که آنها در عمل برابرند. سيستمی از حقوق برابر می تواند به توزيع بسيار نابرابر ثروت، قدرت و رفاه بيانجامد و برعکس، می تواند چنين رخ نمايد که تنها روش کسب ثروت (يا قدرت) برابر در جامعه دادن حقوق بسيار نابرابر به افراد بمنظور استفاده از استعدادها و امکان های شان برای بدست آوردن ثروت و قدرت است.

ما بايد برخورد مارکس به برابری به مثابه حق را از برخورد او به برابری بمثابه هدف متمايز کنيم. من فکر می کنم که برخورد مارکس به برابری به مثابه هدف يکسان است. ما در نوشته های او انتقادهای خاصی از کوشش برای تحقق برابری در وضعيت، ثروت يا رفاه افراد نمی يابيم. با اينهمه، فکر می کنم که می توان نشان داد که مارکس دريافت خاص اش از يک جامعه بدون طبقات را در ارتباط با هر هدف برابری تدوين نکرده است. به علاوه، فکر می کنم که اين نيز بغايت مبهم است که مارکس برابری را به عنوان چيزی در نفس خود خوب يا مطلوب تلقی کرده باشد.

برعکس، برخورد مارکس به حقوق برابر آشکارا انتقادی است. يکی از دليل هايی که مارکس در نقد مفهوم برابری دارد پيوستگی تنگاتنگ آن در ذهن افراد با مفهوم های حق و عدالت است. اگر کسی بگويد که برابری بايد در جامعه برتری داشته باشد، اين بطور کلی مترادف با اين تصديق است که افراد حق دارند همچون برابرها مطرح شوند، يا حق سهم های برابر از فلان ثروت را دارند. اين برداشت به اين گفته باز می گردد که مطرح کردن افراد بطور نابرابر يا اختصاص دادن سهم های نابرابر به آنها ناستوده يا ناعادلانه است. همانطور که من در جای ديگر آن را تأييد کرده ام، مارکس از جامعه سرمايه داری به دليل اين يا آن نوع بی عدالتی يا نقض اين يا آن حقوق انتقاد نمی کند. در واقع، مارکس نمی انديشد که ناروايي ها و بی عدالتی ها لازمه توزيع سرمايه داری است. بنابراين، ما نبايد انتظار داشته باشيم که او را در نقد سرمايه داری از اين زاويه ببينيم که اين نظام «حق برابری» هرکس را در آنچه که بايد باشد، نقض می کند. مارکس بدرستی می انديشيد که سرمايه کارگران را استثمار و به آنها ستم می کند. اما او به استثمار و ستم به دليل حق و عدالت نمی تازد. چون مارکس محو جامعه طبقاتی را به مثابه اصلاح بی عدالتی يا دفاع از حقوق نمی دانست و آن را بعنوان دفاع از برابری حقوق تلقی نمی کرد. تصادفی نيست که گفتمان بسيار وسيع و نافذ مارکس درباره برابری نقد او از درخواست برنامه گوتا است که طبق آن «محصول های کار» با حق برابر برای همه عضوهای جامعه تقسيم می شوند (1).

برابری اعم از اين که به مثابه حق يا عدالت تلقی شود، ايده آل ساده اجتماعی نيست، بلکه چندين ايده آل مختلف و اغلب سازش ناپذير است. رابطه های گوناگون زيادی وجود دارد که در سايه آن افراد می توانند از طريق جامعه بطور برابر مطرح شوند و گونه های متعدد شئ ها را به سهم هاي برابر دريافت دارند. نتيجه گزينش برابرانه در يکی از اين رابطه ها می تواند با نتيجه اين گزينش در رابطه ديگر بسيار متفاوت باشد. مثلاً جامعه بورژوايي در آنجا که امتيازهای مربوط به تولد و کاست (طبقه بسته) را برسميت نمی شناسد، جامعه برابرها است؛ اما افراد را به مثابه برابرها در مقياسی که صاحب اختيار خود و مالکيت خود هستند، مطرح می کنند، حق برابر دارند. مارکس حتی روی اين واقعيت تأکيد دارد که بازار يا خريد و فروش نيروی کار در محدوده خود يک قلمرو برابری است: «چون هر کس بعنوان مالک ساده کالا با ديگری رابطه برقرار می کند و آنها معادل را با معادل مبادله می کنند» (2). بازار کار سرمايه دار و کارگر را در مقياسی که آنها مالک و سوداگر کالاها هستند، همچون برابرها مطرح می کند. تئوری مارکس در کتاب اول کاپيتال مبتنی بر اين فرض است که کارگر ارزشی معادل با نيروی کارش دريافت می کند. يعنی مزد کارگر بيانگر کميت زمان کار اجتماعاً لازم برای بازتوليد نيروی کار فروخته شده است.

بديهی است که اين گفته مارکس که طبق آن بازار کار قلمرو برابری است، معنی طعنه آميزی دارد. بازار کار آنگونه که مارکس آن را می بيند بغايت الزام آور است و نتيجه انباشتی بازارها اينست که جامعه به طبقه ستمگر سرمايه داران و طبقه ستمکش کارگران تقسيم شده است. البته از کنار مسئله می گذريم، هرگاه تصور کنيم که قصد ريشخند آميز مارکس بدين معناست که او واقعاً نمی انديشيد که بازار کار قلمرو برابری است يا می انديشيد که برابری در آنجا فقط برابری ظاهری است. روشن است که در قياس با رابطه های ميان برده داران و بردگان، اربابان و رعيت ها، استادکاران و پادوها، رابطه ميان سرمايه داران و کارگران رابطه برابرانه است. ريشخند برای اينست که اين برابری نه تنها کارگران را از ستم مصون نمی دارد، بلکه دقيقاً وسيله ستم عليه کارمزدبری است. از آن اين نتجيه بدست نمی ايد که نوع ديگر برابری بر برابری بورژوايي برتری دارد، برعکس اين نتيجه بدست می آيد که مبارزه با ستم عليه طبقه کارگر نبايد بنام برابری هدايت شود.

 

انگلس و برابری

بنظر می رسد که برخی قطعه ها و نوشته های انگلس اين نتيجه گيری را تأييد نمی کنند. انگلس به احتمال ميان «برابری سياسی» يا «برابری حقوقی» و «برابری اجتماعی» يا «برابری مالکيت» فرق قايل بود. اين تمايز را در متن های مارکس هم می بينيم (3). در يک مناسبت انگلس کمونيسم را به مثابه «برابری واقعی» (4) توصيف می کند. از سوی ديگر، او به اقدام در تعيين ماليات برای کسب حق رأی می تازد و در برخورد به آن می گويد: « برابری هنوز بنا بر محدوديت خود با «برابری ناب در برابر قانون» فاصله دارد. آنچه که علی رغم نابرابری ثروتمندان و بي چيزان برابری معنی می دهد - متنها، برابری در محدوده نابرابری عظيم موجود - به کوتاه سخن، آنچه که ويژگی نابرابری به نام برابری معنی می دهد» (5). با اينهمه، مارکس تأکيد می کند که برابری همواره مفهومی بطور اساسی سياسی است (6). از اين رو، او می گويد: «برابری واقعی مدنی اکنون در جامعه بورژوايي وجود دارد» (7). در «ايدئولوژی آلمانی» گفته شده است که برابری بطور اساسي انديشه ای بورژوايي و غير پرولتری است (8).

چنانچه نه يک انديشه برابری، بلکه انديشه های متعدد برابری وجود دارد، اثبات اين نکته که برابری بطور اساسی بورژوايی يا پرولتری است، می تواند بيجا بنظر آيد. مفهوم های برابری مثل برابری صوری مالکان خصوصی در بازار می تواند چونان برابری بورژوايي و مفهوم هايي مانند ضرورت توزيع برابر ثروت همچون برابری پرولتری تلقی شود. اما من فکر می کنم که هدف مارکس عبارت از تأييد اين نکته است که انديشه برابری که به عنوان وسيله ايدئولوژيک به جنبش های اجتماعی نيرومند تاريخی کمک کرده است و کمک خواهد کرد، انديشه برابری بورژوايي است. پرولترها می توانند به تدوين مفهوم های برابری ای بپردازند که برای شان مفيد باشد. البته، از ديدگاه مارکس، انديشه برابری هنگامی که توسط جنبش کارگری بکار می رود، امری بی اعتبار، ناسودمند و مبهم است.

چون به نظر می رسد که انگلس به نوبه خود به مفهوم برابری پرداخت، جالب است که ما در نوشته های ا و واضح ترين برهان بی اعتبار شدن آن را در خواست پرولتری می يابيم. اين قطعه معروف «آنتی دورينگ» رااز نظر می گذرانيم (9):

« از اين، خواست برابری در زبان پرولتاريا معنايي دوگانه دارد. يا اين خواست - مخصوصاً در حالت آغازين - مثلاً در جنگ دهقانان - واکنش طبيعی عليه نابرابری های فاحش اجتماعی، عليه اختلاف و تباين ميان ثروتمندان و تهيدستان، اربابان و بردگان، سيران و گرسنگان است. به اين عنوان، اين خواست فقط بيانگر غريزه انقلابی است و در اين معنا - تنها در اين معنا - است که مفهوم خود را پيدا می کند. و يا محصول خواست بورژوايي برابری است که خواست های کمابيش عادلانه اش را از آن بيرون می کشد و از آن فراتر می رود. اين خواست با تصيديق های خاص سرمايه داران همچون وسيله برانگيختن و شوراندن کارگران عليه سرمايه داران بکار می رود و در اين حالت در نفس خود مانند برابری بورژوايي عمل می کند و از اعتبار می افتد. در هر دو حالت، مضمون واقعی خواست پرولتری خواست از بين رفتن طبقه ها است. هر خواست برابری که فراتر برود ناگزير در پوچی فرو می افتد».

اگر اين قطعه را به دقت نخوانيم می توانيم بينديشيم که او برای خواست های برابری خواهانه در جنبش پرولتری جای واقعی قايل است. بنظر می رسد که انگلس به تفسير اين خواست ها مبادرت می کند و حتی دليل هايی برای آنها می يابد. اما يک بررسی بسيار دقيق نشان می دهد که اين برداشت نادرست است. انگلس می گويد خواست پرولتری معنايي دوگانه دارد. نخست اين که، اين يک «واکنش طبيعی عليه نابرابری های فاحش اجتماعی» و به اين عنوان «فقط ابزار غريزه انقلابی» است. می توان تأييد کرد که انگلس با «غريزه انقلابی» موافق است و جايي برای آن در جنبش پرولتری قايل است. اما اين نتيجه بدست نمی آيد که ما چنين جايي در هر انديشه در خلال آنچه اين غريزه برای بيان خود يافته می يابيم. کاملاً ممکن است که غريزه انقلابی در خلال انديشه های ناروشنی ابراز گردد که از اين پس از اعتبار می افتند. همانطور که بموقع خواهيم ديد، انگلس فکر می کند که برابری به دقت انديشه ای از اين نوع است. اين واقعيت که انگلس غريزه انقلابی را به مثابه يگانه توجيه چنين خواست های برابری خواهانه درک می کند، اين نکته را به ذهن متبادر می کند که هيچ توجيه اين خواست ها که همچون يک مفهوم اخلاقی يا تئوريک نگريسته می شود، از ايده آل برابری حاصل نمی گردد.

دوم اينکه، انگلس می گويد که خواست برابری پرولتری هنگامی گسترش می يابد که مبلغان بکوشند با استفاده از ادعاهای خاص سرمايه داران کارگران را به هيجان درآورند. اين مربوط به اين باور است که اينها ادعاهايي هستند که طبق آن برابری بورژوايي، برابری در برابر قانون، برابری از منظر دولت، برابری در بازار، حقی بشری يا به بيان ديگر چيز مطلوبی است.

همچنين قابل درک است که انگلس در ارتباط با موضوع از اين قرار محتاط باشد که در چه مقياسی خواست های واقعی پرولتری می تواند از اين ادعاها نتيجه گيری شوند (او می گويد، چنين نتيجه گيری هايي می توانند «کمابيش درست» باشند و به يقين «بيشتر برای دراز مدت» اند» ). به هيچ وجه روشن نيست که انگلس راهکار تهييج کارگران را با استفاده از ادعاهای سرمايه داران پذيرفته است. با اطمينان می توان در آن موضوعی برای برهان های صوری عليه مدافعان سرمايه داری يافت، و آن در صورتی است که آنها بر پايه آنچه سرمايه داران می گويند به نتيجه گيری های نادرست مبتنی نباشد. به يقين انگلس نمی انديشد که ارزش ها و ادعاهای بورژوايي می توانند بدون نقد برای تدوين هدف های جنبش پرولتری بکار روند. از اين رو، او بی درنگ می افزايد: وقتی خواست پرولتری برابری از خواست های بورژوايي نتيجه می شود، در نفس خود بنا بر برابری بورژوايي «عمل می کند و از اعتبار می افتد». معنی آن اين است که انگلس خواست پرولتری برابری را به حساب خود در مقياس دقيق بکار می برد و بدين ترتيب از مفهوم بورژوايي برابری به سود خود استفاده می کند. اما او درست چند قطعه بالاتر گفته است که اين مفهوم از «شرايط اقتصادی جامعه بورژوايي « سرچشمه می گيرد و بطور اساسی برای دفاع از اين شرايط بکار می رود (10). پس دليل های کمی برای اين انديشيدن که او برای خواست های برابری پرولتری بر مبنای مفهوم بورژوايي برابری ارزش زيادی قايل است، وجود دارد. معنی واقعی خواست پرولتری برابری در هر فرمولبندی عبارت از نابودی طبقه ها است. و اين به عقيده انگلس مضمون واقعی و عقلانی هر خواستی از اين نوع را تشکيل می دهد. با اينهمه، خواست نابودی طبقه ها خواست برابری نيست. از مفهوم برابری برای فرمول بندی اين خواست استفاده نشده است. برعکس، مسئله عبارت از خواستی است که در ارتباط با درک طبقاتی مارکسيستی فرملو بندی شده است. انديشه انگلس اين است که خواست برابری مبهم و معطوف به گذشته است. زيرا اين خواست در اصطلاح های مفهومی ای که جايش را به اصطلاح های علمی تر و واقع گرايانه تر تئوری جامعه مارکس سپرده، فرمول بندی شده است. پيش از آنکه اين تئوری وجود داشته باشد و بويژه در دوره ای که بورژوازی مترقی ترين طبقه اجتماعی بود، مفهوم برابری بهترين مفهوم موجود برای حمله به مناسبات ستمگرانه اجتماعی (بخصوص مناسبات فئودالی) بود. اما از اين پس ديگر جايي در جنبش پرولتری برای مفهوم برابری يا خواست هايي که در اصطلاح هايش فرمول بندی شده وجود ندارد.

انگلس، ضمن تفسير برنامه گوتا، تقريباً همه اينها را در همان ارتباط در نامه ای خطاب به اوگوست بيل در زمينه خواست «برابری اجتماعی و سياسی» اظهار داشته است: «عبارت نابودی هر نابرابری اجتماعی و سياسی بجای «محو هر اختلاف طبقاتی بسيار ترديدآميز است» (11). معرفی جامعه به عنوان قلمرو برابری يک مفهوم يک جانبه فرانسوی است که به شعار قديمی آزادی، برابری و برادری تکيه دارد. اين مفهوم در زمان و مکان خود دليل وجوديش را به همراه دارد. زيرا پاسخگوی مرحله ای از تحول بود. اما درحال حاضر مانند همه مفهوم های مکتب های اجتماعی پيش از ما ناگزير به گذشته تعلق دارد. زيرا در ذهن ها جز اغتشاش فکری برنمی انگپزد. اکنون اين مفهوم جايش را به مفهوم های دقيق تری داده است که پاسخگوی مطلوب تر واقعيت ها است» (12).

 

مارکس و توزيع در «نقد برنامه گوتا»

جالب ترين بحث مارکس درباره عدالت در «نقد برنامه گوتا»ی او، بيشتر در نقد يادشده عليه خواست (که اغلب بد فهميده شده)، در برنامه «توزيع ثمره های کار ميان همه عضوهای جامعه با حقوق برابر» (13) وجود دارد. اين خواست در نخستين قطعه برنامه فرمول بندی شده، اما مارکس آن را موکول به بحث هنگام نکته سنجی های اش در باره قطعه سوم می کند که خواستار توزيع «عادلانه» يا «منصفانه» محصول های کار است. او اينگونه عمل می کند، چون بنيادی ترين نقدش از خواست های برابری توزيعی در برنامه انتقاد از مفهوم عدالت توزيعی به عنوان پايه خواست های طبقه کارگر است.

مارکس تأييد می کند که عدالت به مثابه يک سيستم توزيع به رابطه کارکردی اين سيستم، به شيوه توليدی که بخشی از آن بشمار می رود، بستگی دارد. عدالت بويژه کارکرد رابطه های اجتماعی در کنترل مؤثر وسيله های توليد است. همانطور که مارکس در ملاحظه های نهايی اش پيرامون قطعه سوم برنامه گفته است: «هر توزيع چيزهای مورد مصرف نتيجه شيوه ای است که خود شرايط توليد آن را قسمت کرده اند. اما اين توزيع يک خصلت از شيوه توليد است». (14) اگر عنصرهای توليد (آنگونه که در شيوه توليد سرمايه داری است) تقسيم شده باشند، توزيع کنونی شئ های مورد مصرف از آن نتيجه می شود» (15).

به علاوه، اين توزيع عادلانه است. چون همانطور که مارکس در کاپيتال بيان کرده، عدالت معامله ها ميان عامل های توليد به «تطابق» يا «تناسب» اين معامله ها با شيوه مسلط توليد بستگی دارد (16). اين واقعيت که توزيع کنونی عادلانه است، در يادداشت های آغازين مارکس پيرامون برنامه گوتا درباره خواست توزيع «عادلانه» يا «منصفانه» بيان شده است: آيا بورژواها تأييد نمی کنند که تقسيم کنونی «منصفانه» است؟ و در واقع آيا اين بر پايه شيوه کنونی توليد يگانه تقسيم «منصفانه» نيست؟ آيا رابطه های اقتصادی بنا بر انديشه های حقوقی تنظيم شده اند. يا بر عکس اين رابطه های حقوقی است که از رابطه های اقتصادی بوجود می آيند؟». مارکس پس از اثبات اين مطلب از ناروشنی و ابهام بيان برنامه گوتا درباره «محصول های کامل کار» انتقاد می کند. «محصول کار» يک مفهوم مبهم است که به عقيده لاسال جانشين مفهوم مثبت اقتصادی می گردد. به علاوه، هيچ جامعه کمونيستی نخواند توانست مجموع «محصول های کار» را ميان فرد فرد کارگران تقسيم کند. بايد مبلغ ها و سرمايه هايی «برای جانشين کردن وسيله های توليد، برای رشد توليد و سرمايه هايی برای پس انداز يا بيمه در برابر حوادث در اختيار داشت ... کسر اين ملغ ها ... يک ضرورت اقتصادی است و اهميت شان ... به هيچ ترتيبی در ارتباط با عدالت تعيين پذير نيست».

علاوه بر اين، بايد مبلغ هايي را برای تأمين «هزينه های اداری»، «برآوردن نيازهای مشترک: مدرسه ها، مؤسسه های بهداشتی و غيره و «منابع لازم برای نگهداری از کارافتادگان» پيش بينی کرد. مارکس می گويد: بدين ترتيب «اصول کامل کار ... به محصول جزيي تبديل می شود» (17).

هدف اصلی مارکس در تفسيرهايش درباره قطعه سوم برنامه عبارت از سمتگيری توزيعی «سوسياليست های عامی» چون لاسالی ها است که خواست های برنامه را تدوين کرده اند. مارکس ضمن اين بررسی که چگونه وسيله های مصرف («محصول های جزيي کار») به احتمال در جامعه کمونيستی آينده تقسيم خواهد شد، از سمتگيری يادشده انتقاد می کند. هنگام قرائت شرحی که مارکس درباره توزيع کمونيستی ارائه می دهد، در نظر گرفتن مقصود کلی اش در اين بحث ضروری است. با اينهمه بسيارندکسانی که بخاطر توفيق نيافتن در انجام آن اين شرح را خارج از متن شان قرائت کرده اند و پنداشته اند که مارکس آنها را به عنوان خواست های پرولتری (يا هنوز بدتر) به عنوان «اصول عدالت توزيعی» در مقياسی که توزيع سرمايه داری بايد با آن ها سنجيده شود، معرفی می کند. اما در نظر گرفتن دقيق متن نشان می دهد که مارکس تحليل اش را در زمينه توزيع کمونيستی به دقت برای روشن گردانيدن عيب های آن مطرح می کند. انديشه او اين است که چون سيستم توزيع در سوسياليسم در مقياسی که شيوه توليد جامعه رشد می يابد، تغيير خواهد کرد (و بايد هم تغيير کند)، اگر جنبش کارگری شکلواره توزيعی ويژه ای به عنوان هدف بخود (En soi) يا به عنوان يکی از هدف های درازمدت جنبش مطرح کند، سردرگم خواهد شد. هدف عام تشريح توزيع کمونيستی عبارت از نفی سمتگيری توزيعی به عنوان يک کل است.

اگر به قطعه های پايانی تفسير مارکس درباره سومين قطعه برنامه گوتا خوب توجه کنيم، می توانيم آن را به روشنی تشخيص دهيم:

«من مخصوصاً درباره «محصول کامل کار» و همچنين درباره «حق برابر» و «تقسيم منصفانه» تفاهم داشته ام تا نشان دهم چه جنايتی مرتکب می شوند آنهايي که از يک سو می خواهند دوباره دريافت هايي را در قالب جزم ها به حزب ما تحميل کنند که زمانی معنايي داشته اند، اما امروز ديگر جز لفاظی منسوخ بيش نيستند و از سوی ديگر، دريافت واقع گرايانه ای را که با زحمت زياد به حزب القاء شده، ضايع گردانند ... و اين به ياری ياوه های يک ايدئولوژی حقوقی يا غير آن انجام می گيرد» (18). با بخاطر سپردن اين نکته در ذهن، حال به تحليلی باز می گرديم که مارکس درباره «نخستين مرحله جامعه کمونيستی بدست می دهد. «آنچه ما اين جا با آن سروکار داريم، اين آن جامعه کمونيستی نيست که روی پايه های خاص خود رشد يافته است، بلکه برعکس، جامعه ای است که تازه از سرمايه درای سربرآورده» (19).

به عبارت ديگر، ما با يک شکلواره ايده آل توزيع (هنوز کمتر با مفهوم «عدالت توزيعی») که در لفافه گفته ايم که کارگران آن را در جامعه کمونيستی برقرار می کنند، سروکار نداريم. ما بيشتر می کوشيم بطور کلی و فرضی پيش بينی کنيم که نتيجه ها، برای توزيع وسيله های مصرف، مالکيت جمعی وسيله های توليد در نخستين مرحله های اين مالکيت جمعی چه خواهد بود.

مارکس يادآوری می کند که «در يک جامعه همياری مبتنی بر مالکيت مشترک بر وسيله های توليد» توزيع وسيله های مصرف متناسب با سهم هر کارگر در کار خواهد بود:

«بنابراين، توليد کننده بطور فردی - پس از کسر و تفريق های انجام يافته - درست معادل آنچه که به جامعه داده دريافت می کند. آنچه که او به جامعه داده مقدار کار فردی اوست ... او از جامعه حواله ثابتی دريافت می کند که کميت کار او فراهم آورده (تفريق انجام يافته برای تأمين بودجه جمعی است). او با اين حواله از ذخيره های اجتماعی چيزهای مورد مصرف را بقدر ارزش کميتی برابر کارش می ستاند» (20).

بنظر می رسد که مارکس برنامه گوتا را تصديق می کند: نخستين مرحله جامعه کمونيستی با «حق برابر» مطابقت خواهد داشت. بطور مشخص اين سيستم توزيع به هر کس حق برابر به وسيله های مصرف بر حسب سهم برابر در کار خواهد داد. اصل توزيع آن می تواند اينگونه فرمول بندی شود: حق برابر در برابر کار برابر. علاوه بر اين، تحليلی که مارکس درباره توزيع نخستين مرحله کمونيستی ارائه می دهد با خواست های برنامه گوتا با وجود بسيار مبهم و مغشوش بودن وجه مشترک دارد و به عنوان يک راهنمای مفيد به برنامه ريزان آينده چامعه خدمت می کند. مارکس نشان می دهد که توزيع طبق «کميت کار» هرکار انجام می گيرد. او به ما نمی گويد که «کميت کار» را چگونه بايد سنجيد. مارکس يادآور می شود که «شدت» و همزمان «مدت» بايد مد نظر قرار گيرد، اما هيچ وسيله ای برای سنجش اين دو عامل ارائه نکرده است. او به هيچ وجه نشان نمی دهد که چگونه نيروی کار متخصص يا آموزش ديده می تواند با نيروی کار غير متخصص مقايسه شود. بديهی است که شيوه ای که اين مسئله ها مطرح می شوند، همزمان برای معنی «حق برابر در در برابر کار برابر» و به اجرا درآوردن هر شکلواره توزيع که از اين اصل ناشی می شود، قطعی خواهد بود. مارکس چيزی بيش از طرح ساده يک سيستم توزيع ارائه نداده و به مسئله های اساسی که هر کس باآن روبرو گردد، بکوشد شکلواره اش را مورد عمل قرار دهد، پاسخ نداده است. من فکر می کنم کسانی که توصيف مارکس درباره توزيع نخستين مرحله کمونيسم را به عنوان «اصل عدالت توزيعی» می پذيرند، تنها در زمينه قصدی که مارکس از پيشنهاد آن دارد، اشتباه نمی کنند، بلکه همچنين تشخيص کم مايه شان را در گزينش طرح های آرمانی عدالت اقتصادی آشکار می سازند. با اينهمه، ابهام توصيف مارکس مانع از تعقيب هدف خاص وی در انتقاد از برنامه گوتا نمی شود؛ زيرا اين هدف بيانگر آن است که سيستم حق برابر در برابر کار برابر هر چند مبهم باشد، از ديد برابری اجتماعی بکلی ناقص است. شرح اجرای آن هر چه باشد، اين سيستم، با وجود ناگزيری در نخستين مرحله کمونيسم، جايش را به مرحله های بعدی و پيشرفته تری می سپارد و بايد بسپارد. انديشه مارکس اين است که اين سيستم آشکارا ناقص است؛ زيرا اين سيستم توزيعی مطابق با «برابری حقوق» است. اين سيستم در اين ويژگی با جامعه بورژوايي همداستان است: «حق برابر» به توزيع نابرابر می انجامد. چون تفسير مارکس درباره قطعه سوم برنامي گوتا حمله به کاربردهای سوسياليستی مفهوم های حق عدالت توزيعی است. بنابراين، بحث های او درباره توزيع کمونيستی در برابر کاربردهای سوسياليستی ايده آل توزيع مطابق با «برابری حقوق» است.

مارکس يادآور می شود که توزيع کمونيستی نخستين مرحله کمونيسم ناقص خواهد بود نقص آن بطور مشخص از خاستگاه برابری خواهانه سرچشمه می گيرد. در اين سيستم «حق توليد کننده به نسبت کاری است که عرضه می کند، برابری اين جا مبتنی بر اين واقعيت است که کاربرد آن بر پايه وحدت مقياس مشترک است» (21). با اينهمه، چون «فرد بلحاظ جسمانی يا اخلاقی بر ديگری برتری دارد، پس در همان زمان کار بيشتری عرضه می کند يا می تواند زمان بيشتری کار کند». اين «حق برابر يک حق نابرابر در برابرکار نابرابر است». در نخستين مرحله کمونيسم توزيع ناگزير توزيعی نابرابر خواهد بود. و بدرستی چنين خواهد بود؛ چون توزيعی مطابق با حق برابر است. اما حتی اگر کارگران در استعداد کار فرق نداشته باشند، اين سيستم توزع از ديدگاه برابری خواهانه همواره ناقص خواهد بود و باز همان وضع را خواهد داشت. چون بدرستی توزيعی مطابق با حق برابر است. «کارگری ازدواج کرده و کارگری ازدواج نکرده»، يکی بيش از ديگری فرزند دارد، الی آخر. در باربری کار [...] يکی غنی تر از ديگری است. برای پرهيز از همه اين عيب ها، حق بايد نه برابر، بلکه نابرابر باشد» (22). کارگران از حيث نيازها و تکفل هايشان متقاوت اند. حق برابر در برابر کار برابر، حتی هنگامی که سهمی به کار برابر اضافه شود، موجب اجابت نابرابر نيازها و رفاه نابرابر می شود.

برخی دليل ها که اين جا توسط مارکس اقامه شده موضوع های بحث و بررسی اند. مارکس تصريح می کند که سيستم توزيعی که او آن را شرح داده، در توضيح نابرابری های ثروت و اجابت نيازهای ناشی از آن، ناموفق است. بدون شک، اشخاصی در مخالفت با اين موضوع وجود دارند، آنها می توانند اصل حق برابر در برابر کار برابر را بی کم و زياد به مثابه آنچه عدالت آن را می طلبد، بپذيرند و از توزيع نابرابر ثروت و احساس رضايت ناشی از آن ناراحت نشوند. من فکر می کنم که مارکس خود را ذيحق می داند که اين موضوع را مطرح کند نتيجه های نابرابر اين توزيع عيب هايي هستند که در نفس خود او را ملزم می سازد که برابری خواهان آشتی ناپذير را که در حقيقت بايستی از هر نوع نابرابری برآشفته شوند، مورد خطاب قرار دهد. نمی توان از هر حيث  برابری خواه منطقی بود. در اين صورت نمی توان، از آنها انتظار داشت که همزمان ثروت برابر و اجابت برابر نيازهاي شان را داشته باشند. بدليل سامانی که مارکس در چارچوب آن نقدهايش را ابراز می دارد. مايلم فکر کنم که او عميقاً از برآوردن نابرابر نيازها ناراحت بود. اونابرابری ثروت را در صورتی که نيازهای اجابت نشده فرد بخود رها نگردد، بعنوان يک عيب نمی نگريست. البته، به احتمال، گرفتن نتيجه های قطعی درباره اين موضوع اشتباه است. زيرا بنظر می رسد که مارکس با ديدی بشر دوستانه عليه رابری خواهان استدلال می کند و می پذيرد که مهم نيست کدام نابرابری برای ناراحت کردن آنها کافی است. اين فرضيه بسهم خود بيشتر پيش پا افتاده است.

با اينهمه، موضوع اصلی انتقادی که مارکس از نخستين مرحله جامعه کمونيستی بعمل می آورد، اين است که نتيجه های نابرابر آن دقيقاً مطابق با اين واقعيت است ک اين توزيع بنا بر حق برابر است. او حتی بنفع اين تز متناقض دليلی کلی ارائه می دارد: «حق در طبيعت خود فقط می تواند مبتنی بر کاربرد يک واحد اندازه گيری باشد. اما افراد نابرابر (چنانچه نابرابر نبودند، افراد متمايز نبودند) بنا بر يک واحد مشترک، بهمان اندازه که آنها را از يک زاويه می سنجيم، و آنها را تنها در يک جنبه معين، مثلاً در وضعيت کنونی درک می کنيم و فقط به عنوان کارگر و نه هيچ چيز ديگر می نگريم و از بقيه انتزاع می کنيم، قابل اندازه گيری اند ... بنابراين، مثل هر حق اين يک حق نابرابر در مضمون خود است» (23).

به هميت ترتيب، حق برابری که بر بازار بورژوايي چيرگی دارد، بطور منظم به نابرابری می انجامد، حق برابر در کمونيسم نيز به نابرابری های ناخواسته منجر می گردد. بنظر می رسد که مارکس می پنداشت که اين موضوع به خود طبيعت حق برابر مربوط است و هر سيستم توزيع مبتنی بر هر حقوق ناگزير نقص های مشابهی دارد.

به يقين اين نتيجه گيری مبالغه آميز است؛ حتی هنگامی که تز قابل قبول ليپنيتس را که طبق آن افراد متفاوت در رابطه معين بايد نابرابر باشند، به عنوان يک آزمون بپذيريم، اين نتيجه بدست نمی آيد که يک سيستم مبتنی بر حق برابر بايد نتيجه های نابرابر داشته باشند؛ چون ممکن ا ست اتفاق بيفتد که حقوق برابر بر رابطه هايي استوار باشند که در آن ها افراد نابرابر نيستند. از اين قرار آيا می توان سيستمی با حقوق برابر ترکيب کردکه نتيجه های نابرابر نداشته باشد. بنظر می رسد که اين مسئله واقعيت است و بنا بر برهان انتزاعی از نوع برهانی که مارکس ارائه می دهد، تصميم پذير نيست. در عوض، آنچه را برهان مارکس روشن می گرداند، اين است که تضمينی وجود ندارد که يک توزيع طبق حقوق برابر يک توزيع برابر در هر ديدگاه جز ديدگاهی است که در نفس خود بر پايه حقوق برابر تصريح شده است. شکلواره توزيعی می تواند به هر شخص حقی برابر کار برابر، يا حتی سهم برابر در وسيله های مصرف بدهد که جامعه آن را در اختيار دارد. البته اين شکلواره نمی تواند اجابت برابر يا رفاه برابر را تضمين کند.

برابری خواهان بايد شکاک باقی بمانند. آنها می پرسند چرا حق برابر بايد «يکسويه» باشد؟ جرا نمی توانيم بطور ذهنی دريافت مان از حقوق برابر را با همه جنبه های وضعيت درآميزيم؟ آنها می توانند تأييد کنند که مارکس قبلاً به چنين کاری دست زده است؛ زيرا بنظر می رسد که او اصل برابری ثروت را بر اصل حق برابر در برابرکار برابر و اصل اجابت برابر نيازها را بر اصل برابری ثروت ترجيح می دهد. او با مفهوم حق برابر ناسازگار نيست، بلکه فقط با درک معين از آنچه که بايد برابر گردد، مخالف است.

من فکر می کنم که اين پاسخ اشتباه است و در آغاز، تئوری اجتماعی مارکس در پيوند با دريافت هايش از آنچه که با توزيع در نخستين مرحله کمونيسم شباهت خواهد داشت، به او دليل های مناسب اين انکار را می دهد که ما در وارد کردن اصل های برابری ثروت يا برابری اجابت در نخستين مرحله جامعه کمونيستی آزاد باشيم. اصل توزيعی که مارکس برای اين جامعه ترجيح می دهد، آشکارا اصلی است که سطح رشد اقتصاديش ديکته می کند. توزيع، کارکردی از رابطه های اجتماعی است که توليد در آن سامان می يابد. مارکس فرض می کند که در نخستين مرحله کمونيسم مسئله عبارت از حق برابر در برابر کار برابر خواهد بود. هر قدر اين توزيع ناقص باشد، سيستمی است که اين جامعه بايد آن را بپذيرد.

« اين نقص ها در نخستين مرحله جامعه کمونيستی، آنگونه که از جامعه سرمايه داری پس از زايش طولانی و دردناک سربر آورد، امری ناگزير است. حق هرگز نمی تواند فراتر از وضع اقتصادی جامعه و درجه تمدنی باشد که با آن در پيوند است» (24).

 

برابری توزيع و برآوردن نيازها

جدا از تئوری اجتماعی مارکس، فکر می کنم، هنگامی که او تصديق می کند که «حق برابر» هميشه در مضمون خود «نابرابر» است، روی پايه محکمی تکيه می کند، با وجود اين، مگر اين معنا را بدهد که حقوق برابر اعم از اينکه طبتعت شان هر چه باشد، هميشه در اصل، حقوقی با سهم های برابر در برآوردن نيازها يا نهادها است؛ هنگامی که به سهم معينی از وسيله های مصرف حق دارم، مايلم در برابر ديگران بتوانم درحدود معينی بدون توجه به نتيجه های رفتارم از اين سهم به نفع ديگری استفاده کنم. اين چيزی است که داشتن حق معنی می دهد. بويژه هرگاه به سهم معينی از اين ثروت ها حق دارم (فرض کنيم که اين حق بنا بر قاعده های مبادله کالاها يا بنا بر سهم من از کار در جامعه يا بنا بر شکلواره ای که ثروت ها را بطور برابر بين همه عضوهای جامعه تقسيم می کند، معين می گردد) پس نمی تواند اين اتفاق بيفتد که خواست من از اين سهم مخالف يا زيانمند نسبت به اين واقعيت باشد که در چنين شرايط اين سهم از وسيله های مصرف نيازهايم را برآورد يا رفاهی برای ديگران برتر از آنچه سهم شان است، فراهم سازد. هر سيستم توزيع حقوق بنا بر طبيعت خود با ديگر شرايط (مثل تفاوت ها - «و بنا براين، محتملاً نابرابری ها» - استعدادها، نيازها و امکان های افراد) تأثير متقابل دارد. نتيجه نهايي اين تأثير متقابل ثروت يا اجابت (نيازها) يا رفاه قياسی افراد همواره بايد نتيجه نه تنها حقوقی که آنها دارند، بلکه همچنين نتيجه روشی باشد که آنها برای تحقق حقوق شان و ديگر شرايط که وضعيت يک فرد معين را از وضعيت فرد ديگر متمايز می سازد، انتخاب می کنند. هيچ سيستم حقوقی نمی تواند در نفس خود تقسيم برابر اجابت (نيازها) يا رفاه را تضمين کند. هرگاه بتواند آن را تضمين کند، حقوقی که به اين سيستم تعلق دارد (حقوق در قبال سهم معينی از ثروت ها يا وسيله های مصرف) می تواند در هر بار که اجرای چنين توزيع برابر را مختل می سازد، مورد ريشخند قرار گيرد و عمل اين مختل کردن بايد بعنوان دليل کافی ريشخند کردن آنها بيارزد. البته حقوقی را که بتوان با اين دليل ها ريشخند کرد به هيچ وجه حقوق نخواهد بود.

بديهی است که هيچ حقی به کلی بی قيد و شرط نيست. اگر نتيجه های اجرای حق من تا آن اندازه برای ديگران زيانمند باشد، بجاست تصريح کنم که ديگر دارای چنين حقی نيستم. من می توانم از مالکيت ام آنطور که ميل دارم استفاده کنم. اما نه به صورتی که کنشی مثل آزاد کردن گازی باشد که هوای تنفس ديگران را مسموم می کند. با اينهمه من فکر می کنم که استثناهايي از اين نوع وجود د ارد که تنها در مورد نتيجه هايی که همزمان غيرعادی و بدفرجام اند، قابل قبول است. پذيرفتنی نيست که من از داشتن حق سهمی از ثروت اجتماعی که آن را به ترتيب ديگری در اختيار دارم، تنها به اين دليل ساده صرفنظر کنم که اين سهم از آنچه ديگران دارند زيادتر است، يا اينکه اين سهم مقدار اجابت (نياز) يا رفاهی زيادتر از آنچه که سهم شان برای شان تأمين می کند، فراهم آورد (25).

البته، با همه ايرادی که می گيرند، با اطمينان می توان گفت که هر شخص حق سهم برابر از خوشبختی يا اجابت (نياز) يا رفاه دارد و هيچکس حق سهمی از اين ثروت ها بيش از ديگری ندارد. آری می توان چيزهايي از اين قبيل گفت. مسئله در صورتی از اين قرار است که آنها حامل معنايي باشند. افراد می توانند به سهم معينی از چيزها مثل پول و ثروت های مورد مصرف حق داشته باشند. آنها حتی می توانند مانند باندی که در تقسيم برابر غنيمت به توافق می رسد، حق سهم برابر داشته باشند. اما اجابت (نياز) و رفاه در صورتی که آنها بتوانند اندازه گيری شوند، نمی توانند بطور مستقيم توزيع شوند. سهم چيزهايي که آنها را در اختيار داريم، بيش از ديگر عامل ها (نيازها، ميل های فرد و روشی که او به سليقه و اختيار خود از ثروت ها استفاده می کند و غيره) به ثروت هايی بستگی دارد که به آنها اختصاص می دهند.

يک حق سهم برابر حقيقتی در زمينه اجابت (نياز) يا رفاه دقيقاً بايد حق دريافت سهم از منابعی باشد که به ثروت های يادشده که در واقع به اجابت برابر (نياز) يا رفاه می انجامد، اختصاص داده شده است. فرضيدن چنين حقی، فرضيدن موردی است که در آن وسيله تعيين کردن آنچه که جدا از نتيجه نهايي توزيع منابع حق داريم، وجود نخواهد داشت. يعنی اجابت (نياز) يا رفاه نسيی واقعی که افراد دارند. مستقل از بررسی مفصل نتيجه های توزيع معين وسيله های اجابت (نياز) يا رفاه وسيله ای وجود ندارد که بدانيم آيا از حق خود سود جسته ايم يا از آن تخطی يا آن را نقض کرده ايم. حتی اگر شکلواره توزيعی ای بيابيم که نتيجه های مطلوب داشته باشد. اين شکلواره حقوق توزيعی نمی تواند باشد، بخاطر اينکه هيچ فرد نمی تواند روی حق سهم اعطاء شده در اين شکلواره اصرار ورزد، مگر اينکه اين شکلواره در توليد مداوم توزيع درست اجابت (نياز) يا رفاه کامياب باشد. البته اين شکلواره توزيع هرگز نمی تواند در نفس خود تضمين کند که اين نتيجه را ببار آورد.

هنگامی که می گويند هر شخص حق سهم برابر اجابت (نياز) يا رفاه و يا چيزهايي از اين نوع دارد، فکر می کنم آنچه آنها در واقعيت انجام می دهند، بيان آرزوی پارسايانه اي است که سيستم توزيع معينی بتواند پيدا شود که در واقع هميشه برای هر کس سهم های برابری از ثروت ها فراهم می کند که مناسب اوست. البته، اين مسئله ای است که لازم می آيد بدانيم که آيا شرايط زندگی بشری هرگز اجازه خواهد داد که چنين سيستمی امکان پذير باشد. فکر می کنم. هنگامی که مارکس می گويد: هر حق برابر يک حق نابرابر در مضمون خود است، در حقيقت امکان عملی چنين سيستمی را نفی می کند.

کسانی که ميل دارند مارکس را به مثابه يک برابری گرا ارزش يابی کنند، می توانند درباره اين موضوع دليل بياورند که هر چند مارکس عليه برابری به عنوان حق استدلال کرده، اما چون او روی اين واقعيت تکيه می کند که حقوق برابر به توزيع نابرابر برآوردن نياز می انجامد، از اين طريق ترجيح خاص خود را نسبت به برابری به مثابه هدف نشان می دهد. مخصوصاً او نشان می دهد که به جامعه ای گرايش دارد که در آن توزيع مبتنی بر اجابت برابر است. با اينهمه، اين نتيجه گيری نادرست است و استدلالی که به آن منتهی می شود، معتبر نيست. ديده ايم هنگامی که مارکس اجابت نابرابر را به مثابه نقص توزيع بر پايه حق برابر تلقی می کند، می تواند از ad huminem در برابر برابری گرايان دفاع کند. اما حتی اگر «آنگونه که پذيرفتنی است» او خود چنين بينديشد، اين نتيجه عايد نمی گردد که بايد دارويي برای اين نقص در ارتباط با برابری گرايان ابداع کرد. شايد اين نشانه خوبی نيست که اجابت (نياز) نابرابر باشد. اما اين نتيجه بدست نمی آيد که بايد کاری برای برابر کردن انجام داد.

مفهوم برابری هرگز در بينش جسورانه ای که مارکس از «مرحله عالی» جامعه کمونيستی دارد، نمايان نمی گردد.

«در مرحله عالی جامعه کمونيستی، هنگامی که قيد تبعيت افراد در تقسيم کار از ميان برخيزد ... ، هنگامی که کار تنها وسيله زيستن نيست، بلکه در نفس خود به نخستين نياز جامعه تبديل می شود، هنگامی که با رشد متنوع افراد نيروهای مولد نيز رشد می يابند و همه منبع ثروت جمعی به وفور جهش می کند، آنگاه تنها افق محدود حقوق بورژوايي قاطعانه در نورديده می شود و جامعه می تواند روی پرچم های خود بنويسد: «از هر کس باندازه استعدادهايش و به هر کس به اندازه نيازهايش» (27).

 

مارکس شعار لويی بلان «از هرکس به اندازه استعدادهاي اش و به هرکس به اندازه نيازهاي اش» را درست بخاطر اين که شعاری برابری گرايانه نيست، انتخاب می کند. او افراد را در هيچ ديدگاهی مساوی مطرح نمی کند، بلکه آنها را بيشتر بطور فردی، يعنی هر يک را با مجموع گوناگونی از نيازها و استعدادها مطرح می کند. می توان گفت که اين شعار دست کم ايجاب می کند که نيازهای افراد به تساوی برآورده شوند. اما من فکر می کنم که اين نادرست است؛ مگر اينکه معنی آن اين باشد که همه نيازهای افراد واقعاً برآورده می شوند. وانگهی می توان گفت که مرگ هولناک برابری خواه است، چون سرانجام زمانی مرگ گريبان همه را به تساوی می گيرد.

حرف زدن از «اجابت برابر» در برابر آنچه که بواقع در ذهن داريم برآورده نشدن برابر است، مناسب تر است. برابری گرايان اغلب به توزيع برابر به عنوان روش عادلانه و بشردوستانه بررسی کمبود و شرايط که بنا بر آن بقدر کافی منابع برای برآوردن (نياز) هرکس وجود ندارد، انديشيده اند. اين انديشه عبارت از اين است که اگر کمبود بطور همگون ميان افراد رواج دارد، هيچکس خيلی زياد از آن آسيب نمی بيند. انديشه مارکس در «نقد برنامه گوتا» و در هيچ جای ديگر تا آنجا که من باخبرم چنين نيست. به عقيده مارکس، مسئله جامعه بورژوايی اين نيست که کمبود در آنجا بی قاعده توزيع شده، بلکه مسئله بيشتر از اين قرار است که کمبود در جايي وجود دارد که به هيچ وجه ناگزير نيست؛ زيرا در آنجا طبقه ای وجود دارد که سودها را با تکيه بر سيستمی که اکثريت را دستخوش فقر مصنوعی و غير لازم می سازد، می بلعد.

بر اساس «نقد برنامه گوتا» بنظر واضح می آيد که مارکس عقيده دارد که «نقض ها» و «نابرابری ها» حتی در کمونيسم، تاز مانی که «منابع ثروت تعاونی با وفور» کافی برای برآوردن کامل نيازهای هر فرد «جهش کند» وجود خواهد داشت. پس از آن روز، البته برابری به عنوان سيستم توزيع ثروت های کمياب ديگر لازم نخواهد بود؛ چونکه ثروت ها ديگر کمياب نخواهد بود.

به عقيده من واضح است که مارکس برابری اجتماعی را به مثابه چيزی در نفس خود خوب نمی نگرد. نقد او از «حق برابر» ايجاب می کند که او آن را به عنوان «درستی» يک روش سرشتی يا بطور ذاتی خوب در يک شکلواره حقوق برابر، به ترتيب معينی که ساخته شده تلقی نکند. مارکس توزيع برابر در برابر کار برابر را در نخستين مرحله کمونيسم ترجيح می دهد. البته نه به خاطر اينکه اين شکلواره توزيعی ايده آل است، بلکه بخاطر اينکه عقيده دارد که اين توزيع است که از مالکيت جمعی وسيله های توليد در نخستين مرحله های آن نتيجه می شود. جامعه کمونيستی جامعه ای بدون طبقه ها خواهد بود. اما او «برابری» را به مثابه يک روش مبهم و منسوخ بازنمود هدف محو امتيازهای طبقاتی می انگارد. به علاوه مارکس به ما نمی گويد که او از اين رو موافق محو جامعه طبقاتی است که عقيده دارد جامعه بدون طبقه ها بطور ذاتی خوب است. بنظر من اين فرضيدن بيشتر هماهنگ با روح کلی انديشه مارکس است که او از اين رو با محو طبقه ها موافق است که فکر می کند که به چيز ديگری که او برای آنها به عنوان توسعه آزادی انسان، رفاه، همبود و رشد فردی ارزش قايل است، می انجامد.

مارکس منتقد بسيار جدی تمايل «حسرت آلود» به «کمونيسم ابتدايی» است که سطح زندگی هم شکل را به همه کس ... با برابر کردن از پايين بر پايه حداقل از پيش انگاشته تحميل می کند. او می گويد: « اين نوع کمونيسم نه تنها موفق نشد از مالکيت خصوصی فراتر رود، بلکه حتی هنوز با آن برخورد نکرده است» (28). ترديدی نيست که بخشی از آنچه که مارکس را اينجا ناراحت می کند، سطح زندگی «پيش انگاشته» است که پيشرفت انسان را مانع می گردد. البته، روشن است که به عقيده او برابری اجتماعی که «کمونيسم ابتدايي» در پی آن بود، خاصيتی نيست که نقض های طرح اش را جبران کند.

 

نقش برابری در مبارزه با ستم

فکر می کنم که مسئله از ديدگاه مارکس عبارت از اين است ک ه مبارزه هايی که بنام برابری رهبری و هدايت می شود، نقش ناچيزی در رهايي طبقه کارگر ايفاء کرده است. چون مارکس به انديشه برابری در اين خصوص کم اعتناء بود. مورد خاص اين برابری که در خواست بورژوازی در برابر نهادهای فئودالی بود و در پرتو آن به پيروزی رسيد، نه فقط به رهايی طبقه کارگر کمک نکرد، بلکه يکی از وسيله های اساسی ستم بورژوازي نسبت به اوست. علاوه بر اين، نابرابری های صوری نقش مهمی در حفظ اين ستم ايفاء نمی کند. اگر کارگران مزدبر به عنوان افراد فرودست در برابر طبقه های بسيار دولتمند و بهتر تعليم يافته مطرح اند و اگر آنها در ارتباط با اينان موضوع پيشداوری ها و تبعيض ها هستند، اين علت اساسی ستم به طبقه کارگر نيست، بلکه تنها نتيجه فرعی شيوه زندگی از حيث مادی و معنوی به فقر کشيده شده است که در آن وضعيت اقتصادی کارگران عليه آنان عمل می کند. واقعيت يابی برابری صوری، برابری در برابر قانون، برابری در برابر دولت و حتی برابری معامله در بازار وضع کارگران را بهبود نمی بخشد. در عوض، آنچه ضروری است، سازماندهی طبقه کارگر بمنظور بهبود قدرت مذاکره کارگران و به احتمال زدودن کنترل سرمايه داران بر وسيله های توليد است. در تئوری مارکس تدبيرهای حقوقی و سياسی مساعد برای کارگران، بطور کلی بنا بر طبيعت برابر گرايانه است. اين تدبيرها بيشتر عبارتند از: محدود کردن وسيله هايی است که طبقه سرمايه دار بوسيله آن نيروی کار را استثمار می کند و سود جستن بورژوازی از اين استثمار را دشوارتر می سازد. می توان در اين باره که آيا مارکس درباره علت ها و چاره های ستم به طبقه کارگر حق دارد، جدل کرد. من فکر می کنم، آنچه کمتر قابل بحث است اين تز است که مبارزه ها در لوای برابری و حتی برابری حقوق در مبارزه عليه شکل های ديگر ستم اجتماعی مانند ستم نژادی و جنسی کاميابی های چشمگير داشته است. غيرسفيدها در انگلستان و ايالات متحد هنوز بايد به برابری کامل در نگرش های دولت نايل آيند. آنها هنوز به حمايت در برابر تبعيض های نژادی در قلمروهايي چون آموزش، مسکن و شغل نياز دارند. زنان هنوز در برابر قانون به عنوان انسان برابر با مردان شناخته نشده و به شيوه های مختلف، مخصوصاً در قلمروهای اشتغال در معرض تبعيض منظم قرار دارند و با رفتار ظريف و حساب شده در برخی حرفه های بسيار با اهميت و پردرآمد راه پيدا نمی کنند و در برابر کارهای هم ارزش و برابر نسبت به مردان حقوق کمتری دريافت می کنند. در پرتو برابری کارهای زيادی برای بهبود وضع غيرسفيدها و زنان انجام گرفته و هنوز کارهای زيادی وجود دارد که بايد انجام گيرد. البته، اين انديشه که در صورت زدوده شدن اين نابرابری ها، ستم نژادی يا طبيعی از ميان برمی خيزد غير واقع گرايانه است. از اين رو، در مبارزه با ستم نژادی و جنسی قرار دادن شعار زدودن اين ستم ها در صدر آماج ها، نامعقولانه نيست.

فکر می کنم که شايد مارکس در ارزش يابی اش از انگار برابری در تطبيق با توجه بسيار انحصاری به ستم عليه طبقه کارگر دچار اشتباه شده است. او از اين جهت چنين عمل می کند که می پنداشت ستم طبقاتی بطور کلی کليد دگرگونی تاريخی است و مبارزه بين بورژوازی و پرولتاريا کليد پويايي تاريخی در عصر حاضر است: «مبارزه طبقاتی محرک نهايي تاريخ است و بويژه مبارزه طبقاتی ميان بورژوازی و پرولتاريا به مثابه اهرم مهم انقلاب اجتماعی مدرن بشمار می رود» (29). به علاوه مارکس اغلب کوشيده است ستم ملی يا نژادی را در ارتباط با کارکرد آن در جامعه سرمايه داری توضيح دهد. استعمار به عنوان وسيله تمرکز ثروت در دست طقه های رهبری کننده اروپا بکار می رود. و بدين ترتيب شکل بندی سرمايه را ممکن می سازد» (30). پيشداوری ملی و مذهبی کارگران انگليسی بر خلاف ايرلندی ها طبقه کارگر را متفرق می کند. از اين رو، «بورژوازی انگليس نه تنها از فقر ايرلند که طبقه کارگر انگليس را با مهاجرت اجباری ايرلندی های فقير احاطه می کند، سود جسته است، بلکه پرولتاريا را به دو اردوی خصم تقسيم کرده است» (31). مارکسيست ها به شيوه تا اندازه ای قابل قبول توضيح مشابهی از کارکرد نژادگرايی سفيدها در سرمايه داری معاصر ارائه کرده اند». انگلس حتی در زمينه توضيح طبقاتی درباره نخستين سرچشمه های ستم جنسی کوشيده است» (33).

با اينهمه، حتی اگر همه اين آموزه ها را بپذيريم همواره اين نتيجه بدست نمی آيد که ستم نژادی يا ستم ملی شکل های ساده ستم طبقاتی هستند. شايد که اين آموزه ها می فهمانند که محو ستم طبقاتی محود ديگر شکل های ستم را با محو بخشی از پايه اقتصادی شان آسان خواهد کرد. حتی اگر چنين باشد، اين نتيجه بدست نمی آيد که مبارزه با ستم جنسی، نژادی يا ملی ضر ورت اش را در نخستين مرحله های جامعه کمونيستی که تکيه بر ميراث اخلاقی و فکری جامعه قديم را ادامه می دهند، از دست می دهد. به هيچ وجه نبايد از آن نتيجه گرفت که ما به مبارزه هماهنگ با اين شکل های ستم در جامعه بورژواي متمايز از مبارزه طبقه کارگر، حتی اگر با آن پيوند يافته باشد، نياز نداريم. پس اگر ما به چنين مبارزه نياز داريم، در اين صورت می توان در آن جايی ولو اندک برای انديشه های معين (مانند برابری) که در نفس خود در جنبش طبقه کارگر به سنجش در می آيد، يافت. فکر می کنم که ارزش يابی مارکسی برابری نياز به تکميل شناخت اين واقعيت ندارد که مبارزه طبقه کارگر يگانه جنبش ترقيخواه اجتماعی نيست و مفهوم برابری می تواند نقش مثبت در مبارزه با ستم که در خارج از جنبش کارگر به معنای دقيق آن جريان دارد، ايفاء کند. شناخت اين موضوع ها به تکميل و توسعه مفهوم های مارکس و انگلس می انجامد. ولی به اصلاح و تجديد نظر کردن در آنها منتهی نمی گردد. اين ضرورتاً به معنی ترک برخی آموزه های مثبت مارکس نيست. علاوه بر اين، اين به تکميل يا توسعه مفهوم های مارکس به ترتيبی که ملازم با روح مارکسيسم در نفس خود است، نيانجاميد.

با وجود اين اگر لازم است جايي برای مفهوم برابری در مارکسيسم قايل شد، بايد دقت کرد که آموزه های اخلاقی در زمينه حق عدالت که مارکس به وضوح آنها را نفی می کند، داخل آن نگردد. نبايد تصور کنيم که برابری در برابر قانون، موقعيت برابر در برابر دولت يا برابری داد و ستد در بازار چيزهايي هستند که بايد از اين جهت مطالبه شوند که بطور ذاتی خوب يا در اصل درست هستند. اگر آنها در خود طلبيدن اند، بخاطر اين است که طلبيدن آنها در شرايط معين تاريخی باعث پيشرفت منافع گروه های ستمديده اجتماعی بوده است. به هيچ وجه نبايد دچار اين توهم شويم که محو نابرابری ها با محو ستم يکی است. مارکس در اين باره که ستم بورژوايي به پرولتاريا در متن عدالت بورژوايي و برابری ويژه آن رونق می گيرد، برداشت تندی دارد. مارکس می پنداشت که برابری صوری يا اسلوبی، ضمانت های برابری داد و ستد و وضعيت سيستم حقوقی برابر که در نفس خود بتواند از افراد در برابر موقعيت منظم افراد از منافع افراد ديگر حراست کند، وجود ندارد. از اين روست که حق برابر همواره بطور ضمنی يک حق نابرابر است. برابری در شکل همواره بالقوه نابرابری در مضمون است.

معنی آن اين است که اگر اين چيز خوبی در مبارزه برای برابری اجتماعی سفيدها و غير سفيدها يا مردان و زنان است، از آن رو است که اين ا مر به پايان دادن شکل های ويژه ستم کمک می کند و اين تنها چيز مطلوبی است ک از ديرباز به داشتن اين نتيجه گرايش دارد. انديشه برابری به مثابه هدف بخود يا اصل عدالت ارزيابی نشده است و اين تنها خود را به عنوان بخشی از استراتژی اعمال دگرگونی ترقيخواهانه اجتماعی تحميل می کند. بدون شک، کسانی که توجيه صرفاً عمل باورانه خواست بر