باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 20 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فقر و فلسفه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: اميد - مهرگان

منبع: روزنامه - شرق

 
 

تنش ميان كار فكرى و كار يدى معمولاً به سود دومى حل و فصل مى شود، و اين جانبدارى نيز خود ريشه در نوعى وجدان معذب دارد. وجدان معذبِ تفكر كه مى بيند آنچه كارگران مى كنند درقياس با آرامش فكر كردن به مراتب دشوارتر و طاقت فرساتر است. البته تقسيم كار اجتماعى در دنياى مدرن تااندازه اى توانسته است اين وجدان را تسكين دهد: هركسى، به اصطلاح، «وظيفه اى» دارد كه بهتر است آن را به نحو احسن انجام دهد؛ و از آن مهم تر، مطابق با يكى از ريشه دارترين ايدئولوژى هاى بورژوايى، هر كسى «استحقاقى» دارد، هركسى خودش شأن اجتماعى اش را با كار و تلاش اش تعيين مى كند. معمولاً هم مصداقى كه براى اين ايدئولوژى مى آورند همان فرق ميان دكتر و عمله است، اين كه يكى «زحمت كشيده» و درس خوانده و ديگرى نه. بر اين اساس، ديگر تصوير يك رفتگر در خيابان تصويرى ناراحت كننده و وجدان آزار نخواهد بود، برعكس، فرد پيش خود خواهد گفت «اگر او نباشد چه كسى آشغال خيابان ها را تميز خواهد كرد؟» پس ظاهراً وجود او ضرورى است، درست همان طور كه، در طبيعت، وجود يك پشه ضرورى است.

توجيه جايگاه و نقشِ يك عضو فرودست اجتماع به مدد مقايسه آن با نمونه اى در طبيعت، بسيار گوياست و قادر است جوهر اين ايدئولوژى را نشان دهد ( اشعار سهراب سپهرى مملو از اين قبيل ارجاعات است.)

پيش فرض اين نگرش چيست؟ اين نوع تقسيم بندى و تعيين هويت اجتماعى بيش از هر چيز مبتنى بر طبيعى دانستن و ثابت جلوه دادنِ واقعيت اجتماعى است، اين كه ازقبل نقش ها تثبيت و توجيه شده اند و اكنون فقط مانده مسابقه اى همگانى براى تصاحب حق خويش، و البته چند و چون و حد و اندازه حقوق افراد و جايگاه شان ازپيش تعيين شده است. درست شبيه يك مسابقه دووميدانى كه همه موانع و طول مسافت و حتى قواعد دويدن را ديگرانى ازقبل مشخص كرده اند. اكنون در چنين شرايطى تلاش براى تبديل شدن به آن چيزى كه فرد پيشاپيش همان است، به  چه معناست؟ من بدل به همان چيزى مى شوم كه قرار است باشم. يعنى من هويتى را كه پيشاپيش برايم تعيين شده مى پذيرم. ولى آيا، همان طور كه آدورنو مى گويد، آزادى اتفاقاً عبارت از فاصله گيرى از اين هويت نيست؟ من زمانى آزادم كه از آنچه «مقرر است» بدل بدان گردم فاصله  بگيرم، يعنى به چيزى غيرطبيعى، نامتعارف و نامعلوم بدل گردم. از اين حيث، آزادى من در امتناع من از نقش اجتماعى ام نهفته است. مسئله دقيقاً بر سر تغيير همين شرايط است، يعنى تغيير شرايطى كه در آن «حتماً» بايد كسى باشد تا خيابان ها را تميز كند، يا كارگرى باشد تا خشت را بالا اندازد و غيره. به بيان ديگر، به عوض توجيه يك مورد خاص در درون مختصات موجود درعين حفظ و تأييد اين مختصات، بايد خودِ اين مختصات را كه اصولاً چنين توجيهى را ضرورى ساخته است، زير سئوال برد. نمونه گوياى آن تأكيد انتزاعى بر عدالت است، آن هم درحالى كه شرايط اصلى هيچ تغييرى نكرده است: درون مختصاتِ سرمايه دارى نمى توان از عدالت تام وتمام حرف زد و چيز بامعنايى گفت.

در اين شرايط، كه قواعد بازى ازقبل تعيين شده است، فكر كردن نيز چيزى نيست مگر بخشى تصادفى از اين كليتِ مستقر و تثبيت شده، و نه ديگر فكركردن به خودِ اين كليت درمقام امرى مخدوش. دوباره به مسئله تقسيم بنديِ كار فكرى و كار يدى و وجدان معذب نهفته در آن بازمى گرديم. دو گفتارى كه از دل اين عذاب تفكر برمى خيزد هر دو تا اندازه اى كاذب است و نقطه عزيمت خويش را شرايط مخدوش موجود قرار مى دهد: اول، گفتارى كه تفكر يا فلسفه را از بابت فاصله اش با «واقعيات» زندگى مردم سرزنش مى كند و نهايتاً پس مى زند، و از سوى ديگر، گفتارى كه با چرخشى هيستريك و جنون آميز، رو سوى نوعى نخبه گرايى انتزاعى و عوام ستيزيِ «فاضلانه» مى كند. هر دوى اين جهت گيرى ها ازقضا ريشه در تصديقِ تقسيم كار فكرى دارند و بنابراين وضعيت موجود را دربست پذيرفته اند. درحالى كه مسئله دقيقاً خودِ همين تنش ميان كار فكرى و كار يدى است. فلسفه همان عرصه تأمل درباب اين تنش و عذاب حاصل از آن است، عرصه تأمل دراين باب كه چگونه مى توان اين شرايط را تغيير داد، و فكر كردن را از يك بخش تصادفى به تصميم گيرى درباب امر كلى، و فرآيند ترجمه كردن امر جزئى به امر جهان شمول، بدل كرد.

كارگران چگونه فكر مى كنند؟ اين پرسش به پرسش اساسى ترِ ديگرى راه مى دهد كه به واقع بنا بوده است مسئله اصلى فلسفه باشد: «زندگى خوب» چه زندگى اى است و چگونه تحقق مى يابد؟ تفكر بايد به سراغ فقيران رود ولى ديگر نه به شيو ه اى بى واسطه و ايدئولوژيك، يعنى نه توأم با ترحم يا دلسوزيِ صرف و وجدانى معذب. مسئله نه ديگر احاله دادن تمام ايده ها و خود آگاهى به زيربنا و شرايط مادى، بلكه تلاش براى تشخيص تنش ها و شكاف هاى ايده است. و اينجاست كه تفكر مى تواند ادامه يابد. تقسيمِ كار به فكرى و يدى تقسيمى ايدئولوژيك و كاذب است. تفكر بايد اتفاقاً شجاعانه و با اعتماد به نفس سراغ فقر يا به اصطلاح «عدالت» رود.

 

    207 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فقر (68)
●   فلسفه (440)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:24/05/1384

تاريخ شمسی نشر:24/05/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب