باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 7 شهريور 1387 كاربران برخط 116 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
آموزش كشتار در جنگ و جامعه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اشاعه خشونت در تلويزيون، تبديل به يک مشکل همگانی شده است. ممکن است شما اطمينان داشته باشيد از اينکه کودکتان هرگز در آينده، عليرغم برنامه­های خشونت­بار هميشگی تلويزيون، تبديل به يک فرد پرخاشگر نخواهد شد، اما شما نمی­توانيد مطمئن باشيد که کودک شما به وسيله کودکی ديگر که در يک رژيم مشابه [از برنامه­های تلويزيونی] رشد يافته است، کشته و يا معلول و ناقص نخواهد شد(1).

 
   ● نويسنده: اريکا - آلبانس

منبع: ماه نامه - سياحت غرب - 1384 - شماره24

 
 

در کتاب «خشونت در رسانه­های جمعی» (انتشار يافته در سال 2000) مجموعه موجز و آموزنده­ای از 5 مقاله، همراه با نگاه متفاوت مقاله­نويسان آنها، پديد آمده است. اين مجموعه به وسيله «مرکزی برای تربيت موفق» گردآوری شده است(2). دکتر براندون سنتروال در مقاله خود در اين کتاب با عنوان «تلويزيون به آفريقای جنوبی و مک­بريد کانادا می­آيد» به اثبات اين مسئله پرداخته است که در هر جامعه و کشوری در سرتاسر اين جهان گسترده- از هندوستان گرفته تا آمريکا- رشد جرايم ارتکابی در فاصله 10 تا 15 سال بعد از ورود تلويزيون به هر جامعه، تا دو برابر گسترش يافته است.

ممکن است شما با تعجب سؤال کنيد که چرا با 15 سال تأخير؟ پاسخ این است که جرايمی از قبيل تجاوز به عنف، قتل عمدی و ضرب و جرح عمدی، نوعی رفتار در دوره بزرگسالی است و از آنجا که بيشترين تأثير تلويزيون بر کودکان است، اين دوره زمانی، حاکی از يک دوره آبستنی است؛ بين زمانی که تصاوير خشونت­ برای اولين بار از تلويزيون پخش می­شود، تا زمانی که فعل خشونت­بار برای اولين بار عملاً اتفاق می­افتد.

اساساً اين دوره زمانی، مدتی است که يک طفل چهار، پنج ساله که مورد تربيت خشونت­گرای رسانه­های جمعی واقع شده است، به سن ارتکاب جرايم می­رسد.

به طور کلی می­دانيم که کودکان به واسطه حرکات رفتاری (ميمک) مورد آموزش قرار می­گيرند. بنابراين، فهم و درک اين مسئله که پس از ورود دوساله تلويزيون به هر جمعی از کودکان، دو اتفاق مهم می­افتد، نمی­بايست باعث شگفتی شود. اول اينکه، توانايي خلاقيت فکری کودکان در حدود 22% کاهش می­يابد و دوم اينکه، گرايش به خشونت، به کتک­کاری و ضرب و جرح ديگران، در حدود دو برابر افزايش می­يابد.

جِی در اين باره می­گويد: من به وقوع سه چيز يقين دارم: ابتدائاً تشکيل يک الگوی آشفته و درهم­ريخته آموزشی که این اختلال تقريباً و عملاً اصل آموزش را بی­اثر می­گذارد. دوم اینکه، تعداد زيادی از اوليا، مشتاقانه و به نحوی روزافزون، کودکنشان را با ترکيبات شيميايي، درمان می­کنند که تأثير اين روند بر کودکان، همانند تأثير کوکائين است.

تأثيرگذارترين مقاله را در کتاب خشونت در رسانه­های جمعی، ديويد گروس­من، در 26 صفحه و با عنوان «آموزش کودکان ما را برای کشتن، متوقف کنيد» نوشته است. گروس­من، رنجر سابق ارتش و استاد يک دانشگاه در جنوب و نويسنده کتاب «کشتن و هزينه روانی آموزش کشتار در جنگ و جامعه» است.

او در اين مقاله، بين روند شرطی­سازی ارتش و روند شرطی­سازی در تلويزيون نمونه­های مشترک فراوانی را از جهت ارائه مطالب و مفاهيم يافته است.

به صورت خيلی خلاصه، بيان شده است که پس از چند نبرد مهم و قابل توجه، ارتش ايالات متحده از ناتوانی طبيعی مردان خود در اينکه به سادگی بتوانند به واسطه يک دستور نظامی، فرد مقابل را بکشند، به وحشت افتادند. آمار نشانگر اين نقطه ضعف بود که سرعت آتش در ميان سربازان [در واحد زمان] تنها در حدود 15% بوده است.

همان گونه که جنبش طبيعت­گرا، نابودکننده صنعت چوب­بری است، احترام به انسان­ها، نابودکننده صنعت مرگ و ديگرکُشی است؛ چرا که تا زمانی که انسانها با غريزه ذاتی برای قتل و آدم­کشی متولد نمی­شوند، ارتش بنای ساختن چنين اشخاصی را [از طريق آموزش] دارد. پس از سالها، هنوز هم ارتش در پی القای اين مفهوم است که سرعت آتش [در واحد زمان] به وسيله ويتامينها، در حدود 90% بوده است.

گروس­من با دليل اثبات می­کند که ارتشی­ها با استفاده از يکی از سه نوع صورت شرطی کردن، سعی در تعليم نحوه کشتن ديگران به يک مرد کرده­اند. ابتدائاً وحشی­گری و قساوت يا القای اجباری ارزشها، دوم شرطی کردن قديمی و کلاسيک و سوم، شرطی نمودن اجرايي.

در صورت اول يعنی شرطی نمودن بر اساس «آموزش» وحشی­گری و قساوت يا القای اجباری ارزشها، هنجارها و ارزشهای حياتی يک شخص از بين برده می­شوند تا گروه جديدی از ارزشها، شامل نابودی و تخريب، خشونت و مرگ در قالب نوعی از زندگی، مورد پذيرش قرار گيرند. برای سربازان جوان، قبول اين ارزشها، به صورت معمول در قالب زندگی در يک اردوگاه نظامی صورت می­پذيرد؛ اما برای نوجوانان و اطفال که ناتون از تمايز گذاشتن بين واقعيتهای زندگيشان و واقعيتهای رسانه­های جمعی هستند، اين مسأله از طريق هرگونه خشونت در قالب فيلمهای گرافيکی رسانه­های جمعی و به ويژه در هر سکانسی از کارتونها و بازيهای ويديويي القا می­شود.

اما شرطی شدن قديمی و کلاسيک که بهترين صورت آنرا می­توان در حيوانات پاوولف مشاهده کرد، حيوانهايي که با شنيدن زنگ شرطی شده بودند و بزاق دهانشان جاری می­شد. اين صورت از شرطی شدن را به خوبی در حال حاضر می­توان به واسطه بازتابهايي که دانش­آموزان دبيرستان «جونس برو» از خود نشان می­دهند، مشاهده کرد. هنگامی که به آنها گفته شد که شخص يا اشخاصی به گروهی از برادران و خواهران و خويشاوندان آنها در مدرسه ابتدايي شليک کرده­اند، آنها خنديدند.

در حال حاضر، ما صاحب نسلی از مردم هستيم که بين احساسات و خشونت ارتباط برقرار کرده­اند و اين نه به اين خاطر است که آنها والدينی دارند که آنها را دوست ندارند و يا اينکه آنها حشيش مصرف می­کنند، بلکه اين بچه­ها فی­الواقع 10 يا 15 سال قبل، در قالب فرهنگی که در آن رشد کرده­اند، شرطی شده­اند.

اما شرطی شدن اجرايي، يک پروسه بسيار قوی از بازتابهای عاطفی و احساسی است که اين صورت از شرطی شدن، عامل بيش از 75 تا 80 درصد از شليکها در هر ميدان نبردی است. زمانی که مردم وحشتزده يا عصبانی هستند، آن کاری را انجام می­دهند که به انجام آن شرطی شده­اند. از اين رو و با هدف نجات حيات، دوره­های آموزش تيراندازی و دفاع شخصی، به ويژه برای زنانی که با حمله­های ناگهانی روبرو می­شوند شکل می­گيرد. بخوبی بايد دانست که ارتش ايالات متحده آمريکا نيز با اين هدف و در جهت آموزش مردم برای کشتن دیگران، نسخه کمی اصلاح شده­ای از بازی سوپرنيندتو را که «Doom» ناميده می­شود و در واقع، مقدمه سازی برای جنگ و نبرد است، تهيه و تدوين کرده است.

اما آيا اين تأثيرگذار است!؟ شما به من می­گوييد: مايکل کارنل با 14 سال سن، هرگز با يک اسلحه در طول زندگي­اش شليک نکرده بود. تا زمانی که او يک اسلحه مدل 22 را از همسايه­شان دزديد و آنرا همراه خود به مدرسه برد و به گروهی از بچه­ها که مشغول ورزش بودند، آتش گشود. در اثنای تيراندازی، بچه­ها جيغ می­زدند و سعی در فرار نمودند؛ او 8 نفر از آنها را با 8 شليک، مورد هدف قرار داد، 5 نفر در سر و 3 نفر در بالاتنه.

گروس من که نه تنها دوره­های رنجری را گذرانده، بلکه در دوره­های عالی نظامی در کاليفرنيا و در قالب گردان کلاه سبزهای ارتش آمريکا نيز آموزش ديده است، گزارش می­دهد که وقتی او کلاه سبزهای ارتش را از موفقيت اين طفل در شليک نمودن باخبر ساخت تمامی آنها از تعجب سرجايشان ميخکوب شده بودند. شاهدان عينی اين ماجرا تصديق می­کنند که مايکل ايستاده بود و با نگاهی خالی از هرگونه احساس شليک می­کرد و هرگز در طول تيراندازی، پاهايش را تکان نداد.

بله درست است، او مرتباً با بازی­های ويديويي در ارتباط بود. مايکل از يک خانواده نسبتاً مرفه و نه از يک خانواده از هم فروپاشيده می­آمد، جايي که بازی­های جنگی و مبارزه، نقشی معمولی در برنامه آموزشی دوران کودکی دارد.

گروس من به درستی اين شرطی کردن و حساسيت زدايي را سندرم نقصان مصونيت [در مقابل] خشونت آموزش داده شده ناميد؛ اين سندرم تنها شما را نابود نمی­کند، بلکه دفاع شما را در برابر موقعيتهای خطرناک و کشنده، نابود می­کند.

در حقيقت؛ گروس من غالباً مانند شاهدی متخصص در پرونده، دلايلی را بازگو می­کند؛ و در جايي که کودکان با مجازات مرگ روبرو می­شوند، مبارزه برای کاهش اين مجازات­ها را به نمايندگی از کودکان مطرح می­سازد. در توضيح اين نگاه او می­کوشد با استفاده از تخصصش، ناآگاهان را متقاعد به اين مسئله نمايد که شما نمی­توانيد کودکی را محکوم به مرگ نماييد، در حالی که فرهنگ توليد شده به دست شما، واقعاً بچه­ها را به کشتن ديگران شرطی کرده است.

ديگر مقالة قابل ملاحظه و چشمگير اين کتاب [خشونت در رسانه­های جمعی] مقاله جون لوين، با عنوان مزاحمت کنسرتهای سياه است. اين مقاله در اصل نامه­ای است که توسط لوين در شبکه سراسری اينترنت به معرض ديد عموم گذاشته شد. مقاله بعدی از جوونا کنت تور، پروفسور و نويسنده کتاب مادر من وحشتزده­ام، با عنوان «محافظت از کودکانمان در مقابل غول ترسناک رسانه­های جمعی» است؛ اين مقاله به بررسی تأثيرات روحی و روانی­ای که تصاوير می­تواند عارض کودکان کند، می­پردازد و در اين رابطه، دست به کاوش و بررسی می­زند.

در اين مقاله آمده است که از نقطه نظر مباحث روانشناسی، حتی نمايش تنها يک صحنه خشونت­بار کوتاه از يک برنامه تلويزيونی و يا يک فيلم، می­تواند در کودکان القای ترسی عميق و پايدار نمايد و موجبات شوکهای عصبی جدی را ايجاد نمايد و سرمنشأ هراسهای روانی در کودک گردد. بنابراين، نمايش سکانسهايي که اشاعه­گر خشونت است و می­تواند موجب ترس و وحشت در کودکان شود، می­بايست متوقف گردد.

من قصد بزرگنمايي و پرداختن به اينگونه اظهارنظرها را نداشتم، اما هنگامی که به گذشته فکر کردم و به ياد آوردم که دکتر سنتروال در سخنرانی­هايش به شدت به مسئله موسيقی­های تند و محرک و تأثيرات آن پرداخته بود، دريافتم که امروزه موسيقی در حدی بسيار قوی و مؤثر، خودنمايي می­کند.

موسيقی امروز نه به عنوان يک انشعاب فرعی و ناآگاهانه [در رسانه­های جمعی] و همراه با تصاويری گنگ و مبهم بلکه به وسيله و شکل جملات اعتراضی، هنر شعر، فريادها و بانگها، اقرارات و اعترافات، داستانها و انديشه­ها و افکار و شعارهايي که با صداها و پرده­های مختلف همراه می­شود، ترسيم می­گردد.

امروزه موسيقی بيشتر به رسانه­های جمعی نوشتاری شباهت پيدا کرده است تا رسانه­های بصری و ديداری؛ بنابراين موسيقی را نمی­توان به عنوان يک عامل شرطی کردن طبقه­بندی نمود، چرا که لغتها و واژه­های بکار برده در اشعار، عمدتاً زيبا نيستند و يا شما موافق با آنچه که خواننده می­خواند نيستيد و اين در حالی است که به نظر می­رسد، مشکل واقعی در پشت نگاه شکارگر و فرصت­جو و افسونگر رسانه­های جمعی است.

موسيقی­های رايج، از همه بيشتر، قوه تخيل و خلاقيت را در ميان ديگر چيزها تخريب می­کند. آوازها همانند کتابها هستند، با اين تفاوت که آنها از صنعت مجاز و استعاره استفاده می­کنند و با عوامل متغير [پارامترها] قوه تخيل و خلاقيت، در مبارزه و کشمکش قرار می­گيرند.

زمانی که والدين عنوان می­کنند که از کودکانشان به وسيله بازی «کامبت(3)» حساسيت­زدايي شده است و چرا از آنها در بيست سال پيش و به وسيله بازی (Pong) حساسيت­زدايي نشده بود، از نقطه نظر روانشناسانه، اين مسئله نشانگر يک نوع بي­خبری است که عمدتاً افراد بی­مبالات و کم­کار دچار آن می­شوند. به صورت کلی، چنين والدينی از موقعيت­هايي که نياز به تعليم و تربيت و نظم و انضباط فردی دارد، شانه خالی می­کنند و فرض می­کنند، صاحب نوعی ايدئولوژی ماندگار و بدون مرگ و تاريخ مصرف هستند که اين ايدئولوژی، در نهايت در مقابل چنين رفتارها و آداب غيرمنتظره­ای، تنها تبديل به نگاهی ارتجاعی می­شود و در اکثر حالتها، تأسف­بار، غم­انگيز و غيراصولی جلوه می­کند.

متأسفانه نگاه نامنعطف عقلی­گرا اينگونه ديکته کرده است که چنين روند حساسيت­زدايي، در طول بيست سال گذشته اتفاق نيفتاده است؛ [خصوصاً روند حساسيت­زدايي از طريق اعطای پاداش به شرکت­کنندگان مسابقه تيراندازی که در سر مصنوعی يک انسان شليک می­کنند، يا ديگر موارد، همانند صحنه­های کشت و کشتار شبيه به يک زندگی واقعی که در سناريوی يک فيلم مطرح می-شود]. بنابراين، هر دليل تاريخی مبنی بر اينکه چنين بازي­ها و فيلم­هايي، هيچ تأثيری بر بيننده­ی خود نمی­گذارد، بی­اثر می­شود.

در پايان به بررسی دو اشتباهی که نگارندگان کتاب خشونت در رسانه­های جمعی مرتکب شده­اند، می­پردازيم؛ اول اينکه، تأثيرات نامطلوب و مضر خشونت در رسانه­های جمعی، تنها قسمتی کوچک از يک تابلوی بزرگ است. ما به نحوی شايع، شاهد ملتی پر از افسردگی، نگرانی و دل­مشغولی و استفاده کننده از داروهای شيميايي هستيم که اين ملت در بستر رسانه­های جمعی حاضر رشد يافته است؛ رسانه­هايي که مرتباً به مردم اعلام می­کنند که آنها در آنچه که دارند، به حد کافی خوب نيستند و يا اينکه چاق بودن يا پير بودن، مساوی و همطراز نادان بودن، مورد عشق واقع نشدن و يا مورد تمسخر قرار گرفتن است و اينکه همه چيز مورد نياز است و اينکه الکل به تنهايي برای ساعات خوش کافی است و سيگار تا هميشه يک آرام کننده است، و همچنين اين مسئله که شما در آينده تا چه حد معيوب و ناقص می­شويد، ارتباطی با اينکه امروز چقدر سيگار می­کشيد، يا چه می­خريد و از چه رژيم غذايي پيروی می­کنيد، ندارد.

دومين قصوری که در کتاب اتفاق افتاده است و ما بدان می­پردازيم، اينکه رسانه­های جمعی در مجاب کردن افکار عمومی بسيار قوی و مؤثر هستند و قدرتشان در حساسيت­زدايي و ترويج خشونت، به نحوی به نگاه رضايتمند مردم به اينگونه امور باز می­گردد. مردم امروز ما گرچه ممکن است زنده و پرجنب و جوش باشند، اما هنوز هم خودشان را دوست ندارند و با سختی و مرارت زندگی می­کنند. با نگاهی به آنچه که فرهنگ ما امروزه با جمعيت مؤنث انجام داده است، تنها می­توان واژه­ی جهنم را به خاطر آورد. می­توان گفت که در اين زمان، ارتباط ميان پرونوگرافی و حساسيت­زدايي بينندگان آن، می­تواند موضوعی برای حمله­هايي به قصد آزار و اذيت و تجاوز جنسی قرار گيرد. روند شرطی­سازی و حساسيت­زدايي تبديل به يک امر جهانی شده است و مربوط به يک برهه و مقطع زمانی خاص نمی­باشد؛ ما دقيقاً منابع و سرمنشأهای مشکل را مشخص کرديم و فکر می­کنيم، ديگر احتياجی به اينکه اين هيستريک سمی ادامه يابد، وجود ندارد.

 

منبع: http://www.turnoffyourtv.com

 

پانوشت:

* Erica Albanase

1- دکتر براندون سنترووال، خشونت در رسانه¬های جمعی.

2. www.sosparants.org

3. Kambet

 

    179 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تلویزیون (81)
●   خشونت (68)
●   رسانه (319)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:19/05/1384

تاريخ شمسی نشر:00/00/1384
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب