باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 20 دي 1387 كاربران برخط 68 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
آرمان در چنبر واقعيت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
تاملى بر نقادى پوپر از آرمانشهرگرايى


 
   ● نويسنده: جواد - نبى يان

منبع: روزنامه - شرق

 
 

ظهور انديشه هاى كارل رايموند پوپر فيلسوف علم اتريشى در سرزمين ما، همچون ظهور بسيارى انديشه هاى ديگر محل نزاع بسيارى از متفكران و صاحبنظران بود. عده اى او را منجى افسانه اى انسان ايرانى دانستند و عده اى ديگر اقتداكردن به او را مايه كفر و نگونبختى. «آرمان در چنبر واقعيت» تاملى است بر نقادى مشهورى كه پوپر بر آرمانشهرگرايى ارائه مى كند؛ نقدى كه دامان بسيارى از فيلسوفان را گرفت و پاسخ هاى بسيارى را باعث شد. جواد نبى يان دانش آموخته فلسفه از دانشگاه شهيد بهشتى و همكار گروه انديشه در روزنامه شرق بود. حالا كه اين مقاله منتشر مى شود او از دنيا رفته است و اين نوشته شايد آخرين يادگار از كسى باشد كه روزگارى دغدغه آموختن فلسفه داشت.

وسوسه ايجاد جامعه اى يكسره عارى از نقص و كاستى و آكنده از بهروزى و كمال همواره فلسفه و فيلسوف سياست را مفتون خود كرده است؛ سوداى ساختن جامعه اى چنان بسامان كه در آن جز خير و نيكى مجال بروز نيابد و خورشيد سعادت، بى غروب بر فراز آن بتابد. اتوپيانيسم (ناكجاآبادگرايى) در معناى عام خود نظريه اى در باب عينيت بخشيدن به چنين وسوسه اى است و پوپر چون وجدان انديشه سياسى با تذكار مداوم مخاطراتى كه در پس ظاهر فريباى اين وسوسه نهفته است اهل سياست را از تسليم شدن بدان بازمى دارد. پوير خود را پيرو كانت مى دانست و دست كم از اين جهت حق داشت كه مى  كوشيد مرزهاى حيطه عمل سياسى عقلانى را به تفكيك از خواهش هاى ناكجاآبادى آرمان گرايانه مشخص كند، همان طور كه كانت كوشيده بود قلمرو شناخت عينى را از تمايلات طبيعى عقل به مابعدالطبيعه تفكيك كند. البته كانت محتاط تر از آن بود كه تمايل عقل به برگذشتن از حدود تجربه را پاك بيهوده شمارد و ناديده انگارد. به نظر او اگر گرايشى طبيعى است پس لابد كاركرد مثبت يا به اصطلاح حكمتى در بردارد. كانت به چنين حكمتى قائل بود و آن را در نقش تنظيمى ايده هاى عقل در انتظام بخشيدن به تلاش هاى عقلانى ما براى تصاعد به سوى حقيقت مى جست. اما محافظه كارى پوپر به عكس، مانع از آن بود كه براى تمايل طبيعى آدمى به ايده اتوپيا حكمتى در نظر گيرد و آن را در نظريه سياسى خويش حتى به عنوان ايده اى نظام بخش در شمار آورد. در نظر او خطر خلط احتمالى كاركرد تنظيمى و تقويمى ايده جامعه آرمانى بيشتر از آن است كه بتوان براى آن چنين نقشى قائل شد. در حوزه شناخت شناسى چنين اشتباهى آنچنان كه كانت نشان داده است، به كاربرد نابجا و غيرمجاز مقولات فاهمه مى انجامد و حاصل آن ياوه گويى هاى ملال آور متافيزيك غيرعلمى است، اما در حوزه سياست خلط كاركرد تنظيمى و تقويمى ايده اتوپيا بسا بهايى گرانتر خواهد داشت، ديگر نه صرفاً معرفت و دانش بشر بلكه مهمتر از آن مستقيماً حيات و سعادت او به مشقت و ملال درخواهد افتاد و از همين رو پوپر ترجيح مى دهد عطاى هرگونه استفاده مجاز و مفيد از ايده كامل ترين جامعه را به خطر لقاى آن ببخشد.

پوپر اتوپيانيسم را خواه طرح آن افلاطونى و مبتنى بر انكشاف نظم الهى باشد يا ماركسى و مستند بر اكتشاف قوانين طبيعى به يك چوب مى راند؛ چوب نقد. از نظر او اتوپيانيسم نتيجه اطلاق گونه اى عقل گرايى به حوزه سياست است كه بر حسب آن معقول بودن هر عملى تنها در قياس با يك هدف ايجابى و از پيش معين قابل سنجش است. بنابر چنين نگرشى پيش از هرگونه اقدام سياسى ابتدا بايد طرحى جامع و دقيق از جامعه آرمانى درانداخت و تازه از آن پس مى توان از عقلانيت يك خط مشى يا سياست سخن گفت و به نحو عقلانى براى اجراى آن اقدام كرد. در اين صورت هر سياستى صرف نظر از نتايج مستقيم و نزديكى كه به بار مى آورد تنها وقتى عقلانى و معتبر است كه گامى در جهت تحقق هدف نهايى باشد، خواه نتايج استعجالى آن سودمند يا زيان بار از آب درآيد. پوپر اين تلقى را اتوپيانيسم و روش اعمال آن را مهندسى اجتماعى اتوپياپى مى نامد.

هرچند پوپر در حمله گشودن بر اتوپيانيسم هرگزندگاهى كه دست دهد را مغتنم مى شمارد معهذا عمدتاً مباحث خود را بر محور سه موضع معرفت شناسى، روش شناسى سياسى و اخلاقى استوار مى گرداند، به ويژه اخلاق كه نقدهاى او نهايتاً و به وجهى ريشه در آبشخور آن مى دواند. فى المثل تقدم تعيين هدف آرمانى بر عمل سياسى بيش از هر چيز از اين رو معروض نقد و اعتراض پوپر قرار مى گيرد كه به خشونت منجر مى شود، بنابر استدلال وى نه فقط در سپهر سياست كه حتى در قلمرو ساير علوم نيز نمى توان با توسل به عقل و استدلال مسئله تعيين هدف را فيصله داد. اهداف ما نه مبنى بر علم بلكه _ به لحاظى- مبناى آن هستند. همان طور كه هيچ مقدارى از علم فيزيك نمى تواند به دانشمند بگويد كه آيا كار درست ساختن يك «خيش است يا هواپيما يا بمب اتمى» همچنين هيچ استدلال سياسى يا فلسفى نيز قادر نيست تعيين كند كه جامعه آرمانى بايد چگونه جامعه اى باشد. آرمان هر فرد بسته به گرايش هاى شخصى و تلقى خاص او از سعادت شكل مى گيرد و هيچ راه عقلانى و بنابراين مسالمت آميزى براى توافق جمعى- و به تعبيرى اجماع عام- بر سر آرمانى واحد وجود ندارد زيرا يگانه شق بديل در مقابل اجماع از طريق عقل و استدلال تحميل خشونت بار آن است. سرزمين تصميم از نظر پوپر آوردگاهى است كه در آن استدلال و خشونت با هم روبه رو مى شوند و هرگاه يكى از دو حريف از ميدان به در رود ديگرى بى درنگ آن را تصرف مى كند.

پوپر علاوه بر اينكه اتوپيانيسم را به خاطر خشونت محورى اش اينكه «درها را چهارطاق به روى خشونت مى گشايد» رد مى كند، از اين جهت نيز كه منافع فرد واقعى را در بهاى مصالح جمع انتزاعى هزينه مى كند، به چالش مى كشد. او چنانكه شى يرمر نيز اشاره مى كند و از آثار خود وى هم بس پيدا است خاطر در گرو آزادى فردى و ديگرخواهى دارد، به ويژه به اين آموزه حكمت عملى كانت معتقد است كه افراد بشر را بايد چون غايتى فى نفسه و نه صرفاً وسيله در شمار آورد و اين البته با جمع گرايى عارض بر ذات اتوپيانيسم و مهندسى اجتماعى اتوپياپى يكسره ناهمساز است.

مهندسى اتوپياپى بنا به توصيف پوپر كار خود را با طرح گسترده اى براى دگرگون كردن كل جامعه آغاز مى كند. موفقيت چنين طرحى در گرو كنترل يا حذف آن عواملى است كه ممكن است با عملكرد خودسرانه و تاثيرات پيش بينى ناپذير اجراى برنامه را به خطر افكند. از همين جا است كه مسائل وابسته به عدم قطعيت حاصل از عامل انسانى اتوپيانيست را وامى دارد براى كنترل تاثير افراد از طريق وسايل سازمانى اقدام كند و چنان عمل كند كه انگيزه خواست و انديشه هر فرد تحت نظارت دولت به كلى تابع طرح اتوپيايى شود.

اما رويكرد پوپر دقيقاً خلاف اين است. به نظر او اين جامه جامعه است كه بايد متناسب با قامت فرد دوخته شود نه بالعكس آن طور كه مهندس اتوپيايى عمل مى كند فرد را به قواره آن درآورد. چنين وضعى مسئله اساسى سياست را دچار اعوجاج و انعكاس مى كند، به اين معنا كه به جاى تلاش براى ساختن جامعه اى مناسب براى زندگى سعادتمندانه افراد، كوشش براى ساختن افرادى مناسب براى زندگى در جامعه آرمانى، سرلوحه مسائل سياسى قرار مى گيرد.

شرح نقادى پوپر از اتوپيانيسم تقريباً برابر با كل آثار سياسى او مجال مى طلبد و در حوصله اين سطور نمى گنجد، معهذا بنابر همين مختصرى كه گذشت اكنون پربيراه نيست اگر پرسيده شود آيا پوپر خود توانسته است چنان كه مدعى است راه گريزى از اتوپيانيسم بيابد يا اينكه انديشه او نيز در پس رويه به ظاهر آرمان گريز خود، خود به آرمانشهرى دل بسته است؟ و آيا روش مهندسى اجتماعى جزءبه جزء وى كه براى پرهيز از اتوپيانيسم به جاى تلاش براى ايجاد سعادت و خير، كوشش براى امحاى شر و بدى را سرلوحه روش و كار خود قرار مى دهد، يكسره فارغ از ايده اتوپيا و مخاطرات عارض بر آن است؟

به نظر مى رسد اگر چراغ نقدى را كه پوپر براى وارسى زواياى انديشه ديگران افروخته است به دست گيريم و نهان گاه هاى فلسفه سياسى خود او را بكاويم، در بن مايه هاى انديشه وى با نشانه هاى گونه اى اتوپيانيسم مواجه خواهيم شد كه در پس روش مهندسى اجتماعى سلبى وى چهره پنهان كرده است. تلاش پوپر براى حفظ «دموكراسى غربى» گواه اعتقاد او به اتوپيا است. منتها اتوپيايى محقق؛ جامعه ايده آلى كه كم و بيش تحقق يافته است. پوپر چنانكه گفته شد هنگام نقد اتوپيانيسم غالباً انديشه هاى دو فيلسوف، يكى افلاطون و ديگرى ماركس را در نظر دارد و انديشه هر يك از آنها را نمونه- گونه اى از تلقى اتوپيانيستى مى داند، آن چنان كه از نظر وى تمام اشكال اتوپيانيسم را مى توان به افلاطونى و گذشته گرا يا ماركسى و آينده گرا تقسيم كرد. افلاطون به اعتقاد پوپر يك «كل گراى آرمانخواه بدبين» بود كه مدينه فاضله خود را در گذشته مى جست، در زمانه اى كه خدايان خود حكمرانان زمين بودند و هر چيز در ثباتى الهى و به دور از تغيير و فساد جاودانه ثابت، بود. تغيير و دگرگونى از نظر افلاطون خواه در حوزه معرفت يا سياست حامل فساد و تباهى است؛ نه فقط متعلق معرفت حقيقى بلكه نيز متعلق به سياست واقعى بايد امرى پايدار و ثابت باشد. از اين رو افلاطون عدالت را بر حسب ثبات و كمال را بر مبناى ايستايى تعريف مى كرد و مهمتر اينكه حصول آنها را مستلزم نفى وضعيت موجود و بنيان نهادن جامعه بر پى طرحى دقيق و گسترده مى دانست. اما ماركس هر چند در انكار و نفى وضعيت موجود با افلاطون هم داستان است، به خلاف او پيشاپيش به استقبال تغيير مى رود. آرمانشهر ماركس از پى تغيير ساختارهاى زيربنايى نظام هاى سياسى سر بر مى آورد و بنابراين نه چون مدينه فاضله افلاطونى تمثلى از گذشته بلكه تصورى از آينده است. به عقيده پوپر افلاطون و ماركس با تمام اختلافى كه با هم دارند دست كم در يك نكته عمده مشتركند؛ در اينكه هر دو تحقق جامعه مطلوب را تنها از طريق نفى جامعه موجود ميسر مى دانند. همين با لاشتراك به ما اجازه مى دهد تا انديشه هر دو را تحت عنوان واحد «اتوپيانيسم راديكال» مورد بررسى قرار دهيم. بارزترين ويژگى چنين رويكردى تلاش براى دگرگون ساختن بنيان هاى جامعه به منظور تحقق ايده آرمانى است؛ ايده اى كه عينيت يافتن آن تنها از طريق روش مهندسى اجتماعى كل گرا يا اتوپيايى ممكن است.

در مقابل اتوپيانيسم راديكال، رويكرد محافظه كارانه خود پوپر قرار دارد كه در برابر هرگونه دگرگونى ساختارى، علم مخالفت مى افرازد و اصلى ترين هدفش حفظ وضعيت موجود و در صورت لزوم نهايتاً اصلاح آن است. چنين رويكردى را در قياس با اتوپيانيسم راديكال، مسامحتاً مى توان «اتوپيانيسم محافظه كارانه» ناميد؛ تركيبى به ظاهر ناهمساز كه نشان از تضاد و دوگانگى درونى روش موردنظر دارد.

البته نسبت دادن چيزى چون اتوپيانيسم به كسى چون پوپر كه شهرت و نام در گرو نقد آن دارد شايد نه فقط بر ذهن گران آيد كه در وهله اول بى مبالاتى در پژوهش انگاشته شود اما براى تعديل چنين  پندارى كافى است بدانيم پوپر خود در مواضع بسيارى به تلويح از آرمانشهر محقق خويش سخن رانده است. او كه همواره چون وظيفه اى دائمى جاى جاى اعلام مى كند كه بايد خيال ساختن «بهشت» زمينى را از سر به در كنيم، از بهشت غربى خود سخن مى گويد: «غرب براى ما مغرب زمينى ها بهشت به شمار مى آيد البته نخستين بهشت نه بهشت هفتم. بهشت ما مى تواند تا حد زيادى بهتر شود بنابراين نبايد ديگر به عالم ناسزا گفت... عالمى كه به خصوص تا آنجا كه به اروپا مربوط مى شود بهترين عالمى است كه تاكنون وجود داشته است.»

از نظر پوپر جهان موجود نه فقط بهترين جهان است كه «تاكنون» وجود داشته است بلكه اساساً بهترين جهانى است كه «اصلاً» وجود تواند داشت. كافى است در نظر آوريم روش مهندسى اجتماعى جزءبه جزء هرگونه دستكارى عمده و تغيير بنيادينى- البته در اينجا سخن از عمق است نه سطح و اندازه- در ساختار نظام موجود را نفى مى كند تا تصديق كنيم كه پوپر جامعه غربى را بهترين جامعه ممكن و همان اتوپياى محقق مى انگارد. پيش انگاشت نظرى روش مورد توصيه پوپر اين است كه ما آنچه را كه مى خواسته ايم و مى توانسته ايم حاصل كرده ايم و آنچه از سعادت و خير كه بدان دست نيافته ايم احتمالاً به خاطر «نتايج ناخواسته» و ناگزير اعمال اجتماعى، دور از دسترس مان باقى خواهد ماند. بدين ترتيب آنچه پوپر به عنوان نتايج نامطلوب و نامنتظره كنش اجتماعى از آن ياد مى كند، وظيفه توجيه كاستى هاى جامعه آرمانى وى را به دوش مى گيرد؛ اگر اتوپياى تحقق يافته او همچنان با برخى شرور دست به گريبان است به خاطر ماهيت كنش و واكنش اجتماعى است كه همواره و ناگزير نتايج ناخواسته و نامطلوب به بار مى آورد. شايد اگر پوپر در دشمنى با هگل و ياوه انگاشتن دستاورد منطق ديالكتيكى وى به افراط نمى گراييد، درمى يافت كه سلب مطلق به ايجاب متمايل مى شود و از دل نفى تمام عيار اتوپيا، وضعيت متحقق خود همچون اتوپيا سر برمى آورد. البته او هوشمندتر از آن بود كه يكسره از چنين مشكلى غافل باشد اما هرگز آن را جدى نمى گرفت و سعى مى كرد صرفاً با ارائه توصيه هاى ساده اى از قبيل اينكه «استقرار جامعه باز را نبايد چنان چون اتوپيا بلكه همچون يك وظيفه به شمار آورد» انديشه خود را از اتهام گرايش به اتوپيانيسم تبرئه كند. پرواضح است كه چنين اندرزهايى را نمى توان چندان جدى دانست، افلاطون و ماركس هم از اين دست پند و توصيه ها بسيار گفته اند و در مطاوى آثارشان فراوان است اما پوپر هرگز در نقادى خود از انديشه ايشان بدان ها وقعى ننهاده است زيرا به ويژه در مورد انديشه هاى سياسى آنچه بايد در معرض نقد قرار گيرد نه صرفاً دعاوى نظرى كه همانا نتايج عملى آنها است. خوش بينى پوپر كه مى توان آن را جلوه اى از اعتقاد او به تحقق آرمانشهر دانست چندان است كه از كنار آنچه در نقد مدرنيته و جهان مطلوب او گفته شود به راحتى مى گذرد چنانكه گويى حتى حساسيت اخلاقى خود نسبت به فرد و حقوق و آزادى فردى را نيز از دست داده است.

از نظر پوپر هر نقدى بر مدرنيته يا از سر «بدبينى» و تاريك انديشى است يا صرفاً بيان «دلواپسى ها و افسردگى ها» ناشى از سرخوردگى در تجربيات شخصى است و اين دقيقاً همان واكنشى است كه هر سيستم اتوپيايى نسبت به نقد خود ابراز مى دارد. دفاع همه جانبه پوپر از دموكراسى هاى غربى به عنوان بستر تحقق «بهترين و شريف ترين صورت زندگى اجتماعى كه تاريخ از آن سراغ دارد»، مبين اين است كه از نظر او مآلاً «واقعى همان حقيقى است.» و بايد حفظ شود.

 

منابع:

۱- جامعه باز و دشمنان آن

۲-Popperصs open society after 50 years

۳-Conjucturs and reutations.

 

    254 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اتوریتاریانیسم (1)
●   آرمانشهر (24)

افراد مرتبط
●  پوپر   كارل ريموند(16)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:10/07/1384

تاريخ شمسی نشر:10/07/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب