تجربه معنوى جهان در گستره تاريخ بشريت، به فراخناى نهايت ظهور گوهر انسانيت و حضور آدمى در عرصه عالم است. انسان زمانى كه پا به محدوده فراجغرافيايى گيتى گذاشت و خود را در برابر آماج پرسش ها و ترديدها مشاهده كرد، در تمام حالات درانديشه يك پاسخ بنيادين بود و آن اينكه حقيقت مطلق را به هر عنوانى تجربه نمايد؛ از اين رو باورمند شد كه مجموعه داشته هاى نهادينه شده در وجود او، راهنماى ايمنى در هدايت ذهن و وجدان پرسشگرش به سوى يكتا ذات اصيل است. آدمى تمناى احساس حضور خدا را در انديشه داشت و در جست وجوى او به پايگاه افلاك و خويشتن خويش روى آورد تا شايد از وى نشانى گيرد. انسان جست وجوگر ياراى آن را نداشت تا جهان را تهى از واقعيتى وصف ناپذير كه وجود خود را در كمند هستى او مى پنداشت، بنگرد. كنون نيز جهان در انباشت گريز از تعالى، دغدغه تجربه اى ديگر را از معنويت و وجدان ايمانى در سر مى پروراند؛ چرا كه به درستى مى داند پروسه «عبور از خدا» به هيچ وجه، نهاد جوشنده او را به آرامشى مطلق فرانمى خواند.
آدمى را آن مقام است كه حقيقت وجود را بى واسطه اسباب و علل شهود نمايد. البته وجود حقيقى و نور مطلق آن اندازه سوزنده است كه كسى را ياراى مشاهده او نيست و اگر عارف دلسوخته اى را فيض روح القدس مدد فرمايد، تنها جلوه اى از انوار قاهر وى را به وضوحى وصف ناپذير خواهد ديد. اين جايگاه جز با تصفيه قلب و زدودن زنگار از دل؛ يعنى حريم امن الهى در وجود بشر، ميسور نمى گردد؛ چه اينكه در انگاره هاى عرفانى آمده است: «قلب المؤمن حرم الله و حرام على حرم الله أن يلج فيه غيرالله.» (قلب مؤمن حرم خداست و ناپسند است كه در حرم خدا، غير خدا خلجان داشته باشد.) به زعم عرفا، «قلب» ميانجى نفس و روح و عامل معرفت و شناخت بهينى به شمار مى رود. صوفى احمد غزالى مى گويد: «اگر جان مرغ آشنا باشد، چون آواز طبل «ارجعى»۱ شنود، پرواز گيرد و بر بلندتر جاى بنشيند.» ۲
نور خورشيد در جهان فاش است
گنه از ديده هاى خفاش است۳
مايستر اكهارت در يكى از تفاسير عرفانى خود بر كتاب مقدس پيرامون اين معنا نكته اى را مى نماياند كه ذكر آن علاوه بر ارزش فزايى مقال در مفهوم اخلاص، نشانگر چهره خاص يك تفسيرگر عارف مسلك مسيحى در مواجهه با نص مقدس دينى است. تفسير نمادين اكهارت بر اين سخن انجيل يوحناست: «عيد پسح كه يكى از اعياد بزرگ شهر يهود بود، نزديك مى شد. پس عيسى به شهر اورشليم رفت. آن جا در اطراف خانه خدا، مردم را ديد كه براى انجام مراسم قربانى، مشغول خريد و فروش گاو و گوسفند و كبوترند. صرافان، پول ها را روى ميزها چيده بودند و با مشترى ها مبادله مى كردند. عيسى با طناب، شلاقى ساخت و همه را از آن جا بيرون كرد... و دستور داده گفت: اينها را از اينجا بيرون ببريد و خانه پدر مرا به بازار تبديل نكنيد.» ۴ مايستر اكهارت در تفسير اين قطعه از عهد جديد، «خانه پدر» را به «روح انسان» تعبير مى نمايد. او اين سخن را با تعمق در عهد عتيق بيان مى كند؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد: روح آدمى شبيه به خدا خلق شده است؛ نظير آنچه در آموزه هاى اسلامى نيز به چشم مى خورد. اكهارت در ادامه خاطرنشان مى سازد كه خداوند در هيچ مكانى نمى گنجد مگر در قلب بنده اش. ۵ پس شايسته نيست قلب كه معبد خدا و خانه پدر آسمانى است و خداوند به جلوه هاى گوناگون در آن نمايان مى گردد، به بازار تبديل شود و روح را در بند سوداگرى ارزش هاى بشرى و بن مايه هاى الهى گرداند.
طريقه اخلاص و عشق پاك در عرفان «بهاگوته» نيز نمودى دلپذير دارد. كريشنا كه منشأ تجليات الهى در آيين بهاگوته است، طرق رهايى و رستگارى را «كارمه مارگه» (طريقه عمل)، «حنانه مارگه» (طريقه معرفت) و «بهكتى مارگه» (طريقه اخلاص) معرفى مى نمايد. عمل و معرفت درجه اى از اهميت را داراست، ولى بهاگوته شيوه عشق و اخلاص را برمى گزيند كه امن ترين راه هاست؛ چرا كه توكل و اخلاص ورزيدن به كريشنا، روح را منور مى سازد. در «گيتا» كه فرازى از كتاب مقدس «مهابهاراتا» مى باشد در جريان رزم آرجونه ازمدعيان سلطنت آمده است: زمانى كه آرجونه دچار اندوه و شك مى گردد، كريشنا كه در هيبت ارابه رانى بر او ظاهر شده است، وى را به وظيفه طبقاتى خود آشنا مى كند و از مرگ سخن مى راند و در نهايت مى گويد: «دل خود را به من ده و مرا پرستش نما و به من خدمت كن. به ايمان و عشق دست تولا به من ده تا آنكه تو سراسر من شوى. من نيز خود را به تو مى دهم.» در طريقه بهكتى عابد يكتاپرست، با تأمل عرفانى در ذات خدا، با او متحد مى گردد. در بهاگوته روح عين خدا نيست، بلكه جزيى از خداست، بنابراين مقام وحدت از سنخ اتحاد جزء با كل مى باشد. در آيين كنفوسيوس هم اصطلاح «لى» معمولاً با مفهوم اخلاص تطبيق داده مى شود.
اين مسأله همچنين در فلسفه معاصر غرب قابل بررسى است. كارل ياسپرس از جمله فلاسفه اى است كه پيرامون اين مطلب، اراده سخن نموده است. او با تأكيد بر عظمت و شكوه خداى متعال كه معرفت به او تنها با الهيات سلبى امكان پذير است، يادآور مى گردد كه انسان زمانى توانايى درك حضور خدا و احساس با او بودن را دارد كه از مرزهاى محدود وجودى خود پا را فراتر گذارد. اگر از جانب آدمى جهش و حركتى صورت نگيرد، در نزديكى به خدا توفيقى حاصل نخواهد شد.
اساساً دغدغه اى كه برخى از فيلسوفان بزرگ غرب را به چالشى جدى فراخوانده است، نبود روح ايمان و در صورت وجود آن، فقدان وجدانه عشق و اخلاص در طينت آدميان است. امروزه برخلاف فويرباخ كه از گونه اى «از خودبيگانگى» در افراد بشر مى ناليد و برخلاف نيچه كه از «مرگ خدا» ۶ سخن مى راند، فقدان معنويت حتى فيلسوف ملحدى چون راسل را وامى دارد كه از «غيبت خدا» در جهان افسوس خورد و هستى بى خدا را، عالمى پوچ و عبث بداند و نيز سارتر انسان محور اختيار مدار، اگزيستانسياليست را مجبور مى كند تا گزاره خدا و پنداره پوچى را مانعه الجمع به شمار آورد و انسان را مخير گرداند تا از بين دو يكى را برگزيند. بوخنسكى در اين باره مى نويسد: «سارتر در حدى برتر از بسيارى ديگر، لازم و كافى نبودن آنچه را كه ما در جهان مى يابيم، درك و تجربه كرده است. او مى گويد براى بودن آن ها هيچ توجيهى نيست. هيچ ضرورتى نيست كه باشند، با وجود اين هستند. مثلث هاى مجرد و فرمول هاى رياضى به وسيله چيزى توجيه مى شوند، اما وجود خاصى ندارند. ولى وجود اشياء را؛ مثلاً اين درخت را نمى توان از همان راه توجيه كرد. هستى واقعى در جهان فقط از راه خدا توجيه شدنى است. اما سارتر نمى خواهد وجود خدا را بپذيرد. او گمان مى كند خدا يك تناقض است. بنابراين كاملاً منطقى نتيجه مى گيرد كه تمام هستى مخصوصاً هستى انسان، پوچ و بى معناست. سارتر بهتر از هر كس ديگر مى داند كه چگونه اين مشكل دو وجهى را در قالب لفظ بريزد: انسان بايد بين خدا و پوچى يكى را انتخاب كند. سارتر شخصاً پوچى و بى معنايى را انتخاب مى كند.» ۷ سخن سارتر گرچه در نهايت به پوچ گرايى مى رسد، اما بى شك نمايانگر واهمه او از جهانى منهاى خداست.
آنچه امروزه غرب را در ارتباط با اجزاى طبيعت و نيز ماوراء طبيعت به چالشى جدى فراخوانده است، عليرغم رخ نمايى برخى امواج دين گريزى و دين ستيزى كه گهگاه در جهان انديشه غرب كورسو مى زند ۸ ، فرجام نامه اى نيك با عنوان «بازگشت به معنويت» و فراروى از گمانه زنى هاى ماده محور نهيليستى (پوچ گرايى) به سوى گونه اى خرد دينى و تفكر ايمان محور است. سال ها پيش آندره مالرو، با اشاره به نقش معنويت در خرد فرامادى بشر گفته است: «قرن بيست و يكم يا قرنى مذهبى خواهد بود و يا وجود نخواهد داشت» يا به تعبير تى اس اليوت «بازوزه اى به پايان مى رسد»؛ از اين رو است كه هايدگر از ماشينيزم و روح تمدن تقدس زداى تكنيك محور مى نالد ۹ و تكنولوژى را كه فاقد تفكر قلمداد مى كند؛ چرا كه پديد آورندگان تكنولوژى از پذيرفتن بار مسؤوليت پيامدهاى آن شانه تهى كرده اند.۱۰ وى بر اين باور است كه «تكنولوژى ابزار انسان نيست، بلكه سرنوشت و تقدير اوست. تكنولوژى به انسان قدرت بيش از اندازه بخشيده و او را به طرز مرگ آورى به سوى ترقى مى راند. علاوه بر اين بشر معاصر غالباً از تقدير و سرنوشتى كه حاكم بر او شده، غافل است و به طرزى سطحى و ناشيانه گمان مى كند اين اوست كه تكنولوژى را هدايت مى كند.» ۱۱
هايدگر بر همين اساس انسان معاصر را «بى خانمان» مى خواند كه در جريان مسخ حقيقت از منزل ذات خود دور افتاده است؛ انسانى كه به گمان او وظيفه نگاهبانى حقيقت وجود را بر دوش دارد. او در فرازى از رساله «نامه در باب بشر انگارى» مى نويسد: «آدمى به عنوان كسى كه قيام ظهورى دارد موظف است نگاهبان و حافظ حقيقت وجود باشد.» بنابراين پرسش اساسى اين است كه «خانه ما كجاست؟» و در پى آن بايد پرسيد كه «خدا كجاست؟» آنچه از سخنان او در كتاب «مابعدالطبيعه چيست؟» مى توان برداشت كرد اين است كه تنها «شاعر» ياراى پاسخ به سؤال بنيادين «خدا كجاست؟» را دارد نه متفكر و فيلسوف؛ چرا كه «فيلسوف وجود را مى گويد، حال آنكه شاعر تعالى را مى سرايد.» هايدگر از اين رو اذعان مى نمايد كه «فلسفه من انتظارى براى خداست.» او در حقيقت با بيان اين نگره، در صدد آن است تا اضطراب خود را از تعالى بخشى جهان كنونى نشان دهد و ديدگان بينا را به سويى فراخواند كه در آن دربهاى آسمان و عالم قدس به روى همگان باز است؛ سرايى كه اكنون تصور آن مقدور نيست. وى با طرح اين دغدغه، واژگان آرزومندى و اميد را به روزى حواله مى دهد كه دربهاى عالم متعال دوباره گشوده مى گردد و انسان بدون پرده امواج قدسى را به نظاره مى نشيند؛ آنچنانكه در گذشته دور، مطابق با اسطوره هاى آفريقايى، خدايان به اندازه اى به انسان ها نزديك بودند كه آسمان و زمين به اشتراك دست در كارى داشتند.
اينكه اكنون در بهاى آسمان ناگشوده است، طرح اصلى ترديد و نااميدوارى بسيارى از انديشمندان شرق و غرب است. شايد ايشان در حسرت دوره اى هستند كه در آن ابواب جهان ملكوت باز بود و شايد اين ايده غم آلود، واهمه آينده اى پرتذبذب باشد كه توقف آن به هيچ وجه در اختيار انسان نيست. در انگاره هاى مسيحى، واگويه چنين فرجام بيمناك و دلهره آورى در متن كتاب مقدس وجود دارد؛ آنجا كه عيسى مسيح (ع) در انجيل لوقا مى فرمايد: «درب آسمان تنگ است، پس بكوشيد تا داخل شويد؛ زيرا يقين بدانيد كه بسيارى تلاش خواهند كرد كه داخل گردند، اما نخواهند توانست. زمانى خواهد رسيد كه صاحب خانه درب را خواهد بست. آنگاه شما بيرون ايستاده، در خواهيد زد و التماس خواهيد كرد كه خداوندا! خداوندا! در را به روى ما باز كن. اما او جواب خواهد داد كه من ، شما را نمى شناسم.» ۱۲
«جنگ هاى صليبى» و «رنسانس» از اهميت فوق العاده اى در تاريخ غرب برخوردار است؛ چرا كه نقطه عطف جهش غرب است. پس از وقوع جنگ هاى صليبى و آشنايى مسيحيان با دنياى اسلام و ارتباط فرهنگى و علمى با مسلمين، دوران سياه قرون وسطى به پايان رسيد و فصلى نوين را در تاريخ غرب رقم زد. در همين زمان بود كه اين جمعيت گسسته از بند ديانت كليسا، جهانى نامحدود و سرشار از انديشه ها و تفكرات عالى را پيش روى خود نظاره كرد. غربيان تجربه تلخ ده قرن حاكميت پاپها و كاردينال ها (اربابان كليسا) را به وادى فراموشى نسپرده و در همه حال متأثر از اين دوره هزار ساله، آغوش خويش در پذيرش هرگونه انديشه روشنگرانه اى گشودند. پس از چندى نيز دوره بيدارى (رنسانس) رخ نمود و تحول غرب را به يكباره سبب شد. جهان غرب كه اكنون انديشه هاى نوينى را چون: سكولاريزم (جدايى دين از سياست)، لائيزم (حذف دين از زندگى)، پلوراليزم (كثرت گرايى)، ليبراليزم (دلخواه مدارى و اختيارمحورى)، اومانيزم (انسان محورى)، پروتستانتيزم (اصلاح دينى مارتين لوتر كه بر تفكر مطلق گرايى و شبكه هاى عنكبوتى تفتيش عقايد و نيز تحجر حاكم بر كليسا شوريد) و ... آبستن بود، مجال كافى را براى به صحنه آمدن هر يك از آنها مهيا كرد. كنون نيز در وراى «مدرنيزم» و «پست مدرنيزم» كه بشريت را به گونه اى پوچ گرايى پيام آور است، از طرح انديشه اى نوين با عنوان «پسا پست مدرنيزم» سخن مى گويد تا شايد زمينه را براى بازگشت معنويت فراهم سازد.
به نظر مى رسد جهان امروز به قول اقبال لاهورى بيش از هر چيز به تفسيرى معنوى نياز دارد، تفسيرى كه خدا را در جهان آفرينش حاضر بداند؛ چه اينكه به تعبير داستايوفسكى، اسطوره نويسندگى روسيه، اگر حضور خدا در عالم احساس نشود، هر كارى براى آدمى مجاز است. به هر صورت جهان كنونى با در نظر گرفتن تمام تاريخى كه بر آن گذشته است، به معنويت و ايمان با چشمى ديگر مى نگرد. روح شيطانى حاكم بر جهان جز با جلوه ضمير ملكوتى الهى واپس نمى رود. هر چه زمان مى گذرد، اين نكته بيش از پيش روشن مى گردد كه نياز دنياى متمدن امروز به ايمان و معنويت از هر زمان ديگرى افزونتر است.
پاورقى
۱ - «يا أيتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه.» (فجر / ۲۷ و ۲۸)
۲- احمد غزالى - مجموعه آثار فارسى - تصحيح احمد مجاهد - ص ۲۰۹
۳- فخرالدين عراقى - منظومه عشاقنامه
۴- انجيل يوحنا - بخش دوم - آيات ۱۳ تا ۱۶
۵- «قلب المؤمن عرش الله» و «القلب بيت الرب.» (عجلونى - كشف الخفا)
۶- DEATH OF GOD
۷- جى.ام.بوخنسكى - مقدمه اى بر فلسفه - ترجمه محمدرضا باطنى - ص ۱۴۲
۸ - انديشمندان ماده گراى غربى بر اين باورند كه خداوند همواره در تقابل با طبيعت و ماده قرار دارد و در اين راستا تمام تلاش خود را در جهت انكار وجود خدا و اثبات ازليت ماده مبذول مى دارند. آنها در صدد توجيه اين سخنند كه ماده هوشمندى در آغاز بى خرد آفرينش، سراسر جهان را خلق كرد، بنابراين هيچ نيروى ماوراء طبيعى وجود ندارد. از همان زمان كه اين شبهه از عمق انديشه فلسفى غرب سربر آورد، به منظور انكار ازليت ماده «قانون دوم ترموديناميك» را مطرح كردند تا راه را براى اثبات حضور خدا در عرصه آفرينش هموار سازند. هر چند اين قاعده عملى نيز از گزند دانشمندان ماترياليستى؛ چون برتراندراسل در امان نماند و خدشه هايى بر آن وارد شد.
۹- نظير چنين ترديدى پيرامون تكنولوژى و صنعت مدرن را كه پيامد دوره پرفروغ رنسانس در جهان غرب است (مفسرين تحولات غرب، دو انقلاب را در اين مرز فراجغرافيايى، بسيار پرارج و حائز اهميت مى دانند كه سير تاريخ را دگرگون ساخت: نخست انقلاب اجتماعى و اقتصادى رنسانس و ديگر انقلاب فرهنگى اومانيسم) گهگاه در سخنان احمد كسروى، به چشم مى خورد. او در اساس به كارگيرى ماشين را در صنعت خيانت به بشريت مى پنداشت و چون ماركس در دفاع از پرولتارياى مظلوم و خرده گيرى از نظام خردكننده سرمايه دارى مى گفت: «نتيجه ماشين آن است كه پول و سرمايه را از فراوان كس گرفته و در نزد يك كس انبوه گرداند و بدين سان اختلال بزرگى پديد آورد.» (هوشنگ اتحاد - پژوهشگران معاصر ايران - جلد چهارم - ص ۱۹) او حتى شرقيان را به دليل تقليد كوركورانه از غرب و دلبستگى تمام به مظاهر و بنيان هاى دل فريب غربى مذمت مى كرد. به هر حال اين انديشه در آن زمان يعنى نيمه اول قرن چهاردهم آن هم از سوى كسى چون كسروى جالب مى نمايد.
۱۰ - بى شك امروزه اين انديشه ديدرو كه «صنعت، صلح را موجب مى گردد و علم اخلاق طبيعى نوينى به وجود مى آورد»، ديگر جلوه اى ندارد.
۱۱- «جيمز . ل. پروتى - الوهيت و هايدگر - ترجمه محمدرضا جوزى - ص ۱۴۰
۱۲- انجيل لوقا - باب ۱۳ - آيات ۲۴ و ۲۵