| •تاليفات و آثار شما نشان مى دهد در ميان موضوعات گونه گون تاريخ و دين و فرهنگ ايرانى، بيش از هر حوزه اى به تاريخ باستان ايران گرايش داريد، دليل اين علاقه چيست؟ آيا از نگاه شما مهجوريت نسبى تاريخ و فرهنگ باستان انگيزه محكمى است براى تحقيق بيشتر در اين عرصه؟
آرى... پس از فروپاشى سلسله ساسانى، نمى توان هيچ زمينه زيبا و شكوهمند فرهنگى و هنرى و علمى را يافت كه ريشه در ايران باستان نداشته باشد. هيچ دانشمند و اديب و فرمانرواى ميهن دوست دوران پس از ساسانى را سراغ نداريد كه چشمانش به سوى گذشته افتخارآميزش نباشد. ويرانه هاى ايوان مداين براى «خاقانى شروانى» باشكوه تر از قصر خلفاى عباسى است. اديبان ما نمادهاى ملى خود را در رخسار جم و كيخسرو مى جويند و نه در سيماى امويان و عباسيان. عارفان ما نيز رازهايشان را در تومار اسطوره ها و نمايه هاى باستانى مى پيچند تا غير آن حروف را نخواند. هيچ جنبش سياسى و نظامى و فرهنگى ميهن پرستانه را سراغ نداريد كه نگاهى به ايران باستان نداشته باشد. پس از ساسانيان، روند روشنگرى و راه روشنفكران ايرانى، همساز است و آنان با آتشى نهفته در محرابشان، از نمادهايى يگانه سخن مى گويند؛ از فردوسى و حافظ و سهروردى گرفته تا هدايت و پورداوود و ملك الشعراى بهار و محمد معين و مانند آنها. هيچكس نمى تواند با پشت كردن به ميراث گرانبهاى نياكانش، خود را ايرانى بخواند. در اين ميان، آنچه چشمگير است، رويكرد روشنفكران ايرانى در همه دوران به حوزه مغانه و شالوده شناسى كيش زرتشت است. ببينيد شاگردان سهروردى كه علماى برجسته اى بودند در اين باره چه نوشته اند. به يادآوريد كه روشنفكران عصر مشروطه با چه شجاعتى آن آتش زير خاكستر را دوباره فروزان كردند.
•اگر درباره دوره هاى ديگر تاريخى هم زمينه كارى و اثر تحقيقى داريد توضيح دهيد.
درباره دوران پس از ساسانيان به مطالعه بسنده كردم و تنها يك مقاله نوشته و پيشنهاد كرده ام كه به جاى نام بردن از سلسله هاى پس از اسلام، دوره هاى تاريخى را بر پايه دولت هاى ايرانى نامگذارى كنيم مانند اسپهبدان، برمكيان و غيره. افزون بر اين، هنگام كار بر روى كتاب تازه ام كه درباره شاهنامه است، بررسى هايى درباره سامانيان داشته ام و دريافته ام كه سخنان استاد ذبيح بهروز و شاگردان ايشان (مانند ركن الدين همايونفرخ، محمودى بختيارى، ش. پرتو و غيره) درست است كه فردوسى پيش از بر تخت نشستن سلطان محمود درگذشته است و منظور ابوالقاسم كسى نيست مگر «نوح بن منصور» كه شاهنامه سرانجام به نام او شد ولى بعدها، يكى بودن لقب ها باعث شد كه داستان هايى درباره فردوسى و سلطان محمود ساخته شود.
•ظاهراً در ميان آثار و تاليفات شما، كتاب پيامبر آريايى از جذابيت و نوآورى بيشترى برخوردار است. درباره محتواى اين كتاب و روند تاليف آن بفرماييد.
پيش از نگارش «پيامبر آريايى»، در آثار پيشينم، بيش از پنجاه نظريه و تئورى ارائه داده بودم و اين آثار، سنگ بناى پيامبر آريايى به شمار مى روند. محتواى اين كتاب كه داراى پانزده بخش و يك «پيوست» است، مربوط مى شود به دين و عرفان و فلسفه. كوشيده ام تا اشتباهاتى را كه هنوز درباره زرتشت و جهان بينى او رواج دارد، روشن كنم. نشان داده ام كه ترجمه هاى موجود از گات هاى زرتشت، تا چه اندازه نادرست و آشفته است. دريافته ام كه چه گنج هاى گرانبهاى علمى و فلسفى در دل اوستا و متون پهلوى نهفته است. شما مى توانيد بدون هيچ تعبير و تفسيرى، به روشنى و آشكارا، نگره هاى شگفت انگيزى درباره «اختر- فيزيك» در كتاب پهلوى «بن دهش» بيابيد. پيام «پيامبر آريايى» اين است كه زرتشت، نه يك گبر آتش پرست، بلكه نماد ملى ايرانيان به شمار مى رفت. شوق به دانش و خردورزى، كشاورزى، شعر، فلسفه، عرفان، روان پژوهى، گياه شناسى و غيره و غيره، همه با زرتشت آغاز مى شود.
و اما درباره چگونگى تاليف اين كتاب بايد بگويم كه هيچ گاه گمان نمى كردم آن اثر يكصد صفحه اى كه در ذهن داشتم، تبديل به كتابى ششصد صفحه اى شود و چنانكه قلم را رها مى كردم از هزار صفحه، افزون مى گشت. نگارش اين كتاب همزمان بود با بدترين و سخت ترين دوران زندگى ام و به يارى يزدان بود كه توانستم آن را به چاپ برسانم. يكى از دشوارترين بخش هاى اين پژوهش، سنجش و تطبيق متون اوستايى- پهلوى با تورات و انجيل و آثار افلاطون و غيره بود.
•كتاب شما از نظر مستند بودن به مدارك و شواهد تاريخى بسيار غنى به نظر مى رسد به ويژه در زمينه نقل قول هايى كه از مورخان و نويسندگان نام آورى همچون مسعودى، ابن نديم، ابوريحان بيرونى و غيره آورده ايد. به نظر شما تا چه حد يك اثر تحقيقى بايد از شواهد و مستندات تاريخى و علمى برخوردار باشد؟
بر اين باورم كه ارزش و اهميت تاريخ هاى شرقى اگر از تاريخ هاى غربى بيشتر نباشد، كمتر هم نيست. من در اين پژوهش به همه تاريخ ها و گزارش هاى در دسترس، چشم داشتم و از اين رو توانستم رازهاى بزرگى را بگشايم. به پيروى از فرموده فردوسى بزرگ، آنها را دروغ و فسانه ندانستم و كوشيدم براى اثباتشان از شواهد و نشانه هاى باستان شناسى و زبان شناسى بهره جويم. مورخانى كه نام برديد گوهرهاى شب افروزى هستند كه اگر نويسندگان و پژوهندگان به آثارشان بى توجه باشند، در تاريكاى تاريخ فرو مى غلتند. «ابوريحان بيرونى» اين ابردانشمند جهان به راستى مورخى برجسته نيز به شمار مى رود. آگاهى هاى شگفت انگيز «مسعودى» هميشه براى ما تازه هستند. باشد كه ارج آنان را بيشتر بدانيم.
•در اين كتاب خواننده با مجموعه اى از نظريات جديد درباره زرتشت، زادگاه، زمانه اش و گمانه زنى هايى در اين موارد روبه رو مى شود، شما به عنوان محقق تا چه اندازه اين نظريات را متقن و علمى مى دانيد؟
تاريخ سنتى زمان زرتشت را ششصد سال پيش از ميلاد (۶۰۰ ق. م.) مى داند. اين گاه شمار در نيم سده كنونى از سوى بسيارى از پژوهشگران رد شده است. اما به جز اندكى از آنان، بقيه نتوانستند تاريخ درستى را به دست دهند و به جاى تكيه بر اسناد و منابع، به حدس و گمان دست يازيدند. من براى نخستين بار دريافتم كه در آغاز فرمانروايى هخامنشيان فردى به نام «وارتوش» ظهور كرد كه زندگى نامه او با سپيتمان (زرتشت اصلى) درهم آميخت. يادآور مى شوم كه «زرتشت» يك لقب بود به معناى «روشنان زرين» و به مغانى گفته مى شد كه به اشراق مى رسيدند. اما «سپيتمان زرتشت» يا همان زرتشت نامدار، كجا و در چه زمانى زاده شد؟ خوشبختانه اسناد استوار تاريخى و باستان شناسى، دست در دست هم و يك صدا مى گويند كه وى در شهر رى (راغا) و پيرامون ۸۵۰۰ سال پيش به دنيا آمد. به تازگى آثارى ده هزارساله از رى باستان به دست آمده و تاييدكننده اين ديدگاه است. من نشان داده ام كه دودستگى و تضاد در گزارش هاى مربوط به زمان و مكان و سيماى زرتشت، برخاسته از اين واقعيت ساده است كه زندگى و داستان دو زرتشت با يكديگر آميخته شده است. البته زرتشت هاى ديگرى هم داشته ايم و براى نمونه مورخان مسلمان به «ابراهيم زرتشت» اشاره كرده اند.
•شما بر اين باوريد كه زرتشت نه يك اسم خاص (متعلق به يك نفر) بلكه اسم عامى است كه به روحانيون مذهبى باستان اطلاق مى شده است پس زرتشت هاى گوناگونى كه هر يك متعلق به عصرى و زمانى و مكانى بوده اند وجود داشته اند اما صريحاً نگفته ايد كدام زرتشت به راستى پيامبر آريايى واقعى است. آيا اساساً در اين دوره تاريخى خاص محقق مى تواند با يقين حكم تاريخى صادر كند؟
همه اين زرتشت ها از نژاد آريايى بوده اند، اما بزرگ ترين و برترين ايشان كسى نبود جز «سپيتمان زرتشت» سراينده گات ها كه دگرگونى بزرگى در كيش هاى مغانه پديد آورد. پيش از او بر اين باور بودند كه رخدادهاى گيتى، پيامد كشاكش دو ايزد روشنايى (اهورا) و تاريكى (اهريمن) است. اما زرتشت گفت كه اهريمن همان انديشه بد انسان در برابر سپندمينو يا انديشه نيك و بالنده است. وى آغازگر توحيد (يگانگى اهورا مزدا) و پيوندگار عشق و خرد بود. درباره زرتشت هاى ديگر، آگاهى هاى پراكنده اى در دست است كه بايد ترجمه و گردآورى شود. اما توضيح بيشترى درباره نام و لقب «زرتشت» بايسته است. درباره پيشوند اين نام يعنى «زرت» هيچ اختلاف نظرى نيست و همه مى گويند به معناى زرين و روشن است. اما درباره پسوند «زرت اوشترا» دو ديدگاه وجود دارد، يكى «اوشترا» را برابر با اشتر يا شتر دانسته و زرتشت را «دارنده شتر زرين» معنى مى كند كه با هيچ منطقى سازگار نيست. واژه «اوشترا» ريشه كلماتى چون استار (Star) و ستاره است و معناى تابش و درخشش مى دهد. پاره اى از مورخان يونانى و رومى درباره نام زرتشت نوشته اند: «پرتوى كه روشنى اش از ستارگان است». در كتاب «برهان قاطع» زرتشت: نور مجرد و نور يزدان معنا شده است. در يك كلام زرتشت يعنى: فروغ زرين.
•شما در اين كتاب به تاثير فراگير تمدن ايرانى بر بسيارى از فرهنگ ها و مظاهر تمدنى ملت هاى ديگر اشاره كرده ايد، مثلاً بودايى گرى، فلسفه يونانى، مسيحيت، يهوديت و غيره. به نظر شما اين انگاره در اين ابعاد گسترده بيش از اندازه ناسيوناليستى و ملى گرايانه نيست؟
همانگونه كه خود شما در پيش اشاره كرديد، اين كتاب مستند است؛ يعنى به گفته ها و نوشته هاى پژوهشگران ديگر اشاره شده است. به قول مولانا: «خوشتر آن باشد كه سر دلبران، گفته آيد در حديث ديگران» زمانى كه يك كشيش مسيحى از تاثير كيش هاى زرتشتى و ميترايى بر مسيحيت سخن مى راند و يا هنگامى كه پژوهندگان غربى از اثرپذيرى افلاطون و فلسفه يونان از ايران سخن مى گويند، به چه دليل نبايد به نقل قول از آنان بپردازم؟ ما نبايد از ابعاد گسترده تاثير ايران بر سرزمين هاى ديگر شگفت زده شويم زيرا ايران يك شبه قاره به شمار مى رفت كه همواره مرزهاى فرهنگى آن، بسى فراتر از مرزهاى سياسى و طبيعى اش، كشورهاى ديگر را درمى نورديد. آنچه كه جاى تعجب دارد، سكوت ما ايرانيان در برابر دروغ و غلو ناسيوناليستى ديگران است. اگر «نظامى گنجوى» مى گويد: «همه عالم، تن است و ايران: دل» از يك واقعيت تاريخى سخن مى گويد. فرهنگ و تمدن ايرانى، نه يك دستاورد محدود قومى و قبيله اى، بلكه يك خصلت و ويژگى جهانى است. اين ميراث به اندازه اى حسادت برانگيز است كه قوم هاى كوچك و بزرگ، كوشيده اند هر تكه از آن را به نام خود ثبت كنند! فرهنگ ميترايى را به نام «هلنى» جا مى زنند، بر سر «ابوريحان بيرونى» و «ابن سينا» و بسيارى از بزرگان ايرانى، عقال مى نهند، بر پاى «فارابى» چكمه قزاق مى كنند و گاهى هم كشاكش دارند كه «جلال الدين بلخى» آيا افغانى است يا غير؟
•از نگاه شما و براساس استناد به قول برخى پژوهشگران، نژاد سامى وجود محققانه اى ندارد و سامى ها هم آريايى بوده اند و اصلاً سام نام ايرانى است و «حام» و «حت» هم اشاره به قوم هيتى آريايى دارند و مثلاً نام پدر ابراهيم همان آذر ايرانى است و با چنين پيش فرض هايى ابراهيم نبى را يكى از همان زرتشت هاى پيام آور ايرانى شمرده ايد. اگر امكان دارد درباره اين نگره و ايده بيشتر توضيح بدهيد.
به نوشته «ارنست رنان» اصطلاح سامى (Semitique) نادرست است. اين اصطلاح از سال ۱۸۱۷ ميلادى به بعد، رواج يافته و اگر به خود تورات نگاه كنيم، مى بينيم دو تن از فرزندان سام: عيلام و ارفكشاد هستند. «آرتور كريستن سن» ثابت كرده است كه ارفكشاد نامى است ايرانى و هم ريشه با خوانش اوستايى «تهمورس» و نيز در يكى از سنگ نوشته ها، نام پادشاهى در سرزمين «ماد» بوده است. از سوى ديگر، در تورات ديگر مدارك تاريخى آمده كه ابراهيم در «اوركلدانيان» زاده شد. «رايتز نشتاين» اصطلاح كلدانى در متون قديمى را برابر با ايرانى مى داند. مورخان اسلامى نيز يك صدا ابراهيم را ايرانى مى دانند، هرچند كه گاهى به اشتباه او را با زرتشت اصلى (سپيتمان) يگانه دانسته اند. فراموش نكنيم كه در تورات ذكر شده كه نياكان ابراهيم از مشرق يعنى ميانه فلات ايران به بين النهرين كوچ كردند. كسانى كه روايات مورخان اسلامى را ديدگاه هايى مصلحت آميز به شمار آورده اند از اين حقيقت غافلند كه طبق يك سند تاريخى از سال ۳۷۷ ميلادى (يعنى قبل از اسلام) به مغانى اشاره شده كه خود را از نسل ابراهيم مى دانستند. اين سند، نامه اى است از اسقف شهر «سزاريه» و به جز او «اربلو» نيز اشاره اى شبيه به آن دارد.
•بخش هايى از مطالب كتاب تا اندازه اى مهم به نظر مى رسد مثلاً فصلى كه درباره آتش نمرود و آتش پرست بودن او است و اينكه به آتش افكندن ابراهيم و گلستان شدن آتش شباهت زيادى به آزمايش باستانى ايران و داستان سياوش دارد. درباره اين موضوع هم توضيح بدهيد؟
ديواركشى هاى غيرعلمى و مرزبندى هاى مصنوعى مانع از آن شده كه به همانندى ها و همبستگى هاى فرهنگى و دينى مردم فلات ايران و قوم هاى مجاور آن توجه شايسته شود. نه تنها ابراهيم بلكه بسيارى از پيامبرانى كه در تورات از آنان ياد شده و پيش از او مى زيستند، از تبار و فرهنگ ايرانى برخوردار بوده اند. يكى از يافته هاى من اين بوده كه ايوب در خوزستان زاده شده بود و يا سرزمين «مديان» كه موسى به اشراق رسيد همان «ماد» است و مهمتر از همه آن فردوسى كه رودهاى جيحون و فرات را در آغوش داشت، كدامين سرزمين جز ايران مى توانست باشد؟ زمانى كه يك يا چند تيره از ايرانيان در چند مرحله تا كنعان كوچ مى كنند آيين ها و اسطوره هايشان را نيز به همراه مى برند. ده ها پژوهشگر از تاثيرات همه جانبه كيش هاى ايرانى بر يهوديت سخن گفته اند. در تورات (كه همراه با انجيل، كتاب هاى مقدس غربيان به شمار مى روند) از كورش بزرگ با القاب «عقاب شرق» و «مسيح» و «شبان خداوند» ياد شده است... گويا در دوران كهن ملت ها از همبستگى هايشان با يكديگر بيشتر از كنونيان آگاهى داشتند!
•كتاب پيامبر آريايى حاوى نظريات فراوانى است كه از تازگى و جذابيت خاصى در گستره تاريخ باستان برخوردار است. عمده اين نظريات را به صورت چكيده اى مفيد براى خوانندگان بشكافيد و بفرماييد كه اين نظريات تازه تا چه پايه قابل اعتماد و استناد است؟
اعتبار اين نظريات از آنجا روشن مى شود كه پايه هاى اين پژوهش: تاريخ، باستان شناسى، واژه شناسى، اسطوره شناسى و جامعه شناسى به گونه تطبيقى بوده است. مهمترين نظريات مطرح شده در اين كتاب فهرست وار چنين است: ۱- كتاب «زند» نام ديگر گات ها بود و به تفسير اوستا گفته نمى شد. ۲- «سپيتمان زرتشت» نخستين شاعر و نمايشنامه نويس ايران و جهان بوده است. ۳- يافتن بندهايى از گات ها در دل وداها. ۴- ارائه ترجمانى ديگرگون از پاره اى از واژه ها و بندهاى گات ها. براى نمونه واژه اى كه از سوى ديگران به معناى «انجمن مغان» دانسته شده، از ديدگاه من همان «مس مغان» يا بزرگ موبدان است. ۵- نشان دادن برخى از ريشه هاى زرتشتى در عرفان پارسى و به ويژه تطبيق غزل هايى از حافظ با گات ها. ۶- ايرانى بودن پيامبران: از آدم تا ابراهيم. ۷- جاى پاى آيين نامه هاى مغانه در چين و مصر باستان. ۸- واپسين زرتشت در زمان هخامنشيان ظهور كرد و كتاب هايى چون «يادگار زريران» و «گشتاسپ نامه» اشاره به رويدادهاى زمان همين زرتشت دارند. ۹- كتاب اوستا نه تنها يك دفتر دينى بلكه نخستين و بزرگترين دانشنامه جهان باستان به شمار مى رفت و در زمان زرتشت هخامنشى نگاشته شد و...
• به نظر شما به عنوان يك محقق تاريخ آيا مى توان تاريخ را علمى دانست كه همچون ساير علوم با گذشت زمان پيشرفت مى كند و با كشف راهكارهاى تازه و شيوه هاى نو، از ابهامش كاسته شده و از درون متحول مى شود؟
كاملاً درست است. البته آسيب شناسى تاريخ ايران به ما مى آموزاند كه دشمنان فرهنگ ايرانى به اين سيه كارى ها دست مى زنند: ۱- نابودى يا ربودن آثار تاريخى. ۲- نامگذارى بيگانه و غيرايرانى براى آثار اين مرز و بوم. ۳- جعل و تحريف در نوشتارهاى تاريخى و...
روى هم رفته من به تاريخ بسان يك دانش پويا و علم فراگيرى نگاه مى كنم كه دربردارنده آموزه هاى ارزشمندى در هر يك از حوزه هاى فرهنگ بشرى است. بازخوانى و ترجمه دوباره يك متن كهن، از زير خاك درآمدن آثار معمارى و حتى يك تكه سفال مى تواند ديدگاه هاى ديرين را زير و رو كند. اما زمانى كه در روز روشن، ميراث فرهنگى ما به تاراج مى رود و يادگارهاى گرانبها حتى در موزه ها نيز امنيت ندارند، چگونه مى توانيم با اين همه كمبود و خيانت و ندانم كارى، ارزيابى دقيقى از تاريخ ميهن مان داشته باشيم؟ از سوى ديگر بسيارى از دانشگاه ها و محافل به اصطلاح آكادميك غربى، آلت دست سياست هاى فرهنگى (يا بهتر بگويم ضد فرهنگى) دولت هاى خود هستند و نان استادان شرافتمند و بى طرف را به راحتى مى برند! آيا تاكنون دقت كرده ايد كه كتاب تاريخ تمدن (ويل دورانت) در واقع تاريخ تمدن غرب است؟ آيا در اين كتاب كه ناشر دولتى اش به چاپ آن فخر مى كند، نام و نشان بسزايى از ايران مى بينيد؟ اگر هم يك ايرانى با زحمت و دشوارى بخواهد كار مستقلى ارائه دهد، با چه برچسب هايى كه روبه رو نمى شود!
• آيا اثر تاريخى تازه اى دردست تحرير داريد؟
امسال توانستم واپسين نگاه را بيفكنم به داستانى بلند كه چند سال پيش نوشته بودم. اين داستان درباره جم و ضحاك و سپس تا پيروزى فريدون بر ضحاك است. سرچشمه هاى اين داستان كه آميزه اى از اسطوره و تاريخ است، چنين اند: اوستا، وداها، اوپانيشاد، متن هاى پهلوى، شاهنامه، گرشاسبنامه، كوشنامه و تاريخ هاى كهن. اين داستان به پارسى سره نگاشته شده است.
دفتر ديگرى كه زير چاپ دارم درباره «ديباچه شاهنامه» است كه در سه بخش و دربردارنده پيشگفتارى در بيش از پنجاه رويه است. مصرع ها را شماره گذارى كرده و درباره شان گزارشى درخور از يك سطر تا چند صفحه نوشته ام. با بهره گيرى از نسخه هاى استاد «خالقى مطلق» و «چاپ مسكو» واژه به واژه بيت ها را بررسى و ويرايش كرده ام. همچنين در پى نوشت نگره هايى درباره سالزاد فردوسى پيش رو نهاده ام كه نشانگر زايش اين سراينده بزرگ در پيرامون سال ۳۰۰ قمرى است. افزون بر اين تا پايان داستان جمشيد را ويرايش كرده ام اما زمان نداشتم تا گزارش هاى بايسته را بنويسم.
• به عنوان آخرين سئوال حجم و كيفيت آثار تحقيقى تاريخ باستان را چگونه مى بينيد؟
بسيار اندك و پراشتباه! دوستان نادان و دشمنان دانا، تاريخ ايران را به آشوب كشانده اند. زمانى كه كاهنان فريبكارى چون گئومات مغ و مزدك را به عنوان قهرمان ملى جا مى زنند و يا از لشكركشى سى هزار نفره الكساندر مقدونى تا دوردست هاى چين و هند و آفريقا و شهرسازى هاى او در زمانى بس اندك سخن مى رانند، و يا هنگامى كه نقشه مرزهاى سياسى ايران در دوران ماد تا ساسانى را كمتر از آنچه كه بوده، رسم مى كنند و... مى توانيد ژرفاى مصيبت و خيانت به تاريخ ايران را دريابيد. من در آثارم (به ويژه ايران بزرگ) به اين تحريفات پرداخته ام. بايد توجه داشت كه: الف- تاريخ ايران با ماد و هخامنشى آغاز نمى شود و مبداء ملى ما بسيار بسيار كهن تر است. تاريخ ۸۵۰۰ ساله زرتشت نشان مى دهد كه تا چه اندازه نيازمند بازنگرى هاى اساسى هستيم. ب- زمانى كه پژوهشگران بر ايرانى بودن مردمانى چون سومرى ها، هيتى ها، كاسى ها، ميتانى ها و... انگشت گذاشته اند، پس چرا نبايد دوران آنها را در تاريخ ايران گنجانيد؟ پ- هرچه بيشتر درباره هر يك از حوزه هاى علوم انسانى، و تطبيق و سنجش آنها با يكديگر بايد آگاهى داشت و به كار پرداخت. گاهى يافتن معناى درست يك واژه و يا نقش و نگار يك سفالينه، به ما يارى بسيار مى كند.
• از اينكه وقتتان را دراختيار ما قرار داديد سپاسگزار. به عنوان سخن آخر اگر نكته و صحبتى داريد بفرماييد.
احساس دوگانه اى دارم، هم دلم مى خواهد كه جوانان ميهنم پژوهش هاى ايران شناسى را دنبال كنند و هم نگرانم كه چگونه مى توانند با اين تنگناهاى مالى و سختى هاى اقتصادى به كارهايى بپردازند كه نه تنها سودى ندارد، بلكه با سكوت حساب شده و حسادت هاى بعضى نيز روبه رو مى شوند و بيفزاييد: هفت خوان نشر و پخش كتاب را!
... و هنوز مانند نخستين روزى كه قلم بر كاغذ نهادم، پياپى اين پرسش، مرا آزار مى دهد: براى چه؟ براى كه؟ |