«ایلی برناوی» مورخ و اندیشمند مشهور اسراییلی اخیرا کتابی نگاشته با عنوان «دیانت های مرگبار» که در آن به تفصیل به بررسی بنیادگرایی دینی وآثار وپیامدهای آن پرداخته است. فصل کاملی از این کتاب به اصولگرایی انقلاب اسلامی اختصاص یافته ودر پایان با رویکردی کاملا افراطی ویک جانبه، آن را بزرگترین تهدید علیه بشریت در حال حاضر قلمداد کرده است.
برناوی معتقد است دیانت های رسمی در جهان موسوم به ادیان آسمانی(اسلام، مسیحیت ویهودیت) دارای قرائت های یک جانبه ومحصور بوده وهمین امر موجب گرایش های قهرآمیز وخشونت بار در میان اتباع این ادیان شده است. این در حالی است که ادیان آسیای شرقی مبتنی بر فلسفه حیات بوده وحالتی درونگرا دارند. به عبارتی ادیان سماوی دایره ای منحصر به فرد از عقاید وآموزه ها را در بر می گیرد که عمدتا با دیگر ادیان ونیز تئوری ها وآموزه های بشری در تعارض می باشد وهمین امر به بروز تضاد ونزاع می انجامد.
با این حال برناوی از اصولگرایی مسیحی ویهودی دفاع می کند وحربه هجوم خود را تنها علیه بنیادگرایی اسلامی نشانه می رود. به اعتقاد وی اصولگرایی مسیحی مشکلی برای جوامع بشری محسوب نمی شود، زیرا رادیکالیسم مسیحی به دنبال جنبش اصلاحگری ورنسانس در اروپا طی سده های اخیر به قهقرا رفت وبا توجه به تناقضات ودوگانگی در تعالیم وعقاید، از قلمرو زندگی بشر وخصوصا عرصه حاکمیت وسیاست کنار گذاشته شد.
در باره اصولگرایی یهودی، برناوی(که خود یک یهودی است) قائل به آن است که این مقوله نیز با تشکیل رژیم اسراییل در سال 1948 دچار فروپاشی شد، چون اسراییل الگویی از مدرنیته ودمکراسی غربی ارائه کرد ویهودیان را از حضیض عزلت وعقب ماندگی رهانیده وبه قله پیشرفت وعزت نشانید. از سویی یهودیت یک آیین محصور بوده و ادعای تبلیغ وصدور تعالیم خود را نداشته وهمچون اسلام مطامح جهانی در سر ندارد.
برناوی پس از تبرئه اصولگرایی مسیحی ویهودی از هرگونه خشونت وافراطی گری، به بنیادگرایی اسلامی می پردازد وعلیه اسلام وبه ویژه آموزه های انقلابی آن قلم فرسایی می کند. وی با نوعی پیش داوری مغرضانه، در هر گونه خشونت وتروریسم وجنایت در اقصی نقاط جهان، ردپایی از اسلام می یابد وبه ویژه انقلاب اسلامی وافراطی گری برخاسته از آن را به محکمه می نشاند.
برناوی قرائت خود از اسلام را به دو عامل مهم در تعالیم این آیین سماوی نسبت می دهد: یکی ادعای حقانیت وجهان شمولی اسلام نسبت به سایر ادیان ومکاتب ودیگری مقوله امتزاج دین وسیاست که پای دین را به عرصه حاکمیت گشوده وسکولاریسم ولائیک را به محاق افکنده است.
برناوی تئوری «گفت وگوی تمدن ها» را که در برابر تئوری «برخورد تمدن ها» مطرح شد به سخره می گیرد ومی پرسد چگونه ممکن است دیانتی که خود را برتر وحق مطلق می داند با دیگر تمدن هایی که عموما بر اساس مبانی سکولاریسم ولائیک بنا شده اند وارد گفت وگو وآشتی شود؟ شبهه دیگر وی آن است که اسلام آکنده از توصیه های افراطی همچون جهاد وشهادت طلبی وقتال با کفار است واین توصیه ها مآلا گفت وگوی تمدن ها را به برخورد تمدن ها تبدیل می کند!
متاسفانه کتاب «دیانت های مرگبار» در غرب وخصوصا فرانسه، با استقبال گسترده ای مواجه شده وعرصه جدیدی را در تقابل فرهنگی علیه اسلام گشوده است. چنین اقدامی تکمیل کننده حلقه های هجمه فرهنگی به اسلام است که مدت ها پیش در قالب انتشار کتبی چون آیات شیطانی ویا نشر کاریکاتورهای موهن ونیز اظهارات پاپ کاتولیک علیه اسلام وپیامبر اکرم(ص)آغاز شده بود. به نظر می رسد اندیشمدان اسلامی باید هر چه زودتر به نقد علمی ومنطقی این کتاب بپردازند، چرا که ایلی برناوی با قضاوت های غیرمنصفانه وتحلیل های غیرواقعی، تصویری ناهمگون ومشمئزکننده از اسلام ارائه کرده است.
ادعاهای او مبنی بر مسالمت آمیز بودن اصولگرایی مسیحی ویهودی روزنه ای به صحت وصواب نبرده ومعلوم نیست بر چه اساسی چنین ادعاهایی را مطرح کرده است. آیا در حوادث خشونت بار دهه های گذشته همانند جنگ بالکان ویا جنایات یهودیان علیه فلسطینی ها نشانی از مسالمت بنیادگرایی مسیحی ویهودی دیده می شود؟ آیا بازگشت نومحافظه کاران دست راستی کاخ سفید آمریکا به اصولگریی مسیحی ویا بازتعریف موضوعاتی چون جنگ صلیبی وآرماگدون(جنگ آخر الزمان) وشعارهایی چون نجات جهان از شر اهریمن در آغاز هزاره سوم، از نظر برناوی چه مفهومی دارد؟
در واقع آن گونه که بسیاری از اندیشمندان غربی اذعان کرده اند، نظام سکولاریسم ودمکراتیک غرب به سوی نوعی اتوکراسی بنیادگرایانه سوق یافته وآمیختگی دین وسیاست بر خلاف ادعای برناوی، در آن نضج یافته است.
از سویی اصولگرایی یهودی طی سال های پس از تشکیل رژیم اسراییل، برخلاف ادعای نویسنده، نه تنها فروکش نکرده بلکه بر دامنه وعمق آن افزوده شده واساسا تشکیل رژیم عبری، بنیادگرایی یهودی را نهادینه کرده است. اکنون نقش جبهه دینی وخاخام های یهود در ساختار قدرت وسیاست گذاری وتصمیم سازی های این رژیم انکارناپذیر است. از طرفی اگر اسراییل رژیمی متجدد وصلح جو است، سیاست های نژادپرستانه وتوسعه طلبانه ومشت آهنین چگونه قابل توجیه است وچگونه است که این رژیم به قطعنامه ها وتوافقات بین المللی وقعی نمی نهد؟
ادعای عدم جهان شمولی یهودیت نیز با سیاست های اسراییل ویا لابی یهود در غرب همخوانی ندارد. درست است که آیین یهود محصور به یهودیان(از طریق زاد وولد) می باشد، اما واقعیت آن است که یهودیان با سیاسی کردن آرمان های خود در قالبی به نام«صهیونیسم» اهداف جهان شمولی وسلطه بر گیتی را با جدیت دنبال می کنند. از طرفی ظهور طیفی به نام «صهیونیسم مسیحی» حاکی از آن است که بنیادگرایی مسیحی نیز به جرگه اصولگرایی یهودی پیوسته وبه زعم خود بستر سیطره جهانی در آخرالزمان را فراهم نموده اند.
اما قرائت های ناصواب برناوی از اسلام به عنوان یک مورخ جای شگفتی دارد. حالت خوش بینانه آن است که بگوییم برناوی متاثر از جو تبلیغاتی غرب، از واقعیت ها غافل شده وقرائت خود را بر اساس افراطی گری های گروه هایی چون سازمان القاعده بنا نهاده است.
اما به نظر می رسد حمله به اسلام فراتر از بهانه جویی هایی چون تندروی های امثال بن لادن باشد. غرب در هجمه هدفمند خود علیه اسلام تمایزی میان شیعه وسنی قائل نمی شود وهم حزب الله لبنان وهم جنبش حماس والقاعده را در لیست تروریسم قرار می دهد.
به عبارت دیگر غرب جبهه واحدی تحت عنوان «بنیادگرایی اسلامی» یا«اسلام سیاسی» فراروی خود نهاده وبا دستاویزهای گوناگون آن را مورد هجوم قرار داده است. این تقابل پس از پایان جنگ سرد تئوریزه شد وبه دنبال حوادث یازدهم سپتامبر وارد مرحله جدیدی گردید. به نظر می آید منشا این تقابل بیش از آن که اعتقادی باشد، سیاسی است، چرا که زمینه های همگرایی میان ادیان ومذاهب همواره وجود داشته واین سیاست مداران هستند که با استفاده ابزاری وتشدید اختلافات دینی ومذهبی، آتش جنگ ونزاع برافروخته اند.
انتشار کتبی همچون «دیانت های مرگبار» یکی از شیوه های نرم افزاری در رویارویی صهیونیسم و غرب با اسلام ودامن زدن به واگرایی میان ادیان محسوب می شود. این اولین اقدام از این قبیل نبوده وقطعا آخرین هم نخواهد بود.