باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 30 آبان 1387 كاربران برخط 123 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تحميل هژموني ايالات متحده بر خاور ميانه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اشاره:

كورتيس جونز ، از مقامات سابق وزارت امور خارجه ايالات متحده، پس از بازنشستگي به عنوان تحليلگر مسائل بين الملل به فعاليت پرداخته است. كورتيس در طي مدت فعاليت خود در وزارت امور خارجه ايالات متحده، مشاغل و وظايف متعددي را درخاورميانه برعهده داشته. وي كه فارغ التحصيل دانشگاه بادوين و همچنين دانشكده نيروي دريايي ايالات متحده است، هم اكنون به عنوان عضو شوراي سردبيري نشريه آمريكن پاليسي به تبيين نظرات خود در مورد رويدادهاي جهان مي پردازد.

مطلب زير كه در روزنامه توسعه چاپ شده است، برگردان مقاله اي است با همين عنوان كه در آن نويسنده به بررسي موانع اعمال سياستهاي ايالات متحده در منطقه خاورميانه پرداخته و درنهايت بر ضرورت نگاهي ديگر به مسئله خاورميانه از سوي سياستمداران واشنگتن تأكيد مي كند.

 

زيربناي سياست هاي ايالات متحده در منطقه خاورميانه را مي توان تفاهمي دانست كه ميان پرزيدنت فرانكلين روزولت و سعود بر روي عرشه ناو يواس اس كوئينس ، در كانال سوئز در ماه فوريه 1945 صورت گرفت. اين تفاهم كه بدون آگاهي چرچيل، نخست وزير بريتانيا، انجام پذيرفت، آغاز انتقال كنترل اين ناحيه از بريتانيا به آمريكا و گسترش نفوذ ايالات متحده درمنطقه بود. فرآيندي كه بيش از سه دهه به طول انجاميد.

توافق روزولت مبني بر تأمين امنيت خاندان سلطنتي سعودي در قبال دسترسي به منافع نفتي عربستان، پايه و اساس سياست هاي ساير دولت هاي آمريكا را تشكيل مي دهد. به طور كلي در طي نيم قرن گذشته، سياست ايالات متحده درمنطقه خاورميانه پيرامون تحقق سه هدف اصلي ذيل متمركز شده است.

1ـ حفظ سلطه غرب در طي دوران جنگ سرد، بر منطقه اي كه نقش واهميت استراتژيك آن در دفاع از اروپا، از دوران ناپلئون آشكار شده بود.

2ـ حصول اطمينان از دسترسي به منابع نفتي خاورميانه

3ـ حصول اطمينان از امنيت كشور اسرائيل و در چند ماه اخير، هدف ديگري نيز به اهداف سه گانه فوق افزوده شده است.

4ـ سركوب تروريسم ضد آمريكايي
 
   ● نويسنده: كورتيس - جونز

منبع: روزنامه - توسعه

 
 

سلطه منطقه اي

در طول دوران جنگ سرد، متحدين آمريكا، بريتانيا، اتحاد جماهير شوروي را به عنوان تنها خطر خارجي تلقي مي كردند. در طي اين دوران تلاشهاي بسياري صورت گرفت تا كشورهاي منطقه وارد پيمانها و معاهدات نظامي غرب (يا حداقل متمايل به غرب) شوند، تلاشهايي كه باتوجه به رقابتهاي منطقه اي و به ويژه اختلافات اعراب ـ اسرائيل توفيق چنداني دربر نداشت. دراين ميان روسها نيز به دليل كمبود منابع اقتصادي و سياسي امكان سود بردن از اين اختلافات را نيافتند.

از سوي ديگر با ايجاد موج مخالفت با نفوذ غرب در برخي كشورهاي خاورميانه و متلاشي شدن سيستم مستعمراتي بريتانيا و فرانسه، بسياري از كشورها خواهان استقلال ـ نه فقط از لحاظ سياسي، بلكه به معناي استقلال در تصميم گيري و رهايي از سلطه ديگران ـ شدند. اين امر باعث گرديد تا غرب درموارد متعددي مجبور به دخالتهايي شود كه عموماً نتايجي كاملاً ناخوشايند دربر داشت.

در سال 1956، بريتانيا، فرانسه و اسرائيل در مخالفت با اقدام دولت ناصر، رئيس جمهوري مصر، در راستاي ملي سازي كانال سوئز اقدام به توطئه بر عليه اين كشور نمودند. هدف از اين توطئه ها نيز كاملاً مشخص بود: بازپس گيري كنترل كانال سوئز توسط بريتانيا و گسترش مرزهاي اسرائيل.

شايد از معدود موضع گيري هاي منطقي ايالات متحده در خاورميانه را بتوان در اين زمان دانست. پرزيدنت آيزنهاور، با استفاده از قدرت اقتصادي ايالات متحده ارزش پوند استرلينگ را به شدت كاهش داده و موفق شد تا نيروهاي اسرائيلي را به عقب نشيني از غزه و سينا وادارد. انگلستان نيز كه با بحران اقتصادي روبه رو شده بود، از ادعاي خود چشم پوشيد.

اين واكنش رامي توان آخرين واكنش معقول واشنگتن دانست. واشنگتن كه پيش از اين مقدمات كودتايي را درايران برنامه ريزي و اجرا نموده بود ـ كودتايي كه به سهم خود در به قدرت رسيدن اسلامگرايان در انقلاب سال 1979 ايران نقش داشت ـ واكنش هاي غيرمنطقي بسياري از خود نشان داده است. اين واكنشها شامل مواردي چون كودتاي نافرجام سوريه در سال 1957، تلاش براي تقلب در انتخابات رياست جمهوري لبنان و به دنبال آن دخالت نيروهاي دريايي آمريكا در سال 1958، قرارداد دفاعي با تركيه در سال 1959 (كه در طي سالهاي اخير اهميت استراتژيكي يافته است)، تلاش مخفي براي سرنگوني ناصر در دهه 1960، حمايت اطلاعاتي از عراق در طول جنگ اين كشور با ايران در دهه 1980 و نشان دادن چراغ سبز به اسرائيل براي به قدرت رساندن رژيمي دست نشانده در لبنان در دهه 80 مي باشد و درنهايت بايد مواردي چون عقب راندن نيروهاي اشغالگر عراق از كويت در سال 1991 در جنگ خليج (فارس) بدون هيچ استراتژي مشخصي، استقرار متعاقب نيروهاي نظامي آمريكا در عربستان سعودي به بهانه دفاع از اين كشور و ساير كشورهاي منطقه در مقابل حملات احتمالي عراق و حتي ايران، اما درعمل براي دفاع از خاندان سلطنتي فاسد و منفعل حاكم بر اين كشور در مقابل خطر شورشهاي مردمي و پس از آن تلاش براي براندازي رژيم صدام در عراق توسط روشهاي نامفهوم را نيز برشمرد.

برنامه و طرح سلطه آمريكا بر منطقه را مي توان در سخنان كارتر در 23 ژانويه 1980 ـ كه به دكترين كارتر معروف شد ـ به وضوح مشاهده نمود:

هر اقدامي توسط هر نيروي خارجي، براي كنترل خليج (فارس) به مثابه حمله به منافع حياتي ايالات متحده تلقي مي شود.

ايالات متحده در مورد تأمين سلطه خود بر منطقه عموماً با دو مشكل اساسي روبه رو است، مشكلاتي كه بريتانيا در طول دوران حضور خود درمنطقه هرگز با آنها روبه رو نشده است:

1ـ زمان استعمار به پايان رسيده است.

ايالات متحده كه ديگر امكان استفاده از دولتهاي دست نشانده وحمايت از آنها توسط چند گردان سرباز پياده را مانند دوران حضور بريتانيا ندارد، تنها مي تواند از نيروهاي دريايي خود در منطقه استفاده كند. در حال حاضر 4 دريا از مجموع 6 درياي خاورميانه عملاً تحت كنترل نيروي دريايي آمريكا است. تنها مورد استثناء در مورد تأسيس يك پايگاه هوايي را مي توان به پايگاه اينجرليك تركيه منحصر دانست.

2ـ در عصر ارتباطات ماهواره اي، امكان ديكته سياست به كشورهاي ديگر و پنهان كردن آن از چشمان مردم ممكن نيست.

پس از سقوط اتحاد جماهير شوروي وتجزيه آن در سال 1991، عملاً تنها خطر خارجي براي سلطه ايالات متحده در اين منطقه نيز از بين رفت، اما خارج شدن شوروي از صحنه نيز نتوانست پاياني بر نگرانيهاي ايالات متحده باشد. واشنگتن با مشكلات جديدي نظير قيامها و مخالفتهاي دروني در كشورهاي منطقه هم روبرو شد.

در سال 1981، پرزيدنت ريگان، به صراحت بيان نمود كه ايالات متحده هرگز اجازه نخواهد داد كه عربستان سعودي در دستان نيروهاي مخالف، خارجي يا داخلي، بيفتد. در طي اين دوران به نظر مي رسد كه ايالات متحده سعي در سلب حق تعيين سرنوشت را از مردم كشورهاي خاورميانه سلب مي نمود، حقي كه دولتمردان ايالات متحده در درون كشور خود به شدت آن را محترم مي شمارند.

 

نفت

جرج كنان هدف اصلي سياسي خارجي ايالات متحده در منطقه خاورميانه را حصول اطمينان از تأمين سهم نامتناسب اين كشور از منابع منطقه مي داند. در ميان اين منابع قطعاً نفت بيشترين اهميت را داراست. ايالات متحده با 5 درصد از جمعيت جهان، بيش از يك چهارم توليد نفت جهان را به مصرف مي رساند.

پنتاگون عموماً يكي از اهداف برنامه هاي خود را حصول اطمينان از دسترسي به نفت عربستان سعودي مي داند.

جرج واكر بوش، رئيس جمهوري ايالات متحده نيز با صراحت به رابطه ميان نفت و امنيت ملي آمريكا اشاره كرده و معتقد است كه امنيت ملي آمريكا بستگي به امنيت انرژي دارد و قطعاً كنترل عربستان سعودي توسط اسلامگرايان تبعات ويرانگري براي اقتصاد غرب خواهد داشت.

 

اسرائيل

هرچند دفاع از موجوديت اسرائيل، به ندرت به عنوان عامل توجيه گر دخالتهاي آمريكا درمنطقه، بيان مي شود،اما اهميت اين موضوع بر همگان آشكار مي باشد. پرزيدنت روزولت در توافق خود با ملك سعود، كه سه سال پيش از اعلام تشكيل اسرائيل صورت گرفت، به صورت كتبي به وي تعهد داد كه ايالات متحده در فلسطين هيچ اقدامي بر عليه علائق و منافع اعراب انجام نخواهد داد اما پرزيدنت ترومن، پس از به قدرت رسيدن با تأكيد بر تأثيرگذاري جامعه يهود در ايالات متحده، تمامي تعهدات را به فراموشي سپرده و از طريق مجمع عمومي سازمان ملل، قطعنامه تقسيم فلسطين (در سال 1974) را به تصويب رسانيد.

در طي نيم قرن گذشته، حمايت ايالات متحده از اسرائيل هر لحظه شدت يافته و اتحاد نظامي ميان آمريكا و اسرائيل نيز اكنون مدتهاست كه شكل رسمي به خود گرفته است. در سال 1970 توافق تبادل تجهيزات نظامي ميان دو كشور منعقد شده ودر سال 1981 معاهده همكاريهاي استراتژيك در قبال خسارات و تهديدات احتمالي در خاورميانه امضا شد و سرانجام در سال 1983، ريگان مشاركت استراتژيك با اسرائيل را از اولويتهاي سياست كشور دانست.

اسرائيل، بزرگترين دريافت كننده كمكهاي اقتصادي آمريكا در سطح جهان مي باشد و حتي ميان كمكهاي اقتصادي پرداخت شده به ساير كشورهاي منطقه (شامل مصر، تركيه، اردن و دولت خودگردان فلسطين) ونرمش آنها در برخورد با اسرائيل رابطه اي غيرقابل انكار وجود دارد.

در 5 نبرد از مجموع 6 نبرد ميان اعراب و اسرائيل (به استثناي نبرد سوئز در سال 1956) اسرائيل از حمايتهاي گسترده سياسي، اقتصادي و لجستيك ايالات متحده برخوردار بوده است. قرارداد كمپ ديويد كه در سال 1978 منعقد شد. هرچند يك پيروزي سياسي براي مصربه شمار مي رفت (بازپس گيري صحراي سينا)، اما براي اسرائيل نيز فتحي به يادماندني بود و باعث شد تا اين كشور بدون هيچ محدوديتي در اراضي اشغالي به اعمال سياستهاي خود، بپردازد. در قيامهاي مردمي 93ـ1987 و 2000 تاكنون، واشنگتن همواره به حمايت از اسرائيل پرداخته است.

در عرصه سياست آمريكا، امنيت اسرائيل توجه تمامي رؤساي جمهوري اين كشور را به خود جلب نموده است.بيل كلينتون طرح مهار دوگانه ايران و عراق را تنها به خاطر حصول اطمينان از تأمين اسرائيل درنظر گرفت.

اين طرح عملاً هيچ بازده ديگري در منطقه براي ايالات متحده دربر نداشت.در سازمان ملل نيز ايالات متحده دراكثر موارد علي رغم مخالفت اكثريت اعضا، همواره در كنار اسرائيل قرار گرفته و به نفع اين كشور رأي داده است.

در دهه 1990 تروريسم كه در خاورميانه از آغاز دهه 1940 پديده شناخته شده اي است، آمريكا را از نقطه اي كه هرگز تصور آن را نمي كرد، هدف حملات خود قرار داد. يك سازمان بنيادگرا كه به رهبري اسامه بن لادن سعودي سالها در كنار مجاهدين افغان بر عليه روسها به نبردپرداخته بود، پيكان حملات خود را متوجه واشنگتن نمود.

هرچند القائده مسئول بسياري از عمليات شديد و پرتلفات به تأسيسات و سازمانهاي آمريكائي در عربستان (مركز استقرار نظاميان)، آفريقا (سفارتخانه آمريكا)، عدن (ناو يواس اس كول) و درنهايت ايالات متحده (برجهاي دوقلو) شناخته شده است ولي تمامي اين اقدامات از لحاظ سياسي براي دولتمردان ايالات متحده قابل تحمل بود، اما حملات 11 سپتامبر 2001 به برجهاي دوقلو و پس از آن به مقر پنتاگون، ديگر مسأله اي نبود كه بتوان از آن صرفنظر كرد.

هزينه اي كه ايالات متحده در اثر اين حمله مجبور به پرداخت آن شد، باتوجه به حجم ويراني و تعداد افرادي كه جان خود را از دست دادند، آنچنان گزاف بود كه واشنگتن راهي جز واكنشي سريع و گسترده براي خود تصور نمي دانست.

در يك جهان ايده آل، شايد اين امكان وجود داشت كه ضمن ارجاع اين موضوع به دادگاه بين المللي، واشنگتن به بررسي سياستهاي خود پرداخته و علت رشد احساسات ضد آمريكايي و بروز آن به اين شكل خشن را ارزيابي كند، اما در جهان واقعي كه تحت سيطره تنها يك ابرقدرت قرار دارد كه از فرهنگي خشن و رزمجويانه برخوردار است، واكنش جرج بوش به صورت خودكار مشخص بود: اعلان جنگ بر عليه تروريسم و درخواست سر اسامه بن لادن.

نبرد برعليه نيروهاي شبح مانند تروريستها شايد چندان شبيه جنگي تمام عيار نباشد، اما قطعاً يك عمليات پليسي نيز نيست. براستي آيا در طول تاريخ سابقه دارد كه مهاجمين همزمان با پرتاب بمب مايحتاج اوليه زندگي مردم را نيز به سر آنان فرو بريزند؟

بوش هم اكنون با يك پارادوكس روبرو است. او بايد اعضاي القائده را به سرعت شناسايي و اين شبكه را كاملاً نابود سازد، بدون اينكه باعث كشتار بيشتر مردم افغانستان شود چرا كه اين امر قطعاً باعث شكسته شدن ائتلاف نبرد بر عليه تروريسم خواهد گرديد.

اگر بوش در اين راه موفق گردد، جامعه بين المللي صرفاً احساس خواهد كرد كه عدالت تحقق يافته است اما در صورتي كه موفق به انجام اين عمل نگردد، آنگاه قطعاً بايد با خفت و خواري شكست خود را بپذيرد. شايد بوش در آن زمان حسرت بخورد كه چرا راه حل ديپلماسي را انتخاب نكرده است!

بازبيني سياستها

حوادث 11 سپتامبر، مسأله تروريسم ضد آمريكايي را از يك نگراني، به اولويت ملي تبديل كرد. رئيس جمهوري ايالات متحده در راستاي تشكيل ائتلاف ضد تروريسم برخي از سياستهاي واشنگتن را مورد بازبيني قرار داد. از ديدگاه من، براي مقابله با تروريسم بايد سه نكته اساسي را در نظر داشت:

1ـ مقابله با خطرات احتمالي آتي

2ـ تنبيه عاملين

3ـ بازبيني و تصحيح سياستهايي كه باعث بروز تروريسم شده است.

تا پيش از حوادث 11 سپتامبر، واشنگتن ادعا مي كرد كه كشورهاي خاورميانه با حمايت بشر دوستانه ايالات متحده روند پيشرفت به سوي دمكراسي و صلح را طي مي كنند. كشورهاي طرفدار غرب نيز عموماً از امنيت خوبي برخوردار بودند. اسرائيل و تركيه نيز با امنيت كامل در اردوگاه ايالات متحده حضور داشتند وآمريكا مدعي بود از سركشي و تمرد ايران و عراق نيز كاسته شده است. تداوم روند صلح خاورميانه نيز عملاً باعث شده بود تا اسرائيل موقعيت خود را تثبيت كند. به نظر مي رسد كه اسرائيل آموخته است كه چگونه در كنار مبارزات فلسطيني ها به زندگي ادامه دهد.

اوضاع تا پيش از 11 سپتامبر به گونه اي بود كه ايالات متحده حداقل از نحوه كاركرد سه سياست اصلي خود در منطقه احساس رضايت كامل مي كرد. اين سه سياست عبارتند بودند از:

1ـ كسب حمايت همه جانبه براي اسرائيل

2ـ پاداش دهي به كشورهايي كه به همراهي ايالات متحده مي پرداختند

3ـ تنبيه كشورهايي كه به همراهي واشنگتن نمي پرداختند

اعضاي گروه اخير، ليست سياه آمريكايا به عبارت ديگر كشورهاي تروريست يا كشورهاي نگراني آفرين را تشكيل مي دادند.

اما 11 سپتامبر سياه، برنامه ريزان آمريكايي را مجبور ساخت تا نگاهي دوباره به خاورميانه بياندازند.

اين نگاه دوباره از ديدگاه بسياري، دنيايي جديد را فراروي سياستمداران گشود. آنها درك كردند كه:

1ـ رژيمهايي كه ايالات متحده به آنها اميد بسته است، عموماً رژيمهايي فاسد، سركوبگر و به صورت روزافزوني مورد تنفر مردم مي باشند. هيچيك از اين رژيمها هرگز نمي توانند نماينده مردم خود باشند. حتي اسرائيل نيز هرگز نتوانسته است راهي پيدا كند تا براي شهروندان غيريهودي خود حقوقي يكسان قائل شود.

2ـ مرزهاي خاورميانه كه غالباً توسط قدرتهاي استعماري شكل گرفته است، غيردائم و مصنوعي است. يمن جنوبي ناپديد شده. لبنان ممكن است بار ديگر به سوريه ملحق شود و كشورهاي حاشيه خليج (فارس) بقايايي مانده از دوران قبيله گرايي و استعماري باشند.

3ـ هرچند ايالات متحده خود را به عنوان يك ميانجي متعهد براي نزديك ساختن دشمنان سنتي به يكديگر (مانند اعراب و اسرائيل، عراق و ايران و...) معرفي مي نمايد اما هرگز نتوانسته است در مقابل وسوسه فروش سلاح به هر دوطرف در گيري مقاومت نمايد.

4ـ ايالات متحده در توهم ابرقدرت منفرد جهان، استانداردهاي دوگانه اي را اعمال مي كند. شايد مثال بارز اين موضع برخورد نظامي واشنگتن با عراق به بهانه تلاش براي دستيابي به سلاحهاي هسته اي و مقايسه آن با تحمل و حتي مشاركت در برنامه هاي هسته اي اسرائيل مي باشد (همچنين توجه به حذف ناگهاني تحريمهاي پاكستان نيز بسيار مفيد است).

ايالات متحده در خارج از مرزهاي خود بسياري از ارزشها را زير پا مي گذارد. سياست واشنگتن هيچ ارزشي براي زندگي شهروندان غير آمريكائي قائل نيست. وزير كشور ايالات متحده در پاسخ به پرسشي در زمينه تأثير تحريمهاي اقتصادي بر ميزان مرگ و مير كودكان عراقي تنها به ذكر يك جمله اكتفا مي كند. ما تصور مي كنيم اين اقدامات ارزش بهاي پرداخت شده را دارد.

5ـ يكي از منافع و علايق حياتي آمريكا، امنيت اسرائيل است، امنيت اسرائيل اصولاً ناقض ساير منافع آمريكا است. چرا كه يك كشور يهودي عملاً با محيط غيريهودي اطرا ف خودسازگار نيست. بنابراين امنيت مطلق براي يكي معادل عدم امنيت مطلق براي ديگري است.

رئيس جمهوري ايالات متحده، پس از 11 سپتامبر در سياستهاي خود نشانه هايي از تغيير را بروز داده است. پايان بخشيدن به تحريمهاي پاكستان، محكوميت سركوب مردم چچن توسط روسيه و درنهايت اعلام حمايت از كشور فلسطين مواردي از اين قبيل مي باشند.

با اين وجود باز هم بايد بازبيني هاي وسيعي در سياستهاي خارجي آمريكا صورت گيرد. اقدامات فوق را هرگز نمي توان گامي به جلو دانست.

اگر ايالات متحده تبديل به آماج حملات مردم خاورميانه گردد، واشنگتن قطعاً بايد هزينه لجاجت و سرسختي در مورد سياستهاي فعلي خود را با هزينه مصالحه و تصحيح اين سياستها سنجيده و انتخابي معقول انجام دهد، بايد در ذهن داشت كه با نابودي بن لادن، تروريسم نابود نخواهد شد. تروريسم برنده ترين و اصلي ترين سلاح ضعفا در مقابل افراد قوي است.

ايالات متحده تنها در صورتي مي تواند خود را از شبح مخوف تروريسم رها شده ببيند كه صلح بار ديگر به خاورميانه بازگردد و بازگشت صلح به خاورميانه مستلزم تصحيح و كاهش تعارضات موجود در سياستهاي ايالات متحده مي باشد.
 

    326 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   نفت (162)
●   يازده سپتامبر (100)

مطالعات منطقه مرتبط:
●   خاورميانه (224)
●   اسراييل (795)
●   آمريكا (347)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:29/08/1381

تاريخ شمسی نشر:11/05/1381
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب