پرسش از هستي؛پرسشی شور انگیز
سخنراني كردنچند مشكل دارد. اولين آن يك سويه بودن آن است. زیرا به مخاطب کمتر مجال ميدهد تا وارد سخن شود. تا جایی که عميقترين مسئله در متافيزيك مدرن و پست مدرن غرب بحث گفت وگو است. مسئله ديگر كه شخصا هميشه در سخنرانيها با آن مشكل داشتم، نحوه ارجاع به مراجع است. در سخنراني بر خلاف نوشتار و تأليف كه ميتوان نقل قولهاي خود را شرافتمندانه به منابع ارجاع داد، چنين امكاني وجود ندارد. مگر اينكه حافظه قوي داشته باشيم.
من حتي الامكان سعي ميكنم سخراني امروزم به زبان ساده و خلاصه باشد.
اساساً بحث هايدگر پرسش از هستي است. اين پرسش تازهاي نبوده و از زمان ارسطو از مباحث اصلي فلسفه و هستيشناسي بوده است.
خدمت شما عرض خواهم كرد كه چرا به قول مارتين هايدگر، بعد از ارسطو، همانطور كه در بند اول كتاب هستي و زمان ميگويد، به ياري و مدد پرسش از هستي پژوهش افلاطون و ارسطو هنوز زنده مانده است.
براي ترجمه اين عبارت با بسياري افراد مشورت كردم. موقتاً اين عبارت را ترجمه ميكنم به:
"به مدد پرسش هستي، پژوهش افلاطون و ارسطو زنده مانده است.( از نفس نيفتاده است)
پرسش از هستي به عنوان پرسشی تماتيك و موضوعي كه جداً موضوع اصلي پژوهش باشد، دقيقاً پس از افلاطون و ارسطو به خاموشي سپرده شده است.
بعد از این هر وقت از هستي پرسش شده، پرسش از هستنده بوده است. فلاسفه از ارسطو تا نيچه، هستنده يا موجود را با هستي يا وجود خلط كرده، دانسته يا ندانسته، خواسته يا ناخواسته در هم آميختند.
فلاسفه از ديرباز از وجود پرسش كردند، اما پاسخشان متضمن پاسخ به هستنده چيست؟ بوده است. همواره هستندهاي مثل اراده به سوي قدرت يا اراده معطوف به قدرت و چيزي به نام علت العلل موجود است: آب، عدد، اراده، نفس، روح و غيره كه خود موجود و هستنده است. آخرين خط و غايتي كه در پاسخ پرسش از هستي دادهشده است.
حال اين امر به گفت وگوی ما چه ربطي دارد؟ هايدگر در تمام كارنامه فكرياش روز به روز بيشتر به اين نتيجه ميرسید كه هستي، مفهوم و بازنمود نيست. هستي چيزي نيست كه در حيطه فاهمه و عقل ما بگنجد. هستي چيزي نيست كه ذهن ما بر آن محيط شود و به عنوان يك تصور ذهني به ذهن ما تن در دهد.
اما اين به اين مفهوم نيست كه امكان هر گونه ارتباط هستنده به ويژه هستندهاي به نام انسان با هستي منتفي است. از زمان افلاطون به بعد، تصور و بازنمود، مشخصه عمده متافيزيك مغرب زمين بوده است. چرا؟ زيرا اساس متافيزيك مغرب زمين همواره بر "من" بوده است. ديگري نبوده است. به زبان سادهتر همواره به سوژه اصالت داده نه به ماسواي سوژه. همواره چيزي به نام "اگو" يا "من" جهان را ساخته و شناخته و جهان را به عنوان ديگري فرض كرده است. اين عمق تفكر هايدگر است كه بعداً توسط امانوئل لويناس، مطرح شده است. مسئله گفت وگو و مسئله ديگري در تمام متافيزيك غرب، محل بحث بوده است. تمام فلسفه امانوئل لويناس كه از شاگردان هايدگر و از مخالفان او هم هست و كتابي به نام "فراسوي هستي" دارد، نشان دادن این نکته است که تاريخ متافيزيك غرب همواره ديگري را سركوب كرده و به آن مجال گفت و گو نداده است.
هايدگر در دوره اول تفكرش كه به هستي و زمان 1927 ختم ميشود و در آن كمال پيدا ميكند، مسئله هستي را از منظر من يا سوبژكتيويته مورد بررسي قرار ميدهد.
اما هايدگر معتقد است سوبژكتيويتهاي كه ميگويد، سوبژكتيويتهاي نيست كه جدا از جهان باشد. اين سوبژكتيويته و من كه اسم آن را "دازاين" ميگذارد، سوبژكتيويتهاي نيست كه در طرف مقابل جهان خارج قرار گيرد و بين اين دو ديواري فاصله انداخته باشد. به طوريكه جهان خارج اُبژه يا برابر ایستاي ذهن من قرار گيرد.
هستي يا سوژه انسان، در هستي و زمان سوژهاي است كه پيشاپيش و از زماني كه ابتداي ديگري بر او فرض نيست، خود در جهان است. اين مضمون اصلي هستي و زمان است. هستي و زمان كتابي است كه تقلا ميكند تا از اين سوبژكتيويته و از من انگاري كه در تاريخ 2500 ساله تفكر غرب سلطه داشته است، نجات پيدا كند.
دوره دوم تفكر هايدگر كه پس از هستي و زمان است، دورهاي است كه او آن را دوره گشت يا چرخش فكري هايدگر می نامد. مقصود از این عبارت نوعي تغيير كيش مثل تولستوي يا ويتگنشتاين نيست كه دفعتاً بگويد هر چه تا الآن گفتم باطل است و حرف خود را پس گرفتم و آغاز گاه ديگري شروع كند. بلکه نوعي تغيير جهت است.
اما همواره پرسش اساسي هايدگر، پرسش از هستي است. او اين پرسش را در هستي و زمان از رهگذر و معبر هستندهاي كه ما باشيم آغاز ميكند.
بعد از هستي و زمان به تدريح به غلط يا درست، كمكم از مبدأيت سوژه يا من فاصله ميگيرد و كمكم به اين اعتقاد ميرسد كه اساساً تفكر و هستي نيرويي است كه خود از جانب خود، ما را مخاطب قرار ميدهد. تفكر نه آني است كه ما بر آن احاطه داشته باشيم. تفكر ما را دنبال ميكند، ميگيرد و فرا ميخواند.
پس از جنگ جهاني دوم و پيش آمدن مسائل سياسي در جنگ، فلاسفه متوجه شدند كه چگونه در كنار مدنيت و پيشرفت غرب، شرارتي بيسابقه و وحشتناك بروز كرده كه تكنيكي شده است. امانوئل لويناس خود يكي از قربانيان اردوگاههاي هيتلري بود.
شرایط پس از جنگ، او و بسياري از متفكران و فلاسفه را به این انديشه واداشت كه چگونه انسان ميتواند شرارت را به آن حد برساند؟ اين من چگونه به آن حد گسترش پيدا ميكند كه تمام جهان و مافيها را همچون آلت و وسيلهاي موموار در اختيارش بگيرد، آنگونه كه هيتلر و موسوليني فكر ميكردند؟
اين مسائل روي انستيتو پژوهشهاي اجتماعي در آلمان يعني مكتب فرانكفورت تأثير گذاشت. از سوي ديگر فلاسفه قارهاي كه نمايندگانش سارتر، مرلوپونتي و تا حدي امانوئل لويناس، كامو و بسياري ديگر بودند، مسائل بعد از جنگ برايشان پرسشهايي را تازه كرد. نميشود گفت اين پرسشها به علت جنگ بوجود آمد. اين پرسشها از عهد ايوب و عهد عتيق مطرح شده اند. در عهد عتیق آنجا كه كتاب ايوب نام گرفته، درامی واقعي از طغيان و اعتراض انسان نسبت به محدوديتها، مظالم و شرارتهايي دیده می شود كه فلاسفهاي مثل هگل، لايب نيتس و فلاسفه دوران مدرنيته گوشهاي از فلسفه خود را به مبحث تئوديسه اختصاص داده و آن را زير سؤال ميبرند.
نهايتاً آنها معتقدند تاريخ متافيزيك غرب، تاريخی من انگار و سوژه انگار بوده و سوژه را محيط همه چيز كرده است. دكارت را آغازگر اين راه ميدانند ولي آغازگر اين راه ارسطوست.
معضل اساسي اين نيست كه هايدگر يا امانوئل لويناس يا ياسپرس به طور تئوريك دنبال اين هستند كه هستيی كه از آن مفهومي نداريم و صرفاً برایمان لفظ است چه نوع تعريف آكادميكي ميپذيرد؟ اين بحثی ملا لغتي و مدرسي نيست.
والتر بينر از شاگردان نزديك هايدگر و دوست هانا آرنت است. او مينويسد شهرت مارتين هايدگر قبل از هستي و زمان شروع شد.
علت آن اين است كه فلسفه آلمان مرده بود. فلسفه آلمان در فيلسوفان نوكانتي و بحثهاي مدرسي و به طور كلي در مباحث پيرانه و فسيل شده در حال احتضار بود. ناگهان در محيط دانشگاهي آلمان يك نفر پيدا شد كه روش تدريس و بيان سخنانش چنان بود كه دوباره تفكر را برميانگيزد؛ نه به عنوان چيزي جدا از عمل، بلكه تفكر به عنوان يك شور، خود تفكر به عنوان امري شورانگيز و امري كه عين عمل و رخداد است، معرفی می شود.
بنابراين وقتي مسئله هستي در فلسفه هايدگر مطرح شد، صرفا به عنوان مسئله ای الهيات تعليمي و ملا لغتي كه عدهاي بيارتباط به مسائل زمان و تاريخ در كنج عافيت نشسته باشند، نيست.
هانا آرنت و والتر بينر شهادت ميدهند هايدگر تفكر را به شور تبديل كرد. يعني تفكري كه دانشجويان تصور ميكردند از زندگي جداست. در آن هنگام فلسفهاي به نام فلسفه حيات به نمایندگی ديلتاي اقبال خوبی یافته بود. این فلسفه به حيات اصالت ميداد. پیروان آن در اصل دنبالهرو افكار نيچه بودند كه به حيات و زندگي اصالت ميداد.
بنابراين در آن هنگام تفكر به عنوان امري پوسيده و درام تصور ميشد.
ادامه دارد ...