انسان؛ موجودي گشوده بر هستي
هایدگر پرسش از هستي را به گونهاي مطرح ميسازد كه پرسشي شورانگيز و مربوط به انسان رخ مينمايد. يعني ما چه بدانيم و چه ندانيم هستندهاي هستيم كه گشوده بر هستي، هستيم. تمام بحث هستي و زمان چكيده در اين مطلب است كه انسان، حيوان صرفاً ناطق نيست. بلكه انسان موجودي گشوده بر هستي و جهان و كائنات است. جهان، موضوع خارجي و بيروني كه موضوع تفكر انسان باشد و شما بتوانيد آن را در يك لحظه به عنوان يك موضوع اتخاذ كرده و فراچنگ بگيريد و لحظه ديگر آن را رها كنيد، نيست. ما در هستي شناوريم و مبدأيت ما صرفاً سوژه، من و الگوي ما نيست. بلكه مبداء ديگري داريم. اين پرسش، مسئله غامض فيلسوفي است كه شروع كارش از مدارس الهيات بوده است.
هايدگر در مقالهاي به نام "راه من در پديدارشناسي" ذكر ميكند كه شروع تحصيلات آكادميكش در سال 1909 در دانشكده الهيات دانشگاه فرايبورگ بوده است. او از الهيات وارد فلسفه شد. همچنان كه هوسرل از رياضيات وارد فلسفه شد. همچنان كه ياسپرس از روانشناسي وارد فلسفه شد. در زماني كه علم يكه تاز ميدان بود و نوكانتيها با اصالت علم اين مسئله را تأئيد ميكردند، عدهاي از افراد، علم را رها كرده و به طرف فلسفه ميآيند. فلسفه دوباره با پرسش از هستي و اگزيستانس انسان احياء ميشود.
هايدگر ميگويد موقعي كه در مدرسه الهيات تحصيل ميكردم، كتابي روي ميز من سُر خورد. آن كتاب "پژوهشهاي منطقي" اثر هوسرل بود.
كتاب پژوهشهاي منطقي اولين كتابي بود كه بر هايدگر و افكار او تأثير گذاشت. او ميگويد: چرا اين كتاب روي ميز من آمده؟ اين پرسشي است كه او در مقاله راه من در پديدارشناسي مطرح ميكند.
ميگويد من در نشريات و رونامهها خوانده بودم كه هوسرل شاگرد متأثر از فيلسوف ديگري است به نام فرانتس برنتانو.
برنتانو فيلسوف گمنامي است كه بسياري از فلاسفه جريانهاي فكري نامدار، پرورده مكتب فكري او هستند. هنوز در فارسي هيچ اثري از او ترجمه نشده است.
سرنخ روانشناسي گشتالت و مكتب فلسفه تحليلي را در مكتب فكري برنتانو جستجو کنید. زيگموند فرويد به مدت 2 سال به عنوان مستمع آزاد در مكتب برنتانو حضور پيدا ميكرد.
برنتانو داراي فكري چند سویه بود. او ارسطوشناس و منطقشناسي بزرگ بوده است. او همچنین بنيانگذار روانشناسي توصيفي بوده است. در ضمن كتابي مينويسد با عنوان "در باب معناي چندگانه موجود در ارسطو" كه سخت هايدگر را تحت تأثير قرار ميدهد.
توجه هايدگر به اين نكته جلب ميشود كه از بين معاني متعدد كه غالباً برنتانو تحت تأثير ارسطو براي موجود قائل ميشود، كدام معنا، معناي اصلي است و رشته تسبيح است كه همه دانهها را گرد هم آورده است؟
بعد از اين رساله، توجه هايدگر به هستي نزد برنتانو و مكتبش و شاگردان او جلب ميشود. او به اثر ديگري اشاره ميكند از يك حكيم علم اصول به نام کارل براید.
كارل برايد استاد كاتوليك متعصبي بوده است. او رسالهاي با عنوان: در باب هستي؛ خلاصه هستيشناسي از خود به جا گذاشته است.
هايدگر ميگويد وقتي الهيات ميخواندم دردي داشتم و احساس ميكردم الهيات من را قانع و متقاعد نميكند. آن درد اين بود كه هستي چيست؟
ما در الهيات از خدا بحث ميكنيم. وقتي ميگوئيم خدا هست، اين هستي كه به خدا نسبت ميدهيم، خود چيست؟ رساله كارل برايد نقل قولهاي زيادي از ارسطو، آكويناس و سوارز دارد. هايدگر ميگويد من از اين رساله يك چيز فهميدم و آن تقابل فلسفه مدرن يعني شلينگ و هگل با الهيات اسكولاستيك يا مدرسي بود.
اين براي من جالب بود. چون جزم انديشي الهيات مَدرسي مرا خرسند نميكرد. هميشه چيزي در اين ميان گمشده بود. در وجودم كشمكشي بين الهيات و فلسفه در جريان و غليان بود تا آنكه در سال 1916 با ادموند هوسرل رو در رو مواجه شدم.
از اين پس هايدگر يكي از شاگردان به نام و در عين حال شاگرد ناخلف پديدارشناسي هوسرل ميشود. در عين اينكه يكي از تيزهوشترين شاگردان مكتب هوسرل بود ولي پديدارشناسي هوسرل را در هستي و زمان كاملاً دگرگون ميكند.
هستي و زمان در واقع پاسخي است پديدارشناختي، به نقايصي كه در كتاب پژوهشهاي منطقي هوسرل وجود دارد. در اين جا براي اينكه ميان بُر بزنم از قسمتي از هستي و زمان بهره ميگيرم.
اين كتاب را اصلاً نميشود خلاصه كرد. اساس اين كتاب پرسش از هستي است. نويسنده از همان آغاز ميگويد قصد و آهنگ ما پاسخ به پرسش هستي است به طريق انضمامي در افق زمان. قصد ندارد جواب: هستي چيست؟ را با لفظ بيان كند.
بلكه قصد او پاسخ به این سوال به نحو انضمامي است. يعني اينكه چيزها خود را نشان دهند. در پديدارشناسي خود نشان دهندگي چيزها جاي خود را به استدلال و برهان مفهومي فلسفه قديمي ميدهد.
در پديدارشناسي اين خود نشان دهندگي را برهان پديدارشناختي مينامد. برهان پديدارشناختي بر اين است كه به چيزها مجال دهد تا خود از جانب خود، خود را نشان دهند. اين تعريفي است كه اين كتاب از پديدار به دست ميدهد.
پديدار براي هوسرل، نخستين تصوير است. داده آگاهي بدون هيچ گونه استدلال، به همان نحو كه منِ دكارتي براي دكارت با وضوح مشهود بود. پديدار هوسرلي هم همان داده اوليه آگاهي است كه به همان نحو بر ما كاملاً مشهود و عيان است و بينياز از تن دادن به هر گونه شك.
به عبارت دیگر شمشير شك در آن تأثير ناپذير است. در مقابل ترديد و انكار، روئين تن است. دكارت آن را 300 سال قبل از هوسرل پيدا كرد و آن را در اين حكم اعلام كرد: من فكر ميكنم، پس هستم. او گفت من به همه چيز ميتوانم شك كنم و نبودنشان را مفروض بگيرم؛ اما به اينكه دارم شك ميكنم، نميتوانم شك كنم. نميتوانم به فكر خود شك كنم.
پديدار هوسرلي چيزي شبيه كوگيتو اوليه دكارت است. اما پديدار براي هايدگر از ذهن فراتر ميرود. شامل هستي و همه جهان ميشود، به نحوي كه از پنهاني بودن بيرون بيايد. پديداري كه هايدگر وصفش ميکند چيزي نيست كه از آغاز پيدا شود؛ بلكه چيزي است كه پديدارشناس بايد گام به گام حركت كرده و پرده و حجابهاي مختلف را بر دارد تا پديدار خود، خود را نشان دهد.
هايدگر اسم اين راه را يعني برداشتن حجاب از آنچه پوشيده است به نحوي كه اگر پوشيده، خود بدون مدخليت ذهني ما، خود را نشان دهد، "پديدار شناسي هرمنوتيك" ميگذارد.
روش اين كتاب هم روش پديدارشناسي هرمنوتيك است. او قصد داشت با اين روش به پرسش از هستي پاسخ دهد. براي پاسخگويي به پرسش از هستي، نميتواند از هستي آغاز كند. زيرا او بايد از چيزی آغاز كند كه از آن سرنخي داشته باشد. چيزي كه مثل هستي، هرگز فرا چنگ نميآيد را نميتوان نقطه آغاز راه قرار داد. از این رو پديدارشناس ادعاي بزرگي دارد.
بنابراين بايد از يك هستنده آغاز كند تا از معبر و وجود آن هستنده و موجود به هستي به ماهو هستي يا وجود به ماهو وجود يا وجود مطلق راه ببرد. وجودي كه هايدگر معرفي ميكند وجود خود ماست.
اما هايدگر به گونه ای طرح مسئله ميكند كه اين انتخاب، انتخاب دلخواسته و به ميل خود من و تصادفي نیست كه مثلا قرعه بندازم. بلكه اين انتخاب چيزي است كه خودش، خود را بر من تحميل كرده است.
انسان تنها موجودي است كه در هستي و زمان از حيث هستيشناختي درباره آن بحث ميشود. همچنان از حيث انتيك يا هستومندي و از حيث انتيك آنتولوژيك، هستومندي هستيشناختي؛ مقدم بر هر موجودي براي پژوهش هستي است. چرا؟
زيرا تعريف ذاتي آن اين است: انسان موجودي داراي اگزيستانس است.
اگزيستانس يعني از خود برون ايستادن. گشوده بودن بر عالم و هستي.
بقيه موجودات حتي خدا از ديد فلسفه اگزيستانس، موجوداتياند كه جز آنچه هستند، نميتوانند بود. هر چند ساختار لانه مورچهها و موريانهها بسيار پيشرفته و شگفتانگيز است ولي از ميليونها سال پيش، تصرف و تغييري كه به اراده موريانهها باشد صورت نگرفته است. ولي انسان سنگ آتش زنه را به نيروي اتمي تبديل كرده است.
مبدأ و بنياد تمدن و فرهنگ از اگزيستانس يعني توانايي از خود برون ايستادنِ انسان است. به اين دليل هستنده قابليت اين را دارد كه در پژوهش از هستي، معبر و رهگذر قرار گيرد.
مابقي كتاب هستي و زمان صرف توصيف پديدارشناسي مقولات هستي، خصوصيات هستي، انواع هستي، هستي اصيل، هستي نااصيل، هستي از حيث زمان مندي و غيره ميشود كه امكان ندارد در اين مجال كوتاه آنها را بيان كنم.
هستي و زمان كتابي در 83 بند است. هر بند عنواني دارد. مضمون هر عنوان هم دقيقاً تحديد شده است و خارج از تيتر و عنوانِ بند نيست. من شخصاً هيچ امكان خلاصهسازي اين كتاب كه تجاوز به متن نباشد را امکان پذیر نميبينم.
هايدگر پس از هستي و زمان آثار ديگري مينويسد كه كمكم مبدأيت سوژه را نزديك به همان چيزي ميكند كه امانوئل لويناس ميگويد.
سخن خود را با دو نكته كه شايد نكاتی رهگشا باشند خاتمه ميدهم.
يكي اشاره به مقالهاي به نام "خشونت و متافيزيك" از ژاك دريدا است. او در اين مقاله با لويناس درگير بحث ميشود. او مدعی است که لویناس به هگل و هايدگر نسبتي ميدهد كه دقيقاً برخلاف آن است. لویناس ميگويد اينان در فلسفهشان غيريت را سركوب كردند. حال آنكه هم هگل و هم هايدگر اصلاً مبدأ و مسير حركتشان غيريت است. کسانی كه با هگل آشنااند ميدانند كه ديالكتيك هگل بر اين پایه استوار است كه هيچ چيز مفهوم نخواهد شد مگر در آئينه غير. او در آغاز "پديدارشناسي روح"، مثالي ميزند: غنچهاي كه گل ميشود و گلي كه ميوه ميشود.
مسأله ديالكتيكي كه بعدها به وسيله ماركس و هگليان چپ به صورت ديالكتيك سه پايه ای: تز، سنتز و آنتيتز در ميآيد. ولي خود هگل بر سه پايهاي بودن ديالكتيك تأكيد نميكند. آن گونه كه در ماركسيسم وجود دارد؛ بين گل و غنچه تقابل و ضديتي نيست.
گل، در خود غنچه را محو ميكند و در عين حال رفع ميكند و در عين حال حفظ ميكند. هگل براي اين وضع يك واژه سه معنايي در زبان آلماني به كار ميبرد كه معناي رفع، حفظ و محو ميدهد.
پديدارشناسي روح هگل از ادراك حسي آغاز ميشود. آغازين صفحه پديدارشناسي روح هگل، ادراك حسي است. يعني ادراك بيواسطه حيواني با حواس.
هگل هنر را خوار ميداند، حتي هنر كلاسيك كه به نظرش متعالي است. از نظر هگل هنر نسبت به فلسفه خوار است. زيرا معتقد است پايه و اساس هنر، ادراك حسي بلاواسطه است. حال آنكه هيچ چيز در عالم تكامل پيدا نميكند مگر از طريق وساطت با امر ديگري.
تنها با وساطت آگاهي است كه ادراك حسي ما به مفهوم تبديل ميشود. بنابراين ژاك دريدا ميگويد آقاي لويناس! اساس فلسفه هگل اين نيست كه غيريت را كشته است؛ بلكه برعكس، غير در فلسفه هگل اساس حركت ديالكتيكي اوست.
هايدگر به ويژه در دوران متأخرش، بسيار غيريت هستي را مورد تأكيد قرار ميدهد.
او ميگويد من به دنبال چيزي مطلقاً غير هستم و اسم آن را هستي ميگذارم. اما اين هستي با واژه هستي كه مراد ارسطو بود و همچنين در تمام طول تاريخ فلسفه از آن استفاده شده، هم معنا نيست. به همين دليل كشمكشهاي زیادی برانگيخته شده است.
عدهاي ميگويند هايدگر ملحد است. عدهاي ميگويد اين هستي همان خداست. همان صداي غير و امر مطلقاً غيري است كه هايدگر آن را به سوي خود فرا ميخواند. مسير فكري پرشور هايدگر از دوران محصلي تا واپسين لحظههاي عمرش طي ميشود و خود در وصيت نامهاش ميگويد: پرسشگري و تفكر اساساً يك راه است. تفكري كه از پيش به دنبال نتيجه باشد تفكر نيست.
تفكر چه بسا در راه به اين نتيجه برسد كه خودش غلط است و راهش را عوض كند. او وصيت ميكند عنوان مجموعه آثار مرا بگذاريد: «راهها و نه كارها».
راه واژهاي است كه در دوره دوم تفكر هايدگر به جاي متد و روش مينشيند. در بعضي مكاتب مشرق زمين راه نماد مهمي است مثل تائوئيسم.
علاقهمندان بايد تصور كنند كه راه چه تفاوتي با متد به معنا و مفهوم متافيزيكي غربياش دارد.