باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 شهريور 1387 كاربران برخط 44 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
جایگاه هستی و زمان در تفکر هایدگر(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


متن پیش رو حاصل نوشتاری سخنرانی سیاوش جمادی محقق و مترجم فلسفه و ادبیات با عنوان: "جایگاه هستی و زمان در تفکر هایدگر" است که سه شنبه 13 شهریور 86 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد. بخش دوم و پایانی این سخنرانی تقدیم می گردد.

 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● سخنران: سیاوش - جمادی

خبرنگار: سعید - بابایی

 
 
انسان؛ موجودي گشوده بر هستي
هایدگر پرسش از هستي را به گونه­اي مطرح مي­سازد كه پرسشي شورانگيز و مربوط به انسان رخ مي­نمايد. يعني ما چه بدانيم و چه ندانيم هستنده­اي هستيم كه گشوده بر هستي، هستيم. تمام بحث هستي و زمان چكيده در اين مطلب است كه انسان، حيوان صرفاً ناطق نيست. بلكه انسان موجودي گشوده بر هستي و جهان و كائنات است. جهان، موضوع خارجي و بيروني كه موضوع تفكر انسان باشد و شما بتوانيد آن را در يك لحظه به عنوان يك موضوع اتخاذ كرده و فراچنگ بگيريد و لحظه ديگر آن را رها كنيد، نيست. ما در هستي شناوريم و مبدأيت ما صرفاً سوژه، من و الگوي ما نيست. بلكه مبداء ديگري داريم. اين پرسش، مسئله غامض فيلسوفي است كه شروع كارش از مدارس الهيات بوده است.
هايدگر در مقاله­اي به نام "راه من در پديدارشناسي" ذكر مي­كند كه شروع تحصيلات آكادميكش در سال 1909 در دانشكده الهيات دانشگاه فرايبورگ بوده است. او از الهيات وارد فلسفه شد. همچنان كه هوسرل از رياضيات وارد فلسفه شد. همچنان كه ياسپرس از روان­شناسي وارد فلسفه شد. در زماني كه علم يكه تاز ميدان بود و نوكانتي­ها با اصالت علم اين مسئله را تأئيد مي­كردند، عده­اي از افراد، علم را رها كرده و به طرف فلسفه مي­آيند. فلسفه دوباره با پرسش از هستي و اگزيستانس انسان احياء مي­شود.
هايدگر مي­گويد موقعي كه در مدرسه الهيات تحصيل مي­كردم، كتابي روي ميز من سُر خورد. آن كتاب "پژوهش­هاي منطقي" اثر هوسرل بود.
كتاب پژوهش­هاي منطقي اولين كتابي بود كه بر هايدگر و افكار او تأثير گذاشت. او مي­گويد: چرا اين كتاب روي ميز من آمده؟ اين پرسشي است كه او در مقاله راه من در پديدارشناسي مطرح مي­كند.
مي­گويد من در نشريات و رونامه­ها خوانده بودم كه هوسرل شاگرد متأثر از فيلسوف ديگري است به نام فرانتس برنتانو.
برنتانو فيلسوف گمنامي است كه بسياري از فلاسفه جريان­هاي فكري نامدار، پرورده مكتب فكري او هستند. هنوز در فارسي هيچ اثري از او ترجمه نشده است.
سرنخ روان­شناسي گشتالت و مكتب فلسفه تحليلي را در مكتب فكري برنتانو جستجو کنید. زيگموند فرويد به مدت 2 سال به عنوان مستمع آزاد در مكتب برنتانو حضور پيدا مي­كرد.
برنتانو داراي فكري چند سویه بود. او ارسطوشناس و منطق­شناسي بزرگ بوده است. او همچنین بنيانگذار روان­شناسي توصيفي بوده است. در ضمن كتابي مي­نويسد با عنوان "در باب معناي چندگانه موجود در ارسطو" كه سخت هايدگر را تحت تأثير قرار مي­دهد.
توجه هايدگر به اين نكته جلب مي­شود كه از بين معاني متعدد كه غالباً برنتانو تحت تأثير ارسطو براي موجود قائل مي­شود، كدام معنا، معناي اصلي است و رشته تسبيح است كه همه دانه­ها را گرد هم آورده است؟
بعد از اين رساله، توجه هايدگر به هستي نزد برنتانو و مكتبش و شاگردان او جلب مي­شود. او به اثر ديگري اشاره مي­كند از يك حكيم علم اصول به نام کارل براید.
كارل برايد استاد كاتوليك متعصبي بوده است. او رساله­اي با عنوان: در باب هستي؛ خلاصه هستي­شناسي از خود به جا گذاشته است.
هايدگر مي­گويد وقتي الهيات مي­خواندم دردي داشتم و احساس مي­كردم الهيات من را قانع و متقاعد نمي­كند. آن درد اين بود كه هستي چيست؟
ما در الهيات از خدا بحث مي­كنيم. وقتي مي­گوئيم خدا هست، اين هستي كه به خدا نسبت مي­دهيم، خود چيست؟ رساله كارل برايد نقل قول­هاي زيادي از ارسطو، آكويناس و سوارز دارد. هايدگر مي­گويد من از اين رساله يك چيز فهميدم و آن تقابل فلسفه مدرن يعني شلينگ و هگل با الهيات اسكولاستيك يا مدرسي بود.
اين براي من جالب بود. چون جزم انديشي الهيات مَدرسي مرا خرسند نمي­كرد. هميشه چيزي در اين ميان گمشده بود. در وجودم كشمكشي بين الهيات و فلسفه در جريان و غليان بود تا آنكه در سال 1916 با ادموند هوسرل رو در رو مواجه شدم.
از اين پس هايدگر يكي از شاگردان به نام و در عين حال شاگرد ناخلف پديدارشناسي هوسرل مي­شود. در عين اينكه يكي از تيزهوش­ترين شاگردان مكتب هوسرل بود ولي پديدارشناسي هوسرل را در هستي و زمان كاملاً دگرگون مي­كند.
هستي و زمان در واقع پاسخي است پديدارشناختي، به نقايصي كه در كتاب پژوهش­هاي منطقي هوسرل وجود دارد. در اين جا براي اينكه ميان بُر بزنم از قسمتي از هستي و زمان بهره مي­گيرم.
 اين كتاب را اصلاً نمي­شود خلاصه كرد. اساس اين كتاب پرسش از هستي است. نويسنده از همان آغاز مي­گويد قصد و آهنگ ما پاسخ به پرسش هستي است به طريق انضمامي در افق زمان. قصد ندارد جواب: هستي چيست؟ را با لفظ بيان كند.
بلكه قصد او پاسخ به این سوال به نحو انضمامي است. يعني اينكه چيزها خود را نشان دهند. در پديدارشناسي خود نشان دهندگي چيزها جاي خود را به استدلال و برهان مفهومي فلسفه قديمي مي­دهد.
در پديدارشناسي اين خود نشان دهندگي را برهان پديدارشناختي مي­نامد. برهان پديدارشناختي بر اين است كه به چيزها مجال دهد تا خود از جانب خود، خود را نشان دهند. اين تعريفي است كه اين كتاب از پديدار به دست مي­دهد.
پديدار براي هوسرل، نخستين تصوير است. داده آگاهي بدون هيچ گونه استدلال، به همان نحو كه منِ دكارتي براي دكارت با وضوح مشهود بود. پديدار هوسرلي هم همان داده اوليه آگاهي است كه به همان نحو بر ما كاملاً مشهود و عيان است و بي­نياز از تن دادن به هر گونه شك.
به عبارت دیگر شمشير شك در آن تأثير ناپذير است. در مقابل ترديد و انكار، روئين تن است. دكارت آن را 300 سال قبل از هوسرل پيدا كرد و آن را در اين حكم اعلام كرد: من فكر مي­كنم، پس هستم. او گفت من به همه چيز مي­توانم شك كنم و نبودنشان را مفروض بگيرم؛ اما به اينكه دارم شك مي­كنم، نمي­توانم شك كنم. نمي­توانم به فكر خود شك كنم.
پديدار هوسرلي چيزي شبيه كوگيتو اوليه دكارت است. اما پديدار براي هايدگر از ذهن فراتر مي­رود. شامل هستي و همه جهان مي­شود، به نحوي كه از پنهاني بودن بيرون بيايد. پديداري كه هايدگر وصفش مي­کند چيزي نيست كه از آغاز پيدا شود؛ بلكه چيزي است كه پديدارشناس بايد گام به گام حركت كرده و پرده و حجاب­هاي مختلف را بر دارد تا پديدار خود، خود را نشان دهد.
هايدگر اسم اين راه را يعني برداشتن حجاب از آنچه پوشيده است به نحوي كه اگر پوشيده، خود بدون مدخليت ذهني ما، خود را نشان دهد، "پديدار شناسي هرمنوتيك" مي­گذارد.
روش اين كتاب هم روش پديدارشناسي هرمنوتيك است. او قصد داشت با اين روش به پرسش از هستي پاسخ دهد. براي پاسخ­گويي به پرسش از هستي، نمي­تواند از هستي آغاز كند. زيرا او بايد از چيزی آغاز كند كه از آن سرنخي داشته باشد. چيزي كه مثل هستي، هرگز فرا چنگ نمي­آيد را نمي­توان نقطه آغاز راه قرار داد. از این رو پديدارشناس ادعاي بزرگي دارد.
بنابراين بايد از يك هستنده آغاز كند تا از معبر و وجود آن هستنده و موجود به هستي به ماهو هستي يا وجود به ماهو وجود يا وجود مطلق راه ببرد. وجودي كه هايدگر معرفي مي­كند وجود خود ماست.
اما هايدگر به گونه ای طرح مسئله مي­كند كه اين انتخاب، انتخاب دلخواسته و به ميل خود من و تصادفي نیست كه مثلا قرعه بندازم. بلكه اين انتخاب چيزي است كه خودش، خود را بر من تحميل كرده است.
انسان تنها موجودي است كه در هستي و زمان از حيث هستي­شناختي درباره آن بحث مي­شود. همچنان از حيث انتيك يا هستومندي و از حيث انتيك آنتولوژيك، هستومندي هستي­شناختي؛ مقدم بر هر موجودي براي پژوهش هستي است. چرا؟
زيرا تعريف ذاتي آن اين است: انسان موجودي داراي اگزيستانس است.
اگزيستانس يعني از خود برون ايستادن. گشوده بودن بر عالم و هستي.
بقيه موجودات حتي خدا از ديد فلسفه اگزيستانس، موجوداتي­اند كه جز آنچه هستند، نمي­توانند بود. هر چند ساختار لانه مورچه­ها و موريانه­ها بسيار پيشرفته و شگفت­انگيز است ولي از ميليون­ها سال پيش، تصرف و تغييري كه به اراده موريانه­ها باشد صورت نگرفته است. ولي انسان سنگ آتش زنه را به نيروي اتمي تبديل كرده است.
مبدأ و بنياد تمدن و فرهنگ از اگزيستانس يعني توانايي از خود برون ايستادنِ انسان است. به اين دليل هستنده قابليت اين را دارد كه در پژوهش از هستي، معبر و رهگذر قرار گيرد.
 مابقي كتاب هستي و زمان صرف توصيف پديدارشناسي مقولات هستي، خصوصيات هستي، انواع هستي، هستي اصيل، هستي نااصيل، هستي از حيث زمان مندي و غيره مي­شود كه امكان ندارد در اين مجال كوتاه آنها را بيان كنم.
هستي و زمان كتابي در 83 بند است. هر بند عنواني دارد. مضمون هر عنوان هم دقيقاً تحديد شده است و خارج از تيتر و عنوانِ بند نيست. من شخصاً هيچ امكان خلاصه­سازي اين كتاب كه تجاوز به متن نباشد را امکان پذیر نمي­بينم.
هايدگر پس از هستي و زمان آثار ديگري مي­نويسد كه كم­كم مبدأيت سوژه را نزديك به همان چيزي مي­كند كه امانوئل لويناس مي­گويد.
سخن خود را با دو نكته كه شايد نكاتی رهگشا باشند خاتمه مي­دهم.
يكي اشاره به مقاله­اي به نام "خشونت و متافيزيك" از ژاك دريدا است. او در اين مقاله با لويناس درگير بحث مي­شود. او مدعی است که لویناس به هگل و هايدگر نسبتي مي­دهد كه دقيقاً برخلاف آن است. لویناس مي­گويد اينان در فلسفه­شان غيريت را سركوب كردند. حال آنكه هم هگل و هم هايدگر اصلاً مبدأ و مسير حركتشان غيريت است. کسانی كه با هگل آشنااند مي­دانند كه ديالكتيك هگل بر اين پایه استوار است كه هيچ چيز مفهوم نخواهد شد مگر در آئينه غير. او در آغاز "پديدارشناسي روح"، مثالي مي­زند: غنچه­اي كه گل مي­شود و گلي كه ميوه مي­شود.
مسأله ديالكتيكي كه بعدها به وسيله ماركس و هگليان چپ به صورت ديالكتيك سه پايه ای: تز، سنتز و آنتي­تز در مي­آيد. ولي خود هگل بر سه پايه­اي بودن ديالكتيك تأكيد نمي­كند. آن گونه كه در ماركسيسم وجود دارد؛ بين گل و غنچه تقابل و ضديتي نيست.
گل، در خود غنچه را محو مي­كند و در عين حال رفع مي­كند و در عين حال حفظ مي­كند. هگل براي اين وضع يك واژه سه معنايي در زبان آلماني به كار مي­برد كه معناي رفع، حفظ و محو مي­دهد.
پديدارشناسي روح هگل از ادراك حسي آغاز مي­شود. آغازين صفحه پديدارشناسي روح هگل، ادراك حسي است. يعني ادراك بي­واسطه حيواني با حواس.
هگل هنر را خوار مي­داند، حتي هنر كلاسيك كه به نظرش متعالي است. از نظر هگل هنر نسبت به فلسفه خوار است. زيرا معتقد است پايه و اساس هنر، ادراك حسي بلاواسطه است. حال آنكه هيچ چيز در عالم تكامل پيدا نمي­كند مگر از طريق وساطت با امر ديگري.
تنها با وساطت آگاهي است كه ادراك حسي ما به مفهوم تبديل مي­شود. بنابراين ژاك دريدا مي­گويد آقاي لويناس! اساس فلسفه هگل اين نيست كه غيريت را كشته است؛ بلكه برعكس، غير در فلسفه هگل اساس حركت ديالكتيكي اوست.
هايدگر به ويژه در دوران متأخرش، بسيار غيريت هستي را مورد تأكيد قرار مي­دهد.
او مي­گويد من به دنبال چيزي مطلقاً غير هستم و اسم آن را هستي مي­گذارم. اما اين هستي با واژه هستي كه مراد ارسطو بود و همچنين در تمام طول تاريخ فلسفه از آن استفاده شده، هم معنا نيست. به همين دليل كشمكش­هاي زیادی برانگيخته شده است.
عده­اي مي­گويند هايدگر ملحد است. عده­اي مي­گويد اين هستي همان خداست. همان صداي غير و امر مطلقاً غيري است كه هايدگر آن را به سوي خود فرا مي­خواند. مسير فكري پرشور هايدگر از دوران محصلي تا واپسين لحظه­هاي عمرش طي مي­شود و خود در وصيت نامه­اش مي­گويد: پرسش­گري و تفكر اساساً يك راه است. تفكري كه از پيش به دنبال نتيجه باشد تفكر نيست.
تفكر چه بسا در راه به اين نتيجه برسد كه خودش غلط است و راهش را عوض كند. او وصيت مي­كند عنوان مجموعه آثار مرا بگذاريد: «راه­ها و نه كارها».
راه واژه­اي است كه در دوره دوم تفكر هايدگر به جاي متد و روش مي­نشيند. در بعضي مكاتب مشرق زمين راه نماد مهمي است مثل تائوئيسم.
علاقه­مندان بايد تصور كنند كه راه چه تفاوتي با متد به معنا و مفهوم متافيزيكي غربي­اش دارد.
 
 

    438 بازديد     4 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   صدا 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   زمان (39)
●   وجود (38)

افراد مرتبط
●  هايدگر   مارتين(45)

عناوين مرتبط
●  جایگاه هستی و زمان در تفکر هایدگر(1) 

دسته
●  

رسته :1

تاريخ ارسال:24/07/1386

تاريخ شمسی نشر:13/06/1386
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب